از آن نیمه شب هراس آلود تابستان که با فریاد های بیم آلود و نگران مادر بزرگ از خواب جسته، و با بالا رفتن از دیوار خانه و گذشتن از خانه همسایه، فرار را بر قرار ترجیح دادم ُکمی بیش از دو سال می گذشت. نیمه شبی از شب های گرم و مهتابی تابستان بود.
به عادت مألوف شب های تابستان، همه در حیاط بزرگ و پر درخت خانه پدری در خواب بودیم. مادر بزرگ , اما , مانند همیشه کمی پیش از وقت اذان صبح بیدار شده و گوش به زنگ بود. آنچه این بار او را از جایش بر خیزاند , اما ,صدای بانگ اذان نبود ؛ همهمه ای در کوچه و صداهایی بی موقع و نا آشنا موجب گشته بود تا او به سان اسب تیز هوشی خطر را حس کند. آخر او از وضعیت من و آن خطری که اکنون در کمین من و دوستانم بود به خوبی با خبر بود. همین شب پیش بود که با تحلیل وضعیت جدید پس از حادثه تروریستی بمب گذاری در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی و کشتار بسیاری از رهبران جمهوری اسلامی، با پسر عمو و رفیقم، کوروش، تصمیم گرفته بودیم تا با آماده کردن مکان های تازه ای، از یکی دو شبِ آینده، شب را در خانه های برخی خویشان به صبح برسانیم. مادر بزرگ نیز، مانند اغلب اوقات با شنیدن گفتگوی ما با نگرانی بر احتیاط بیشتر تاکید کرده و از ما می خواست "برای خاطر خدا و برای سلامتی خودمان هم که شده" دست از کارمان بداریم. او می گفت "شما را نه هوش است و نه گوش است". پیرزن پر بیراه هم نمی گفت. در آن شب نیز، ما چشم آتشین در خواب کردیم، او را اما، چشم و دل برای ما کباب بود و در خواب نمی رفت. باری، در آن نیمه شب، او مرا سراسیمه بیدار کرد و از من خواست بی درنگ با پوشیدن تن پوش خود از راه دیوار، که خانه ما را از خانه یکی از خویشان جدا می کرد، با عبور از خانه بعدی و سپس باغچه پس پشت، گریخته و خود را به جای امنی رسانم. من، که خطر را به خوبی از برق چشمان وحشت زده مادر بزرگ در آن نیمه شب تابستانی دریافته بودم، از جایم جسته و با پوشیدن لباس از همان راهی که مادر بزرگ ترسیم کرد، گریختم. به شهر بزرگ شیراز رفتم، با خود گفتم که "در انبوهی شهرم کِه بیابد؟" روزهای بعد، و پس از نخستین تماس با خانواده، با خبر شدم که مأموران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آن شب لعنتی برخی از افراد وابسته به گروه های سیاسی از جمله کوروش را دستگیر کرده اند. پس از آن، یک سال و اندی را دور از خانه پدری با دربدری، زندگی در خانه های نیمه سری - نیمه تیمی، در بیم دستگیری و امید و آرزوی پیروزی، به سر بردم. چند ماهی پس از گریختن من، دکتر کوروش کیانی را در کازرون تیر باران کردند. از شنیدن خبر شوکه شدم. کوروش، در آخرین نامه اش از زندان، پیغام داده بود می تواند از زندان کازرون بگریزد، اما چون محتملا حبس کوتاهی خواهد گرفت به خطر کردن آن و پیچیده کردن پرونده هم بندی هایش نمی ارزد. در آن دوران، ارتباط با خانواده به ندرت و تنها از رهگذر دادن پیامی و درودی از راه دور انجام می گرفت. از تلفن در شهر کوچک ما هنوز خبری نبود، اینترنت و پست الکترونیکی، نیز. در آن زمان تازه داشت از در وزارت دفاع ایالات