|
شهاب شکوهی
|
|
بنا به خواست مجله آرش من هم به سهم خود خاطراتی کوتاه از اولین ملاقات هایم در زندان برای خوانندگان عزیز می نویسم. از آنجا که من سه بار در تاریخ های مختلف دستگیر شده ام بنابراین به سه بار از اولین ملاقات هایم در زندان به طور فشرده می پردازم.
اولین ملاقاتم، در پاییز سال٥٣ در زندان خرم آباد انجام گرفت. من با شش نفر دیگر که همگی ١٥ویا ١٦ ساله بودیم در راستای فعالیت های چریک های فدائی خلق، عملیاتی انجام دادیم که کمی بعدش دستگیرمان کردند. ابتدا ما را در زندان بروجرد در یک انفرادی نگاه داشتند تا دوران بازجوئی مان تمام شود. نزدیک به چهار ماه ممنوع الملاقات بودیم. بعد ما را به مرکز استان بردند و از آن جا که در بیشتر شهرستا ن ها زندان جداگانه ای برای افراد سیاسی (به گفته پاسبان ها خرابکاران) به ویژه کم سن ها نداشتند، ما را با زندانیان عادی در یک جا قرار دادند. هر چند که معمولاٌ اطاق هایمان مستقل از زندانیان عادی بود. در آن زمان اطاق ملاقات ها هنوز مجهز به تلفن و از پشت شیشه انجام نمی گرفت، دو ردیف میله آهنی با فاصله حدوداٌ یک متر وجود داشت که قسمت های از این میله آهنی هم توسط توری فلزی، پوشیده شده بود. یک پاسبان در میان این دو ردیف قدم میزد و جمعیت هم در دو طرف، بلند بلند صحبت می کردند . به مرور صدا ها بالا می رفت وبه هوار تبدیل می شد. زندانیان عادی هم که اهل رعایت نبودند و گاهی اصلا صدا به صدا نمی رسید. همگی هوار می کشیدیم و دلتنگی هایمان را با هوار بیان میکردیم!. چه معرکه ای بود ملاقات ها!! گاهی میان خانواده ها دعوا می شد و ما شاهد کتک کاری آن ها در آن طرف میله ها بودیم؛ و گاهی هم شاهد رد و بدلِ فحش های رکیک بین خود شان، در این طرف میله ها می شدیم؛ که خانوادها ی ما نیز از آن بی نصیب نمی ماندند. هنگامی که پشت پاسبان ها به قسمتی از این راهرو میله ها قرار میگرفت، انواع سیخ و چوب به کارگرفته می شد تا انواع گوناگون مواد مخدر و چیزهای دیگر رد و بدل شوند. و هنگامی که پاسبان در حال قدم زدن برمی گشت، همین صحنه در طرفی دیگر تکرار می شد. البته نحوه کار به سختگیری پاسبان هم بستگی داشت و اینکه آیا قبلا حق حساب ها پرداخت شده اند یا نه؟ ما هم با وجود سختی ملاقات، حرف هایمان را می زدیم و اگر اطلاعاتی داشتیم رد وبدل می کردیم. به هر حال اولین ملاقاتِ زندگیم در زندان، در حالی انجام شد که در تناقض بین مرد بودنم و نوجوان - خانواده ام به من میگفتند - بودنم که واقعیتم بود، قرار داشتم. دومین ملاقات، در اردیبهشت ماه سال ٦٠ هنگام عبور با قطار از قم به سمت خوزستان دستگیر شدم همراه من دو نفر دیگر هم که همراهشان مقداری (ملاط) دست نوشته های سازمانی داشتند، دستگیر شدند. خانواده های آنها آمدند و هر دو را با ضمانت آزاد کردند. غروب که شد مرا هم به سلولی انداختند. ساعتی بعد از وارد شدن من در سلول، صدای باز شدن در آمد و ظاهراً دختری را به سلول کناری بردند. ساعت ها گذشت، همه چیز در سکوت بود که صدای باز شدن چفت در سلول آمد. کمی بعد هم لای دریچه سلول من باز