header image
 
شکنجه و تبعید‎*‎ چاپ
عزت مصلی نژاد   
رفتن به
شکنجه و تبعید‎*‎
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11

بیگانگی وازخود بیگانگی
جوامع بشری بطورعام وجوامع غربی بصورت خاص باید راه درازی را طی ‏کنند که ازتبعیض ونژاد پرستی رهایی یابند. دریک جامعه نژاد پرست ‏ومتنفراز خارجی، انسان تبعیدی همه جا اجنبی ومهمان ناخوانده به حساب ‏می آید. اوباید جابجا خود را اثبات کند. درحوزه ی شغل آخرین کسی است ‏که استخدام می شود وچون اخراج پیش آید اورا قبل ازهمه اخراج می کنند. ‏او نه تنها درشمار ارتش ذخیره ی بیکاران است که باید با مزدی ‏بخورونمیروتبعیض آمیز به سخت ترین کارها دست زند، بلکه همیشه اورا ‏بصورت سپربلای جامعه وبام کوتاه کس وناکس درمی آورند وهمه ی نارسایی ‏های اجتماعی وفرهنگی را به او نسبت می دهند. به قول فدایی لاهیجی:‏
خلقم همه آشنای خود می خواهد
الحق سپربلای خود می خواهد
خود را زبرای ما نمی خواهد کس
مارا همه از برای خود می خواهد
ویا بنا به گفته ی شاعری دیگر: ‏
دستی که نهد مرهمی برسینه ی ما نیست
داریم بسی عقده ویک عقده گشا نیست

انسان آواره ای که درغربت همگان اورا وتوانش را نفی می کنند گاهی خود را ‏نیز نفی می سازد وازخویشتن خویش بیگانه می شود. دراینصورت فرد ‏احساس می کند آنچه که برایش عزیز است به نفع دیگران وبرضد خود او ‏بکار می افتد:‏
سیاه روز تراز خود کسی نمی بینم
که محفل دگران روشن ازچراغ من است
زبان انسان آواره نا آشناست. سخنانش نا مفهوم وآرمان هایش خیال بافانه و ‏غیرمرسوم است. از تظاهرات روانی بیگانگی وازخود بیگانگی ، عقده ی خود ‏کم بینی یا خود بزرگ بینی است.‏‎ ‎آْنگاه که همه جا انسان آواره را نفی می ‏کنند، چه بسا اتفاق بيفتد که او خودومليت خويش را نفی کند: ‏
جهان را نيست گردی پس ترازمن
نبينی هيج کس بی کس ترازمن
ازنمودهای ديگرازخود بيگانگی عقده ی خود بزرگ بينی است. درچنين ‏حالتی انسان آواره برای جبران نارسايی خود جامعه ی ميزبان وفرهنگ آن را ‏نفی می کند، به سنت ومذهب آباء و اجدادی می چسبد ومثلاً "فرهنگ ‏والای بومی"  خود را دربرابر "فرهنگ پوسيده ی غرب" قرار می دهد. با ‏برخی از آوارگان شکنجه ديده ی برخورد داشته ام  که با شرح شکنجه ‏ومقاومت های جانانه خود و رفقای شان، "راحت طلبان برج عاج نشين ‏غرب" را تحقيرکرده اند. چنين ديدگاهی فرد را ازجنبه های مترقی فرهنگ ‏جامعه ای که درآن زندگی می کنند ودستاوردهای آن محروم می سازد واورا ‏از اتحاد با نيروهای مترقی و بشردوست جامعه ی ميزان بازمی دارد.


