|
خانواده ها، قربانیان آن طرف دیوار
|
|
|
فرخ قهرمانی
|
|
صحبت ازملاقات شد خوشحال شدم که بلاخره شاید این قدمی که برداشه شده وخاطرات زندانیان تا نزدیک درب زندان رسیده، مقدمه ای باشد که چند قدم دیگرهم برداشته شود و به آن طرف درب زندان که همانا خانواده ها باشند هم برسد، وبه خاطرات آنان که بخشی ازتاریخ خونبارملت ایران دراین دهه را تشکیل میدهد بپردازد.
بنظرمن سنگینی این وظیفه در وحله ی اول بردوش وسائل ارتباط جمعی است، چرا که اکثر خانواده های زندانیان بدور از گرایشات سیاسی اجتماعی بوده و در نتیجه اگرکسی تماسی با آنان برقرارنکند آنان خود برای شرح آنچه بر آنان رفته پا پیش نخواهند گذاشت. اینان قربانیان طرف دیگر دیوارند که ناخواسته به این بازی تلخ کشیده شدند، و قبل از دستگیری عزیز یا عزیزانشان نه انتظار چنین سرنوشتی را داشتند و نه انگیزه ای برای تحمل آنچه برآنان رفته است را، اما با این وجود زندانیان بخشی از امکانات داخل زندان، و بخشی از تقلیل فشار زندانبانان را مدیون مبارزات پیگیر همین خانواده ها می باشند. سرگذشت خانواده های زندانیان سیاسی بخش تفکیک ناپذیر تاریخ این دهه از مبارزات مردم کشور ماست که جداٌ جایش خالی است. پس از این مقدمه در رابطه با اولین ملاقات خودم باید بگویم؛ پس از دستگیری ابتدا به زندان جمشیدیه منتقل شدم، در مورد زندان جمشیدیه شاید تا کنون کمترچیزی نوشته شده چرا که این زندان بیشتر در رابطه با نظامیان قرار داشته است، قسمت بزرگ زندان عمومی و متعلق به غیر سیاسی ها بود. در قسمت سیاسی، سلول ها تماماٌ انفرادی و کاملاٌ از نظر اداره زندان از بخش عمومی مجزا و مستقل بود، و در همکاری نزدیک با کمیته مشترک و سپاه و تحت نظر دادستانی ارتش اداره می شد، اساساٌ سالن ملاقاتی نداشت. بخاطر ندارم دقیقاٌ چه مدتی از دستگیریم گذشته بود فقط بیاد دارم صدمات و جراحات صورتم که در اولین روز دستگیری در اثر ضربات مشت و لگد بوجود آمده بودند التیام یاقته و اگر هم چیزی باقی مانده بود در پس ریش هائی که بلند شده بودند پنهان، اما اثار شکنجه بر روی پاهایم هنوزکاملاٌ مشهود و از نظرجسمانی هم وضعیت مناسبی نداشتم. بهمین دلیل هم وقتی غروب درب سلول بازشد و مسئول سیاسی ایدئولوژی زندان وارد سلول شد و گفت که فردا به علت جشن تولد امام دوازدهم بعنوان عیدی به خانواده ها ملاقاتی ترتیب داده شده بسیار متعجب و خب طبیعتاٌ بسیار خوشحال شدم. آن شب تمام دردهای جسمی ام را فراموش کردم. می دانستم همسر و مادرم حتماٌ خواهند آمد و بچه ها را هم خواهند آورد، تمام آن شب را تا قبل از خواب و فردای آنروز را تا قبل از ملاقات در این فکر بودم که در مقابل سئوالاتی که بیشترمی توانست در باره میزان فعالیت و زمان آزادیم دور بزند چه جوابی باید بدهم، همسرو مادر من هم ازجمله خیل عظیم خانواده هائی بودند که این مصیبت (به گفته مادرم) به آنها تحمیل شده بود و خود انگیزه ای برای تحمل این سختی را نداشتند. نمی دانستم چه جوابی باید به آنها بدهم! هنوز از سرنوشت خود هیچ اطلاعی نداشتم. بلاخره فکری به ذهنم رسید! پیش خود گفتم، برای شروع شاید بد نباشد که هم قدری با آنها شوخی کرده باشم و از این طریق کمی آرامش به آنها بدهم و ضمناٌ آنها را هم محکی زده باشم. مطمئن بودم یکی از سئوالات همسر یا مادرم و یا هردوی آنها این خواهد بود که چه زمانی آزاد خواهم شد. بعد از ظهر روز بعد درب سلول باز شد، همان شخص دیروزی همراه یک نگهبان وارد سلول شدند، یک جفت جوراب بلند سربازی آورده بودند که بایستی آنرا می پوشیدم. مسئول سیاسی ایدئولوژی با تاکید گفت که به هیچ وجه حق صحبت کردن در باره پرونده و مسائل داخل زندان را ندارم. منظور از مسائل داخل زندان شکنجه یا به تعبیر خود آنها تعزیر بود. او اضافه کرد در تمام مدت ملاقات ماًموری درکنار تو نشسته است، و تاکید کرد چنانچه در مورد مسائل فوق حرف بزنی نه تنها بلافاصله ملاقات را قطع خواهند کرد بلکه عواقب آنرا هم باید تحمل کنم. وی اضافه کرد، حاضر باش نگهبان حدود نیم ساعت دیگر برای بردنت خواهد آمد و سپس سلول را ترک کردند. در حالی که خود را آماده می کردم، مشغول تحلیل هم بودم که چرا به این شدت حساسیت نسبت به پنهان کردن آثار شکنجه خصوصا روی پاهایم دارند؟! چرا نگهبان قرار است کنار من بنشیند و چراهای دیگرکه نهایتاٌ حدس زدم ملاقات باید حضوری