|
احمد موسوی
|
|
صفحه 2 از 4 و اینک سه شعر از سروده¬های سال¬های زندان و بیان کوتاهی از موقعیت و فضایی که در هنگام سرایش هر شعر در آن به سر می¬بردم. در آبان¬ماه 63، هنگامی که دوران دو ساله¬ی تبعید را در زندان قزلحصار می¬گذراندم، پس از سال¬ها دوری از شعر وقتی تصمیم گرفتم پاره¬ای از تجربه¬های زندان را در غالب سروده به تصویر بکشم، نمی¬دانستم می¬توانم یا نه. اما احساس می¬¬کردم كار راحتی نخواهد بود. كلمات به آسانی نمی¬آمدند. كم می¬آوردم. سال¬ها دورماندن از شعر و ادبیات بر بی¬دانشی¬ام افزوده بود و كلمات در ذهنم محدود و محدودتر شده بودند. اما به این باور رسیده بودم كه باید تلاش كنم تا پاره¬ای از وقایع زندان را كه جزو تجربیات شخصی¬ام بود و با همه¬ی وجود حس و تجربه كرده¬ بودم، در قالب شعر ثبت كنم. با چنین باوری ذهنم متوجه زندان چالوس شد. روزهای بازجویی و شكنجه. البته شرایطی كه من گذرانده بودم در مقایسه با هزاران زندانی¬ی دیگر چالوس، كمیته¬ی مشترك، اوین و صدها زندان¬ دیگر جمهوری اسلامی اصلاً به¬حساب نمی¬آمد. من تنها می¬توانستم از تجربه¬ی شخصی خود نقبی به بازجویی و شكنجه¬ی یارانم در گستره¬ی ایران بزنم. قلم به¬دست گرفتم. گاهی می¬نوشتم و زمانی برای در امان ماندن، بندهایی از شعر را به ذهن می¬سپردم. در پایان این «زایش»، توانستم آوازخوان روایتی از لحظه¬های زندان باشم. سروده¬ای با عنوان «من یک فدایی خلقم»:
من یک فدایی خلقم كه از ورای دیوارهای بلند از پشت تك دریچه¬ی سلول كوچكم به میهنم ـ این استوار زخمی در بند ـ در سپیده¬ی هر بامداد سلام می¬گویم و میهنم¬، سنگین و باوقار طلوع خونین خورشید را می¬نگرد. برپشت او زخم هزار دشنه برچهره¬اش سوگ هزار مرد دلیر در سینه¬اش غلیان خشم فروخفته از روزگار دور این¬سان كنون
به خونین¬ترین ترانه گوش می¬دارد كه از درون سیه چال¬های شكنجه یاران سربلند در مرگ و زندگی آواز می¬دهند. * * * من یك فدایی خلقم با زخم¬های تازیانه به پشت با پاهای سیاه نشسته به خون با خوشه¬های خشم به آتش نشسته¬ام در لحظه¬های استقامت خویش زیباترین سرود بودن را به زمزمه می¬خوانم آه ... چه درد غریبی است وقتی غریو دردناك هم¬رزم و هم¬سفرت در پیچش حركت تك¬ضربه¬های سنگین شلاق شكنجه¬گران در سكوت شبانه می¬پیچد آه ... چه درد غریبی است وقتی سكوت با مرگ هم¬سفرت در زیر تازیانه می¬شكند من، با نگاه خسته¬ی خویش به میهنم ـ این پیر سربلند این زخمی هزارساله ـ می¬نگرم كه از سوگ این همه یاران سربلند كه از درد این همه بیداد ستمگران برگونه¬اش اشكی نشسته است. * * * من یك فدایی خلقم كه رنج اسارت را بر دوش میهنم از قامت خمیده¬ی انبوه مادران نشسته به غم از عمق هر شیار چهره¬ی مردان رنج و كار از سوسوی نگاه تب¬آلود بی¬شمار كودك این سرزمین كهن از شانه¬های زخمی و خونین هر رفیق در بندم در لحظه¬لحظه¬ی خویش احساس كرده¬ام من بار رنج اسارت را بر دوش میهنم در جام سرخ شقایق از شبنمی كه به خون آغشته گشته بود دیریست دیده¬ام. * * * من یك فدایی خلقم كه در اسارت دشمن نیز آزاد و سربلند پایدار و پر امید سرود رهایی را، تا بردمیدن خورشید فتح¬مان تا لحظه¬های گسستن زنجیر و بندمان در جای جای میهن در خون نشسته¬ام آواز می¬دهم * * *
|