header image
 
ملاقاتی که هرگز انجام نشد چاپ
رحمان درکشیده   
پاییز سال ۶۴ مادرم که یکبار سکته قلبی کرده بود، همراه با دایی ام برای ‏ملاقات از شمال به تهران آمد. مادرم هنوز به طور کامل از عواقب آن سکته ‏رها نشده بود و از این رو دایی ام او را با ماشین خود به تهران برای ملاقات ‏آورده بود.‏

آن چه در آن روز برای مادرم اتفاق افتاد، پس از آزادی از زبان مادر بزرگم ‏شنیدم. مادرم وقتی که برای گرفتن ملاقات مراجعه می کند، مسوولان آن ‏روز زندان اوین، برخورد بسیار بدی با او می کنند و می گویند که پسرت ‏ملاقات ممنوع است و دیگر پسرت را نمی بینی. او تا حالا همه را دروغ گفته ‏بوده و حتا نام اش نیز عوضی است.‏
بعد از برخورد توهین آمیزی که جلادان اوین با مادرم که هنوز مریض بود، ‏می کنند و تهدیداتی که همراه آن در مورد من بود، مادرم دوباره حال اش ‏بد شده و دایی ام مجبور می شود، او را با همان حال به خانه (شمال) ‏برگرداند.‏
به هر حال مادرم دو ماه بعد درگذشت و همان طور که جلادان زندان به او ‏گفته بودند او دیگر هرگز فرزندش را ندید.‏

‏1‏
سال 59 در حالی که تنها 16 سال داشتم به علت هواداری از اقلیت دستگیر ‏شدم. وقتی دستگیر شدم، مانند بسیاری دیگر از بچه ها، از دادن اسم اصلی ‏خودداری کرده و اسم مستعار دادم. در آن زمان برای این که مادرم بتواند به ‏ملاقات ام بیاید، رفقای بیرون از زندان، شناسنامه ی مادرم را دست کاری ‏می کنند، به گونه ای که مادرم بتواند به ملاقات من در زندان بیاید.‏
در تمام آن سال ها (پنج سال) مادرم تنها کسی بود که می توانست به ‏ملاقات بیاید و البته در دو مورد استثنایی کسانی دیگر نیز آمدند. در تمام ‏این مدت پدرم را تنها یک بار توانسته بودم ببینم و این در حالی بود که به ‏دلیل بیماری سخت پدرم در سال های 61 و 62، بسیار نگران حال او بودم.‏
اما در سال 64 با لو رفتن من توسط یکی از توابین، مادرم نیز نتوانست به ‏دیدار من بیاید. مادرم به دلیل بیماری اش مدت ها بود که نمی توانست به ‏ملاقات ام بیاید و این برای او که تنها کسی بود که می توانست به ملاقات ‏بیاید و از اوضاع و احوال من خبری بگیرد به طور حتم بسیار سخت بود. او ‏موقعی که ما را تنها گذاشت تنها 48 سال سن داشت.‏


‏2‏
در اواخر فروردین 64 مرا به همراه تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی که حکم ‏شان تمام شده بود، از زندان گوهر دشت به اوین منتقل کردند. پس از حدود ‏‏2 ماه که در سلول های آسایشگاه بودیم، ما را به بند 3 به اصطلاح آموزشگاه ‏اوین اتاق 70 منتقل کردند. در این اتاق و برحسب اتفاق دو روز پشت سرهم ‏برخوردی بین من با نگهبان های بند پیش آمد که هر دو بار مرا با چشم بند ‏به زیرهشت آموزشگاه برده و سرپا نگه داشتند.‏
دفعه دوم، جلاد معروف اوین، مجید قدوسی در آموزشگاه مسئول شیفت بود. ‏وی برای تنبیه، مرا از بند 3 که اتاق های اش دربسته بودند به بند 5 فرستاد ‏که عمومی اما کنترل آن در دست توابین بود.‏
در بند 5 مرا به اتاق 105 فرستادند که فردی به نام روزبه مسئول اتاق بود (و ‏یا نامی که توابین بر آن نهاده بودند: خادم اتاق!!). وی به اتهام هواداری از ‏مجاهدین دستگیر شده و آملی بود. مسئول (خادم) اتاق مجاور ما فردی به ‏نام حسن رضوی بود. وی از هواداران پیکار و از بچه های محله ی سیزده ‏آبان تهران بود، اما اصلیت او نیزآملی بود. وی به محض که دیدن من در بند، ‏مرا شناخت و با همشهری خود به سراغ من آمدند و سعی کرد آشنایی بدهد ‏که از فلانی چه خبر و غیره که من گفتم عوضی گرفتی.‏
یکی، دو روز بعد پاسدار "امجد" مرا صدا کرد و او را نیز آورد و به اصطلاح با ‏من رودرو کرد که من باز هم انکار کردم. بعد پاسدار "امجد" از او می خواهد ‏که یک گزارش در این رابطه بنویسد که حسن رضوی نیز فوری اوامر برادر ‏پاسدارش را اطاعت کرده، به اتاق رفت و قلم و کاغذی به دست گرفت و ‏خلاصه هر چه را که از من می دانست نوشت. به این ترتیب بود که اسم ‏اصلی من لو رفت و ملاقات ممنوع شدم.‏