باشد. صدای بازشدن درب سلول مرا از افکارم بیرون آورد بلافاصله حوله را برداشتم و مشغول بستن چشمهای خود شدم، این کار را به این خاطر انجام دادم که نگهبان چشمهایم را نبندد، چون وقتی نگهبان ها چشم ها را می بستند حتی زیرپای خودمان را هم نمی توانستیم ببینیم. در آن زمان در جمشیدیه چشم بند آماده وجود نداشت و برای بستن چشم ها ازحوله صورت استفاده می کردیم. وقتی سالن ها را پشت سرگذاشتم و وارد هوای آزاد شدم، پشت دیواری برای برداشتن چشم بند ایستادم و به درخواست نگهبان چشم بندم را باز کردم. در این حالت، متوجه شدم که حدسم درست بوده و ملاقات در حیاط نسبتاٌ کوچکی انجام می شود. وقتی وارد حیاط شدم اولین چیزی که نظرم را جلب کرد چند پتوی سربازی بود که با فاصله چند متری از هم روی زمین پهن کرده بودند و مادر زن هم پرونده ای من هم روی یکی از پتوها نشسته است. اول فکر کردم شاید به ملاقات دخترش آمده ولی خیلی زود به اشتباه خود پی بردم چرا که اولاٌ هنوز هیچ یک از ملاقات کنندگان نیامده بودند ضمن اینکه کنار او هم نگهبانی نشسته بود. در میان راه دور از چشم نگهبانان نگاهمان به یکدیگر افتاد فقط لبخندی که بهر حال لبخند شادی هم نبود میانمان رد و بدل شد، وقتی روی پتو نشستم نگهبان مجدداٌ مقررات ملاقات را گوشزد کرد، بلاخره لحظه موعود سررسید. مادرم و یکی از برادران و خورهرانم به همراه همسر و پسرکوچکم - که چند ماه بیشترنداشت- آمده بودند. ازپدرام پسربزرگم خبری نبود. پسربزرگم پنج ساله بود و تقریباٌ درتمام تمرین فوتبالی که معمولا هفته ای دو روز در یکی از زمین های چمن ورزشگاه آزادی تمرین فوتبال می کردم همراه من می دوید. پس از سلام و احوال پرسی های معمول، اولین سئوالی که کردم این بود که پدرام کجاست؟ چرا او را نیاورده اید؟ ظاهراٌ همه ی خانواده به توافق رسیده، و به او گفته بودند که من در مسافرت هستم؛ و به همین خاطر او را با خود نیاورده بودند تا در روحیه اش اثر بد نگذارد. پس از آن ملاقات، پانزده ماه طول کشید تا برای اولین بار پدرام را در اوین ملاقات کردم. همانطورکه پیش بینی کرده بودم اولین سئوالی که تقریباٌ همزمان همسر و مادرم کردند این بود: کی آزاد میشی؟ طبق برنامه ی پیش بینی شده ی شب قبل گفتم:کی آزاد میشم؟، امروز چند شنبه است؟ همسرم با عجله گفت سه شنبه، گفتم: سه شنبه؟ خب سه شنبه، چهارشنبه، همینطورکه از سه شنبه با انگشتانم شروع به شماره کردم برق خوشحالی توام با اضطراب را در چشم های همه آنها احساس می کردم. بقدری طبیعی مسئله را مطرح کردم که آنها فکر می کردند روزها را می شمارم که بگویم چند شنبه قرار است آزاد شوم، همین طورکه به آهستگی روزها را می شمردم ادامه دادم، پنجشنبه، جمعه، شنبه سپس به تندی گفتم: ده ساله دیگه. با دیدن چهره های مبهوت همسر و مادر، خواهر و برادرم، و آهی که همسرم کشید و گفت: چی گفتی؟ ده سال!؟ بلافاصله دریافتم که اصلاٌ شوخی جالبی نبوده بهمین خاطرگفتم نه بابا شوخی میکنم من که کاری نکردم، دراین لحظه فکر کردم بهترین فرصت برای طرح دو مسئله است، ابتدا گفتم من اجازه ندارم راجع به مسائل داخل زندان و پروندم حرفی بزنم، همین جمله باعث تغیر فضای حاکم و جلب توجه آنان به من و ورنداز کردن من شد، و ادامه دادم وگرنه می گفتم شما که میدونید من کاره ای نبودم. شما و همه ی فامیل و دوستان و آشنایان، همگی خیالتون راحت باشه، من هیچ کاری نکردم، تأکید روی دوستان و اینکه من هیچ کاری نکردم به این خاطر بود که شاید همسرم به چند دوست نزدیک که او میشناخت این خبر را برساند که از من چیزی ندارند تا آنها هم خیالشان آسوده شود. حدود هفت سال بعد وقتی از زندان آزاد شدم همسرم به من گفت که پس از آن ملاقات نزد یکی از دوستان خیلی نزدیک مان که در آن زمان جزو وکلای جوان و فعال هم بوده میرود، اما با کمال تعجب می بیند که عکسی بزرگ از خمینی درخانه شان زده و از آن بدتر، این که در واقع به او روی خوشی هم نشان نداده است. و برای همسرم این تداعی را بوجود آورده که بهتر است دیگربا آنها تماسی بر قرار نکند چون ممکن است برای آنها دردسر ایجاد شود. و وقتی ناراحتی و بیشتر از آن، شرمندگی مرا از رفتار یک به اصطلاح کمونیست دید، با کمال بزرگواری به من گفت که، ناراحت نباش آدمها با هم فرق دارند من مطمئنم اگ تو بودی همان کاری را می کردی که من انتظارش را داشتم. *
|