header image
 
شنیدن خبر مرگِ عزیز‏ چاپ
آناهیتا رحمانی   
بعد از یکسال در سلول های ۲۰۹ تازه به بند عمومی رفته بودم . بند عمومی ‏که می گویم منظورم اتاق های در بسته ای بود که در هر یک از آنها بیش از ‏چهل  زندانی زندگی می کرد. هنگام ورودم به جمع زندانیان- پس از یک ‏سال در سلول و زیر بازجویی و محرومیت از ابتدایی ترین امکانات مثل ‏هواخوری و روزنامه - هیجان خاصی داشتم.  زندانیان سر موضعی را از بند ‏های مختلف به این اتاق ها آورده بودند. تقریباٌ همه زندانیان سر موضعی با ‏وجودیکه از امکانات بند باز بودن درها- محروم شده بودند، ولی خوشحال ‏بودند؛ چون توابی در بین ما نبود.

زندانیان از شکنجه های روحی که از توابان ‏دیده بودند، حرف های زیادی داشتند. این اتاق کوچک چنان نظم و ترتیبی ‏داشت که اصلاٌ معلوم نبود بیش از چهل نفر در آن زندگی می کند. بهترین ‏قسمت اتاق برای خواب به افراد شکنجه دیده یا مادران و یا افراد سالخورده و ‏پیر اختصاص داشت. روزی سه بار در را به مدت 20 دقیقه  برای رفتن به ‏دستشویی باز می کردند. در این مدت باید اتاق جارو می شد، ظرف ها شسته ‏و تعدادی هم به حمام می رفتند. وقتی در اتاق باز می شد مثل اینکه فیلم ‏زندگی زندان، تند شده باشد همه در حال دو برای انجام کاری بودند.‏
حدود یک هفته از آمدنم به این اتاق می گذشت که روز ملاقات فرا رسید. ‏از.شب قبل جنب و جوش خاصی وجود داشت. همه  به حمام رفته بودند و ‏لباس زیبای خود را به تن داشتند. زندانیان از خانواده، فرزندشان و از ‏خاطرات شاد گذشته برای هم صحبت  می کردند. موقع ملاقات دسته، دسته ‏اسامی زندانیان را صدا می کردند. بعد از هر ملاقات  دور زندانی ملاقات رفته ‏حلقه می زدیم تا او ملاقاتش را و احیاناٌ خبری از بیرون را برای ما تعریف ‏کند. من هم شب قبل به حمام رفته و خوش رنگ ترین لباسم را  پوشیده ‏بودم. با وجودی که همه می دانستیم که از زیر چادر امکان ندارد که خانواده ‏مان بتواند لباسمان را ببیند ولی کماکان اصرار داشتیم که بهترین لباس ‏تنمان باشد. مطمئن نبودم که ملاقات دارم. هم اتاقی هایم می گفتند که با ‏آمدن ات به این بند، ملاقات تو، برای خانواده ات آزاد خواهد بود. دل تو دلم ‏نبود تقریباٌ همه را برای ملاقات خوانده بودند و تنها  من  مانده بودم. پشت ‏پنچره نشسته بودم  و به آسمان نگاه می کردم. هوا صاف و روشن بود یک ‏دسته پرنده در حالی که آواز می خواندند، از بالای پنجره  گذشتند.  با ‏وجوی که فقط یک سال بود دستگیر شده بودم، ولی برایم  بیش از ده سال ‏بنظر می رسید. ساعت از ظهر هم گذشته بود با گذر زمان داشتم  مطمئن ‏می شدم که ملاقات نخواهم داشت. نگهبان بند که زن  کمی چاق و سبزه ‏ای بود در حالی که قسمتی از چادرش را در دهان گرفته بود در اتاق را باز ‏کرد و اسمم را بلند و خیلی سریع خواند و گفت: "ملاقات". از جا پریدم. ‏دوستانم که نگرانم بودند به طرفم آمدند. یکی چادرم و دیگری چشم بندم را ‏آورد. در مسیر راه  پرواز می کردم. چند زندانی دیگر هم از اتاق های دیگر ‏بودند. هوا ملایم بود و تابستان داشت روزهای آخر خود را می گذراند.  اولین ‏بار بود که سوار مینی بوس می شدم. پس از یک سال دستگیری، ملاقات ‏برایم امکانی بود که بتوانم از اوضاع بیرون خبر کسب کنم و از همه مهم تر ‏بی خبریم از بهروز پایان می یافت. آخرین صدای فریاد او را زیر شکنجه در ‏حالیکه بازجوها  او را توپ فوتبال کرده بودند و به هم پاس می دادند، شنیده ‏بودم. آن صدای وحشتناک افتادن بهروز روی زمین و سکوت مرگبار، لحظه ‏ای از فکرم دور نمی شد. پشت در اتاق ملاقات به صف ایستادیم. با فرمان ‏داخل شوید به طرف کابینمان که قبلا شماره آنرا داده بودند دویدیم. سالن ‏ملاقات سالن بسیار بزرگی بود که  وسط آن دیوار شیشه ای وجود داشت که ‏به وسیله تخته هایی به کابین های کوچکی  تقسیم شده بود. در هر دو طرف ‏کابین، گوشی تلفن بود. بعد از استقرار ما، خانواده ها از  طرف دیگر وارد ‏شدند. پدر و مادرم را وسط