|
کشتارِ تابستان 67 در زندانِ عادل آباد شیراز
|
|
|
تهمورس کیانی
|
|
صفحه 3 از 3 در نیمه های روز بعد، درب سلول من باز شد و نگهبانی نام مرا فراخواند. از جا برخاستم و خود را برای برده شدن آماده کردم. با چشمان بسته و در پی نگهبان که دستم را گرفته بود روان شدم. مرا در اتاقی گذارد و به من گفت در جایم منتظر بمانم؛ چنین کردم. کمتر از ساعتی بعد- که بر من به سان ِ سالی گذشت - چند نفر وارد اتاق شدند و روی صندلی ها نشستند. نخست، نام مرا پرسیدند، سپس پرسش ها آغاز شد. از من پرسیدند چه خبر از درون بند؟ می دانستم آنان می دانند در بند و در میان بندی ها در روزهای گذشته چه خبر بوده است و در باره چه چیزی سخن می رفته است. نیز،میدانستم خود را به بی خبری زدن کارم را بدتر خواهد کرد. به صراحت گفتم چه خبر است؛ گفتم همه از کشتار عده ای از بندی ها سخن می گویند. گفتند از که خبر را نخست شنیده ام،پاسخ دادم از خانواده خود, و آنان نیز از رادیوها و دهان به دهان. بی پرده پوشی یکی از آنان گفت آنچه شنیده ام درست است؛ گفت "به دنبال عملیات ِاخیر ِ منافقین و کشف شبکه ای از آنها در زندانهای کشور، حضرت امام هیئتی را متشکل از منتخبین وزارت اطلاعات ، قوه قضائیه، و سازمان زندانیان کشور مامور کرده است تا با بررسی مجدد وضعیت زندانیان کل کشور،آن گروهی از آنان را که این هیئت تشخیص میدهد هنوز در دل یا علنا از مواضع گذشته خود دفاع می کند دوباره محاکمه کند". صراحت او، در تایید خبر کشتار گروهی از زندانیان، پشتم را لرزاند؛ سخنان عباس به یادم آمد. پرسش بعدی آنها درباره عقاید خودم بود. بنای کارم بر آن بود تا رک و صادقانه درباره عقاید خود سخن بگویم. من گفتم که از عقاید خود دست شسته ام و مسئولان زندان نیز به رغم عدم رضایت از من، این موضوع را دریافته اند. به آنان گفتم اگرچه به لحاظ ایدولوژیک نمی توانم ادعا کنم یک مسلمان معتقد هستم، اما به نا مسلمانی نیز تظاهر نمی کنم، و به لحاظ سیاسی در اغلب نظرات پیشین خود تجدید نظر کرده ام. آنها در پاسخ از من سئوال کردند آیا من از موضع گروههایی مانند حزب توده ایران و سازمان فدائیان اکثریت به نظرات پیشین خود نقد دارم. جواب رد دادم و گفتم قطعا دیگر به کمونیسم، مارکسیسم - لنینیسم و انقلاب سوسیالیستی باور ندارم. به آنان گفتم در صورت آزادی قطعا با هیچ گروه سیاسی کار نخواهم کرد و اصولا دیگر به کار سیاسی – تشکیلاتی و فعالیت برای حزب خاصی باور نداشته و قصد چنین کاری را نخواهم کرد. تاکید کردم معیارهای نظام ِ حاکم بر زندان، که بر اساس آن برخی از جمله من در شمار "بدها" طبقه بندی شده اند، بسیار سخت گیرانه، تنگ نظرانه و مخالف قوانین جمهوری اسلامی و سخنان امام و آیت الله منتظری است. پرسش بعدی آنها درباره نظر من درباره همکاری با جمهوری اسلامی بود؛ آیا حاضر بودم در سخنرانی در مراسم نماز جمعه شهر زادگاهم به افشا گری در باره گروههای سیاسی بپردازم، آیا حاضر بودم از زندانیان سیاسی بازجویی کنم، چرا تا کنون در زندان درباره فعالیت محتمل برخی گزارشی نداده بودم،و.... پاسخ من به همه این پرسش ها منفی بود. گفتم تصمیم من برای ترک فعالیت