header image
 
هنر در زندان چاپ
سودابه اردوان   
هنر شهادتی است از سر صدق:‏
نوری که فاجعه را ترجمه می کند
تا آدمی
حشمتِ موهون اش را بازشناسد.‏
‏                                    شاملو ‏
‏                              «مدایح بی صله»‏

بسیار وقت ها روانشناسان، محیط خاصی را برای تحقیقات در آزمایشات خود ‏فراهم می سازند تا تأثیر و فرایند پدیده های مشخصی را با محرک هایی که ‏خود بر می گزینند، تجربه کنند.‏
روان انسان با تمامی قدرت و ضعف خویش هنوز مورد بحث و موضوع تحقیق ‏روانشناسان است. تعریف ها و ارزیابی ها و آن چه که به نوع آدمی بر می ‏گردد، همیشه یکسان نیست چرا که اغلب این تحقیقات و نتیجه گیری ها ‏خود را با یک جامعه ی بورژوایی و طبقاتی، وفق می دهند.‏
آما آن چه روشن است، روح و روان آدمی اساساٌ در برخورد با ناهنجاری ها ‏بطور عموم، گریزان است و این عکس العمل در همه یکسان است. انسان ها ‏به هنگام گرفتاری برای راندن این ناهنجاری و درد، متوسل به راهِ حل های ‏متفاوتی می شوند که حاصل اش روایت های گوناگون از زندگیِ انسان ‏هاست. طبیعت آدمی از زندان و شکنجه بیزار است و حس آزادی در بیان و ‏رفتار، در ذات همه ی انسان ها نهفته است.‏
زندان، بخصوص زندان جمهوری اسلامی در دهه ی 60 که برای جلوگیری از ‏اندیشیدن آزاد انسان ها بوجود آمده بقود، در نوع خود منحصر بفرد بود؛ چرا ‏که کار فقط به نیندیشیدن ختم نمی شد؛ جایگزین کردن شیوه ی تفکر ‏ارتجاعی و غیر انسانی زندانبانان و حاکمان وقت، امری اجباری بود. بدین ‏منظور زندانبانان تا جایی که می توانستند، محیط زندگی را تنگ و امکانات ‏برای نشو و نما را به حداقل رسانده بودند.. بندها از فضاهای کوچکی تشکیل ‏می شد که عاری از هر وسیله ی ابتداییِ زندگی بود. در مقابل آن، زندانیان ‏بیشماری بودند که با هزاران درد جسمی و روحی، مجبور به زندگی در این ‏فضاها بودند؛ و تمامی کمبودها را با آنچه که در بیرون از زندان در درون خود ‏اندوخته بودند، حل می کردند.‏
مثلاٌ، برای کمبود جا و داشتن وسایل ضروریِ زندگی، از قوه ی ابتکار خود ‏مدد می جستند و ابزارِ لازم را به شکل کاملاٌ ابتدایی می ساختند و یا با ‏سازماندهی و برنامه ریزی، امکان خواب و استراحت را در کمبود شدید جا به ‏طور برابر، برای همه فراهم می کردند. اغلب اوقات بخاطر کمبود غذا و ‏گرسنگیِ مزمن، صحبت های شیرینی در مورد غذاهای خوب به راه می افتاد. ‏از سرِ گرسنگی، تعریف و توصیف هایی در ذکر انواع و اقسامِ خوردنی ها و ‏نوشیدنی ها، می شد. و البته چاشنی اش، شوخی و طنزی بود که همیشه در ‏انتها با مقایسه ی وضع و امکانات موجود، به اتمام می رسید. ‏
تکه نانی کوچک، یک یا دو حبه قند برای هر نفر، یک چاییِ پُر از کافور، ‏کمی برنج به اندازه ی 2 یا 3 قاشق برای هر نفر، مدت ها غذای زندانیانِ ‏زندان اوین بود. البته، این گرسنگی مزمن در کنار اعدام ها و شکنجه ها و ‏سایر بیدادگری های رژیم اسلامی، امری غیرعادی نبود.‏
