|
عزت مصلی نژاد
|
|
صفحه 9 از 11
دستاوردهای تبعيد دوران ما دوران آوارگی، کوچ درون مرزی و مهاجرت همگانی است. هيچ انسانی نمی تواند ازپديده ی مهاجرت برکنار بماند. دنيای امروز درحدود 9 ميليون نفرآواره، 30 ميليون انسان قربانی کوچ درون مرزی، صدها کارگرمهاجرو ميليون ها تن افراد بی دولت وافراد باصطلاح غيرقانونی را درخود جای داده است. درحال حاضربين 100 تا 200 ميليون انسان برروی کره ی خاکی درحال کوچند.(31) بارحمايت از آوارگان برروی دوش فقيرترين کشورهاست. دولت های غربی با مهاجرت ثروتمندان وسرمايه داران نه تنها مشکلی ندارند بلکه آنرا تشويق هم می کنند. هيچ دورانی به اندازه دوران ما سرمايه آزاد وبی مرز نبوده است. با وجود اين دولت ها با وضع يک سلسله قوانين وانجام اقدامات عملی منظم درراه مهاجرت انسان های فقير وبی مال ومنال سدّ سکندری ايجاد می کنند. هنوز هم تبعيد به صورت نوعی مجازات سياسی عمل می کند. ما انسان های آواره چه بخواهيم وچه نخواهيم ازاين شرايط جهانی جدا نيستيم. ناگزيربايد شرايط را بشناسيم وياد بگيريم که با حداکثراستفاده از قوانين وشرايط موجود زندگی کنيم وبا تلاش مافوق انسانی خويش خود را بالا بکشيم. با جهانی شدن بیش ار پیش سرمایه وادامه ی بحران نظام سرمایه داری که به صورت همه جایی، چند بعدی، دائمی وفزاینده درآمده است، انسان های جوامع غربی درخانه ی خود از خود بیگانه شده اند. بسیاری ازآنان بی هیچ امیدی به آینده دردلهره ی حال زندگی می کنند وبه سبب فشارهای اجتماعی زندگی شان روز به روز ازعشق وعاطفه انسانی تهی تر می شود. کم نیستند جانهای آگاه ووارسته ای که درجستجوی مهرودوستی ازهای وهوی زندگی مادی کشورهای سرمایه داری شمال به جنوب فقیرزده پناه می برند. درد غربت می رود که جنبه ی جهانی پیدا کند. آیا هرگزبا خود اندیشیده اید که جبنه های مهم زندگی انسانی کدام اند؟ بنظر من دریک طبقه بندی کلی زندگی انسان ها را می توان در دو مقوله ی متفاوت قرارداد: عاطفه و اقتصاد. نظام سرمایه داری معاصراین دوجنبه مهم زندگی را دربرابرهم قرارداده است. این می تواند درآینده به عنوان منشاء و مبنای اتحاد وهمبستگی جهان برای رفع بیگانگی وازخود بیگانگی انسان عمل کند. انسان تبعیدی با این نیازحیاتی روبروست که با محیط تازه اش تماس های رضایت بخشی به عمل آورد ودرزندگی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی وحتی سیاسی جامعه ی میزبان شرکت فعال داشته باشد. هگل درنوشته های فلسفی خود اصطلاح "آفهبن" را بکارمی برد که درزبان آلمانی چند معنای مختلف را درخود نهان دارد مانند حفظ کردن، به دورافکندن وبه پیش رفتن. بنظرمن، انسان آواره دررابطه با حفظ کردن وبه دورافکندن با چالشی بزرگ روبروست. او ناگزیراست دائماً بین چیزهای بالنده ازیکطرف وترمزکننده ازطرف دیگر چه درفرهنگ سنتی خود وچه فرهنگ جامعه ی میزبان به داوری بنشیند. او اگربخواهد برسردر گمی خود چیره شود باید همواره به پیش تازد وبسیاری از چیزها را درحال حرکت بیاموزد. انسان آواره درحالی که نیازمند گره خوردن باجامعه ی محل اقامت است، با نیاز مبرم دیگری نیز سروکار دارد که ظاهر مغایر نیاز اخیراست. اوسخت نیازمند است که هویت فردی وملی خویش را بازسازی کند. اوباید ازخلال گسست ها، تفرقه ها و ناپیوستگی های تبعید هویتی نو برای خود بسازد ـ هویتی که هرلحظه درمعرض تهدید قراردارد. دراین رابطه نخستین پرسشی که مطرح می شود این است که این هویت کدام است؟ درحال حاضرکشورهایی مانند ایالات متحده ی آمريکا، کانادا واسترالیا هویت بومی آوارگان سیاسی ومهاجرین را درچهارچوب انطباق وادغام با موازین جامعه ی خودشان پذیرا هستند. باوجود این اگراین گروه های قومی درآینده نیرومند شوند ویک سلسله حقوق پایه ای راطلب کنند معلوم نیست این مدارای لفظی ادامه پیدا کند. این همان چیزی است که ما امروز درآلمان وبرخی دیگراز کشورهای اروپایی مشاهده می کنیم. دراین صورت آیا تأکید برهویت اصلی ورگ وریشه های کهن، انسان آواره را درخطر انزوای بیشترقرار نخواهد داد؟ این مشکلی بود که فلسطینی ها درکشورهای عرب همجوارکه برپان عربیسم تکیه می کردند با آن دست به گریبان بودند. من پاسخی برای این مشکل ندارم. ولی تلاش برای یافتن پاسخ ومبارزه ی پی گیرو جمعی برای حل این تضاد باید دردستورکار انسان های تبعیدی قرارگیرد. آن دسته ازانسان های تبعیدی که درغربت استقراریافته اند می توانند با بکارگرفتن امکانات جامعه ی میزبان به شکوفایی علمی، هنری وادبی نایل آیند. این که دنیای تازه ی تبعید غیرطبیعی است وغیرعادی بودن آن به قصه شبیه است باعث می شود که انسان آواره با بکارگرفتن تخیل وعاطفه ی خود دنیایی بسازد که تا حدودی با دنیایی که همیشه آنرا پشت سرنهاده است تفاوت داشته باشد. این امر به آفرینش رمان های ارزشمند کمک می کند. گئورگ لوکاچ درنظریه رمان خود با اتخاذ موضعی نیرومند بحث می کند که رمان یک شکل ادبی است که ازعدم واقعیت آرزو وتخیل بوجود می آید ـ نوعی "بی خانمانی فراسورفته". (32) خدمت ادبی انسان های آواره به رمان ختم نمی شود. ادوارد دبلیو سعید می نویسد که "فرهنگ مدرن غرب عمدتاً کارتبعیدیان، مهاجرین وانسان های آواره است. منتقدی بنام جورج استاینر تا آنجا پیش رفت که گفت کل ادبیات قرن بیستم برون مرزی است: ادبیاتی که توسط تبعیدیان ویا درباره ی آنان نوشته شده است، ادبیاتی که نمادی است ازعصرآوارگی." (33) درک این نکته که آوارگی ناگزیربوده و انسان درآن دخالت نداشته است ومهاجرت ناشی از درهم ریختن دهشتناک اوضاع وطن است می تواند درد غربت را تسکین بخش باشد. این غرورآفرین است که انسان های آواره لااقل دربدو امرهمره درد نشده اند ودرپی درمان رفته اند. درهمین رابطه سعدی گفته است: سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم ویکتورهوگو پس از آوارگی از زاد وبوم خویش، فرانسه، درسال 1852 وتبعید به جزیره ی ژرسه ی انگلستان معنی دارترین چکامه های تبعید را سرود که مضمون برخی ازآنها چنین است: ـ "اکنون که درستکاران را جای در حضیض ذلت و خائنان را مقام به اوج اقبال است، اکنون که حقوق حقه را پایمال کرده اند وهرکه صالح تراست ذلیل تراست، ای جلای وطن، ای درد ورنج ترا دوست می دارم." (34) ـ "وفاداربه تعهد خویش دربرابر وجدانم، تا پایان با تبعید آزادگی دمسازخواهم ماند. آنگاه که آزادی بازگردد من نیزبازخواهم گشت." (35) فراموش نکنیم که ریشه کن شدن جنبه ی زمانی دارد نه مکانی وحتی بازگشت به وطن علاج آن نیست زیرا روابط زبیای گذشته تکرار شدنی نیستند. یک شاعرمجارستانی مقیم تورنتو (کانادا) دراین مورد چنین سروده است: درتورنتو برای بوداپست دلتنگم دربوداپست برای تورنتو ودرهرجای دیگر برای دلتنگی هایم دلتنگم (36) رایج ترین عکس العمل شرایط سخت آوارگی تمایل به فرار است. (37) لیکن واقعیت این است که فرارچاره ی درد نیست. چرا باید ازخودمان فرارکنیم؟ باید با شرایط گلاویز شویم، مشکلات را دورزنیم یا شکیبائی را پیشه سازیم. یکی ازجنبه های مثبت تبعید این است که به قول دکترهایده مغیثی انسان آواره با مهاجرت به موقع خویش سیستمی را که می خواست اورا بکشد ویا از او جاسوس بسازد شکست داده است. (38) اگر نیروهای دگراندیش درون مرزی تجربه تبعید را می داشتند می توانستند به مراتب بهترعمل کنند. تبعید به انسان آواره یک احساس جهان وطنی می بخشد. به قول رابیندرانات تاگور: همه جا وطن من است من درهمه جا خانه دارم ودرهرگوشه جهان نزدیک ترین خویشاوندان خویش را می یابم انسان درآوارگی است که می تواند از ارزش های تنگ نظرانه ی فردی فراتررود ودریابد که مسائل اساسی انسان ها درهرجای این سیاره خاکی یکی است. مهمترین جنبه ی مثبت تبعید فراسو روی یا ورا پری است. به این ترتیب که انسان آواره اوج می گیرد و ورای زمان ومکان پروازمی کند. استاد فقید ادوارد سعید اعلام می دارد که تبعید مرزها را درهم در می نوردد وهرمانعی را برسرراه اندیشه وتجربه درهمی می شکند. او ازقول هوگو سن ویکتور، راهبی اهل ساکسونی، می نویسد: "وبدینسان والاترین درجه ی پارسایی برای یک ذهن فعال این است که یاد بگیرد گام به گام دیدگاه خود را ازهمه چیزهای ... گذرا رها سازد به گونه ای که بعدها بتواند همه را یکباره پشت سرنهد. (39) انسانی که هنوزوطن خود را دوست دارد، یک نوباوه ی ظریف است. آنکه هرخاکی را وطن خود می داند انسانی نیرومند است. لیکن انسانی که برایش همه ی دنیا یک سرزمین بیگانه است، انسانی است کامل. نوباوه ی ظریف ، عشق خودرا برروی یک نقطه ی جهان متمرکزساخته است. انسان کامل عشق خود را به همه جا گسترش داده است. انسان کامل این احساس خود را خاموش ساخته است." (40) این دیدگاه یاد آور شعری است پرمغز از شاعر عهد صفویه شیخ حسن طبیب که فرمود: ناله پنداشت که درسينه ی ما جا تنگ است رفت وبرگشت سراسيمه که دنيا تنگ است
|