|
ملیحه تیره گل
|
|
صفحه 7 از 10
4
برای من مسلم است که پافشاریی هر چه بیشتر برخی از نویسندگان شناخته شده و خوشنام «ما» بر کاربرد شناسههای «آوارگی» یا «غربت» یا «مهاجرت» به جای «تبعید»، الزاماً و آگاهانه بر این موج نمیراند. بلکه این گزینش، از تفاوت نگاههای «ما» به جهان و از تشخیص و شناختِ متفاوتِ افراد و گروههای «ما» برمیخیزد؛ منتها بر این باورم که این تشخیصها و شناختها نمیتوانند کاملاً از تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم رویدادها و موجهای جاری در زمانه بر کنار مانده باشند. البته، دلیل دیگری نیز برای گزینش شناسهی «مهاجرت» و پافشاری بر آن، و خوارشمردن آفرینش ادبی به خاطر حمل نشانههای «تبعید»، میتوان تصور کرد. یعنی میتوان این امکان را هم گشوده گذاشت که این افراد در قلمرویی گستردهتر، و از فراز زمان و مکان به کل این پدیده نگاه میکنند. درستی یا نادرستیی هر یک از گمانههای مرا، شاید آینده به آینده گزارش دهد. اما، هیچ دلیلی در دست نیست (یا من در بررسیهای خود نیافتم) که ثابت کند نویسندهای از گروه اخیر- یا کلاً از گروههایی که به سبب حضور افشاگری و مقاومت در اثر «تبعیدی»، شناسهی «تبعید» را پس میزنند- الزاماًً، در برابر تجاوزها و بیعدالتیهایی که سببساز کشتارها و جنایتها و آوارگیهای انبوه شده، در نوشتههای خود بیتفاوت مانده است. اتفاقاً درونهی بخش اعظم کل این ادبیات، خلاف آن را شهادت میدهد. به بیانی دیگر، نمیتوانیم بگوییم که پرهیز برخی از نویسندگان ما از کاربرد شناسهی «تبعید» نشان دهندهی این است که به قول رحمانینژاد «گردی بر دامان [آنها] ننشسته است». بلکه با پشتوانهی ادبیات فارسیمان در این سه دهه، میتوانیم بگوییم که در میان ما هستند نویسندگان و هنرمندانی که بر اساس تجربههای سیاسی/ فرهنگی/ هنری/ ادبیی ایران سدهی جاری، از یک سو، و در احاطهی تمامیی مؤثرهای عرفانزده و کنشزُدای پیرامونی/ کانونیی کنونی از سوی دیگر، حساب ادبیات و هنر را به طور کلی از حساب کنشهای اعتراضی و مقاومتهای متعارف جدا کردهاند. اما این جدایی الزاماً به آن معنا نیست که همهی آنها مقاومت و اعتراض را از ساحت ادبیات زودهاند، یا به آرمانهای انسانی پشت کرده است. بلکه بسیاری از این پژوهندگان، به ویژه اگر آفرینشگر ادبی هم باشند، و به ویژه اگر از «نسل دوم» باشند، با انقلاب در زبان و فرم، اعتراض و مقاومت را از درون اثر ادبیی خود به بیرون منتقل میکنند؛ و با این شورش، زیربنای «سنت»های سلسله مراتبی و فرمایشی را به چالش میگیرند. منتها این شورش، از یک سو، به شکستن تابوها و چارچوبهای «این است و جز این نیست» انجامیده، تکثّر را گرامی داشته، و آزادیی انتخاب فردی را بها میدهد، و از سوی دیگر، با زودن توان «معنا رسانی» از زبان، و کاربرد فاصلههای ذهنی در بافت اثر ادبی، خواسته یا ناخواسته، بر امکان فهم مشترک خط بطلان میکشد. این گروه، طبیعتاً در برابر گروه پرشمار دیگری قرار میگیرند، که نخستین گام نزدیکی به آرمان رهاییی انسان را در فهم مشترک میجویند، و در نوشتهی خود، به آرزوی تحقق آن میدان میدهند.
