|
زندان گوهردشت ، بند ۲۰ سال ۱۳۶۷
|
|
|
محمد زاهدی
|
|
صفحه 2 از 3 5 شهريور 1367. صبح رفيق گرانمايه مان مرتضي کمپاني را که از درد دندان رنج مي کشيد به درمانگاه بردند. ما که در سرلوحه مبارزه مان مي نوشتيم که براي انسان تراز نوين فعاليت مي کنيم، آن روز چنين انساني را پيش رو داشتيم .مرتضي کمپاني يکي از بهترين نمونه هاي انسان تراز نوين بود. زندان جائي است که افراد در تمام طول روز و شب تحت نظر ديگران هستند. امکان ندارد فردي بتواند خلق و خوي خود يا نقاط ضعفش را به مدت زيادي پنهان کند. هيچ يک از ما در اين مدت نتوانسته بوديم کوچکترين نقطه ضعفي در اين رفيق بيابيم. همواره روشن و با درايت بود. صفاي ويژه او حکايت از شفافيت درون او داشت. ذهن بيدار او همواره در جست و جو بود. هر چه مي دانست به ديگران مي آموخت. بيش از 30 ساعت درس در هفته داشت. تازه هنگامي که وقتي براي او باقي مي ماند، آن را براي روشن کردن ذهن ديگران مي گذاشت. او را به سختي زده بودند. يکي از دست هاي او بيش از 90 درجه بالا نمي آمد. برايم مي گفت که رفيق مسئول او را شکنجه کرده و به مرتضي گفته بودند که او همه چيز را گفته و تو بيهوده خود را آزار مي دهي. در حالي که چنين نبود. مرتضي اظهار مي دارد که اگر راست مي گوئيد مرا با او رو به رو کنيد. همين کار را مي کنند. ولي مرتضي کمپاني به محض ورود به اتاق و ديدن رفيقش پيش از اينکه بازجوها بتوانند مانع او شوند به سرعت مي گويد من چيزي نگفته ام. تا رفيقش بداند که او شکنجه ها را تحمل کرده ولي کسي يا چيزي را لو نداده است. اين موضوع با خشم بازجوها رو به رو مي شود که بسيار او را مي زنند و او را ناقص مي کنند . آن روز صبح، در حالي که دست خود را براي آرام کردن درد دندانش به صورت گذاشته بود وارد بند شد. هنوز چند لحظه نگذشته بود که توفان آغاز شد. در ورودي بند با خشونتي غير عادي باز شد و رئيس زندان عربده کشان – واقعاً عربده کشان – ما را به صف کرد و به بيرون از بند برد و در راهروهاي زندان – مانند هميشه با چشم بند – روي زمين نشاند. دوازده نفر در سمت راست من قرار داشتند که بعداً فهميدم، به هر صورت جزو کساني بودند که دژخيم قصد جانشان را کرده بود. سپس کساني قرار داشتند که سرنوشت شان با علامت سئوالي همراه بود و بستگي به پاسخ ها و رفتارشان در" دادگاه " داشت . بدين سان ما را به نزديکي اتاقي بردند که حکام شرع در آن بودند. شايد بيش از يک ساعت به همان صورت نشستم تا نوبت من شود. سرانجام کسي بازوي مرا گرفت و به اتاق کذائي هدايت کرد. چشم بند را از سرم برداشتند . نيري، اشراقي و دادستان کرج در جلوي من روي صندلي هاي خود نشسته بودند و در پشت سرم نيز کساني بودند که آنها را نمي ديدم ولي حضورشان را حس مي کردم . علامت هائي مي دادند که فکر مي کنم مانند زمان گلادياتورها در روم باستان مي توانست سرنوشت هر يک را رقم زند . پرسش ها کوتاه بودند نام . نام خانوادگي، سال و محل تولد. شغل ؟ در چه رشته اي ؟ که گفتم .. . پس از اين پاسخ، اشراقي نگاهي کرد که معني آن را نفهميدم . نيري با پرسش هاي خود - مانند آن کاري را که با ديگران کرده بود – مي کوشيد برايم دام بگسترد : آيا نماز مي خواني ؟ نه . چرا ؟ بلد نيستم. اشراقي وارد ميدان شد: آيا مسلماني؟ اگر تا آن لحظه طي اين چند سال در برابر اين پرسش همواره نوشته بودم اصل 23 قانون اساسي هرگونه تفتيش عقايد را ممنوع مي کند، يا به خودم مربوط است يا مانند آن، در آن جا نمي دانم تحت تاثير جّو قرار گرفته بودم يا به علت در جريان کشتارها بودن يا به هر دليل ديگري اين طور شد که به هر حال پاسخ مثبت دادم. تير رها شده بود. در برابر حداقل سه شاهد "عاقل" و بالغ به مسلمان بودن خود اعتراف کرده بودم و ديگر نمي توانستند مرا به دليل کافر بودن اعدام کنند. پرونده ام نيز چيزي نداشت که کفه ترازو را به جهت ميل دژخيم خم کند. (گرچه با همين پرونده سبک، پس از دو سال و دو ماه مرا به 7 سال زندان محکوم کرده بودند) . نيري مانند کسي که شکار خود را از دست داده باشد و شيئي نجس را از خود دور کند با حرکت دادن دستش گفت: "برود، برود، نماز بخواند، روزه بگيرد". مرا بيرون بردند و روي صندلي دسته داري مانند صندلي هاي مدارس نشاندند. پس از چند لحظه، کاغذي جلوي رويم قرار دادند که بايد آن را امضا مي کردم: قبول مي کردم که من ديگر مارکسيست نيستم، دين، امامت و معاد را قبول دارم و غيره. امضا نکردم و به انتظار نشستم. در حالي که گلويم خشک شده بود و شقيقه هايم محکم مي زد. ناگهان سر و کله حاج آقا پيدا شد. "امضا کردي"؟ "نه من اين کاغذ را امضا نمي کنم" . آن را از جلويم محکم کشيد و رفت. چند لحظه بعد برگشت و گفت "امضا کن. حاج آقا گفته که اگر امضا نکني مي داني که چه در انتظارت است !" . گلويم هر لحظه خشک تر مي شد . آيا بايد امضا کنم ؟ آيا اصلاً امضاي من در چنين شرايطي ارزش دارد يا نه؟ سرانجام به اين نتيجه رسيدم که امضاي من در اين شرايط فاقد ارزش است. امضا کردم. آمدند و مرا به گوشه ائي بردند. از زير چشم بند نگاه کردم شماري از رفقاي بند 20 را ديدم که در يک صف در وسط راهرو ايستاده اند .اين واپسين ديدار ما بود. مسئول زندان خطاب به يکي از پاسداران گفت: " اين ها را ببر بالا ". اين در واقع رمزي بود بين او و پاسدار: که آنها بايد به دار آويخته شوند. فکر مي کردم باقي را نيز به همين ترتيب از بين خواهند برد. از خودم بدم آمده بود که چرا آن کاغذ را امضا کرده بودم. مي پنداشتم که اگر اين کار را نکرده بودم در کنار ديگر رفقا بودم. حالم هر لحظه بدتر مي شد. احتمال مي دادم که تنها بازمانده بند20 هستم و از اين انديشه به خود مي لرزيدم. خود را کاملاً باخته بودم. ناگهان صدائي آشنا از آن سوتر بلند شد و اجازه رفتن به دستشوئي خواست. اين شايد يکي از زيباترين جملاتي بود که شنيده بودم. پس من تنها نبودم. ديگراني نيز بودند که کشتار دژخيم شامل حال آنان نشده بود .... اما کسي هنوز ابعاد فاجعه را نمي دانست. ما را به بندي در طبقه اول بردند. از ديگر بندها نيز آمده بودند. به جز ما کسي در جريان کشتار نبود. تا آنجا که مي توانستيم ديگران را آگاه کرديم. يکي از بچه ها که در برابر رفيق مان اصغر محبوب نشسته بود، وقتي به او مي گويد اعدام مي کنند، او با لبخندي به کمک دست راست خود علامت پيروزي را نشان مي دهد. شب را چگونه به صبح رسانديم، بماند. از فرداي آن روز بازماندگان را در چند سلول