|
ملیحه تیره گل
|
|
صفحه 3 از 10
البته این جستارها در کنار هم، مجموعهی گرانبهایی از کند و کاو و نظریهپردازی نسبت به آفرینشهای ادبی را به حافظهی «نقد ادبیات فارسی» سپردهاند، و بررسیی چشماندازهای هر یک از این نویسندگان، به نوبهی خود، دستمایهای برای پژوهشهای جامعهشناختی نیز هست. اما این مجموعه، نه جمعبندیی منسجمی از شناسهپردازی را در اختیار میگذارد، و نه به قلمرو پژوهشهای جامعهشناختیی کل پیکرهی این ادبیات، کمک میکند. چرا که محتوای «ادبیات فارسی» را به آفرینشهای ادبی و حداکثر به نقد، محدود کردهاست. از آن جا که در طول سه دههی گذشته (تا جایی که من خبر دارم)، هیچ مجمع، همایش، سمینار، یا سمپوزیومی با هدف رسیدن به یک جمعبندیی نظری از عناصر متشکلهی «ادبیات فارسی»ی ما، و بر اساس آن، دستیابی به شناسه یا شناسههایی مشخص برای اجزاء این ادبیات تشکیل نشده است، همان نظرهای ابراز شده هم منفرد مانده و جامعهی پراکندهی ما، هنوز به تعریفهای تئوریک، که قلمروهای دو مفهوم «تبعید» و «مهاجرت» را در مساحت این ادبیات مشخص کنند، دست نیافته است. و نتیجه این شده که حتا در همان قلمرو مورد مطالعه (آفرینشهای ادبی)، هنوز هر یک از تحلیلگران، بنا به جهانبینیی خود، برای آن شناسه میپردازند. شاید یکی از دلایل انفراد و اغتشاش این باشد که افزون بر تفاوت در جهانبینیها و شناختشناسیها، رویکردهای ما در پژوهش این پدیده نیز متفاوت بوده است. در حالی که، درونمایهها و بنمایههای مشترک در این ادبیات، هم رویکرد پژوهشگر را تعیین میکنند و هم برای این ادبیات، شناسنامه مینویسند. به عنوان مثال، اکثریت قابل ملاحظهای از شعرها و داستانهای کوتاه و رمانها، و فیلمنامهها و نمایشنامههای تولید شده در دههی نخست، در اثبات جبرِ خروج نویسندگان خود از وطن، سنگ به سنگِ دشتها و کوهستانهای مرزی ایران، و هتلها و متلها و بیغولههای مرزیی کشورهای همسایه را به شهادت گرفتهاند. افزون بر این بنمایه، در دههی نخست، نشانههای بحران روانشناختیی پرتاب، مانند گسست و دوپارگی، ناباوری نسبت به شرایط پیش آمده، و امید بازگشت قریبالوقوع، ستون فقرات آفرینشهای ادبیی آن دوره را تشکیل میداد؛ که مجموعاً، اجبار در ترک وطن را هم نمایندگی میکرد. از این رو، آفرینشهای ادبیی دههی نخست، خود به خود، هم رویکردهای روان- جامعهشناختی را به پژوهشگر پیشنهاد میکرد، و هم، هویت خود را در فوریتی آشکار به عنوان «تبعیدی» اعلام میکرد. در دههی دوم، ناامیدی نسبت به بازگشت، در آمیزهای پررنگ از نگاه نوستالژیک از یک سو، و تأمل بر گذشتهی نزدیک وُ دور تاریخی از سوی دیگر، و سرزنش/ ستایش نسبت به فرهنگ میزبان از سوی سوم، باز، هم رویکرد روان- جامعهشناختی را طلب میکرد، و هم، هویت «تبعیدی» را در آثار ادبیی فارسی رقم میزد. گیرم که در این دوره، فوریتها، به تأمل جا سپرده بودند. یعنی در اکثریت آثار ادبیی دههی دوم، اوج منحنیی فوریتهای حسی رو به کاهش است، و اوج منحنیی تأمل رو به افزایش است، بدون آن که بنمایهها و درونمایههای دورهی نخست، از میان رفته باشند. کما این که مجموعهی آفرینشهای ادبی، هنوز هم تحولها و تجدید نظرهایش را با همان بنمایهها و درونمایهها به اطلاع ما میرساند؛ گیرم که در دورهی اخیر، تحول ذهنیی آفرینشگر در نگاه کردن به جهان، سبب شده که درد، در لایههای زیرین اثر چنان تهنشین شود که در نگاه نخست شناسهی «تبعید» را پس میزند. (در زمینهی این ویژگی، توضیح بیشتری خواهم داد.)
