|
عزت مصلی نژاد
|
|
صفحه 5 از 11 شکنجه تبعید وتعبیدی شکنجه دیده تبعید تاریخاً خود نوعی شکنجه محسوب میشود ـ زمانی که فرد را بزور از زادگاهش میرانند و او مجبور است که برای همیشه با تمام علایق و وابستگیهای خود بدرود بگوید. عبید زاکانی شاعر طنز پرداز قرن هشتم هجری را زمانی که به زور از شیراز بیرون کردند تبعید خود را با مرگ برابر دانست: رفتم از خطه شیراز و بجان در خطرم این کزین رفتن نا چار چه خونین جگرم می روم دست زنان برسر و پای اندرگل زین سفر تا چه شود حال وچه آید به سرم گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش گاه چون غنچه ی دلتنگ گریبان بدرم من ازاین شهر اگر برشکنم درشکنم من ازاین کوی اگر برگذرم درگذرم بی خود وبی دل وبی یار برون از شیراز "می روم وزسرحسرت به قفا می نگرم" قوت دست ندارم چون عنان می گیرم خبراز پای ندارم که زمین می سپرم این چنین راز که امروز منم درغم عشق قول ناصح نکند چاره و پند پدرم ای عبید این سفری نیست که من می خواهم می کشد دهر به زنجیر قضا وقدرم (20) پس از جابجایی وریشه کن شدن اجباری، انسان تبعیدی ناگزیراست برای خود آشیانه ی تازه ای در"بیدرکجا" بسازد. لیکن او ناگزیراست که یک زندگی نا بسامان وتوأم با بدبختی را ادامه دهد. اوریپیدس ادیب یونانی در دوهزار وپانصدسال پیش نوشت: "هیچ دردی بالاتراز ، از دست دادن زادگاه نیست." تصورش را بکنید که فرد تبعیدی قربانی شکنجه نیزباشد. دراینصورت شکنجه ی تبعید چند برابر خواهد شد وگاهی زندگی تبعیدی را دچار ناسامانی بازگشت نا پذیر می سازد. براساس تجربه من د ر ارائه خدمات همه جانبه به تبعیدیانی که از آثار شکنجه رنج می برند، این انسان های رانده شده در مسیرساختن آشیانه ای تازه درکشور میزبان باید با يک سلسله معضلات اساسی دست وینجه نرم کنند:
گذشته ای که نگذشته گذشته ی فرد باعث می شود که گاهی احساس غربت زدگی لحظه ای دست از سر انسان زجرکشیده وشکنجه دیده برندارد واو را هرروز وهرساعت ـ حتی درخواب و رؤیا ـ غربت زده کند. شاعری درباره ی تأثیرگذشته برزندگی انسان می گوید: این عقده ی غم که دردل ماست ازعمرگذشته حاصل ماست ادواردو گالیانو، نویسنده ی نامدار آمریکای جنوبی، درکتاب آغوش های خود می نویسد: "هیچ پوششی نمی تواند زباله ی خاطره را بپوشاند." شکنجه هایی که انسان آواره دیده، نامردمی هایی که ازسرگذرانید، رنج وشوربختی ودربدری درکشورهای مختلف چیزی نیست که با چند قرص وآمپول درمان شود. در رابطه با تأثیرگذشته برزندگی و عملکرد انسان، بازگویی یک خاطره ی شخصی می تواند روشن کننده باشد: بیاد می آورم دردوران شکنجه خود، درسال 1352که اگر خود شکنجه نمی شدیم درتمام مدت شبانه روز صدای ضجه ی انسان درحال شکنجه شدن را می شنیدیم. ما از شیوه ی ضجه کشیدن انسانی که داشت شکنجه می شد به نوع شکنجه ی او پی می بردیم ومی دانستیم که آیا شکنجه گران دارند قربانی خود را می سوزانند یا شلاق می زنند یا آویزان کرده اند ویا ناخن می کشند. برای من ازخواب خبری نبود. لیکن اگراتفاق می افتاد که چشمانم برروی هم می افتادند وخواب مرا درمی ربود به دوران کودکی وبه باغ زیبای خودمان بازمی گشتم. پدربود وبرادر که با من درباره ی بهترین شیوه ی نگهداری از درختان بحث می کردند. آب جاری بود و چه لذت بخش بودند گل وسبزه ونسیم. می گویند انسان معمولاً سیاه وسفید خواب می بیند، ولی دراین دوران اغلب خواب های من رنگی بودند: سبزی روشن درختان لیمو، سبزی تیره ی درختان نخل، سرخی گل و سفیدی بهارنارنج. بعد مادر بود وخواهران که با کوله باری از غدا، خوراکی ها و میوه های رنگارنگ می آمدند وجشن خانوادگی، پای کوبی ودست افشانی ما آغاز می شد. ناگهان با یک جیغ ممتد از خواب بیدار می شدم. رؤیاهای شیرینم درهم می شکستند وخودرا در سیاهچال درزیرچنگال های خون آلود مرگ احساس می کردم. اکنون سال ها ازاین ماجرا گذشته است. هنوز هم کابوس دست از سرم برنمی دارد، لیکن به گونه ای دیگر. هرزمان که پس از بی خوابی طولانی پلک هایم سنگین می شوند، رؤیاهایم به کابوس بدل می گردند. گاه سربازان برای کشتنم نشانه گیری می کنند. زمانی درزندان قصر، داری برپا می سازند وطناب داررا برگردنم می اندازند. اتقاق می