متحده به میان مردم آنجا می رفت. سرانجام، اما، شتر ِ دستگیری و بازداشت فعالین سیاسی گروههای سیاسی ضد جمهوری اسلامی، در سال یک هزار و سیصد و شصت و یک در کنار خانه من نیز خوابید. پنج شش ماهی از دوران بازداشت و بازجویی های نخستین می گذشت، اما همچنان من از خانه، و اهل خانه از من، بی خبر بودیم. از زمان ِ محتمل ِ ملاقات، نیز خبری نبود. شنیده ها حاکی از آن بودند که تا پایان بازجویی ها از دیدار با خانواده و کسان خود منع خواهم بود. بر کسی نیز آشکار نبود که باز جویی ها کی به سر خواهد رسید. بازداشتگاه کوچکی از آن ِ سپاه پاسداران و در یکی از خیابان های مرکز شهر اصفهان، در نزدیک ساحل زیبای زاینده رود، قرار داشت. از آن همه زیبایی و طراوت، البته ما را بهره ای نبود. بخش مردان بازداشتگاه، دارای راهروی ِ بالنسبه درازی بود که 10 اتاق در دو سوی آن، بندی ها را در خود جای داده بود. من در اتاق ته ِ این راهروی، همراه با چهار نفر دیگر به سر می بردم. این اتاق از سوی زندانیان و برخی از زندانبان ها، اتاق ِ "بزرگان اهل تمیز" نام گرفته بود. به جز یک نفر، همه افراد این اتاق از متهمین درجه نخست گروه سیاسی خود در آن شهر و در آن روزها بودند. من مسئول سیاسی راه کارگر اصفهان، حسن مقتدر مسئول ِ موقت بخش ایران ماندهِ گروهِ سهند، صدر الله تاج میر ریاحی، از مسئولین "اتحادیه کمونیست ها" در اصفهان، و ساسان امیر احمدی از فعالین بالنسبه مهم - و زنده مانده - سازمان مجاهدین خلق در این اتاق به سر می بردیم. از گروهی که من به آن تعلق داشتم، تقریبا بیست نفری، مرد و زن در بازداشتگاه بودند. بردار ِ کوچک و دختر عمویم نیز در میان آنها بودند، و این بر تنگی زندان و هراس آن، برای من، می افزود. دوران ِ نخستین و سخت بازجویی، سپری گشته بود. همه ما، بنا بر آن مَثل معروف: آرد مان را بیخته و الک خود را آویخته؛ یا به گفته بازجویان "تخلیه اطلاعاتی" شده بودیم. به گمانم، در هفتمین ماه ِ بازداشت ِ مان خبر رسید که "آمد بهار ِ جانها، ای شاخ تر به رقص آ، از پا و سر بریدی، بی پا و سر به رقص آ". آری، خبر رسید که دیداری با خانواده در راه است. کمی پیش از آن به ما اجازه داده بودند تا از طریق پیغام و تلگراف اهل خانه را از وضع و روز خود با خبر سازیم. شور و شوق وصف ناشدنی در دل داشتم. بیش از دو سال از زمانی می گذشت که شبانه از خانه گریخته بودم. تا آن زمان هنوز نتوانسته بودم روی ِ چونان ماه مادر و چشمان پر مهر و امید پدر را ببینم. در زندان بود که در یافتم چقدر آنها را دوست دارم ؛ "به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد/ که فکند در دماغم هوسش هزار سودا". نی، دریافتم چقدر به آنان نیازمندم؛ و چگونه قدر ِ با آنها بودن را نمی دانسته ام. اینک، اما دلم برای آنها چنان تنگ گشته بود که براستی بی تابی می کردم. از دیگر بندی ها شنیده بودم که ملاقات با خانواده، به سبب آنکه در این بازداشتگاه کوچک تجهیزات لازم سالن ملاقات تلفنی با دستگاه شنود موجود نیست، حضوری خواهد بود. البته، یکی از نگهبانان نیز در ملاقات حضور خواهد داشت، اما آن مایه