header image
 
برگشتگان از دیار مردگان چاپ
ایرج مصداقی   
رفتن به
برگشتگان از دیار مردگان
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4

مسئولان زندان در پاسخ خانواده‌هایی که فرزندانشان اعدام شده بودند، ‏می‌گفتند: وی در انفرادی به سر می‌برد و یا ممنوع‌الملاقات است. گاهی ‏برای نشان دادن حسن نیت و راضی کردن خانواده، مبادرت به گرفتن ‏پول و لباس برای زندانیانی که می‌دانستند اعدام شده‌اند، می‌کردند. لابد ‏پول و جنس‌‌های دریافتی را جزو ‏‎"‎غنایم جنگی‎"‎‏ به حساب می‌آوردند! ‏خانواده‌های زندانیان نمی‌دانستند که این پاسخ‌گویان، قاتلان فرزندانشان ‏هستند. هیچ‌ یک از آنان آگاهی نداشت که ‏‎"‎خاکی‎"‎‏ مسئول سالن ‏ملاقات گوهردشت، مسئولیت اجرایی به دارکشیدن فرزندانشان را داشته ‏است. در واقع کسی که مسئولیت برقرارکردن ارتباط بین زندانی ‏وخانواده‌اش را داشته بود، این بار مسئولیت قطع همیشگی این ارتباط را ‏به عهده گرفته بود. آن‌ها مطلع نبودند که همه‌ی کسانی که به رتق و ‏فتق امور ملاقات و دیگر کارهای رایج آنان در ارتباط با زندان می‌پردازند، ‏در واقع قاتلان فرزندانشان هستند و چه بسا با کسی صحبت می‌کردند ‏که آخرین لگد را بر سینه‌ی عزیزشان زده است تا مراسم اعدام به تمامی ‏اجرا گردد!‏
بعد از ماه‌ها خانواده‌هایی که شانس دیدن عزیزانشان را داشتند، ‏نمی‌توانستند پاسخی برای خانواده‌هایی که بیرون از زندان، چشم انتظار ‏آزادی و یا لااقل ملاقات فرزندانشان بودند، داشته باشند. این یکی از ‏مصیبت‌بارترین صحنه‌های این تراژدی بود. تلاش بچه‌ها در این خلاصه ‏شده بود که خانواده‌ها را متقاعد کنند که هرکس ملاقات ندارد و رژیم از ‏دادن ملاقات به او تحت هرعنوانی طفره می‌رود، به منزله‌ی این است که ‏اعدام شده است و وظیفه‌‌ی آنان است که به خانواده‌هایشان خبر اعدام ‏فرزندانشان را بدهند:‏
بگو كه سركشی این‌جا كنون ندارد سر
بگو كه عاشقی این‌جا کنون ندارد قلب(5)‏
باید می‌گفتیم چه بر سر عاشقان و سرداران آمده است. باید آنان را مطلع ‏می‌کردیم. باید به آن‌ها می‌باوراندیم:‏

باور مکن
وقتی به تو می‌گویند که ماه؛‌ ماه است‏
این صدای من است بر نوار
که این امضای من است بر کاغذ                      ‏
‎           ‎
باور مکن!‏
باور مکن هیچ چیز را
از هر آن چه به تو می‌گویند، ‏
هیچ را از آن چه به تو قول می‌دهند، ‏
هیچ چیز را از آن چه به تو نشان می‌دهند(6)‏

اما چه کسی می‌توانست قاصد مرگ باشد؟ کدام مادری می‌توانست خبر ‏اعدام جگرگوشه‌ی مادری را به او اطلاع دهد، وقتی خود از ملاقات با ‏فرزندش بازگشته بود؟ کدام همسری می‌توانست همسری را که سالیان ‏سال در انتظار بازگشت عزیزش به سر برده بود، ناامید کند؟ چه کسی ‏توان انجام این کار عظیم را داشت؟ با این همه ما از آنان می‌خواستیم که ‏این کار سخت و دردآور را انجام دهند. ما می‌خواستیم پیام آخرینِ ‏عزیزان‌مان را به مادرانشان برسانیم:‏