این محرومیت ها از آن چه ما نیازهای اولیه ی انسانی می نامیم، شکل های ‏متعددی داشت. نیازهای عاطفی که با دوستی های عمیق بین افراد که بطور ‏طبیعی شکل می گرفت، برآورده می شد؛ و نیازهای جنسی که در محیط ‏خشن و پُر اضطراب زندان، فرصت وجودی خود را از دست داده بود.‏
حس زیبایی شناسی و بحث در مورد آن حتا امروز در بسیاری موارد به ‏عنوان یک بحث روشنفکرانه و غیر ضروری قلمداد می شود، با تجربه ام در ‏زندان- آن هم در زمانی نه چندان کوتاه و در شرایطی کاملاٌ متفاوت از ‏محیط طبیعی انسانی- این یقین را دارم که این حس یعنی نیاز به دیدن ‏رنگ و فرم و زیبایی در روح انسان ها دقیقاٌ همان کارکردی را دارد که بدن ‏به طور طبیعی خواهان گرفتن مواد غذایی در اندام های خود برای حفظ بقا ‏و سلامتی است.‏
در شرایط بیرون از زندان و در محیطی که ما زندگی می کنیم درک این نیاز ‏سخت و یا حتا قابل انکار می نماید مثلا ما تلویزیون نگاه می کنیم، سینما ‏می رویم، درختان خیابان را و گل های کاشته شده در باغچه ها را می بینیم ‏و از کنارش رد می شویم. هر روز و در هر ساعتی شاهد ویترین های تزیین ‏شده مغازه ها و چراغ های رنگارنگ هستیم و در بسیاری مواقع بی تفاوت از ‏کنار آن ها می گذریم. آیا هیچ وقت فکر کرده اید اگر این همه را نمی دیدید ‏و به جای آن دیوارهایی به رنگ کِرم و زمینی به رنگ خاکستری فقط محیط ‏زندگی شما را تشکیل می داد و حتا امکان دیدن آسمان لایتناهی را ‏نداشتید، چه اتفاقی برایتان می افتاد؟ این جا من به بازگویی یکی از تجربه ‏هایم می پردازم:‏
مدتی را در سلول کوچکی در زندان اوین به سر می بردم. سلول خالی بود ‏حتا لباس های اضافه ی مرا به من نداده بودند. دیوارهای سلول به رنگ کرم ‏بود. پتویم خاکستری، چادرم سیاه و لباسم قهوه ای بود. من به این رنگ ها ‏فکر نمی کردم و روز و شبم را با افکارم در آن جا سپری می کردم، روزی باد ‏از شیار پایینِ درريا، تکه نخ کوچک قرمزی را به درون سلولم آورد. در حالی ‏که در سلول قدم می زدم چشمم به این تکه نخ افتاد سراسیمه به طرفش ‏رفتم، نشستم و با ولع تمام به زیبایی این نخ خیره شدم. تحسین اش کردم و ‏بلافاصله به خود آمدم: «این فقط یک تکه نخ است» از این عکس العمل ‏غیرعادی خودم متعجب شدم، آن فقط یک تکه نخ بی مصرف بود اما من چرا ‏شیفته ی آن شده بود؟
خوب به خاطر دارم روزی لاجوردی به بند ما در زندان اوین آمده بود. چند ‏نفر با او وارد بحث شدند و خواستند تا درِ هواخوری هنگام صبح، ساعتی باز ‏باشد تا زندانیان در هوای صبح بتوانند قدم بزنند. لاجوردی مخالفت کرد و ‏گفت: ما می دانیم که حتا دیدن یک درخت برای شما اهمیت دارد و ما عمداٌ ‏شما را از دیدن آن محروم کرده ایم. درِ هواخوری هنگام صبح باز نخواهد شد.‏