نگرانی نبود. قرار نبود با خانواده جز گفت و شنود عادی، سخنی دیگر بگویم. دیدن آنها، شنیدن صدای گرم آنها و لبخند شیرین آنها، قرار بود به من جانی دیگر دهد و بی رمقی و هول و هراس زندان را دمی از من بزداید. یکی دو روز پیش از دیدار، بنا به رسم معمول زندان، هر کس در کار آماده شدن برای آن است. می باید که بهترین لباس را برتن کرده و تا حد امکان سر و صورت را چنان پیرایش داده که جز امید و شادابی پیامی دیگر به دیدار کنند گان نرساند. بر خلاف امروزه و دوران ِ اینترنت، در آن ایام قرار نبود در چنین دیداری از شکنجه و هول و هراس چیزی بر لب برانیم. کس نمی خواست تا شیرینی یک دیدار کوتاه را با گزارش سختی ها تلخ کند. دوران بسیار سخت و هراس آلودی بود، زندانی شدن در آن دوران، و متهم شدن به عضویت یکی از گروههای "محارب یا محلد"، فاصله ای با "مفسد فی الارض" شدن و سپس راهی میدان تیر باران شدن نداشت. بنابراین، هیچکس از بندی ها نمی خواست تا دیدار خود را، پس از این همه انتظار، به هراس همه جا گستر ِ آن دوران آلوده کند. تلاش ِ هر کدام از بندی ها، اما، بر آن بود تا برای دمی کوتاه، خود و دیدار کنند گان را از آن فضای ِ ترسناک دور سازد. نمی دانم شبی را که در بامداد ِ آن می بایست به دیدار خویشان ِ خود روم، چگونه به صبح رساندم. شب به نظر بس روشن می رسید، به ستارگان، که می دانستم در پهن دشت آسمان دور از چشمان بندی ها می درخشند، گفتم "مه با من است امشب". همین قدر به یادم مانده است تا پاسی از شب خوابم نبرد، نیز, می دانم پیش از آن هیچگاه این همه آهنگ اذان صبح، که با بلند گو پخش می گشت، موجب شادمانی ام نشده بود. به آن می اندیشیدم که چگونه از پانزده دقیقه وقتی که برای دیدار به هر کدام از بندی ها داده بودند, به بهترین وجهی استفاده کنم. بامدادان با حالی دگر از جای برخاستم. در اتاق شور و حالی بر پا بود , همینطور در همه اتاق های دگر, شور حال من که برای نخستین دیدار خود را آماده می کردم از همه بیشتر بود. در اتاق ما حسن مقتدر ملاقاتی نداشت ؛ این کمی از شور ما می کاست , دست کم نمی گذارد تا هیجان خود را آشکار سازیم. حسن، که هم بندی بسیار دوست داشتنی و با معرفتی بود، از اهالی روستا های دور دست آذربایجان بود. او هنوز نتوانسته بود با خانواده خود ارتباط بر قرار کند. سرانجام ساعتی بعد، نگهبانی به ما خبر داد تا پشت درب اتاق در یک صف به انتظار بایستیم. پس از دقایقی چند، درب اتاق باز شد و به هر کدام از ما چشم بندی دادند تا بر چشمان خود گذاشته و آنرا ببندیم. ما می دانستیم هر گونه جابجایی در بازداشتگاه و هرگونه گفتگو و بازجویی می باید با چشمان بسته باشد. من فکر می کردم قرار است با چشمان بسته از نقاط داخلی بازداشتگاه بگذریم و سپس پیش از دیدن خویشان چشم بند ها را بداریم. همه ما در یک صف شده و با گذاشتن دست خود بر شانه فرد پیش از خود، آماده عزیمت شدیم. من جلودار صف بودم و یکی از نگهبانان چوبی در دست ِمن گذاشت و با کشیدن آن , همه ما به حرکت درآمدیم. من خوشحال بودم که جلو داری صف , این امتیاز را به من خواهد داد تا از دور، و پیش