|
زندان گوهردشت ، بند ۲۰ سال ۱۳۶۷
|
|
|
محمد زاهدی
|
|
صفحه 3 از 3 مرا به همراه پاسداري به سلول قبلي بازگرداندند و خواستند وسائلم را که شامل مسواک و يکي دو رخت و چند دفترچه بود جمع کنم. بعدها به من گفتند که رفقا فکر مي کردند مرا نيز براي اعدام مي برند. ولي در واقع به سلول ديگري بردند که در آنجا همه کساني که شلاق نوش جان کرده بودند قرار داشتند . با پاهاي ورم کرده مشغول راه رفتن بوديم تا از شدت درد بکاهيم و خون درون رگ هاي پا جريان بيابد تا از عوارض بعدي کاسته شود. شب را به صبح رسانديم. ما را به بند ديگري بردند. در آن بند، جان به در بردگان يکديگر را يافتيم، بوسيديم، گريستيم و خنديديم. از سرنوشت ديگران پرسيديم. کساني که ديگر با ما نبودند . به احمد رضا دليلي، که هنوز از سرنوشت برادرش بي خبر بوديم دلداري داديم و حتي يکي از بچه ها به دروغ به او گفت که برادرش را در بند ديگري ديده است. ما را به بند 20 باز گرداندند تا وسائل کساني که با ما نبودند – و مي گفتند آن ها به بند ديگري منتقل شده اند – جمع کنيم و مي خواستند برايشان پول بگذاريم . ما نيز هر آنچه مي توانستيم برايشان گذاشتيم . بعد ها فهميديم که پاسداران اين وسائل و پول ها را به عنوان غرامت جنگي، عليه کفار بين خود تقسيم کرده بودند . به مدت سه تا چهار روز همه فعالين ديگر گروه هاي چپ که با ما درآن بند بودند با ما سلام و عليک مي کردند. امري که قبلاً از آن پرهيز مي کردند. زيرا با ما توده ائي ها اختلاف شديد سياسي داشتند .... ولي پس از چند روز، دوباره همان آش شد و همان کاسه ! با جمع آوري اطلاعات ديگر رفقا به اين نتيجه رسيديم که نزديک سي صد نفر از رفقا را اعدام کرده بودند. فقط از بند ما بيست و چهار نفر را کشته بودند. ما را در بند گرد آوردند و گفتند بايد نماز بخوانيد. گفتيم ما هنوز به اين نتيجه نرسيده ايم که نماز بخوانيم. گفتند يا نماز يا .... خود دانيد . اما گرفتن وضو براي اين همه زنداني با آن تعداد شير آب امکان پذير نبود. اين است که اغلب بدون گرفتن وضو به نماز مي ايستاديم. کسي هم درست نماز خواندن بلد نبود. برايمان بچه آخوندي که هنوز پشت لبش سبز نشده بود و معلوم نبود از کدام دهات آمده است، آوردند. نخستين سئوالي که کرد اين بود: آقايان سواد دارند؟ ما هيچ نگفتيم. پاسدار بند گفت آقايان همه دکتر و مهندس هستند. کمي خود را جمع و جور کرد و سپس آموزش نماز را آغاز نمود. ولي فرداي آن روز بخشي از آنچه را که روز پيش ياد داده بود فراموش کرد. به هنگام رکوع، با تکرار بسم الله از ته حلق تصور مي کرد که صواب بيشتري مي کند. پس از چهار يا پنج روز پاسدار بند که به نظرعميقاً معتقد مي آمد جاي او را گرفت. من که تا آن لحظه در عمرم نماز نخوانده بودم مي کوشيدم ياد بگيرم. ولي بايد اذعان داشته باشم که در اين مورد کوچک ترين استعدادي نداشتم .اگر حواسم به دولا راست شدن مي رفت، آن چه را خوانده بودم فراموش مي کردم و اگر فکرم را به آنچه مي بايست مي گفتم متمرکز مي کردم فراموش مي کردم چه موقع بايد خم شد يا چه هنگام بايد دست را جلو گرفت. ديگران نيز بهتر از من نبودند. در صف آخر که معرکه اي بود. مهرها را روي هم مي گذاشتند و ايستاده به رکوع مي رفتند . يا به محض اين که در صف ماقبل آخر کسي به رکوع مي رفت مهرها را در جيب او خالي مي کردند يا ديگر شوخي ها . پاسداران نيز پس از هر چند روز متوجه شدند که از اين جماعت نماز خوان پديد نمي آيد و برنامه را تعطيل کردند . پس از سه روز که از اعدام رفقا مي گذشت گوئي تازه متوجه مطلب شده باشم، در آن روز صبح هر کاري مي کردم جلوي ريزش اشک هاي خود را بگيرم نتوانستم. شايد بيش از يک ساعت گريستم. هنگامي که به يکي از رفقا گفتم ديگران را اعدام کردند، بدون هيچ واکنشي به گوشه اي رفت. يک ساعت بعد او را ديديم که کمرش ديگر راست نمي شد و دچار لکنت زبان شديدي شده بود. فقط صداهاي نا مفهومي از دهانش بيرون مي آمد. او چندين روز به همين صورت باقي ماند. ولي آهسته آهسته رو به بهبودي گذاشت . سرانجام ما را به اوين بردند. يک شب که مشغول گوش کردن به اخبار بوديم ناگهان از سالن بغلي فرياد شادي کساني را که سرگرم گوش کردن اخبار به زبان انگليسي بودند شنيديم. دليل شادي آنان اين بود که طي اخبار گفته بودند زنداني هاي سياسي آزاد خواهند شد. چند روز بعد دوباره ما را به صف کردند. آيا حاضريد تظاهرات کنيد؟ يکديگر را نگريستيم. همه مردد ايستاده بودند. جو اعدام ها را دوباره با رفتارشان به وجود آورده بودند. سرانجام يکي از رفقا از صف جدا شد و آمادگي خود را براي شرکت در تظاهرات اعلام کرد. آهسته آهسته شمار افراد بيشتر شد. ما چند نفر بيشتر نمانده بوديم . گفتم تظاهرات درباره چيست و چگونه صورت مي گيرد؟ گفتند بايد جلوي مقر سازمان ملل راه پيمائي کنيد . من هم سرانجام به ديگران پيوستم . روز 14 اسفند 67 در برابر مقر سازمان ملل راه پيمائي کرديم. از ما فيلمبرداري کردند. به مجرد اينکه متوجه اين امر شدم دستم را جلوي صورتم بردم. پس از چند ساعتي بازگشتيم. اتوبوس ها با خانواده هائي که براي آزادي عزيزان خود شيريني پخش مي کردند در انتظارمان بودند. ما را جلوي ساختمان مجلس (اگر اشتباه نکرده باشم ) بردند . و سپس آزادي در پيش رو. هفت سال ممنوع الخروج بودن و ديگر مسائل از جمله اين که خانواده رفقائي که هم بند ما بودند نمي خواستند قبول کنند که ما را آزاد کرده و عزيزان شان را اعدام کرده باشند. ما را تا حدي مسئول مي دانستند! مدت ها به کار توضيحي براي بازماندگان مشغول بوديم. پيدا کردن کار براي گذران زندگي با داشتن پرونده اي نزد دادستاني انقلاب نيز مشکل ديگري بود که به اين آساني حل نشد . و سر انجام پس از 6 سال زندان و 8 سال زندگي پس از آن موفق شدم گذرنامه بگيرم و به همراه خانواده کشور را ترک کنم.
*
|