header image
 
کشتارِ تابستان 67 ‏در زندانِ عادل آباد شیراز چاپ
تهمورس کیانی   
رفتن به
کشتارِ تابستان 67 ‏در زندانِ عادل آباد شیراز
صفحه 2
صفحه 3
به گمانم نیمه نخست مرداد ماه سال یک هزار و سیصد و شصت و هفت ‏بود. دیوار های لخت و بتونی بند چهار زندان بزرگ عادل آباد شیراز با بی ‏رحمی، همه گرمای خورشید را در خود ذخیره کرده و یک جا به درون بند ‏می فرستاد.

در آن روزها، اما، گرمای سوزان تابستان در عادل آباد نبود که ‏بندی ها را آزار می داد. بیم و هراس مهیبی بر همه زندان سایه گستر انیده ‏بود. خبر های ترسناک و بدی از بیرون می رسید و برخی از بندی ها زمزمه ‏وار و در گوشی به هم خبر را می رساندند. همه با بیم و ناباوری به همدیگر ‏نگاه می کردند. خبر کوتاه، اما، بس هولناک بود؛ قرار است عده ای از ‏زندانیان را به قتل رسانند. اغلب بندی ها خبر را باور نمی کردند، من نیز در ‏میان آنها بودم.  ده روزی می شد که با بلندگو هر روز نام گروه کوچکی از ‏بندی ها را می خواندند و آنها را به بازداشتگاهِ اطلاعات می بردند. برخی یکی ‏دو روز بعد باز گردانده می شدند، برخی هفته ای بعد، تنی چند نیز در آنجا ‏می ماندند، و برخی را نیز پس از بازگشت، دوباره می بردند.  همه از بندی ‏های وابسته به سازمان مجاهدین خلق بودند. در زندان عادل آباد هیچ کس ‏از بندی ها از مواضع سیاسی -  عقیدتی پیشین خود دفاع نمی کرد. دست ‏کم،هیچ کس به طور آشکار چنین نمی کرد. بنابراین، هیچ ترتیب و سیاست ‏خاصی نیز در اعلام اسامی نبود، همه گیج شده بودند.  برخی از کسانی که به ‏بازداشتگاه فرا خوانده می شدند، از فعال ترین و برجسته ترین تواب ها بودند. ‏برخی از آنها شب ها در زندان به نگهبانی می پرداختند، برخی حتی در ‏گشت های خیابانی، به همراه مأموران وزارت اطلاعات، در کار شناسایی و ‏دستگیری کسانی بودند که گفته می شد پس از عملیات "فروغ جاودان" ‏سازمان مجاهدین خلق به درون ایران رخنه کرده بودند. در یکی از همین ‏روزها، عباس میرائیان، دوستِ نازنین من - از عرب های خوزستان-  و یکی ‏از  هم اتاقی هایم در بند چهار، مرا صدا زد و گفت می خواهد با من سخن ‏بگوید. عباس از کسانی نبود که زیاد درگیر مباحاث نظری گروهها باشد. مرا ‏نیز همواره، به رغم مخالفت خودم، با نام فامیل صدا می کرد، من او را دیده ‏بودم که پس از بازگشت بسیار گیج و هراسناک و نا باور به نظر می رسد. فورا ‏استقبال کردم و به او گفتم  من نیز می خواستم با او گفتگو کنم، اما تردید ‏داشتم. او گفت که بنا نبوده است با کسی حرف بزند و بسیار می ترسد. از ‏سر لطف به من گفت تنها به من اعتماد دارد و خواستار آن است که نظر مرا ‏بداند. عباس گفت که بازجویی مختصری از او کرده اند. سئوالاتی درباره ‏پایبندی او به عقاید سابقش کرده اند، به او گفته اند به هیچ توابی، خاصه از ‏هواداران سابق مجاهدین خلق، اعتماد ندارند. گفته بودند، همه کار تواب ها، ‏تواب نمایی و بر اساس دستور عمل سازمانی است. اما، آنچه عباس می ‏خواست به من بگوید همه این نبود. او گفت در بازداشتگاه   در حالیکه ‏چشمانش بسته بود و در گوشه ای نشسته و منتظر "نوبت" بازجویی خود ‏بوده است، با گوش خود صدای مختار آذر را شنیده است که به بازجویان می ‏گوید: "نامرد ها شما که خود می دانید من اگر چه شما را قبول ندارم، اما از ‏کار های مجاهدین هم مدتها است دیگر دفاع نمی کنم، پس چرا می خواهید ‏مرا در حالیکه به حبس محکوم شده ام دار بزنید". عباس می گفت او با ‏شنیدن سخنان مختار و نحوه بازجویی و لحن تازه بازجو ها در یافته است که ‏کاری جدی در شرف وقوع است و اخبار و شایعات گذشته را اکنون باور کرده ‏است. او می خواست هم خبر را به من داده باشد، و هم نظر مرا بداند. معلوم ‏بود هنوز چنین کاری برایش کمی غیر قابل باور می بود؛ و نظر من در تحلیل ‏خبر برایش مهم بود.  حق داشت؛ برای من نیز باور ِ آن دشوار بود. مختار آذر ‏را من به خوبی می شناختم. اگر چه به نظر ساکت و گوشه گیر می آمد و ‏کمتر با افراد ِ گوناگون در می آمیخت، اما دانشجویی با سواد و اهل فکر بود. ‏با توجه به اینکه اغلب هواداران جدی مجاهدین یا در درگیری به قتل می ‏رسیدند یا بلافاصله محکوم به تیر باران می شدند، مختار از معدود هواداران ‏تشکیلاتی از میان ِ دانشجویان ِ مجاهد بود که الله بختی از دم تیر جسته بود. ‏بین من با او نوعی همدلی و دوستی پدید آمده بود؛ با هم بسیار بحث و ‏گفتگو می کردیم ؛ هر دو به دیدگاه های بالنسبه مشترکی درباره اوضاع ‏سیاسی ایران ِ آن زمان و گروههای سیاسی اپوزیسیون رسیده بودیم. سخنی ‏که عباس از گفتگو و برخورد ِ مختار با بازجویان نقل می کرد، شکی برایم ‏باقی نگذاشت که ماجرا حقیقت دارد. مختار به جز به من به کس دیگری در ‏زندان به صراحت درباره عقاید جدیدش چیزی نگفته بود. اکنون دیگر ‏دریافته بودم  ماجرا جدی است و اخبار ِ هولناک، که برخی  از بندی ها از  ‏گوشه و کنار و اغلب از رهگذر کسب خبر از ملاقاتی ها به داخل زندان می ‏آوردند، بیراه و شایعه نیست. روزهای بعد شمار بیشتری از بچه ها را به ‏بازداشتگاه بردند و شمار بسیار کمتری بازگشتند. در اتاق من از شانزده نفر، ‏تنها سه نفر باقی مانده بودند که مانند من در ارتباط با گروههای چپ ‏دستگیر شده بودند. حتی مسئول اتاق را، که همواره از میان  " توابین" مورد ‏ِ اعتماد انتخاب می شدند،به بازداشتگاه برده بودند. بند چهار، که تا پیش از ‏این بیش از پانصد نفر را در خود جای داده بود، تقریبا خالی شده بود. ‏
روز بعد ملاقات داشتم. به طور گروهی به سالن ملاقات برده  شدیم. ‏گویی خاک مرگ بر در و دیوار سالن ملاقات پاشیده بودند ؛ بوی مرگ را از ‏همه جا میشد حس کرد. برخی از خانواده ها گویی برای آخرین بار به ‏فرزندان خود نگاه می کردند. هیچ کس نمی دانست که فرزند او هفته دیگر ‏زنده خواهد بود یا نه. سالن ملاقات،برخلاف همیشه، خلوت بود. غم انگیز ‏ترین صحنه در آن روز دیدن چهره خانواده هایی بود که به ملاقات فرزندان ‏خود آمده بودند اما از آنها خبری در زندان عادل آباد نبود. همه از آنچه در ‏زندان و بازداشتگاه در آن روزها می گذشت، غافلگیر شده بودند. فراخوانی ‏بسیاری از