از نزدیک شدن , دیدار کنند گان را ببینم. با خود شعر مولانا را زمزمه می کردم: پایان جنگ آمد، آواز چنگ آمد. یوسف زه چاه آمد، ای بی هنر به رقص آ. برخلاف خوش بینی من، اما نگهبانان، صف ما را با چشمان بسته، در حالیکه دست بر شانه همدیگر گذاشته و بسان نابینا ها با تامل و تردید گام بر میداشتیم، تا یک میدان کوچک باز، که خانواده ها در آن در انتظار ما بی تابی می کردند , پیش بردند. برخلاف تصور نخستین ِ من، جلو دار شدن از بخت ِ بد ِ من بود. من نمی دانستم در همان نخستین لحظاتی که خانواده ام مرا از دور، به سان کوری که عصا کش کوران دگر است، دیده اند با تداعی صف کسانی که برای تیر باران برده می شوند , چه حال و روزی یافته اند. دمی بعد , هنگامیکه فرمان رسید چشم بند از چشم بداریم , من گروهی وحشت زده و بیمناک را دیدم. با دقت بیشتر در میان دیدار کنند گان، که به صورت گروههای کوچک با فاصله اندکی از هم ایستاده بودند، در میان دو سه تا از زنان که در حال غش کردن و شیون بودند , مادرم را شناختم. خواهرم او را در آغوش گرفته تا از بر زمین افتادن او جلوگیری کند. نمی دانستم به نیم خنده های خواهرم نگاه کنم یا به چهره وحشت زده و گریان مادر. همه نقشه ما , برای دیداری گرم و خندان و داد و ستد ِ امید و شادی , به یکباره نقش بر آب شده بود. هنوز بر این گمان خود هستم که بی دقتی از سوی نگهبانان و مدیریت زندان موجب آن کار شد و قصدی در کار نبود. کوشیدم با لبخند ها و خنده های مدام و شوخی آنان را آرام سازم. می دانستم با چه امیدی ششصد – هفتصد کیلومتر راه را با اتوبوس آمده اند تا با دیدن من و برادرم کمی از هراس دو سال گذشته را بزدایند. هراسی که نشانه آن را در چهره های آنان به خوبی دیدم. از دیدن پدرم یکه خوردم؛ پیر مردی کامل شده بود. گویی بیست سالی می شد او را ندیده بودم. دستگیری خواهر بزرگم، که آموزگار سرشناس و محبوب بهداشت ِ مدارس شهر کوچک ِ ما بود , او را در هم شکسته بود. او به من گفت , در میان ما عشایر , تاب ِ پسر در بند داشتن، بس آسان تر از تاب ِ دختر در بند دیدن است. او راست می گفت. با این همه اما، در آخرین دقایق، امید و دلگرمی جای ترس و بیم را گرفت. مادرم گفت تلاش ها در کار کرده اند تا خطر مرگ را از ما دور سازند. در آن زمان محکومیت به حبس ابد برای اغلب خانواده ها خبر شادمان کننده ای بود. او گفت راهی قم خواهد شد تا با واسطه کردن یک روحانی خوش نام و سرشناس محلی به دیدار آیت الله منتظری رود. آیت الله , در آن زمان پناه بی پناه ها بود. همچنین به من گفت، پول بالنسبه هنگفتی فراهم خواهند کرد تا بتوانند با رشوه دادن کاری برایم انجام دهند. به آنها دلداری دادم و گفتم به نظر می رسد گروه ما چون در جنگ مسلحانه نبوده است کمی وضعیت بهتری دارد. همچنین، به آنها گفتم من در دادگاه از مواضع خود دفاع نخواهم کرد و کار را سخت تر از آنچه هست نخواهم کرد. ملاقات پایان گرفت؛ به رغم یک آغاز بد , اکنون , اما , دریافته بودم چقدر آن دیدار برای من , و آنها نیز، لازم بود. هنوز , پس از گذشت بیست و پنج سال , شیرینی آن دیدار به قوت خود باقی است.