این محرومیت ها در داخل بندها در عرصه های مختلف جریان داشت. هم ‏چنان که ورزش  به عنوان یک فعالیت در بازسازی ذهن و سلامتی جسم ‏ممنوع اعلام شده بود. کاردستی نیز به عنوان یک فعالیت که زندانیان وقت ‏خود را با آن می گذراندند و آرامش می گرفتند و آرزوها و ایده های خود را ‏در آن باز می تاباندند ممنوع اعلام شده بود. ‏
کارهای دستی کوچک که زندانیان با امکانات صفر زندان می ساختند در ‏مراسم هایی مانند هدیه برای همسر، خانواده در نشان دادن رابطه عاطفی ‏زندانیان نقش پراهمیتی را ایفا می کرد.  حک یک گل لاله بر روی یک قلوه ‏سنگ برای ارج گذاشتن یاد برادر و یا خواهری که اعدام شده بود تأثیرش ‏بیشتر از ساختن آن مجسمه ی بزرگِ وسط شهر تهران بود که خانم زهرا ‏رهنورد با استثمار کارگران افغانی ساخته بود. در پس پشتِ فضای شلوغ بند، ‏در میان همهمه ها و رفت و آمدها ، تواب ها و خبرچین ها، زندانبانان و ‏اذیت های شان، بازجویی ها و اعدام ها، زندانیان افکار و آرزوها و نهایتا ‏فرهنگی را که به آن دلبسته بودند در پچپچ های درّ گوشی، در کارهای ‏هنری که اغلب اوقات مخفیانه انجام می گرفت، زنده نگه می داشتند. ‏فرهنگی که در روح و اصالت خود عشق به مردم زحتمکش و مبارزه با رژیم ‏ستمگر جمهوری اسلامی را بنیاد کار خود نهاده بود. این روحیه و این فضا بر ‏ضد بیدادگری موجود بعضی وقت ها شکلی به غایت سمبلیک و انسانی پیدا ‏می کرد و همه را تحت تأثیر خود قرار می داد. مثلاٌ روزی مادر پیری بعد از ‏ملاقات هفت دقیقه ای اش با دختر خود زمانی که تلفن ها قطع شده بود و ‏آخرین نگاه ها بین زندانیان و خانواده های شان رد و بدل می شد ، دست ‏پدر زندانی دیگری را به علامت اتحاد و مبارزه در مقابل زندانیان در سالن ‏ملاقات بالا می برد... احساس شوق و امید با این حرکت لحظه ای تأثیر ‏جاودانه ی خود را بر روح زندانیان در بند به جا می گذارد.‏
یادشان گرامی باد! هیچ کدام از این دو نفر در حال حاضر در قید حیات ‏نیستند. ‏
در موقعیتی که من در زندان قرار داشتم و کارهای ذوقی و هنری جزیی از ‏زندگی ام را تشکیل می داد ناخودآگاه محرم راز تعداد بیشماری از زندانیان ‏شده بودم که در رابطه با نیازهای عاطفی شان برای خلق کار هنری به عنوان ‏هدیه، برای عزیزی مورد مشورت قرار می گرفتم. ساختن یک کار دستی به ‏
عنوان هدیه قطره ای بود از آن دریای متلاطم احساسات که شاید یک زندانی ‏در طول حیات خود در زندان، همیشه آن را با خود حمل می کرد و هم ‏چنین نیاز به ابراز عشق و امید برای عزیزی که چه داخل و چه در خارج از ‏زندان به سر می برد جزء ضروریات زندگی به شمار می آمد چرا که دوری ها ‏و جدایی ها در نوع خود دردآور شده بودند. خوشحال بودم که در این همدلی ‏شریک هستم و نهایت سعی خودم را برای انجام این هدف به کار می بردم؛ ‏که نتیجه اش کوله باری از حس های زیبای انسانی بود که از دیگران به من ‏انتقال داده می شد.‏
