header image
 
پیرامون شناسنامه­ی «ما» چاپ
ملیحه تیره گل   
رفتن به
پیرامون شناسنامه­ی «ما»
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10

 

ناصر رحمانی­نژاد، هنرمند و کارشناس تئاتر در جلسه­ی پایانی­ی «سمینار تئاتر تبعید» در پنجمین فستیوال تئاتر ایرانی – کلن، نوامبر 1998، گفت:

 

[...] سال 1984، در پاریس، با چند تن از بازیگران تئاتر درباره­ی تبعید بحث و گفت­وگو داشتیم. هدف از آن گفت­وگو این بود که نمایشنامه­ای درباره­ی تبعید و ایرانیان تبعیدی نوشته شود و به روی صحنه بیاید. بحث درباره­ی تبعید، بیش از دو یا سه جلسه ادامه نیافت، و از تمام گفت­وگوها ثمری به بار نیامد. حتا مشخصات عینی­ی وضعیت تبعید، دلایل تبعید، و از این قبیل نیز به طور دقیق روشن نشد و گفت­وگو روی این مسائل، از برخی حس­های مبهم فراتر نرفت. [...] و شاید به همین علت، نوشتن نمایشنامه­ای درباره­ی تبعید ادامه پیدا نکرد، و جلسات ما بدون نتیجه پایان یافت. شاید بتوان گفت چنین طرحی در سال 1984، زودرس بود. اما امروز چه؟ 28 نوامبر 1998؟ [...] به نظر می­رسد که پس از بیست سال، ما کم کم به این زندگی عادت کرده و با آن اخت شده­ایم، و گویی اساساً اتفاقی نیافتاده است تا ضرورت این بحث دیده شود. اگر چه اثرات تبعید سراسر زندگی­ی ما را درنوردیده، اما چنین به نظر می­رسد که گردی بر دامان ما ننشسته است.(27)

 

بنا به بازگفت بالا، درست زمانی که رحمانی­نژاد از کمبود بحث نظری در

مورد شناسه­پردازی سخن می­گوید، پنج سال بود که  واژه­ی «تبعید»، عملاً بر پیشانی­ی تئاتر «ما» حضور داشته است. افزون بر این، «کانون نویسندگان ایران - در تبعید» نیز سال­ها پیش از این سخنرانی (از 1361/ 1982) با این شناسه اعلام هویت کرده بود. «سینما در تبعید» و «کانون هنر در تبعید» را هم داشته­ایم. کنگره­ها، همایش­ها، سمینارهای متعددی هم در زمینه­های هنر و ادبیات «ما» در گوشه و کنار جهان تشکیل می­شد، که شناسه­ی «تبعید»، عملاً  بر کتابچه­ی راهنمای آن­ها حک بود. منتها، پیشنهادهای افرادی مانند ناصر رحمانی­نژاد، نسیم خاکسار، حسن حسام، نعمت میرزازاده (م. آزرم)، اسماعیل خویی، ناصر پاکدامن، و پرویز صیاد، و... در مورد جمع­بندی­­های نظری در این زمینه، نه تنها صورت نپذیرفت، بلکه ضرورت آن در طول زمان، در گرد و غبار آمیزه­ای از مؤثرهای پیرامونی و کانونی، ذهنی و عینی، ایرانی و غربی، فرهنگی و سیاسی، رنگ باخت. به طوری که همین حالا، که حدود یک دهه از سخنرانی­ی دردمند رحمانی­نژاد گذشته است، نه تنها به ضرورت مورد اشاره­ی او پرداخته نشده است، بلکه به حکم شاخصه­های بیرونی­ی نوشتار فارسی ( از جمله این که کدام نویسنده «تبعیدی» برشمرده می­شود و کدام «مهاجر»، یا کدام اثر در ایران چاپ شده یا در خارج از ایران)، مرز دو شناسه­ی «تبعید» و «مهاجرت» کمرنگ و حتا مخدوش به نظر می­رسد. اما همین جا باید بی­درنگ گفته شود که «مخدوش شدن» و «رنگ­باختگی»ی این مرز، الزاماً و فقط، به آن دلیل نیست که «ما با این زندگی اخت شده­ایم»، بلکه انگیزه­های دیگری هم دارد، که در این جا چند وجه عمده از آن­ها را مرور می­کنم: 

 

الف- تنوع ساختارهای اجتماعی: آن چه را که ما  با عنوان «هنر و ادبیات فارسی» شناسایی می­کنیم، فرآورده­ی دانش/ اندیشه/ تخیل گروه­های ناهمگون از نویسندگانی است که نه جهان­بینی­ی آن­ها را می­توان جمع­بندی کرد، نه سبب خروج آن­ها از ایران یکسان بوده است، نه زمان خروج آن­ها را می­توان در یک محدوده­ی زمانی­ی خاص گنجانید، و نه شکل و راه خروج آن­ها از ایران تابع یک الگوی معین بوده است. اگر فرهنگ ویژه­ی هر یک از کشور­های میزبان را، و تأثیر ویژه­ای را که بر ذهنیت هر یک از نویسندگان میهمان می­گذارند، به آن مجموعه­ی ناهمگون بیافزائیم، و از آن فراتر، اگر حضور نیرومند نویسندگان «نسل دوم»، و جهان­بینی­ی کاملاً متفاوت آن­ها را در نظر بگیریم، به پیچیدگی و تنوع بافت این «جامعه»ی پراکنده در سراسر سیاره، بیش­تر پی می­بریم. بی­سبب نیست که افسانه خاکپور می­نویسد:

