|
صفحه 8 از 10
در سال 1371 (1992) ، یعنی حدود یک دهه بعد، نسیم خاکسار، برای اثبات ادامهی همان فضا از این بازگفت استفاده میکند و با اشاره به مفهوم «استحاله»پذیریی سریع آواره در مقالهی ساعدی، میگوید:
[...] همیشه این خطر وجود دارد که تبعیدی یک باره قالب عوض کند. اگر تا دیروز سنگ برگزاریی مراسم سیاسی را به سینه میزد، یک باره آن را به سخره بگیرد و به همهی آنها پشت کند. اگر تا دیروز شب و روزش را با دوستان هموطن سر میکرد، یک باره از آنها فاصله بگیرد. [...] گریز از سیاست و مبارزهی سیاسی (منظور، مبارزهی سیاسی به صورت تشکیلاتیی آن نیست. سیاستگریزی با کار نکردن در یک حزب یا سازمان سیاسی فرق دارد)، نخواندن کتابها و مجلهها و جُنگهای ادبی که در خارج منتشر میشود، عدم تمایل به شرکت در شبهای فرهنگی، همه نشان میدهد که تسلیم، سایهای از خود را بر زندگیی ما افکنده است. [...] پس چه باید کرد؟ تبعیدی باید نخست به این باور برسد که تبعید، زندگیی جدیدی است که کاملاً با آن چه در گذشته داشته است تفاوت دارد. او اکنون این جاست، با جهانی در روبهرویش. او باید این جهان را بشناسد و هم به این جهان غذا بدهد. [...] ما نباید بترسیم. راه درست آموختن، نخست از آری گفتن به جهان تازه شروع میشود. بدین سان است که محتوای کارهامان خرده خرده همپا با هویت ما خواهد شد. آن وقت، اگر به حفظ زبان مادریمان اندیشیدیم، میدانیم چرا، و میدانیم چه باید بکنیم. اگر شب فرهنگی برقرار میکنیم، میدانیم چرا در برپاییی آن کوشیدهایم. در این مسیر، فرهنگی خواهد جوشید که مُهر و نشان ما تبعیدیان را در خود دارد؛ مُهر و نشان کسانی که تا پا از خانه به بیرون نگذاشته بودند، غیرممکن بود به آن برسند. [...](37) (تأکیدها از من است.)
نسیم خاکسار، از گروه زیستیی سی سالهی ما، با این که برای نشان دادن ویژگیهای هویت «تبعیدیان»، یک دهه بعد از مقالهی ساعدی، از مقالهی ساعدی نقلقول میکند، اما با توصیف چشمانداز خودش، محتومیت رأی ساعدی را میشکند؛ یعنی: 1) ضمن نشان دادن سیاستگریزیی جامعهی نویسندگان وهنرمندان تبعیدی، این گریز را «همه جانبه» نمیبیند. 2) به این باور رسیده است که زندگیی جدید او کاملاً «با آن چه که در گذشته داشته، تفاوت دارد.» 3) «جهان» را میبیند و لزوم «شناختِ» آن را حس کرده است؛ یعنی میکوشد که از «شناخت متعارف» برگذرد و به «شناخت آلترناتیو» دست یابد. 4) نه تنها در صدد تغذیهی «جهان» از مائدهی فرهنگ و ادبیات و تفکر ایرانی است، بلکه به این دریافت رسیده است که نهادن این مُهر وُ نشان از مزایای تبعید است. میبینیم در گذران یک دهه، جهان چمیده در متن ساعدیی ما، در متن نسیم خاکسار کمر راست کرده و بلندقامت و استوار، در برابر جهان بیرونی ایستاده است.
نسیم خاکسار، در زمان ایراد این سخنرانی در دههی دوم «تبعید»، و در مرحلهی دوم تطابق فرهنگی،(38) یعنی در مرحلهی «هویت دو فرهنگی»، یعنی در مرحلهی نوسانهای تلخ، زیست میکند. در این متن، نه تنها صدای خود او از درون این مرحله به گوش میرسد، بلکه در تصویری که از کل جامعهی تبعیدیان اطرافش به دست میدهد، حضور این جامعه نیز در مرحلهی «هویت دو فرهنگی» تأیید میشود. ادامهی فعال محافل فرهنگی/ ادبی/ سیاسی، و نوشتن و انتشار کتاب و نشریه و فعالیتهای سیاسی در آیندهی آن سخنرانی (یعنی ده سال پس از آن سخنرانی، یعنی در زمان حاضر، گیرم که با شکل/ محتوایی متفاوت)، نشان میدهد که دلیل عدم «شرکت در محافل فرهنگی و خواندن کتاب و نشریه» در جامعهی «تبعیدیان» آن زمان، الزاماً نه «عدم تمایل»، بلکه به ضرورت «تأمل» نیز بوده است. یعنی، ایستادن و درنگی ژرف بر خود و جهان؛ تا یافتن راهی به جهان؛ تا که بتوانی هم خود باشی و هم جهان. چه فرایند ترسناکی! چه راه دشواری! پُر از «جوجه پرندههای زنده به گور»(39)که تا نایستی و نگاه نکنی، آنها را در معبر خود نخواهی دید، و تا نبینی و دانه به دانهی آنها را به ملاحظه نگذاری، میپنداری که از خطر ترمیم هویت شکستهی خود برگذشتهای.