با این وصف، بر من پوشیده است که چهگونه و با چه معیاری میتوان این مجموعهی عظیم درد و اجبار را با شناسهی «مهاجرت» شناسایی کرد. و همچنین بر من پوشیده است که برای شناساییی کل این پدیدهی معترض و مغبون، چرا و چهگونه میتوان از همان ابتدا، به سنجههای زیباییشناختی و تئوریهای ادبی بسنده کرد. چرا که مثلاً، در خلاء شناسه برای «ژانر شعر»، تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجران» و تفکیک هر دوی اینها از «شعر مهاجرت»، ما را در شناساییی بسیاری از شاعرانمان و بسیاری از شعرهامان با بنبست روبهرو میکند، و این پرسشها را پیش میآورد که آیا
با این الگو، مثلاً برای شناساییی شعر اسماعیل خوئی باید بگوییم شعر زیبای «بازگشت به بورجوورتزی»ی او «شعر مهاجرت» است، اما شعرهای خطابیی مجموعهی «شاعر خلقم، دهن میهنم»، «شعر تبعید»؟ یعنی این شاعر، هم «شعر مهاجرت» سروده و هم «شعر تبیعد»؟ و همزمان، هم «شاعر مهاجر» بوده و هم «شاعر تبعیدی»؟ یا، زمانی که مجید نفیسی شعرهای مجموعهی «پس از خاموشی»ی را میسرود، «شاعر تبعیدی» بود، اما زمانی که خطاب و ارجاع مستقیم را از شعرش زدود، به «شاعر مهاجر» تبدیل شد، و شعرش به «شعر مهاجرت»؟ یا شعرهای زیبای «سهپله تا شکوه» و «موریانهها و چشمه»ی اسماعیل نوری علا، «شعر مهاجرت» هستند، اما شعر خطابیی «کدام بامداد» او، که «به یاد روشن احمد شاملو» سروده، یا شعری که برای غفار حسینی سروده، «شعر تبعید»؟ مگر نمیشود بر اساس بنمایهها و درونمایههای آثار، و از دیدگاه روان- جامعهشناختی، ابتدا شناسهای را برگزید، و سپس، با سنجههای زیباییشناختیی مورد قبول خود، کیفیتهای هنریی اجزاء پدیده را سنجید؟ کما این که مجموعهی نقدهای ادبیی ما نشان میدهند که پافشاری بر شناسههای «تبعید» یا «مهاجرت» برای کل این ادبیات، مطلقاً بدان معنا نیست که منتقد به عناصر زیباییشناختیی اثر ادبی بیتوجه بوده است. به عنوان مثال از این حجم انبوه، میتوان از نقد مهدی فلاحتی بر رمان «ناتنی» یاد کرد.(26) فلاحتی، بر بستر ادبیات فارسی در «تبعید»، هم به کیفیتهای زیبائیشناختی و هم به کیفیتهای معرفتشناختیی این اثر رسیدگی کرده است.
3
میبینیم اگر در شناساییی اجزاء درونیی «ادبیات فارسی» به دو راهیی «تنها آفرینشهای ادبی» یا «کلیهی ژانرهای نوشتار فارسی» برمیخوریم، در شناساییی هویت آن، نه به دو راهی، بلکه با اغتشاش و راهی چندین و چند شاخه روبهرو هستیم، که در درازنای سه دههی گذشته به تعداد شاخههای آنها نیز افزوده شده است. در این جا، بر دلایل این اغتشاش و چند شاخگی اندکی درنگ میکنم.
|