گذاشتند. از اوايل صبح، صداي فرياد مردي را که با شلاق مي زدند به گوش مي رسيد. او در حين فرياد زدن مي گفت "واي ددم، واي ددم" که حکايت از آذري بودن او داشت. معلوم نبود از او چه مي خواهند و او چه پاسخ مي دهد. تا عصر اين امر چند بار تکرار شد. فرداي آن روز پاسدار بند با زهر خندي گفت که فرد مزبور "به درک واصل شد". روز بعد از طريق مورس دريافتيم که او جليل شهبازی بود که نتوانسته بود شلاق ها را تحمل کند و با شيشه اي شکسته شکمش را پاره کرده بود. او و دوست و هم رزمش سعدالله زارع (که آزاد شد)، از همان اوايل انقلاب دستگير شده بودند و در زندان به مواضع اکثريت پيوسته بودند. در واقع آنان بيشتر توده اي بودند تا اکثريتي. رفتارشان با ما بدون خدشه و در نهايت دوستي بود. يادش گرامي باد. او را واقعاً دوست مي داشتيم .طي شلاق هائي که به جليل در پشت در سلول ما وارد مي آمد، دل پيچه ام شروع شد. با فرياد هاي او اين مساله تشديد مي يافت. هر چه به در مي زدم که به من اجازه رفتن به دستشوئي را بدهند بي فايده بود. سرانجام يکي از بچه ها دبه بزرگي را تهيه کرد ديگران به من پشت کردند تا من بتوانم کارم را انجام بدهم . پس از اتمام کار سرپوشي روي دبه گذاشتند تا بتوانم آن را بعداً در دست شوئي خالي کنم. صبح روز بعد، در ناگهان باز شد و رئيس زندان با يک پاسدار به درون پريد. همه را دور سلول نشاند و پرسش خود را آغاز کرد. آيا حاضريد عليه حزب (يا اگر اکثريتي بودند عليه سازمان) اعلام جرم کنيد ؟ يکي يکي پاسخ هاي آري داده مي شد. به من که رسيد گفتم هنوز در اين باره فکر نکرده ام . گفت بلند شو. دو نفر ديگر نيز مانند من به بيرون کشانده شدند. ما را همراه پانزده نفر ديگر که از ساير سلول ها آورده بودند به کنار تختي بردند و شلاق زدن را آغاز کردند. هنگامي که ده يازده سال بيشتر نداشتم، داستاني درباره "خواجه نصيرالدين شهر آشوب" خوانده بودم که در آن امير بلخ آهنگري را که در جهت منافع زحمت کشان شهر گام برداشته بود به شلاق خوردن محکوم کرده بود. به هنگام شلاق خوردن کوچک ترين شکوه اي از او شنيده نشده بود. من نيز چنين تصميم گرفتم که درد را تحمل کنم ولي دادي نزنم که موجب خوشحالي شکنجه گر شود! بدين سان با اولين ضربه فقط آهي از دهانم بيرون آمد. ولي از ضربه دوم مانند ديگران و شايد هم بيش از ديگران فرياد مي زدم! ضربان قلبم شديدتر شده بود. نمي دانستم قلبم طرف راست است يا طرف چپ. مي دانستم طرف چپ است ولي پس چرا ضربان آن را در طرف راست خود احساس مي کردم؟! نمي دانم چند ضربه خوردم. شايد پانزده شايد هم بيشتر. فقط به ياد دارم که طي تمام اين مدت کوتاه مي خواستم جلاد را مسخره کنم و به او بخندم. بايد اعتراف کنم که بر عکس تخت هاي شکنجه معمولي که زنداني را بر روي آن مي خواباندند، به گونه اي که پاهاي او کمي از انتهاي تخت بيرون بود و به اين ترتيب اثر ضربه هاي شلاق در اثر حرکت پاها به سمت پائين کمتراحساس مي شد، اين جا پاها را روي ميله اي آهني قرار مي دادند که در چهل يا پنجاه سانتي متري سطح تخت نصب شده بود . بدين سان ضربه هاي وارده بسيار دردناک تر از ضربه هاي معمولي بود . شايد هم تحمل ما همگي کمتر شده بود . نمي دانم .
|