جمعیت دیدم که به طرف محل ملاقات ‏میدویدند. موهای پدرم کاملاٌ سفید شده بود و مادرم زیر چادر مشکی تکیده ‏و کوچک شده بود. بیش از ده سال پیر شده بودند. با کمال تعجب دیدم که ‏از مقابل کابین من گذشتند. دستم را برایشان تکان دادم ولی آنها به جست و ‏خیزها و دست تکان دادن های من واکنشی نشان ندادند و برای یافتن من تا ‏انتهای سالن رفتند و در هر کابین سر می کشیدند تا اینکه چشم مادرم با ‏چشمانم تلاقی کرد. با ناباوری مرا به پدرم نشان داد و هر دو با عجله به ‏طرفم آمدند. مادرم به محض دیدن من نمی توانست از ریزش شدید اشک ‏هایش جلوگیری کند و مرتباٌ با چادرش اشکهایش را پاک می کرد، ولی من ‏هیجان زده و خندان بودم. پدر گوشی را برداشت و آنرا به مادرم داد. مادرم ‏همانطور که گریه می کرد گفت چه بلایی سرت آوردن چرا این طور شده ‏ای؟! خیلی شکلم تغییر کرده بود. حتی خودم وقتی چهره ام را در یک تکه ‏آینه شکسته موجود در اتاق  دیده بودم، خودم را نشناخته بودم. خیلی لاغر ‏شد و چشمانم در دو گودال سیاه فرو رفته بودند و پوست صورتم به طرز ‏عجیبی  زرد و پریده شده بود. ‏
‏- سلام مامان، من حالم خوبهِ چرا گریه میکنی؟ تازه از سلولهای زیر بازجویی ‏به اتاق عمومی منتقل شده ام از این به بعد روزنامه  و تلویزیون دارم. اصلاٌ ‏نگران من نباشید من حالم خوبه  فقط خیلی نگران بهروز هستم،  هیچ ‏خبری از او ندارم. روز اول دستگیری مان وقتی زیر بازجویی بود گاهی او را ‏می دیدم؟ شما می دانید در چه وضعیه؟ ‏
مادرم با صدای بلند زد زیر گریه. گفتم: چرا گریه می کنی چی شده؟! به من ‏بگو! مگر اونو کشتن؟ مادرم که سیلاب اشک امانش نمی داد، سرش را تکان ‏داد و گفت او همان اول دستگیریتان کشته شد. همان یک سال پیش. با ‏ناباوری به پدرم نگاه کردم او سرش را پایین انداخته بود و سعی می کرد ‏چشمانش را از من بدزدد. کوه سنگینی روی سرم خراب شد با تمام وجود ‏فریاد کشیدم. بیشرف ها  اونو کشتن. می دانستم ولی نمی خواستم باور کنم. ‏یکی از زندانیان که با او بود می گفت که او زیر شکنجه رفته. فریاد می ‏کشیدم وسیلاب اشک سرازیر بود. پدرم گوشی را از مادرم گرفت و گفت چرا ‏گریه می کنی؟ برای چنین مرگی نباید گریه کرد. من از داشتن چنین ‏دامادی افتخار می کنم. تنها چنین مرگی لایق انسان بزرگی چون بهروزه ‏بود. اگر او با آن ها همکاری می کرد و زنده میماند راضی بودی ؟ مسلماٌ نه. ‏برای چنین مرگی اصلاٌ نباید گریه کرد بلکه باید افتخار کرد. حرف های پدرم ‏هر چند منجر به قطع سه بارملاقاتمان شد، ولی آن لحظه برای من  مثل  نم ‏نم بارانی بود که برآتش وجودم فرود میامد. و دریچه روشن و سبز زندگی را ‏در گودال تاریک و ظلمانی مرگ  برویم  می گشود. لحظه ای به چشمانش ‏نگاه کردم سرخ بودند .لبخند زدم. به هم لبخند زدیم.‏
‏.وقتی به اتاق برگشتم ، سرم سنگین بود و تمام عضلات بدنم درد می کرد ‏ولی لبخند را هم چنان بر لبانم داشتم. دوستانم دورم حلقه زدند خبر را ‏شنیده بودند. گفتم بچه ها امشب باید زندگی یک انسان بزرگ  را جشن ‏بگیریم. ‏
بهروز فتحی متولد 1331،  مهندس مکانیک از دانشگاه صنعتی شریف بود و ‏مبارزه را از آنجا آغاز کرد. سال 55 به آمریکا رفت و بزودی یکی از فعالین ‏کنفدراسیون برای احیای جنبش دانشجویی در امریکا شد. در سال 1357 به ‏ایران بازگشت. او یکی از رهبران مبارزات صنایع فولاد اهواز و کارگران ‏شرکت نفت بود. بعد از سال 60 با آغاز مبارزه مسلحانه سربداران بعنوان یک ‏عضو ساده در این مبارزه شرکت کرد ولی  بزودی بخاطر وفاداری و از خود ‏گذشتگی، استقامت، مسئولیت پذیری و درائت سیاسی اش عضوشورای ‏رهبری سربداران شد. بعد از شکست قیام آمل و ضربه خوردن اتحادیه  ‏درسال 1361، بهروز نقش محوری دربرگزاری شورای چهارم و سازماندهی ‏دوباره اتحادیه داشت . او در سال 1362  دستگیر و همان سال در زندان ‏اوین زیر شکنجه کشته شد. یادش گرامی باد ‏
اکتبر 2007‏

‏*‏

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.