نسیم خاکسار، باز حدود یک دهه بعد از آن سخنرانی، یعنی در فروردین 1383 (سیام مارس 2004)، در پاسخ به «فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، و انجمن قلم ایران در تبعید» (در مورد جشنوارهی «نزدیک دور دست») متنی منتشر کرد،(40) که نوسان ذهنیت او را در مرحلهی «دو فرهنگی» نمایندگی میکند. صد البته که نسیم خاکسار نمایندهی کل پیکرهی مورد مطالعهی من نیست. اما از آن جا که این نوشتهی او اظهارنظرهای مخالف و موافق بسیاری از نویسندگان و کوشندگان ادبی و هنری و سیاسی را به دنبال آورد، و از آن جا که مجموعهی این نظرها، لایههای تازهای از بینش نویسندگان ما را گزارش میدهد، از دیدگاه روانشناختی و مرحلهبندیی دوران هویتیابی، و در مقولهی شناسهپردازی بسیار قابل تأمل است. من به سبب گستردگیی موضوع، این مبحث را در فصل «کانون نویسندگان ایران در تبعید» و در رابطه با «فراخوان کانون» باز کردهام. منتها همین جا باید اشاره کنم که در رهگذر مطالعهی مجموعهای نسبتاً غنی از این ادبیات، به این نتیجههای شخصی رسیدهام که:
6
بخش گستردهای از متنهای غیرادبیی «ما»، به ویژه بازتابها و نقد وُ نظرها، هنوز نوسانهای دورهی دوم، یعنی مرحلهی «هویت دو فرهنگی»، را نمایندگی میکنند. و به نظر میآید که نویسندگان آنها، تا رسیدن به «هویت فرافرهنگی» (اگر چنین هویتی برای فرد اصولاً امکان وقوع داشته باشد) هنوز راه درازی در پیش دارند. چرا که، در بیشترینهی این متنها، هم به حضور ارزشهای نوآموخته از فرهنگ میزبان برمیخوریم، و هم به ارزشهایی که آشکارا از عمیقترین ریشههای فرهنگ توارثی آب میخورند. مثلاً، متنهای فراوانی داریم که، ضمن دفاع جانانه از نسبینگری و مداراگری، با حکمهای قطعی و داوریهای حذفی، به نامداراگریی نویسندهی دیگر یا جریان دیگری اعتراض شده است.(41) اما در نگاهی موشکافانه به مجموعهی آفرینشهای ادبی (حتا آثار ادبیی همان افراد، که اکثراً مانند نسیم خاکسار آفرینشگر ادبی هم هستند) در دههی گذشته، نشانههای «هویت فرافرهنگی» را در درونهی آثار نیز میبینیم. در میان آفرینشهای ادبیی این دوره، اکثریت با آثاری است که، گرچه هنوز بنمایهها و درونمایههای مربوط به کنده شدن و از دست دادن و اعتراض نویسنده، در آنها قابل ردیابی است، اما، نشانهی زخمهای روانی و نمودهای اعتراض، چنان در جان اثر تحلیل رفته است که هم نشانههای زخم و هم اعتراض، بخش پهناوری از ابعاد بومی/ زمانی را وانهاده، و جای خود را به ابعاد نوعی/ همهزمانی سپرده است. به بیانی دیگر، دردِ تهنشینشده اما ملموس در اکثریت آثار ادبیی این دوره، قابل اطلاق است به نوع انسان؛ که گاه انسانی است تنها، آواره، و گلاویز با شرارتهای طبیعی و مصنوعیی جهان معاصر؛ و گاه انسانی است فرازمانی/ فرافرهنگی، که بین امیال درونیی خود و ارزشهای سرکوبگر جهان بیرونی، و بین پیچیدگیهای خود و جهان، حیران وُ سرگردان به خود و جهان نگاه میکند. در نتیجه، هم درد و هم مقاومت، نه در کلام، بلکه در هستی و حضور کل اثر معنا مییابد. گیرم که صدای نویسندهی این آثار، از خانهای معلق بین دو جهان، و از برش مشخصی از تاریخ به گوش میرسد. منتها، ویژگیی یادشده، نه در مجموعهی آثار یک نویسندهی بهخصوص عمومیت دارد، و نه خاص گروه اندکشماری از شاعران و داستاننویسان ما است. بلکه - غیر از همان شمایلهای کلامی، که اگر حرفی هم دارند، من متأسفانه آن را نمیفهمم- در مجموعهی آثار هر یک از شاعران و نویسندگان ادبیات داستانی (با همهی تفاوتها در جهانبینی و زبان و سبک ادبی) از یک سو میتوان دست کم بر چند «اثر» انگشت گذاشت که به این نخبگی رسیدهاند، و از سوی دیگر، میتوان آثاری را دید که هنوز در نوسانهای هویت «دو فرهنگی» به سر میبرند. اما اکنون با اطمینان میتوان ادعا کرد که: صرف نظر از استثناهای احتمالی، و صرف نظر از «هویتهای قلابی/ مأموریتی»، کل پیکرهی عظیم نویسندگان ما و کل پیکرهی ادبیات ما مدتهاست که مرحلهی «نجات هویت» را پشت سر گذاشته؛ در زمینهی داوریها و کنشهای سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی، هنوز در نوسانهای «هویت دوفرهنگی» به سر میبرد؛ و در زمینهی تبیین هنریی خود، افتان و خیزان، بر آستانههای «هویت فرافرهنگی» گام میزند.
|