گریه مکن مادر
پنجره را ببند
چادر خانگی‌ات را به کمر به‌پیچ
به کوچه‌ها کوچ کن
و پیام ما را بر دیوارها و دروازه‌‌ها نقش بزن
و سلام ما را ‏
به سپیدی لبخند کودکان برسان ‏
ما باید به آن‌ها می‌گفتیم که: ‏
عاشقان فروغ جاودانه‌ی آفتاب
دوباره به سایه باز نمی‌گردند
رژیم مرتکب یکی از بزرگترین جنایت‌های قرن شده بود و تلاش می‌کرد ‏تا ابعاد فاجعه را پنهان دارد. ملاقات‌های ما تنها کانالی بود که ‏می‌توانست ابعاد این فاجعه را افشا کند. رژیم تلاش می‌کرد تا خبر ‏قتل‌عام زندانیان به بیرون درز نکند. پس مهم‌ترین رسالت ما در آن ‏روزها، به گوش جهانیان رساندن خبر این واقعه و اسامی قربانیان آن بود. ‏این منطق ما بود که در درستی آن شکی نداشتیم ولی چه کسی ‏می‌توانست این بار عظیم را به مقصد برساند؟ بدون شک منطق ‏بستگان‌مان نیز درست بود. حق با چه کسی بود؟ نمی‌دانم! گاه بچه‌ها ‏باید خبر اعدام خواهران و برادرانشان را به اطلاع خانواده می‌رساندند و ‏گاه این خانواده بود که خبر شهادت دیگر فرزندشان را به اطلاع ‏عزیزانشان در زندان می‌رساندند. گاه مادران صحنه‌هایی حماسی خلق ‏می‌کردند که تکرارش به ندرت اتفاق می‌افتد. مادر سید احمدی در ‏ملاقات با پسرش رضا، متوجه‌ی اعدام دو پسر دیگرش می‌شود و برای ‏حفظ روحیه‌ی فرزندش مدعی می‌شود که خبر دارد و به آنان افتخار ‏می‌کند و به فرزندش که تاب نیاورده و گریه می‌کند، نهیب می‌زند: ‏خجالت بکش! برای چه گریه می‌کنی! برای مادر سخت بود که آدم‌کشان ‏اشک او یا فرزندش را ببینند. او حتا بعد از ملاقات به دخترانش که ‏بیرون از زندان منتظر خبری از برادرانشان بودند، حقیقت را نگفته بود و ‏مدعی شده بود که همگی خوب و سالم هستند. در اوین نیز وقتی با ‏تحویل ساک‌های فرزندانش، خبر اعدام آن دو را رسماً به اطلاع او ‏می‌رسانند، می‌گوید: ‏‎"‎شیرم حلال بود. افتخار می‌کنم که حسرت یک ‏آری را به دل‌تان گذاشتند‎"‎‏ فرزند او محسن از سال ۶۰ جزو زندانیان ‏ملی‌کش مجاهد بود. از این نمونه‌ها در میان خانواده‌ها کم نبود. من هنوز ‏ملاقات نداشتم. دلیل خاصی نمی‌توانست داشته باشد. احتمال می‌دادم ‏اتفاق ناگواری افتاده باشد. شاید فکر می‌کردند که اعدام شده‌ام و... به هر ‏صورت، آبان‌ماه نیز بدون ملاقات بر من گذشت. در اواخر ماه بود که ‏روزی پاسدار بند گفت: کسانی که ملاقات نداشته‌اند، می‌توانند برای ‏خانواده‌هایشان نامه بنویسند و بگویند برای ملاقات‌شان بیایند. برای ‏سومین بار در طول زندان برای خانواده‌ام نامه‌ای نوشتم. به سختی ‏می‌توانستم خودم را راضی به نوشتن نامه‌ای در پنج خط کنم. چرا که ‏معتقد بودم: ‏

نمی‌شود برای آن‌که در دورها ‏
چشم به راه قاصدک دوخته است، ‏
زندگی خونین خلق را در پنج خط نگاشت
و نمی‌شود با لبان بسته‌ی قلم گفت:‏
آن‌سوی آسمان ابری همیشه آفتابیست
پیش‌تر نیز در وضعیت‌های مشابه، نامه نوشته بودم.‏


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.