افتد که درعالم خواب به زادگاه خویش بازمی گردم. لیکن همه جا بدنبال منند. گاهی نیروهای مختلف نظامی وشبه نظامی درپی کشتنم هستند. همیشه درحال اختفا وگریزم. درلحظه ی حساسی که ازخواب می پرم خود را دراتاقم روی تخت می بینم. تا چند لحظه گیجم ونمی دانم آنچه که دیده ام درخواب بوده است با بیداری. لیکن آنگاه که مطمئن می شوم همه ی اینها را درخواب دیده ام نفس راحتی می کشم و با خود می گویم: ـ "چه خوب که همه ی اینها خواب بود وواقعیت ندارند." هرانسان آواره داستان های مشابهی دارد که گاه ازیادآوری شان برای خودش وحشت می کند. شرایط آوارگی طوری است که این فشارها مرتباً برای انسان آواره بازتولید می شوند ودرسرراه او برای انطباق با محیط جدید مشکلات عظیم ایجاد می کنند. انسان آواره به چتربازی می ماند که به ناگهان درمحیطی تاره وکاملاً ناشناخته فرو افتاده است ـ بی هیچ آمادگی قبلی. انسان آواره گاهی درسنین بالا مجبوراست مثل یک کودک تازه متولد شده چیزهای تازه وندیده و ناشنیده را یاد بگیرد. نیروهای خارج از اراده اش دائماً لانه اش را ویران می سازند: طایر آواره ام از شاخشار من مپرس کرد ویران باغبان هرجا که مأمن ساختم دردوران آوارگی هرچیزی ممکن است مثل جرقه ای که به انبارباروت می افتد تبعیدی شکنجه دیده را به دوران شکنجه باز گرداند. مثلاً رفتارمأمورمرزی چه بسا فرد را به یاد بازجوهای دوران زندان بیندازد: اسمت چیست؟ اسم پدرت چیست؟ اسم مادرت چیست؟ اسم پدرمادر، مادرپدرو پدرپدرت چیست؟ چند بارازدواج کرده ای؟ اسم همسرقبلی ات چیست؟ چندبار به زندان افتاده ای؟ سوابق جنایی ات را برشمار! عضو کدام سازمان ها بوده ای یا هستی؟ کدامشان از خشونت جانبداری می کنند؟ که به تو گفت که اینجا بیایی؟ ازچه مسیری آمدی؟ چرا آمدی؟ باید برگردی. کی برمی گردی؟ ازکجا بدانیم که خودت هستی؟ راستی نگفتی اسم مادرمادرت چیست؟.... اغلب پناه جویان را کشورهای میزبان یا دراردوگاه های آوارگی اسکان می دهند یا مجبورند زیرزمینی بیغوله مانند با بوی نموربی نوروهوای کافی اجاره کنند. همه ی این ها فرد را به یاد سیاه چال های دوران شکنجه می اندازد وفشارهای آن دوران را برایش باز تولید می کند . پس از آن تنهایی وحشتناک تبعید آغاز می شود که اگرفرد نتواند خودرا با جامعه ی جدید وشرایط تازه تطبیق دهد سال ها ادامه خواهد یافت.
دیوان سالاری سنگدل بسیاری ازانسان های آواره مجبورند به صورت غیرقانونی وبا مایه گذاشتن از جان خود ازمرزهای ملی بگذرند ودرکشورهمسایه به صورت غیرقانونی زندگی کنند. آنان گاهی ناگزیرند نام خود را عوض کنند وهویتشان را پنهان نگه دارند. همه جا باید دروغ بگویند وچنان بنمایند که راست گفته اند. تو باید به همه بگویی نه چرا که اغلب گفتن آری مانند خنجری است که به چانه ات فرو می رود. دراین مرحله باید با قاچاقچیان جورواجورسروکله بزنی که برخی هموطن خود تو هستند وبه نام کمک به هموطن ترا فریب می دهند وگاهی اهل کشورمحل اقامت تواند که درلباس مساعدت ترا سروکیسه می کنند. وای به روزی که تو زن تنهایی باشی که چند برابر آسیب پذیرتری. مرکزما به زنان پناهنده ای کمک کرده است که درکشورهمسایه مورد تجاوز قرارگرفته وحتی براثراین تجاوز باردار شده بودند وبعداً نمی دانستند که با نوزاد حاصل از تجاوز چکارکنند. اگرپناه جویی خوش شانس باشد وبه یکی از کشورهای غربی فرار کند ویا توسط مأموران بی تفاوت سازمان ملل بعدازبارها مراجعه وگرفتن وکیل دریکی از کشورهای غربی اسکان داده شود، دوردوم تشریفات پناهندگی آغازمی شود. دراینجا نیز انسان آواره یک مهمان ناخوانده است. وزارت مهاجرت یا وزارت کشور که مأموررسیدگی به تقاضای پناهندگی است نه به مشکلات فردی و خانوادگی پناه جو کاردارد ونه عجله ای برای تصمیم گیری دررابطه با تقاضای پناهندگی فرد. علاوه براین پس از فروپاشیدن دیوار برلین کشورهای مختلف غربی دیوارهای بس سهمگین تری دربرابر تحرک انسان هایی که به پناهندگی سیاسی نیاز دارند کشیده اند. دنیای غرب به سرعت بصورت جهانی بسته برای پناه جویان درمی آید. بسیاری از کشورهای جهان از حقوق بشردم می زنند، لیکن درکمتر کشوری است که بتوان پیوندی بین حقوق بشرومساله ی پناهندگی ومهاجرت پیدا کرد.
|