|
عزت مصلی نژاد
|
|
صفحه 4 از 11 مرز وحد فاصل روشنی بین مقوله های مربوط به جابجایی وجودندارد. گاهی غربت زدگی همه ی این مرزها را درهم می نوردد. درمورد تبعید ادوارد سعید، استاد تبعیدی فلسطینی، می گوید: "می توان درمورد تبعید فکرکرد، لیکن وحشتناک است اگرانسان آنرا تجربه کند. تبعید شکافی است درمان ناپذیرکه بین یک انسان وزادگاهش برقرار می شود. هرگز نمی توان براندوه بنیادی ناشی از تبعید چیرگی یافت. گرچه درست است که ادبیات وتاریخ شامل رویدادهای قهرمانانه، عاشقانه ی شکوهمند وحتی پیروزمندانه درزندگی انسان تبعیدی است. لیکن این ها چیزی بیش از کوشش برای چیره شدن براندوه فلج کننده ی غربت نیستند. دستاوردهای تبعید همواره با زیان ناشی از چیزهایی که انسان آنها را برای همیشه پشت سرنهاده است تضعیف می گردد." (16) تبعید اساسا وضعیتی است نا پیوسته از وجود. هستی انسان آواره با نوعی گسستگی همراه است. آواره از ریشه، زاد وبوم وگذشته اش کنده شده است. زندگی درتبعید دردوران ما به مراتب مشکل تراز گذشته است. آنگاه که تبعیدی خودرا بخشی از یک آرمان درحال پیروزی یا یک جنبش بالنده ی سیاسی ببیند، درد غربت را می تواند به جان بخرد. لیکن با توجه به بحران مرامی وسیاسی موجود درجهان امروز برای انسان تبعیدی به آسانی میسر نیست که تخته پاره های زورق شکسته ی زندگی خویش را جمع وجورکند وزندگی چند پاره ی خود را پیوند زند. رد غربت دردی است که درهمه ی زمان ها جان وروح انسان ها را سوهان زده است. دردوران انتقال فرد خودرا "بی درکجا" حساب می کند وچشم به افق های نومیدی دوخته است. قدیم ها زمانی که می خواستند بدترین نفرین را نثار کسی کنند می گفتند "خدا ریشه ات را بکند و یا بسوزاند!" ژزف کنراد نویسنده ی انگلیسی دراین رابطه می نویسند "هربرگ گیاه نشان خودرا برزمینی که از آن کسب حیات ونیرو می کند می گذارد. انسان نیزریشه درسرزمینی دارد که ازآنجا ایمان وجان یافته است." (17) زمانی این ریشه کنده می شود فرد دچار پریشانی می شود. ضرب المثلی است مشهورکه "اگر مرغ هم جابجا شود چهل روز تخم نمی کند." (18) ریشه کن شدن بهر دلیل که باشد دشوار است چون انسان باید تمام علایق اش را پشت سر نهد واین آسان نیست: چو بو با هرگل این باغ پیوند است جانم را زشاخ ای باغبان اهسته بردار آشیانم را ویا به قول غلام احمد نوید شاعر فقید افغان: من نکهتم به سینه ی گل دارم آشیان ای باد صبح دورمکن از چمن مرا لاهوتی نیز دراین زمینه چنین سروده است: ناله ی بلبل بی دل نه زبی بال و پری است دردش این است که افتاده جدا از چمنش
انسان تبعیدی یک پرنده ی مهاجرنیست، او مرغی آشیان سوخته است که دربدر، ویلان وسرگردان به دنبال سرپناهی می گردد ولی در پهنه ی این دنیای دون آنرا نمی یابد. او احساس می کند ، به هرجایی که قدم می نهد کس وناکس ته مانده خاکستری را که از سوخته شدن خرمن هستی اش برایش بجای مانده به باد فنا می سپارند. به قول میرزا نصیر جهرمی: فلک را عادت دیرینه این است که با آزادگان دایم به کین است شنیدم وقتی از فرزانه استاد دراین خاکی طلسم سست بنیاد خوش الحان طایری دربوستانی به شاخی ریخت طرح آشیانی به محنت خاروخاشاکی کشیدی درآن شاخش به صد امید چیدی چو طرفی زآن خراب آباد کردی زشادی نعمه ای بنیاد کردی چو وقت آمد که که بختش یاورآید گل امیدش از گلبن برآید که ابری ناگهان دامن کشان شد وزآن برقی عجب آتشفشان شد شراری ریخت در کاشانه ی او که یکسرسوخت عشرت خانه ی او (19)
دریک نگاه دقیق تر ، آوارگی ازآشیان سوختگی نیزبدتراست. آشیان سوختگی پرنده ی دربدررا عوامل طبیعی وگریز ناپذیر رقم زده است، درحالی که آوارگی یکی از دهشتبارترین فجایع انسان علیه انسان است.
|