زندانیان به بازداشتگاه و نگهداشتن آنان در آنجا، چنان به سرعت ‏انجام شده بود، و چنان ماجرا سرّی بود که حتی برخی از مسئولان زندان که ‏متصدی ملاقات بودند نمی دانستند که  چه کسی در زندان هست و  چه ‏کسی به بازداشتگاه رفته است. همین موجب شده بود که به برخی از خانواده ‏ها اجازه ورود به سالن ملاقات داده شود در حالیکه فرزندان آنها در زندان ‏نبودند. از دیدن مادر و پدر سالمند علی، که از راه دور آذربایجان برای دیدن ‏او به شیراز آمده بودند، براستی بغض گلویم را گرفت و می خواستم بگریم. با ‏ایماء و اشاره، و یا از طریق خانواده خود، چه می باید به آنان بگویم؛ بگویم ‏علی کجاست و برای چه او را برده اند. علی اکبر قربانی جاوید؛ دارای دکترای ‏الکترونیک و مقیم آلمان غربی بود که به هنگام آمدن به ایران برای دیدار با ‏خانواده اش، او را دستگیر کرده و سپس به پانزده سال زندان محکوم کرده ‏بودند. صمیمیت و یک رنگی خاصی بین ما ایجاد شده و با هم دوست شده ‏بودیم. من پیش او زبان آلمانی یاد می گرفتم و او به من تمرین انگلیسی می ‏کرد. آنطور که خود می گفت تنها به سبب شرکت در تظاهر اتی از سوی ‏هواداران سازمان مجاهدین در آلمان بازداشت شده است. گویا به اصرار ‏دوستی در آلمان در آن تظاهرات شرکت کرده بود و ماموران جمهوری ‏اسلامی از او عکس گرفته بودند.  او خود می گفت از هیچ کدام از گروههای ‏سیاسی هواداری نکرده و نمی کند. زندگی اش نیز به خوبی گویای این ‏مطلب بود. او در واقع تکنو کراتی دموکرات و ملی، اما بودن هیچ وابستگی ‏سیاسی و تشکیلاتی به گروه خاصی بود. با بچه های سیاسی زندان نیز در ‏نمی آمیخت. می گفت مهمترین دل نگرانی اش در زندان درباره همسر ‏آلمانی و فرزند خود، در آنجا است. آنها را نمی توانست ببیند و می گفت نمی ‏داند آنها با خبر شنیدن حکم محکومیت او به زندان طولانی چه حالی یافته ‏اند. او می گفت بیم از آن دارد که همسرش، که با وضعیت ایران و احکام ‏زندان در آن دوران آشنایی ندارد، درباره او چه فکر می کند.  می گفت در ‏آلمان محکومیت پانزده سال زندان تنها برای اعضای گروههایی تروریستی  ‏نظیر بادر ماینهوف  یا جانیان حرفه ای صادر می شود. می گفت بیم از آن ‏دارد که همسرش فکر کند علی اکبر سال ها عضو فعال و حرفه ای سازمان ‏سیاسی خاصی بوده است اما در همه سالهای زندگی مشترک از همسرش ‏پنهان می کرده است. اکنون، علی را به بازداشتگاه برده بودند و خانواده اش ‏نمی دانشتند کجاست و چه سرنوشتی دارد. باری، در ملاقات  اخبار بیشتری ‏شنیدم. با ایماء و اشاره به من فهماندند که قتل عامی در همه زندان ها به ‏جریان افتاده است. در تهران گویا کار دیگر تمام شده بوده است و اکنون ‏نوبت شهرستان ها بود. مادرم می گفت با مراجعه با آقایی که از خویشان ‏یکی از دوستان خانوادگی ما بود، و در "دادستانی انقلاب" شیراز کار می ‏کند، دریافته است خطری مرا تهدید نمی کند. گویی آن آقا به آنها گفته بود ‏‏"خانم بروید خدا را شکر کنید پسرتان از مجاهدین نیست". 


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.