 

[...] اما ما که هستیم: با کاربرد ضمیر «ما»، سعی بر آن دارم که به توهمی پایان دهم که «ما» را «ما»، یا سر وُ ته یک کرباس فرض کرده­، و با همین استدلال حکم­هایی در مورد این جمع ناهمگون و ناهمخوان صادر فرموده­اند.[...](28)

 

تا جایی که به این «ادبیات»­ ، به مثابه یک «پیکره»، مربوط می­شود، پافشاری بر «ناهمگونی­ها و ناهمخوانی­ها» و به ملاحظه گذاشتن آن به عنوان یک پارادایم مطلق، نه تنها شناسه­پردازی را دچار مشکلی اساسی می­کند، بلکه کلاً، راه هر گونه پژوهش جامعه­شناختی/ فرهنگی و هر گونه نقد و نظر درباره­ی این پیکره را می­بندد. چرا که، در آن صورت باید تک تک آثار تک تک نویسندگان­مان را به ملاحظه بگذاریم و برای هر یک، یک شناسه­ بپردازیم. کما این که افسانه خاکپور نیز تنها به «حکم­های» همه­شمول اعتراض دارد، و در طول مقاله­اش به لزوم در نظرگرفتن پارادیم­های موجود در شناسایی­ی اجزاء این «ما» پرداخته است؛ یعنی، این ناهمگونی­­ را، نه به عنوان یک دلیل مطلق برای غیرقابل شناسایی بودن کل پدیده، بلکه به عنوان عنصری شناسایی کرده است، که دیدن و در نظر گرفتن آن در بررسی­ی کل پدیده، الزامی است. و این همان روشی است که بسیاری از پژوهشگران ما در شناخت این پدیده پیگیری کرده­اند. مثلاً، از بهروز شیدا می­خوانیم:

 

[...] باید به این نکته توجه کرد که «ادبیات تبعید- مهاجرت» پیکری یک­پارچه نیست. ما یک «ادبیات تبعید- مهاجرت» نداریم؛ دوران­های گوناگون «ادبیاتِ تبعید- مهاجرت» داریم. ادبیات خارج از کشور را شاید بتوان به سه دوران تقسیم کرد. دوران اول را دوران تازگی­ی زخم می­خوانیم. در این دوران، رنج­های سرزمین پشت سر از یک سو، و اندوه غربتِ پیش رو از سوی دیگر، خاستگاه ادبیات خارج از کشور است. دوران دوم [...](29)

 

بهروز شیدا در این جا، بدون آن که خود را در تعریف هر یک از شناسه­های «تبعید» یا «مهاجرت» یا «خارج از کشور» درگیر کند،  ضمن اشاره به عدم «یک­پارچگی»ی این ادبیات، در سخن گفتن از آن، لزوم تفکیک قلمروهای آن را لازم دانسته است؛ و خود در ادامه­ی سخنش، از طریق انتزاع خصوصیات متنوعِ پیکره در طول زمان، آن را به سه دوره تقسیم کرده است.

و به این ترتیب نشان داده است که کل همین پدیده­ی ناهمگون، ظرفیت و قابلیت آن را دارد که سوژه­ی شناخت قرار گیرد. هم­چنین،اسماعیل نوری علا

و پیمان وهاب­زاده برای شناسایی­ و تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجرت»، از همین ابزار نظری سود جسته­اند. یا، محمود فلکی و مهدی فلاحتی، به یاری­ی انتزاع برخی از دگرگونی­های این ادبیات در طول زمان، آن را مرحله­بندی کرده­اند. منتها رویکردهای متفاوت این منتقدان در نگاه کردن به موضوع شناخت، آن­ها را در امر شناسه­پردازی، به نقطه­های پراکنده­ای برده، که گردآوردن آن­ها به لحاظ نظری، فقط از یک گروه پژوهشی - که در رابطه­ی با یکدیگر، و حول رویکردهای معینی فعالیت داشته باشند- ممکن می­شود. چرا که، به باور من، نظریه­پردازی درباره­ی هویت­های این «ادبیات»، کار هیچ کارشناس منفردی نیست. بلکه باید در سمپوزیومی متشکل از طیف­های مختلف اندیشه­ورزان ما (و حتا با مشارکت فرهنگ­پروران درون­مرزی­ای که با آثار ما آشنایی دارند) صورت پذیرد. و گاهی نیز چنین می­اندیشم که شاید این کار زمانی امکان اجراء بیابد و سامان پذیرد، که نسل ما، نسل تجربه­های همه تلخ و ملتهب، پایان یافته باشد، و سوژه­ی شناخت، موضوعیت تاریخی یافته باشد. چرا که، این نسل ملتهب، افزون بر حمل زخم­های روانی­ی پرتاب - که بازدارنده­ی ذهن از دیدار است-  از درون یک دوره­ی سپری نشده به خود و به رویدادها نگاه می­کند، و نه از بام تاریخ؛ حتا اگر ادعا کند که کل پدیده را از منظر «فراتاریخی» برانداز می­کند. و منظورم از «نسل ملتهب»، فقط زخم­خوردگان مستقیم تعقیب و شکنجه و زندان و فرار نیست، بلکه هر یک از ما، مایی که به زبان «فارسی» می­اندیشیم و می­نویسیم، آگاهانه یا ناآگاهانه، پرتاب خود را محصول اجتناب­ناپذیر همان پدیده­ها می­دانیم؛ حتا نسل دوم ما. و همین جا می­گویم چرا.


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.