جای شگفتی نیست که در گیر وُ دار این پاردوکسهای عظیم، یک پاره از نویسندگان ما، با همهمهی واپسین تپشهای قلب هزاران اعدامی و هزاران فراری در کورهراههای گریز، همصدا باشد، و با گوش سپردن به پژواک درد ایرانیی زیر سلطه، بگوید من «تبعیدی» هستم. اما پارهی دیگرمان، با صدای نیمایوشیج (که در نامهاش به احسان طبری فریاد کشید: «آقا! مردم نمیخواهند انقلاب کنند!») هم آواز باشد، و بگوید من «مهاجر» هستم. و باز پارهی دیگرمان، با امید محو مرزهای نژادی/ قومی/ مذهبی، به هلهلهی «دهکدهی جهانی» و «جهانیسازی» دل بسپارد، و بگوید من «جهان وطن» هستم. اما این اعلامیهها، چنان که اشاره کردم، الزاماً همانهایی نیستند که درونهی نوشتار آنها صادر میکند. مثلاً، در میان آثار ادبی یا غیرادبیی گروهی که از شناسهی «مهاجرت» سود میجویند، اعتراض و مقاومت نسبت به نمودهای سلطه و ستم، به فراوانی دیده میشود. و یا در میان آثار گروههایی که نه به شناسهی «تبعید» رضایت میدهند و نه به شناسهی «مهاجرت»، هم، آثاری دید میشود که در برابر «مرگ» و «تنهایی»ی انسان و یا در برابر«سنت»های سرکوبگر اجتماعی/ فرهنگی، مقاومت نشان میدهند؛ و هم آثاری وجود دارد که، هوش خود را - جز بر صدای بندبازیهای مُد روز- بر هر صدای دیگری بستهاند. و جای تعجب نخواهد بود اگر این گونه آثار، هیچ شناسهای جز شناسهی «تمثال کلامی» را به خود نپذیرد؛ انگار نه انگار که بیرون از این آثار - یعنی در «جهان» ی که «وطن» آنهاست- زندگی دارد در شرارت زورمندان میسوزد. نمونهی هر یک از اینها را در کتاب «روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید» به دست دادهام. اما همین جا لازم است بر یک وجه از تحولی که در طیی مراحل سه گانهی تطبیق هویت، در درون گروه زیستیی سی ساله، پدید آمده، تأمل کنم. شاید دیدن نشانههای این تحول، ما را در شناساییی هویت اجزاء پیکره یاری دهد.
5
غلامحسین ساعدی در سال 1362 در شمارهی دوم نشریهی «الفبا»، ویژگیهای روانشناختیی تبعید را در مقالهای با نام «دگردیسی و رهاییی آوارهها» بررسی کرده است. با این که مقالهی یادشده مبنای علمی دارد، اما زبان و فضای آن آکنده است از ذهنیت خود ساعدی و تجربیات شخصیی او از فضایی که در آن نفس میکشید:
آواره مدتها به هویت گذشتهی خویش، به هویت جسمی و روحیی خویش آویزان است. آویختگی، یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطرهی یاران و دوستان، به همرزمان و همسنگران، و به چند بیتی از حافظ، و با نقلقولی از چند از لاادریون، و گاه گداری چند ضربالمثل عامیانه را چاشنیی صحبت کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل میدهد. نه مثل غنچهای که باز میشود، بلکه همچون گل چیدهشدهای که دارد افسرده میشود، میپلاسد، میمیرد. [...] مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه بردن به خویشتن خویش، که آخر سر منجر به نفرت آواره از آواره میشود. یادشان میرود که هر دو راندهی کاشانهی خویشاند. از کنام گرگانی تیزدندان جان به در بردهاند. در ظاهر چنین مینماید که مسائل عقیدتی و فکری مایهی این نفاق است. و ای بسا کار را به جایی میرسانند که کاش دیگری جان از دست جلادان به در نمیبرد، فلانی حقش بود که گرفتار میشد و به سزای اعمالش میرسید. آوارهها این چنین گور خیالی برای همدیگر میکنند. (برگرفته از مقالهی «ما و جهان تبعید» نوشتهی نسیم خاکسار)
|