شد و سایه ای از کنار دریچه سلام داد من که انگار جن می بینم جوابش را دادم. ابتدا از لای دریچه نگاه می کرد ولی کمی بعد راحت سر حرف را شروع کرد. او را با پسر عمویش در خیابان دستگیر کرده بودند. پسر عمو را آزاد کرده و از این خانوم می خواستند که یا برگ ازدواج را امضا کند یا در زندان بماند. او ضمن اینکه پسر عمو را دوست نداشت و قصد داشته که این موضوع را به او بفهماند توسط پاسداران دستگیر می شود. در دلش باز شده بود و از فشار های خانواده می گفت و این که قصد دارد به تهران برای زندگی برود. از من می خواست که به او کمک کنم. ما تا نزدیک صبح صحبت کردیم. به او قول دادم که ازش حمایت کنم. از من پرسید که اگر فردا آزادش کنند از من چه کمکی می خواهد. اعلارغم تریدم از گفتن آن مطالب، به او مواردی را گفتم که به خانواده ام و رفقایم برساند و او به قولش عمل کرد، هرچند من یک سال بعد آزاد شدم و نتوانستم ردی از او داشته باشم که حداقل جبران کنم . روز بعد خواهرم با نوزادی در بغل به ملاقاتم آمد. من از بچه دار شدن خواهرم خبر نداشتم چرا که مدت ها از آن ها دور بودم. دیدن او در آن هوای گرم با نوزادی در آغوش که عرق ریزان خودش را به آن جا رسانده بود هم شادی آور بود و هم ناراحت کننده. اسم نوزادش را علی گذاشته بود، شاید می دانست سرنوشت برادرمان علیرضا به کجا خواهد رسید. ملاقات بسیار کوتاه بود ولی گرمای محبت آمیز آن را تا شروع اعدام های دسته جمعی سال ٦٠ با خود داشتم. یادم هست که آن روزها به علت شور وشوق عمومی فعالین سیاسی در بیرون، اصلا دلم نمی خواست در یک سلول انفرادی و در شهری غریب محبوس باشم . این ملاقات بیش از ملاقات های دیگر برایم دلتنگ کننده بود و این دلتنگی را روزها باخود داشتم. و اما سومین ملاقات: در پائیز سال ٦٢ در زندان اوین در پشت شیشه منتظر بودم. دلم کاملا شور می زد . میدانستم که به علت بی نظمی اشتباها این ملاقات داده شده، شاید هم نه! عمداٌ این ملاقات را داده بودند تا کسانی را دستگیر و یا تعقیب کنند. با وجود نگرانی ها دوست داشتم آن ها را ببینم و از طرف دیگر نگران عواقب آن بودم. بالاخره در باز شد و ملاقات کننده ها وارد شدند. مادر و خواهرم بودند با چشم هائی نگران. معلوم بود که خبرهای بیرون بسیار بد بوده. البته من در آن موقع نمی دانستم که برادرم دستگیر شده و در خطر اعدام قرار دارد. آن ها حالم را پرسیدند ، علی رغم پنهان کردن دستم، آن ها متوجه شدند و پرسیدند که آیا در بازجوئی دستم را شکسته اند. گفتم نه هنگام فرار تیر خورده ام. مجبور شدم دستم را که در گچ بود کمی تکان بدهم که ببینند که هنوز کار می کند. بیچاره خانواده ها! یک برادر به خاطر موقعیتش زیر فشار بدترین شکنجه ها و تیغ اعدام بود، دومی هم با دست تیر خورده سرنوشتی بهتر از اولی ندارد. برادر بزرگتر هم فراری و خانواده ها هم در شرائط سخت بمباران و آوارگی. ما چه می توانستیم در ملاقات با هم بگوییم!. فقط یادم هست، خواهرم گفت بازهم زندان!. چرا که خانواده های بی چاره از سال ٥٠ تا سال ٦٨ زندگیشان در زندانها سپری شد بود.
|