‏3‏
از نظر من که بیش از هشت سال در زندان های جمهوری اسلامی بودم و ‏دوره های گوناگونی را تجربه کردم، ملاقات برای زندانی یک نیاز ضروریست. ‏نیازی هم چون غذا، خواب و ورزش. در آن سال ها ملاقات با خانواده ضمن ‏آن که تو را در جریان و وضعیت خانواده ات قرار می داد، گاهی تنها کانال ‏ارتباطی تو با دنیای خارج نیز بود. به طور مثال در سال های 61 تا 63 که در ‏انفرادی های گوهردشت بودم. شاید از دو سالی که در آن جا بودم تنها سه تا ‏چهار ماه روزنامه داشتیم. هیچ چیز نبود و ملاقاتی که هر سه هفته یک بار ‏صورت می گرفت، به رغم کوتاهی آن، به رغم آن که باید از طریق گوشی ‏صدای خانواده ات را می شنیدی، دنیایی می ارزید.‏
بی شک در مورد ملاقات زندانیان سیاسی با خانواده های شان، حرف های ‏بسیاری برای گفتن وجود دارد. فشاری که به خانواده های زندانیان برای یک ‏ملاقات چند دقیقه ای می آمد، خود روایتی طولانی ست. استفاده هایی که ‏رژیم سعی می کرد در جریان ملاقات ها بکند، آن هم داستان خود را دارد.‏
اما در رابطه با ملاقات ها، ملاقات هایی نیز بودند که نه از جنبه شخصی، بل ‏که از جنبه ی عمومی آن و برای تمامی زندانیانی که در آن بند بودند مهم ‏بود. به طور مثال می توان به آغاز مجدد ملاقات ها در پایان سال 67  اشاره ‏کرد.‏
با شروع کشتار در تابستان 60  تمامی ملاقات ها به یکباره قطع شد و فشار ‏در زندان ها اوج گرفت.‏
اسفند 60  اولین باری بود که دوباره ملاقات ها در زندان قزل حصار از سر ‏گرفته شد و از سرگیری ملاقات بعد از تحمل آن شرایط سیاه، برای ما بسیار ‏روحیه بخش بود. همین طور اولین ملاقاتی که در انفرادی های گوهر دشت ‏به ما دادند.‏
اولین تماس تلفنی با خانواده ها بعد از کشتار تابستان 67 نیز به گونه ای ‏همین شرایط را دارد. ملی کش های به جا مانده از کشتار 67، برای اولین بار ‏تنها توانستند از طریق یک تلفن با خانواده های خود که در برابر زندان تجمع ‏کرده بودند صحبت کنند. اما همین صحبت کوتاه و تلفنی باز برای زندانی ‏معنای بسیاری داشت.‏
به هر حال قرار بود من یک خاطره از ملاقات هایی را که داشتم برای چاپ ‏در نشریه آرش به تحریر درآورم، اما بی مناسبت ندیدم که توضیحاتی چند را ‏به آن اضافه کنم.‏
‏*‏

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.