|
ملیحه تیره گل
|
|
صفحه 9 از 10
7
اما - و البته به نظر من، و بنا به دلایل فشردهی زیر- هیچ یک از این
طرفگیها بدان معنا نیست که این ادبیات، حالا شناسهی «تبعید» را پس میزند. دلیل اول: «هویت فرافرهنگی»، برخلاف آن چه که طراح این الگوی سه مرحلهای پیشنهاد کرده است، الزاماً به معنای یگانه شدن فرد با «خویشتن» نیست. فرد، در درون هر فرهنگی که باشد، زمانی میتواند به هویت فرافرهنگی برسد، که «خویشتن» را در پهنهی «جهان» و تفاوتهای جهان را در خویشتن معنی کند. اما از آن جا که «خویشتنِ» کنده شده از یک فرهنگ، بین آموزههای پیشین و پسین، معلق است، تفسیر تفاوتهای «خود» و «جهان» نیز، در شاکلههای شناختیی او همواره در نوسان خواهد ماند. و این نوسان در تفسیر، هویت شخصیی او را تا پایان عمر، کم یا بیش، در تردد بین دو فرهنگ، نگه میدارد. و این، قانونی طبیعی است، که با تمام یافتههای دانش - در مورد مکانیسم مغز، حافظهی خودمختار، و فاهمهی انسان- تأیید میشود.(42) اما این قانون، با خلق یک اثر جهانی و فرافرهنگی توسط نویسندهای با هویت «دو فرهنگی»، هیچ منافاتی ندارد. نویسندهی دو فرهنگی، میتواند با نگاه صادقانه به گسست خود، و با تبیین هنریی این گسست (که از مزایای تبعید است)، اثر ادبیی خود را به «جهان» و به «فرافرهنگ» پیوند دهد. از نمونههای این گونه آثار میتوان فهرست بلند بالایی به دست داد، که آثار جیمز جویس بر تارک آن میدرخشند، و بنا بر «صداقت در نمایش گسست»، هنوز که هنوز است به عنوان آثاری «تبعیدی» شناسایی میشوند، و بنا بر «تبیین هنری»، به عنوان آثاری «فرافرهنگی». و تمام این طرفگی در حالی بروز کرده است که «ایرلند»، در کانون «خطاب» آثار او حضوری غیرقابل انکار دارد. به عبارت دیگر، جیمز جویس از طریق هستی و حضور «ایرلند» در متن جهان، هم خود را و هم زادگاه خود را به «جهان» پیوند داده است. بدون آن که او یا کس دیگری، خودِ او را به عنوان شخصیتی با هویت فرافرهنگی شناسایی کرده باشد. چرا که، گسست هویت، تا پایان عمر برای تبعیدی/ مهاجر باقی خواهد ماند. اما دوپارگیی هویتِ شخصی، فقط شامل نسل اول پرتابشدگان نیست. بنا به «تئوریهای یادگیری»(43) میتوان گفت که گسست هویت و دوپارگی در شاکلههای شناختیی نسل دوم، حتا ژرفتر است. چرا که، به حکم زندگی در فرهنگ توأمانِ خانواده/ مدرسه، از همان کودکی یا نوجوانی، واحدهای شناختیی او با ارزشهای فرهنگیای بسته میشوند که در حالتی تقابلی و گاه خصمانه، و به طور روزمره، یکدیگر را نفی میکنند. با این شرایط، طبیعی مینماید که نوشتار او نیز، بنا به عدم اختیاری که در گزینش زیستگاه خود داشته است، از نمودهای اعتراض به اجبار و دوپارگیی ناشی از آن در امان نمانَد. کما این که برخوردهای قلمیی شخصیتهای این نسل با شخصیتهای نسل اول، و نیز شورش بخش اعظم نویسندگان این نسل بر عناصر ذهنیی «تبعید» در اثر ادبی، از حد تقابل طبیعیی دو نسل بسی فراتر میرود، و گرایشی حملهور و حذف کننده را به نمایش میگذارد. یعنی، نسل دوم هم – دانسته یا نادانسته- به انگیزههای پرتاب ناخواسته و به سببهای دوپارگیی هویت خود (یعنی به تفکر نسل اول)، اعتراض دارد. البته نسل دوم، فرصت و توان بالقوهای برای ترمیم گسست درونی دارد، منتها، این توان، در برخورد با شرایط بازدارندهی بیرونی، به فعل نمیرسد. چرا که نویسندهی نسل دوم نیز، حتا با تسلط بر زبان میزبان و جوشش و آمیزش گسترده با جامعه و فرهنگ آن، و با درجهی عالیی تحصیلی و شغلی، و به رغم آرزویی که در رسیدن به هویت «جهان وطنی» دارد، تا پایان عمر در شناسهی «ایرانی- امریکایی»، «ایرانی- سوئدی» یا «ایرانی- فرانسوی» یا ... زندانی است. و به طور روزمره با پوست و گوشت خود حس میکند که «جهان» نه تنها «وطن» او نیست، بلکه با مرزبندیهای نژادی/ قومی/ مذهبی، او را تا پایان زندگی، به حاشیهی خود، یعنی به همان شناسهی متزلزل دو قومی تبعید کرده است؛ و در رویدادهایی مانند «اشغال سفارت امریکا» یا «11/ 9» او را بالقوه از دومی نیز اخراج میکند. و این جاست که نسل دوم هم، درست مانند نسل اول، میماند در شناسهی «ایرانی- نقطهچین»، بدون آن که حتا در نقطهای از این فرایند تلخ، اختیار یا دخالتی داشته باشد. با توجه به این واقعیتهای انکارناپذیر، چهگونه میتوان رأی داد که این نویسنده «تبعیدی» نیست؟ گیرم که شاعر تبعیدیی نسل اول، با واژگانی مانند «ماموت» و «دجال» و «فسیل» به در وُ دیوار نظم حاکم بر وطن اشغالشدهاش میتازد، و شاعر تبعیدیی نسل دوم، با به هم زدن «بَرّ و بَحر» زبان و باید/ نبایدهای شعری، و با کاربرد واژگانی مانند «جاکش» و «جنده» و «شاش» و «شاشیدن»، هم به در وُ دیوار نظم حاکم بر جهان/ وطنِ داشته/ نداشتهاش میتازد، و هم بر در وُ دیوار تفکر و ادبیاتِ نسل اول. در این صورت، فقط میتوان جستوجو کرد و دید که خشم و شورش تبعید، در جان کدام یک ژرفتر است.
دلیل دوم: به باور من، فارغ از این که نویسندگان «ما» چه شناسهای را بر خود بپذیرند، و فارغ از این که به ایران رفت و آمد داشته باشند یا نه، و فارغ از این که اثرشان در ایران چاپ بشود/ شده باشد یا نه، و فارغ از این که به شوق شنیده شدن در وطن، در سخن گفتن با مصاحبهگر درونمرزی، به اختیار یا به ناگزیر، بین شناسههای «تبعید» و «مهاجرت» و «خارج از کشور» و «درونمرزی» زیگزاگ بزنند یا نه، تا زمانی که کل این ادبیات (با تمام اجزائی که برای آن برشمردم) دستنخورده و بدون سانسور در ایران قابل چاپ و انتشار نباشد، همچنان، «ادبیات فارسی در تبعید» است. و از این چشمانداز است که ادبیات «ما»، چتر شناسهی خود را بر ادبیات مستقل و به حاشیهراندهشدهی درونمرزهای ایران نیز باز میکند.
سنت لوئیز- میزوری
20 سپتامبر 2007 / 29 شهریور 1386
|