سیاسی - تشکیلاتی شامل جمهوری اسلامی نیز می شود. گفتم سخنرانی در شهر زادگاهم دوباره من را به مرکز جدل هایی در آنجا تبدیل خواهد کرد و برای من و خانواده ام تنش خواهد آفرید. گفتم من سخنی و چیزی در زندان ندیدم که از فعالیتی بر ضد جمهوری اسلامی حکایت کند تا آن را گزارش کنم، در ضمن گزارش دادن کار یک مامور مؤمن بی طرف می تواند باشد که من نیستم و به آن باور ندارم. هر کس نیز چنین می کند نه از روی باور و فداکاری برای جمهوری اسلامی است،از روی ریا و برای نجات خود چنین می کند. گفتم عدم همکاری من با جمهوری اسلامی نه از سر مخالفت با این نظام است، نه از سر عناد و مبارزه جویی است، و- با توجه به از بین رفتن همه گروههای سیاسی مخالف- سودی نیز برای جمهوری اسلامی نخواهد داشت. آخرین پرسش درباره برنامه و هدف من پس از آزادی از بند بود. پاسخ دادم آرزویم آن است به تحصیل خود در دانشگاه تهران ادامه دهم و زندگی آکادمیک حرفه ای، روزنامه نگاری حرفه و کارهایی از این سنخ را، بدون وابستگی سیاسی به گروه خاصی، برای خود بر گزینم. سرانجام، یکی از آنها در سخنانی،که به نظر می رسید جمع بندی آنها از گفتگوی ما بوده است، گفت "آقای کیانی نظر ما این است که شما چپ ها اگرچه اغلب هیچگاه مسلمان معتقد نخواهید شد که مثلا به آخرت باور بیابید، اما تفاوت شما با مجاهدین این است که پس از تواب نمایی و آزاد شدن دیگر به فعالیت تشکیلاتی ادامه نمی دهید. بیش از 97 درصد افراد رده میانی و پایین گروهها ی چپ پس از آزادی به دنبال کار عادی زندگی خود رفته اند و بیش از 85 درصد مجاهدین، اگر چه در زندان تواب شده بودند، پس از آزادی دوباره به مجاهدین پیوسته اند. این تفاوت در سرنوشت شما و برخورد با شما بسیار مؤثر است". گفتگو تمام شده بود؛ به من گفتند در اتاق بمانم تا کسی از نگهبانان برای بردن به سلول به سراغم بیاید. اکنون،وبا این سخنان،به نظر می رسید من در آزمایش مرگ و زندگی با نمره ای که قبولی من را برای ادامه زندگی برآورده می ساخت،قبول شده بودم. هنوز نمی دانستم. دو روز بعد من را به همراه گروهی از بندی ها به بند چهار عادل آباد باز گرداندند. پس از وارد شدن به بند و برداشتن چشم بندها از روی چشمان خود توانستم بقیه افراد گروه را ببینم. از دیدن و بازگشت اغلب افراد گروه، خاصه از دیدن ماشاءالله بسیار خوشحال شدم. شاید در همه روزهای آن دوران کوتاه، آن لحظه تنها موردی بود که با دیدن بازگشت گروه کوچکی از بندی ها، برق شادی در چشمان برخی از ما پدیدار شد. اکنون، به بند چهار که نگاه می کردم به نظر می رسید به باقی مانده سپاه کوچک و بی دفاعی می نگریستم که پس از محاصره، قتل عام شده اند. غصه تمام سینه ام را پر کرده بود. اکنون در می یافتم که نبود محمد بهاری،کوچک مرد بزرگ که سنگ صبور همه بود و به هیچ گروهی نیز تعلق نداشت،چقدر سخت و محسوس است. مختار آذر, علی قربانی جاوید،احمد حسینی,رضا حسینی، اکبر حقیقی، پرویز روزی طلب،حسن، حسین،و اسماعیل علی پور(سه برادر)،شهباز گودرزی که مسئول اتاق ما بود و ما به نرم خویی و شرافت عشایری اش دلخوش بودیم و همیشه، بعد از هر ملاقاتی، از پسر خردسال خود برای ما می گفت. عباس میرائیان،همشهری های دوست داشتنی ام قوام مرادی و علی نیکنام و... که همه نیک مردانی بودند. قوام در یکی از مرخصی هایش از زندان، ازدواج کرده بود و فرزندی نیز داشت. نام ها بسپارند. براستی قاتلان چگونه توانستند چنین کنند؟ به گمانم از زندانیان بند چهار رقمی بین 150 تا 180 نفر قتل عام شده بودند. هنوز نیز کسی از ما با اطمینان از قتل عام سخن نمی گفت. هنوز کسی آمار دقیق و صحیح از شمار کشته شد گان در دست نداشته و ندارد. پس از آن اخبار و شایعات گونه گونی در بند رواج یافت؛ خبری از فراری دادن برخی از زندانیان حکایت می کرد. من خود از خانواده ام شنیدم که یکی از بچه های مجاهدین، که نسبت خویشی دوری نیز با من داشت، بنام پرویز شر افتی جزو فراری شدگان است. هنوز نیز میزان درستی خبر را نمی دانم. خبری دیگر می گفت اغلب زندانیان را در اتاق بزرگی جا داده بوده اند و سپس با باز کردن شیرهای گاز طبیعی، همه را به قتل رسانده اند. نمی دانم، نمی دانم، نمی دانیم؛ زان پس ما گروه بندی های بر جا مانده می باید با کابوسی نو و ترسناک که بر کابوس هایمان در شب های تاریک و ساکت زندان افزوده شده بود، خو می گرفتیم. در اتاق هایی شب را به روز می رساندیم که تخت های خالی بیش از نیمی از اتاق تا همین دیروز خوابگاه دوستانمان بودند. کمتر از یک سال بعد، بخش دیگر سناریویی که آقای خَلج از ان سخن گفته بود،اجرا شد. همه باقی ماندگان زندان عادل آباد در زمره آن"شصت و پنج درصد" طبقه بندی شده و ما به طور دسته جمعی آزاد شدیم. تاریکی ها و ابهامات بسیاری هنوز درباره این قتل عام هولناک نا آشکار مانده است. به نظر می رسد تلاشی ملی و از همه سو می تواند پرده از این ابهامات بردارد. نقش گروههای اصلاح طلب در روشنی انداختن بر این فاجعه به سبب دسترسی داشتن به برخی از اطلاعات سری درونی بسیار مهم است. من در شمار گروهی نیستم که با متهم کردن همه در جمهوری اسلامی، خاصه اصلاح طلبان، تنها بر ابهامات می افزاید. سال پیش, علیرضا علوی تبار از روشنفکران دینی و فعالین اصلاح طلب دینی در این باره پیشنهادی داد که با سکوت دیگران روبرو شد. تحلیل های فراوان و خاطرات فراوانی در این باره تا کنون منتشر شده است. با این همه، اما هنوز، نا دانستنی ها از دانستنی ها بیشتر است. نگارنده خود در گروهی قرار دارد که معتقدند این قتل عام - به سان اغلب کارهایی از این سنخ - اگر چه با اجازه نهایی آیت الله خمینی صورت گرفت، اما با کارگردانی و ابتکار همان گروه کوچک و قدرتمندی رخ داد که در پس قتل های زنجیره ای دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی قرار دارند. همان گروهی که سعید امامی عامل عملیاتی آنها بود؛ همان گروهی که برکناری آیت الله منتظری را کارگردانی کردند، همان گروهی که هنگامی که قرار بود فرانسوا میتران به ایران بیاید، برای لغو سفراو، به طور قاچاق خمپاره انداز به بلژیک فرستادند. همان گروهی که سالها پیش آقای خلج در زندان اصفهان درباره آن سخن گفت. شناختن این گروه و چگونگی کارکرد سازمانی آنها نخستین و مهمترین گام در پرده برداشتن و آشکار کردن همه ابعاد این فاجعه خواهد بود. *
|