|
ایرج مصداقی
|
|
صفحه 1 از 4 آبانماه ۶۷ از اواخر مهرماه ملاقات زندانیان از سرگرفته شده بود. بار اول تعداد اندکی و بار دوم در آبانماه تقریباً بیشتر بچههای بند به ملاقات رفتند. هر کس که از ملاقات بر میگشت، مانند این بود که از دیار مردگان بازگشته است. لبخندی به لب نداشت. جز خبرهای بد و جز غم و اندوه چیزی با خود به ارمغان نمیآورد. خانوادهی زندانیان نیز چونان سوگوارانی بودند که تنها میگریستند.
میخواستی از صمیم قلب فریاد بزنی: گرچه میگویند: "میگریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران" قاصد روزان ابری داروک! کی میرسد باران؟(1)
طی مدتی که از قطع ملاقاتها گذشته بود، خانوادهها بارها به زندان و مراجع قضایی مراجعه کرده ولی پاسخی دریافت نکرده بودند. سرانجام در مهرماه به خانوادههایی که به زندان مراجعه کرده بودند، تاریخی برای ملاقات داده میشود. و به همین خاطر در اولین نوبت ملاقات پس از دوران قتلعام، تعداد معدودی توانستند با فرزندانشان دیدار کنند. زندگی آرام بگیر آرام بمیر بیرون از رحم مادران دیگر کودکی نیست
جسته و گریخته خبرهای اوین میرسید. دردمان افزونتر میشد. بچهها از طریق خانوادههایشان، در رابطه با بچههایی که به اوین منتقل شده بودند، پرس و جو میکردند. هیچ کس از آنان خبری نداشت. حدسی که در خلال روزهایی که قتلعام در گوهردشت ادامه داشت میزدیم، به حقیقت میپیوست. باورنکردنی بود، کمتر کسی از بچههایی که به اوین منتقل شده بودند، زنده مانده بود! کمتر از انگشتان دست. همه و همه رفته بودند. قرنها فریاد و پژواک در زیر آوارها فرو خفته بودند. آوارهای سنگین بر سرمان فرو ریخته بود. گویی موجها و خیزابههای مرگ، ما را احاطه کرده بودند و ضربههای سهمگینشان هر دم افزونتر میشدند. بچهها چون خیلی از ستارگان، از پیش نظرم رژه میرفتند. احساس میکردم:
آنچنان نجابت عشاق را سینه میدرند که یاران را مثل قطرههای باران نمیشود، شمرد کتاب یادهای رفتگان از هجوم تصاویر پاره میشود زمین برای این همه کشته کوچک است و خدا تنها به جستوجوی مخلوق دیگری میگرید
محمود سمندر حالا به راستی میخواند: "پس سمندر گشتم و در آتش مردم نشستم"(2) به یاد دوران حاج داوود افتادم: سیدعلی حیدری؛ سیلیای به گوش توابی زده بود که چرا به مسعود رجوی فحش داده است و در نزد حاج داوود قسم و آیه میخورد که فحش ناموسی داده است! میگفت: اگر بار دیگر تکرار کند، این بار بدتر میزنم! مجید قدکساز با لهجهی شیرین آذریاش دوباره "ساغرم شکسته ساقی" را برایمان زمزمه میکرد در حالی که این بار واقعاً ساغرمان شکسته بود. حسین نجاتی که از بس میگفت: "جون من؟ "، او را "حسین جون من" صدایش میکردیم، تنها چند روز از ازدواجش گذشته بود که همسرش را در مقابل دیدگانش شکنجه میکنند تا لب به سخن گشاید و حالا حسین برای همیشه لب فرو بسته بود. فرشاد اسفندیاری که به فاصلهی کوتاهی پس از آزادی، دوباره دستگیر شده بود. سهیل دانیالی او که وقتی تنها ۱۵ بهار را پشت سر گذارده بود، تجربهای طولانی از درد و رنج را در کولهبار خود داشت، برای همیشه خاموش شده بود. مجید طالقانی مانند برادرش حمید "دفتر سرخ زندگیاش را با کفن سرخ یک خون شیرازه بسته بود".(3) مرتضی ملاعبدالحسینی(مرتضی چراغی) چراغ شبهای تیرهی زندانمان بود. روزها و شبهای زیادی را بیرون و داخل زندان با هم سپری کرده بودیم. هنوز گرمای نفسهایش گونههایم را مینواخت؛ این احساس را از زمانی با خود داشتم که زیر در با هم حرف میزدیم و حالا ماهها از آن گذشته بود؛ باور نمیکردم که دیگر او را نخواهم دید. برادرش اکبر نیز جاودانه گشته بود. فکر میکردم حالا مادر چه میکند با این داغها؛ سال ۶۴ برای آزادی زودرس تنها یک مصاحبه از او میخواستند که تن نداد. کامبیز عطاییتهرانی چقدر دلش میخواست به جای کامبیز، "سید" خطابش کنیم و ما نیز لجوجانه "سیدکامبیز"ش میخواندیم؛ با چه عذابی موهایم را کوتاه میکرد تا آرایشگری یاد بگیرد و من چقدر گربهرقصانی میکردم تا موهایم را به دستش بسپارم. میخواستم فریاد بزنم: "سیدکامبیز" کجایی تا با کمال میل سرم را در اختیارت قرار دهم! بیوک باباصحاف چه ساده بود و بیریا، چه آرامشی داشت و چه تسکینی میداد به انسان وقتی با او مینشستی و حالا صبر و قرارم را برده بود. محمدرضا مشاط چهار سال انفرادی را پشت سر گذارده بود؛ موهایش سپیده شده بود و پشتش خم، درست به همان گونهای که وعده داده بودند ولی خللی در ارادهاش وارد نشده بود. محمدرضا مجیدی (جاوید)؛ ۱۵ساله بود که به جهنم قدم گذاشت. عاقبت "جاوید" گشته بود؛ فروغی جاوید در دل شبهای تیرهی میهن؛ یادش آتشم میزد؛ به خاطر میآوردم وقتی که در سال ۶۶، مرا از انفرادی باز میگرداندند، پاسدار بند با حماقت هر چه تمامتر پرسید: جاوید فامیلتان است؟ گفتم: نه! گفت: زمانی که در انفرادی بودی، حریف او و اعتراضهایش نمیشدیم! دم به دم از تو پرس و جو میکرد، کلافهمان کرده بود؛ حالا او رفته بود و من جز سکوت کاری نکرده بودم و این تار و پودم را در هم میپیچید. عبدالحمید صفاییان؛ جلادان پاهایش را شخم زده بودند برای این که از دیدن وضعیت پاهایش ناراحت نشویم، هیچگاه جورابهایش را از پا در نمیآورد. مسعود افتخاری؛ نگاه سرشار از حجب و حیای ذاتیاش ول کنم نبود؛ حالا دیگر "افتخار آفاق" نیز گشته بود؛ میدانستم دیگر حمزه شلالوند(4) را نخواهم دید. چگونه امکان داشت او با آن سر نترس و قاطعیت و شهامت مثالزدنیاش زنده مانده باشد. و... یارانم میآمدند و میگذشتند و بار درد و رنجشان را در قلبم میتکاندند.
|