بحران هويت
بيگانگی واز خود بيگانگی ممکن است به جايی برسد که رشته را بطورکلی ‏ازدست انسان آواره بدر ببرد تا جايی که او نداند کيست وچکاره است وبقول ‏معروف قطارش از خط خارج شود. دراين حالت می گويند فرد به بحران ‏هويت دچار شده است. دراين رابطه واشنگتن آيروينگ، مؤلف آمریکایی، ‏دراثری که به سال 1819 برشته ی تحریردرآورده است، می نويسد:‏
‏"خدا می داند. من خودم نيستم. من کس ديگری هستم. اين منم؟ نه. کسی ‏پا درکفش من کرده است. من توی کوه خوابيدم وآنها تفنگم را عوض کردند؛ ‏همه چيزعوض شد ومن عوض شدم ونمی توانم بگويم که هستم واسمم ‏چيست." (25)‏
لويی کارول دراثرجاودانه خود "آليس درسرزمين عجايب" ضمن عرضه ‏داشتن مفهومی مشابه حال روز يک انسان تبعيدی بحران زده را به نمايش ‏می گذارد:‏
‏"دردنيا من کی ام؟ آه که اين بزرگترين معماست. سعی می کنم ببينم ‏چيزهايی که می دانستم بلدم يا نه. بگذار ببينم: پنج چهارتا دوازده تا؛ چهار ‏شش تا سيزده تا، چهارهفت تا، آه دريغ! با اين آهنگ هيچوقت به بيست ‏نمی رسم. کاری از دست جدول ضرب هم ساخته نيست. بگذار جغرافی را ‏امتحان کنم: لندن پايتخت پاريس است وپاريس پايتخت رُم و رُم... نه همه ‏ی اينها اشتباه است. من مطمئنم." (26)‏
اين بحران هويت ممکن است انسان آواره ـ بويژه آنکه تجربه ی دردناک ‏وغيرانسانی شکنجه را از سرگذرانيده است ـ به جايی بکشاند که فرد از سايه ‏ی خودش بترسد وبه هيچ کس وهيچ چيزاعتماد نکند. به قول قاآنی ‏شيرازی: ‏
ناخن خويش همی بيند وپندارد تيغ
دست برمژه همی مالد وانگارد مار
سايه ی خويش همی بيند بگريزد ازاو
که همی لشکرميراست که آيد به شمار
شفق از چرخ همی بيند فرياد کند ‏
که پی سوختنم ميربرافروخته نار
هرکجا سرو بنی بيند بگريزد ازاو
که پی کشتن من مير برافراخته دار
ادواردو گايانو، نويسنده تبعيدی آمريکای لاتين، در نوشته ی خود بنام ‏‏"روزهای منگ" با هنزمندی بحران هويت را ترسيم کرده است:‏
‏"درآن روزها، روزهای بدون آفتاب، شب های بدون ماه، هيچ جايی به من ‏تعلق ندارد ومن خود را هيچ چيز وهيچ کس باز نمی شناسم. کلمات به ‏معانی شان شباهت ندارند وحتی با صداهای خود تطبيق نمی کنند. آنگاه من ‏درآنجايی که هستم نيستم. جسم را ترک می گويم وبه دوردستها سفرمی ‏کنم، به سوی سرزمين نابوده ونمی خواهم که باهيچ کس باشم حتی با خودم ‏ونه نامی دارم ونه آرزويی که بکنم. آنگاه تمنای خود را برای آنکه خود را فرا ‏خوانم يا کس مرا خواند ازدست می دهم." (27)‏
يکی از نمودهای بحران هويت اين است که انسان آواره که درغربت توقع ‏ياری از هموطن اش دارد، آنگاه که بدی  بيند سرخورده شود، هويت ملی ‏خود را نفی نمايد وخود را فراتر ازجامعه ای تصور کند که ازآن برخاسته ‏است. درچنين حالتی او همه ی هموطنان خود را به يک چوب می راند. ‏تبعيديان شکنجه ديده، ايرانی و غيرايرانی، بسیاری را ملاقات کرده ام که با ‏خوشحالی اعلام کرده اند که با هيچ کس از زادگاه خود رابطه ای ندارند. ‏روزی به يکی از ياری جويان آفريقايی مرکز پشتيبانی ازقربانيان شکنجه ‏پيشنهاد کردم که اورا برای دريافت خدمات تکميلی به يکی از نهادهای ‏هموطن اش معرفی کنم. او ازاين انديشه چنان برآشفته شد که تا چند ‏روزرابطه اش را با مرکز قطع کرد.‏
‏ متاسفانه اين گرايش را دربين ياری جويان ايرانی مرکز بيشتر مشاهده کرده ‏ام. چنين ديدگاهی برای همه ی کسانی که به قربانی شکنجه ياری می ‏رسانند قابل درک است. انسان شکنجه ديده، مانند مارگزيده ای که از ‏ريسمان می ترسد، گاه به همه بی اعتماد می شود. ليکن اين بيگانگی ‏وتعميم برای انسان آواره سمی کشنده است. او با ايجاد سدّ سکندری بين ‏خود وانسان هم زبان وهم دردش، به دست خود خويش را از خوراک ‏فرهنگی، عاطفی و انسانی که مانند آب وهوا بدان نيازدارد محروم می سازد . ‏اين بحران هويت انسان آواره را درتنهايی وحشتناکی قرار می دهد که خود ‏علت ومعلول فشارهای روانی دوران تبعيد است. ‏
بحران هويت وفشارهای تبعيد ممکن است باعث شود که آواره ی شکنجه ‏ديده شور زندگی را ازدست بدهد، از خود جوشی بيفتد، دلمرده وافسرده ‏شود ـ نوعی مرگ معنوی.‏
ازآنجا که بقا اساسی ترين قانون زندگی است، انسان شکنجه ديده تلاش می ‏کند که گونه ای از مکانيسم دفاعی را برای ادامه ی زندگی پيدا کند. تنهايی ‏گاهی با فعاليت های مثبت پرمی شود، ليکن اغلب جانشين های عجيب ‏وغريب وگاهاً مخرب برای آن پيدا می شود. دربهترين حالت فرد خود را ‏ازجامعه منزوی می سازد و دربدترين حالت فرد بحران زده تا خرخره مشروب ‏الکلی می نوشد يا تا مرز مرگ  به مواد مخدر پناه می برد.  ‏
هرگزاین خاطره ی تلخ را فراموش نمی کنم که يکی از ياری جويان مرکزما ‏براثرافراط در استعمال مواد مخدرهستی باخت و نيمروز جسدش را دراتاقش ‏يافتند.‏‎ ‎‏ او که درکانادا از آنجا رانده وازاينجا مانده شده بود، بجای آنکه تکه ‏پاره های زندگی خود را جمع کند وزندگی را ازنو بسازد به مشروب و سپس ‏به مواد مخدر روی برد. دوستان وخانواده اش جملگی اورا ترک گفتند و او ‏چنان دچار بحران هويت شد که تا مغاک مرگ خود را پايين کشانيد.‏


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.