متقابلاٌ کارهایی را هم که من و یا دیگران به عنوان کار هنری در زندان انجام ‏می دادیم، می توانست اطرافیان را کمک کند تا وجود و افکار خود را ‏لحظاتی، دقایقی و یا حتا ساعاتی در دنیایی فراتر از آن بند که بودیم به پرواز ‏درآورد.‏
دفتری داشتم در زندان قزل حصار که پرتره هم بندی های بسیاری را در آن ‏کشیده بودم. روزی از طرف عده ای مورد انتقاد قرار گرفتم که چرا همه ی ‏پرتره ها غمگین هستند؟ گفتم: برای این که هر کس مدل ام می شود بعد از ‏لحظه ای در خود فرو می رود و چهره ی غمگینی پیدا می کند. یکی از بچه ‏ها همان موقع اعلام کرد من مدل ات می شوم و تا آخر می خندم. جالب ‏بود. من هم قبول کردم و از او پرسیدم به راستی می توانی کمِ کم یک ربع ‏بخندی؟ و او گفت تو کارت نباشد من می خندم. ‏
ما نشستیم و مشغول به کار شدیم. خنده ی او مرا هم به خنده واداشته بود و ‏هم چنین اطرافیان که به تماشا ایستاده بودند. کم کم تعداد تماشاچی ها ‏زیاد می شدند و خنده به همه ی آن ها سرایت می کرد. صدای خنده بالا ‏گرفته بود که مسئول بند هما کلهر- از زندانیانی که تواب شده بود- از اتاقش ‏بیرون آمد تا ببیند چرا زندانیان می خندند و اگر توانست گزارشی بر ضد ‏زندانیان رد بکند.‏
شرایط زندانیان سیاسی سرِ موضعی در نوع خود بسیار بدیع بود. اغلب اوقات ‏فشار و محرومیت در اوج خود بود. بسیاری از زندانیان بودند که در تنبیه ‏های سخت مانند تابوت های حاج داوود در زندان قزل حصار تعادل روانی ‏خود را به کلی از دست دادند. تابوت ها با برنامه ای که حاج داوود چیده ‏بودند دقیقا برای شستشوی مغزی زندانیان به کار گرفته می شد. امکان ‏دسترسی هیچ محققی در خارج از زندان به چنین محیط هایی برای تحقیق ‏فراهم نیست چرا که شاید بتوان فضاها و انسان ها را به همان شکل و نظیر ‏همان مکان ها قرار داد و تحقیق کرد اما آن محیط رعب و وحشتی که ‏جانیان و شکنجه گران فراهم می کنند خارج از توان هر محقق انسان ‏دوستی است. ‏
ایجاد آثار هنری در زندان کاملاٌ از سر نیاز برای روح و روان انسان های در ‏بند است. آفریدن در هر شکل خود پیامی است از زنده بودن انسان ها. در ‏زندان انفرادی گوهردشت یکی از دوستانم با عوض کردن تاروپود یک تکه ‏پارچه ی سفید آن را تبدیل به پارچه ی رنگی با طرح یک گل سرخ کرده ‏بود. این کار هنری در مقایسه با امکانات و زندگی رنگارنگ بیرون اصلاٌ زیبا ‏نبود اما وقتی به رفت و آمدهای آن تکه پارچه در اندازه های میلیمتری آن ‏می نگریستم زندگی یک دختر جوانی را می دیدم که توانسته بود اعتقادات و ‏سلامتی روح و روان خود را در انفرادی های مخوف گوهردشت در عرض ماه ‏ها و سال ها به این وسیله زنده نگه دارد. با نگاه کردن به این گل سرخ رنگ ‏پریده حسی نداشتم جز تحسین، جز بزرگ شمردن روح بزرگ انسانی او.‏
                                                                              دوازده ژوییه دوهزار و هفت

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.