|
صفحه 4 از 10
ناصر رحمانینژاد، هنرمند و کارشناس تئاتر در جلسهی پایانیی «سمینار تئاتر تبعید» در پنجمین فستیوال تئاتر ایرانی – کلن، نوامبر 1998، گفت:
[...] سال 1984، در پاریس، با چند تن از بازیگران تئاتر دربارهی تبعید بحث و گفتوگو داشتیم. هدف از آن گفتوگو این بود که نمایشنامهای دربارهی تبعید و ایرانیان تبعیدی نوشته شود و به روی صحنه بیاید. بحث دربارهی تبعید، بیش از دو یا سه جلسه ادامه نیافت، و از تمام گفتوگوها ثمری به بار نیامد. حتا مشخصات عینیی وضعیت تبعید، دلایل تبعید، و از این قبیل نیز به طور دقیق روشن نشد و گفتوگو روی این مسائل، از برخی حسهای مبهم فراتر نرفت. [...] و شاید به همین علت، نوشتن نمایشنامهای دربارهی تبعید ادامه پیدا نکرد، و جلسات ما بدون نتیجه پایان یافت. شاید بتوان گفت چنین طرحی در سال 1984، زودرس بود. اما امروز چه؟ 28 نوامبر 1998؟ [...] به نظر میرسد که پس از بیست سال، ما کم کم به این زندگی عادت کرده و با آن اخت شدهایم، و گویی اساساً اتفاقی نیافتاده است تا ضرورت این بحث دیده شود. اگر چه اثرات تبعید سراسر زندگیی ما را درنوردیده، اما چنین به نظر میرسد که گردی بر دامان ما ننشسته است.(27)
بنا به بازگفت بالا، درست زمانی که رحمانینژاد از کمبود بحث نظری در
مورد شناسهپردازی سخن میگوید، پنج سال بود که واژهی «تبعید»، عملاً بر پیشانیی تئاتر «ما» حضور داشته است. افزون بر این، «کانون نویسندگان ایران - در تبعید» نیز سالها پیش از این سخنرانی (از 1361/ 1982) با این شناسه اعلام هویت کرده بود. «سینما در تبعید» و «کانون هنر در تبعید» را هم داشتهایم. کنگرهها، همایشها، سمینارهای متعددی هم در زمینههای هنر و ادبیات «ما» در گوشه و کنار جهان تشکیل میشد، که شناسهی «تبعید»، عملاً بر کتابچهی راهنمای آنها حک بود. منتها، پیشنهادهای افرادی مانند ناصر رحمانینژاد، نسیم خاکسار، حسن حسام، نعمت میرزازاده (م. آزرم)، اسماعیل خویی، ناصر پاکدامن، و پرویز صیاد، و... در مورد جمعبندیهای نظری در این زمینه، نه تنها صورت نپذیرفت، بلکه ضرورت آن در طول زمان، در گرد و غبار آمیزهای از مؤثرهای پیرامونی و کانونی، ذهنی و عینی، ایرانی و غربی، فرهنگی و سیاسی، رنگ باخت. به طوری که همین حالا، که حدود یک دهه از سخنرانیی دردمند رحمانینژاد گذشته است، نه تنها به ضرورت مورد اشارهی او پرداخته نشده است، بلکه به حکم شاخصههای بیرونیی نوشتار فارسی ( از جمله این که کدام نویسنده «تبعیدی» برشمرده میشود و کدام «مهاجر»، یا کدام اثر در ایران چاپ شده یا در خارج از ایران)، مرز دو شناسهی «تبعید» و «مهاجرت» کمرنگ و حتا مخدوش به نظر میرسد. اما همین جا باید بیدرنگ گفته شود که «مخدوش شدن» و «رنگباختگی»ی این مرز، الزاماً و فقط، به آن دلیل نیست که «ما با این زندگی اخت شدهایم»، بلکه انگیزههای دیگری هم دارد، که در این جا چند وجه عمده از آنها را مرور میکنم:
الف- تنوع ساختارهای اجتماعی: آن چه را که ما با عنوان «هنر و ادبیات فارسی» شناسایی میکنیم، فرآوردهی دانش/ اندیشه/ تخیل گروههای ناهمگون از نویسندگانی است که نه جهانبینیی آنها را میتوان جمعبندی کرد، نه سبب خروج آنها از ایران یکسان بوده است، نه زمان خروج آنها را میتوان در یک محدودهی زمانیی خاص گنجانید، و نه شکل و راه خروج آنها از ایران تابع یک الگوی معین بوده است. اگر فرهنگ ویژهی هر یک از کشورهای میزبان را، و تأثیر ویژهای را که بر ذهنیت هر یک از نویسندگان میهمان میگذارند، به آن مجموعهی ناهمگون بیافزائیم، و از آن فراتر، اگر حضور نیرومند نویسندگان «نسل دوم»، و جهانبینیی کاملاً متفاوت آنها را در نظر بگیریم، به پیچیدگی و تنوع بافت این «جامعه»ی پراکنده در سراسر سیاره، بیشتر پی میبریم. بیسبب نیست که افسانه خاکپور مینویسد:
