|
زندان گوهردشت ، بند ۲۰ سال ۱۳۶۷
|
|
|
محمد زاهدی
|
|
صفحه 1 از 3 موقعیت بند یا فرعی ۲۰ در زندان گوهردشت در زمانِ وقوع فاجعه کشتار تابستان67 ، از این رو که این بند در انتهای زندان قرار داشت- نزدیک ترین مکان به محل اعدام ها یعنی آمفی تئاتر زندان گوهردشت- اهمیتی فراوان دارد. این اهمیت خصوصاٌ در روایت زنده ماندگان این بند نهفته است. شاید هیچ یک از زنده ماندگان بندهای زندان گوهردشت آن مقدار ازحادثه را که بند بیستی ها شاهد بوده اند به تماشا نایستاده اند. در این بند ۴۸ نفره که در زمان کشتار، عمدتاٌ شامل توده ای ها (معروف به تنبیهی های توده ای که حدوداٌ از یک سال قبل از کشتار دست چین شده بودند) و تعدادی از نیروهای اکثریت و معدود نفراتی از جریانات دیگر بود را در همان روز اول کشتار نیروهای چپ در ۵ شهریور، نزد هیئت مرگ روانه کردند. محمد زاهدی از جان بدر بردگان آن کشتار- در زمان وقوع این فاجعه- از زندانیان فرعی(بند)۲۰ بوده است. او بخش کوتاهی از آن روزهای خون و جنایت را روایت می کند.
بيش از پنج سال بود که در زندان هاي رژيم ضد بشري جمهوري اسلامي ايران به سر مي بردم و رفته رفته به زندگي در زندان خوگرفته بودم. به ويژه از هنگامي که طي يک جا به جائي مهم، ما توده ائي ها و فدائي ها را با هم در يک بند حبس کرده بودند . البته هيچ يک از ما نمي توانست حدس بزند که اين تصميم اخير، از آماده کردن زمينه براي کشتار زندانيان سرچشمه مي گرفت. جلاد فقط در انتظار موقعيتي مناسب بود که کشتار زندانيان را آغاز کند و توجيهي نيز براي آن در دست داشته باشد : توجيه آن " فاز رو در روئي" مجاهدين در زندان بود که طي آن پاسداران را درون زندان مورد تهاجم قرار دادند و موجب اعمال خشونت بي سابقه آنان در زندان شدند و موقعيت نيز با حمله مجاهدين به غرب ايران ( فروغ جاويدان يا مرصاد) به دست جلادان افتاد . آدينه 7 مرداد 1367. بند به کارهاي روزمره خود مشغول بود. بند ما آخرين بند واقع در راهروي عريض زندان بود. نخست 52 نفر بوديم که پس از بردن چند نفر از رفقا و آوردن ديگران سرانجام شمارمان به 48 نفر رسيد که در 17 سلول انفرادي ما را تقسيم کرده بودند. سلول هائي که بنا بر تعريف براي يک نفر در نظر گرفته شده بودند . هر يک از آن ها 3 متر طول و 1.80 متر عرض داشت. پنجره اي رو به روي در ورودي آن رو به حياط زندان باز مي شد؛ يا قرار بود باز شود . چون پشت هر يک از پنجره ها ورق هاي فلزي به عرض تقريباً 20سانتي متر هر 25 سانتي متر جوش داده شده بود. اين ورق ها داراي شيبي با زاويه ائي تقريباً 30 درجه به سمت بالا بودند که به اين ترتيب مانع ديدن پائين يا رو به رو مي شدند. برعکس همواره مي توانستي آسمان را از لابه لاي دو ورق آهني بنگري. دستشوئي ها و حمام در انتهاي بند قرار داشتند. بچه هاي ما، با کارائي ويژه خود موفق شده بودند يکي دو ورق واپسين پنجره حمام را کمي بلند کنند. به گونه ائي که مي توانستي از آن محل و کمي نيز افق را ببيني .ساعت 1 بعد از ظهر. از راديوي بند که به صدا و سيماي سراسري وصل بود به نماز جمعه آن روز را گوش مي داديم. ناگهان دريافتيم که مجاهدين حمله مهمي را از غرب ايران آغاز کرده اند. رفسنجاني ضمن دادن اين خبر افزود که اين موقعيتي استثنائي براي قلع و قمع مجاهدين است. ساعت 2 بعد از ظهر چند پاسدار وارد بند شدند و بدون کوچک ترين توضيحي، تلويزيون را به همراه خود برند. اعتراض ما نيز به جائي نرسيد. بحث و حدسيات ما نيز بي نتيجه ماند. عصر که شد، پاسدارهاي هميشگي جيره غذائي ما را نياوردند، اين کار برعهده پاسداري افغاني که از دور توسط پاسداران ايراني کنترل مي شد صورت گرفت. کوچک ترين تماسي با فرد مذکور امکان پذير نبود. جيره را دادند و رفتند و ما را با هزاران سئوال در ذهن، باقي گذاشتند؛ چه مي گذرد؟ باز چه خوابي براي ما ديده اند. آشکار است که پاسخي براي پرسش هاي خود نمي يافتيم. شنبه صبح هنوز نمي دانستيم ماجرا از چه قرار است، با قطع هواخوري متوجه شديم که موضوع جدي تر از اين هاست. ولي باز هيچ نمي دانستيم. ديگر از پاسدارها نيز نمي توانستيم چيزي بيرون بکشيم. نگراني سراسر بند را فرا گرفته بود. ناگهان صدائي از طبقه بالا به گوش رسيد. سکوت موجود در بند، مطلق شد. چند نفر به گوش نشستند. به زودي مشخص شد که دستگاه اعدام جانيان به راه افتاده است. نخستين قربانيان اين فاجعه مجاهدين بودند. آن ها را يکي پس از ديگري مي آوردند . عضو چه گروهکي هستي ؟- مجاهدم. اعدام. اگر زنداني بعدي مطابق ميل جلادان پاسخ مي داد "منافقم" بهانه ديگري در پيش بود : "آيا حاضري طناب دار را به گردن دوستت بياندازي ؟ " . پاسخ منفي به اين پرسش اعدام را در پي داشت و پاسخ مثبت هم اين پيامد را : " ولي ما ديديم که تو سرود دست جمعي مي خواندي"، اعدام. به اين ترتيب يکي پس از ديگري اعضاي سازمان مجاهدين را به سوي قتلگاه مي فرستادند. ما البته نمي دانستيم آنان را کجا اعدام مي کنند. ولي همه سخناني را که رد و بدل مي شد مي شنيديم. از جمله شنيديم که يکي به ديگري مي گفت : "حاج آقا، ده دقيقه پس از حلق آويز کردن، اين دختر هنوز تکان مي خورد . آيا امکان ندارد راه ديگري برايش پيدا کنيم ؟ " به اين ترتيب مي توان جو ايجاد شده در بند را تجسم کرد. يکشنبه شب از همان انتهاي حمام ديديم کاميون يخچال داري را که معمولاً براي حمل گوشت استفاده مي شود به حياط زندان آوردند. نمي دانستيم براي چه. ناگهان يکي گفت براي حمل اجساد است، که درست هم بود. بعد ما توانستيم هر بار صداي افتادن 20 تا 25 جسد را در کاميون بشماريم. و اين موضوع سه يا چهار بار در روز تکرار مي شد. فرداي آن روز، پس فردا و روزهاي ديگر.....و ما کماکان بدون هواخوري و بدون هيچ گونه تماسي با خارج از زندان بوديم . چند روز بعد، هنگام دادن جيره غذايمان، يکي از بچه ها از پاسدار خواست که نزديک بيايد و به او پيشنهاد برگزاري نمايشگاه کتاب را داد ! پاسدار نگاه غريبي به او کرد و آهسته، نجوا کنان به او گفت بهتر است مواظب سر خود باشد تا در جست و جوي کتاب. محمد رضا دليلي، که به همراه برادرش احمد رضا دليلي در بند ما بودند، ترشي سيري را که خود انداخته بود و مي خواست پس از 7 سال بخورد باز کرد و گفت با اين اوضاع معلوم نيست که بعداً بتوانم از آن استفاده کنم. حدسش درست بود. چون او نيز جزو قربانيان فاجعه شد. ما تقريباً هر روز سر نهار با يکديگر درباره برخي از مسائل از قبيل فيزيک و کهکشان ها، نور و حرکت در سرعت هاي نزديک به آن، بحث مي کرديم. به گونه اي که برادرش احمد رضا به ستوه آمده بود و مي گفت آيا موضوع بحث ديگري نداريد که من هم بتوانم در آن شرکت کنم . يادش گرامي باد . سه هفته بعد، سيراب از خون هاي ريخته شده، حيوان درنده، گوئي از اين همه جنايت صورت گرفته راضي شده بود. اوضاع دوباره مانند سابق شد. درها باز شده و پاسدارهاي سابق باز گشتند. ولي ما با آن همه جنايتي که شاهدانشان بوديم، ديگر مانند سابق نمي توانستيم زندگي کنيم. بعدها فهميديم که تنها بندي بوديم که در جريان کشتار67 قرار داشت .
|