[...] اما ما که هستیم: با کاربرد ضمیر «ما»، سعی بر آن دارم که به توهمی پایان دهم که «ما» را «ما»، یا سر وُ ته یک کرباس فرض کرده، و با همین استدلال حکمهایی در مورد این جمع ناهمگون و ناهمخوان صادر فرمودهاند.[...](28)
تا جایی که به این «ادبیات» ، به مثابه یک «پیکره»، مربوط میشود، پافشاری بر «ناهمگونیها و ناهمخوانیها» و به ملاحظه گذاشتن آن به عنوان یک پارادایم مطلق، نه تنها شناسهپردازی را دچار مشکلی اساسی میکند، بلکه کلاً، راه هر گونه پژوهش جامعهشناختی/ فرهنگی و هر گونه نقد و نظر دربارهی این پیکره را میبندد. چرا که، در آن صورت باید تک تک آثار تک تک نویسندگانمان را به ملاحظه بگذاریم و برای هر یک، یک شناسه بپردازیم. کما این که افسانه خاکپور نیز تنها به «حکمهای» همهشمول اعتراض دارد، و در طول مقالهاش به لزوم در نظرگرفتن پارادیمهای موجود در شناساییی اجزاء این «ما» پرداخته است؛ یعنی، این ناهمگونی را، نه به عنوان یک دلیل مطلق برای غیرقابل شناسایی بودن کل پدیده، بلکه به عنوان عنصری شناسایی کرده است، که دیدن و در نظر گرفتن آن در بررسیی کل پدیده، الزامی است. و این همان روشی است که بسیاری از پژوهشگران ما در شناخت این پدیده پیگیری کردهاند. مثلاً، از بهروز شیدا میخوانیم:
[...] باید به این نکته توجه کرد که «ادبیات تبعید- مهاجرت» پیکری یکپارچه نیست. ما یک «ادبیات تبعید- مهاجرت» نداریم؛ دورانهای گوناگون «ادبیاتِ تبعید- مهاجرت» داریم. ادبیات خارج از کشور را شاید بتوان به سه دوران تقسیم کرد. دوران اول را دوران تازگیی زخم میخوانیم. در این دوران، رنجهای سرزمین پشت سر از یک سو، و اندوه غربتِ پیش رو از سوی دیگر، خاستگاه ادبیات خارج از کشور است. دوران دوم [...](29)
بهروز شیدا در این جا، بدون آن که خود را در تعریف هر یک از شناسههای «تبعید» یا «مهاجرت» یا «خارج از کشور» درگیر کند، ضمن اشاره به عدم «یکپارچگی»ی این ادبیات، در سخن گفتن از آن، لزوم تفکیک قلمروهای آن را لازم دانسته است؛ و خود در ادامهی سخنش، از طریق انتزاع خصوصیات متنوعِ پیکره در طول زمان، آن را به سه دوره تقسیم کرده است.
و به این ترتیب نشان داده است که کل همین پدیدهی ناهمگون، ظرفیت و قابلیت آن را دارد که سوژهی شناخت قرار گیرد. همچنین،اسماعیل نوری علا
و پیمان وهابزاده برای شناسایی و تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجرت»، از همین ابزار نظری سود جستهاند. یا، محمود فلکی و مهدی فلاحتی، به یاریی انتزاع برخی از دگرگونیهای این ادبیات در طول زمان، آن را مرحلهبندی کردهاند. منتها رویکردهای متفاوت این منتقدان در نگاه کردن به موضوع شناخت، آنها را در امر شناسهپردازی، به نقطههای پراکندهای برده، که گردآوردن آنها به لحاظ نظری، فقط از یک گروه پژوهشی - که در رابطهی با یکدیگر، و حول رویکردهای معینی فعالیت داشته باشند- ممکن میشود. چرا که، به باور من، نظریهپردازی دربارهی هویتهای این «ادبیات»، کار هیچ کارشناس منفردی نیست. بلکه باید در سمپوزیومی متشکل از طیفهای مختلف اندیشهورزان ما (و حتا با مشارکت فرهنگپروران درونمرزیای که با آثار ما آشنایی دارند) صورت پذیرد. و گاهی نیز چنین میاندیشم که شاید این کار زمانی امکان اجراء بیابد و سامان پذیرد، که نسل ما، نسل تجربههای همه تلخ و ملتهب، پایان یافته باشد، و سوژهی شناخت، موضوعیت تاریخی یافته باشد. چرا که، این نسل ملتهب، افزون بر حمل زخمهای روانیی پرتاب - که بازدارندهی ذهن از دیدار است- از درون یک دورهی سپری نشده به خود و به رویدادها نگاه میکند، و نه از بام تاریخ؛ حتا اگر ادعا کند که کل پدیده را از منظر «فراتاریخی» برانداز میکند. و منظورم از «نسل ملتهب»، فقط زخمخوردگان مستقیم تعقیب و شکنجه و زندان و فرار نیست، بلکه هر یک از ما، مایی که به زبان «فارسی» میاندیشیم و مینویسیم، آگاهانه یا ناآگاهانه، پرتاب خود را محصول اجتنابناپذیر همان پدیدهها میدانیم؛ حتا نسل دوم ما. و همین جا میگویم چرا.
|