|
احمد
|
|
این نامه در گذشته هائی نسبتا دور به رشته ی تحریر در آمده است . در این نوشته شاید بشود دیدگاه های یک انسان غیر سیاسی را ، نسبت به مقوله ی دوستی، سیاست و مبارزه، شاهد بود . ضمنا چون این نامه کاملاٌ جنبه ی خصوصی داشته ، نویسنده گاها از کلماتی استفاده کرده است که در یک نامه ی سر گشاده معمول نیست .
سلام تو چه يادته؟ ابله احمق، حمال ته شهری؛ عمله! بعد از پل شاه امير حمزه بود نزديك بيمارستان ثريا. نمی دانم يادت هست يا نه؟ دو زن با قافیه شعر می گفتند و فحش نثار یکدیگر می کردند. وتو ايستاده بودی و كيف می كردی! هر كسی كو دور گشت از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
وقتی دهاتی خری كه به عمرش آب شيرين نچشيده، بياورند بكنند رئیس اداره ی برق، شجره خبيثه خودش را وقت خواب ميرساند به ميرزا ابراهيم خان كلانتر، بله ديگه، اين نه منم، نه من منم. اصلاٌ خيال می كند حقش را خورده اند، چرا وكيل وزير نباشد، حكومت شاهنشاهی چرا! جمهوری كه بهتر است و چنين است كه گدای سر خرمنی به اسم رفسنجانی می شود رئيس جمهور و ابوشريف يا ابو جهاد يا نمی دانم ابو زهرمار به سمت فرماندهی نيروهای مسلح برگزيده می شود و همزمان شکم ملتی جر می خورد، آن هم چه جری كه كاركشته ترين پينه دوزان و خياطان و جل دوزان از عهده دوختنش بر نيامدند و نمی آيند و نخواهند آمد، مثل اينكه باز حرف حق دستپاچه ات كرد! انگار واقعاٌ دنده ام می خارد، تقصير توست كه سكوت كرده ای و من هم دور برداشته ام؛ انگار می خواهم تلافی حرف های نگفته اين همه سال را يك جا در بياورم. كاشكی اينجا بودی! ديشب ياد خانم دكتر معدب افتادم، تو او را از همه ما بيشتر دوست داشتی. وقتی شنيدم سرِ زا رفت، درست مثل اينكه خواهرم مرده باشد به زمين و زمان فحش می دادم. اين آدم ها درست مثل بعضی ستارگان دنباله دارند كه آدم می تواند به عمرش فقط يك بار ببيند. حرف های سوزناك را خوش ندارم ولی به قول خودت يك امشب می خواهم غم را با مستی دست به سر كنم. يادته آن روز غروب كه از گورستان برگشتيم خانه، انگار خانم معدب نيز با ما به خانه برگشته بود، با ما بود و دور و برمان می پلكيد – بود – ولی حس نمی شد؛ درست برعكس منوچهر كه هم هست هم حس می شود. خيالاتی نشده ام باور كن! می آيد، می نشينيم گپ می زنيم. توی خيابان، توی کوچه، توی ماشين، همه جا هميشه هم قدم راه می رويم. همين چند روز پيش هم كه داشتم در اطاق عمل غده ای از كله يك جاكش در می آوردم، سر بلند كردم ديدم منوچ با لباس افسری روبرويم ايستاده؛ گفتم منوچ چرا« گان » نپوشيدی؟ خنديد! خيالات برم نداشته عزيزكم، باوركن منوچ همه جا با من است، حتی توی اطاق خواب زنم. با فخری، توی اطاق خواب دراز كشيده بوديم، چشم باز كردم ديدم منوچ صندلی گذاشته روبروی تخت نشسته. از روی تخت بلند شدم، خيره نگاهش كردم و گفتم بابا نوكرتم، چاكرتم، رفيقمی، تا آخر هم پات می مونم، برات می ميرم، خاك پاتم، زمين زير پای گربه تم، ولی خوش غيرت، تو اطاق خواب زن من چه می خوای؟ نفرتبارترين نگاه های عالم را به من انداخت، در را باز كرد و رفت. يك لحظه بعد مسلمم شد كه با حرف هايم مفهوم آسمانی رفاقت را گه مال كرده ام، دنبالش دويدم، دير شده بود. همه اين حرفها را، فخری هم شنيده بود، زنگ زده بود به محسن كه بيا قاسم خيالاتی شده – ساعتی بعد محسن با كيفش آمد – من در آشپز خانه بودم بی خبر از همه جا. به محسن خوش آمد گفتم، دقايقی بعد محسن گفت بگو ببينم از كی اينطوری شده ای؟ چنان نگاهش كردم كه ديد جای ماندن نيست، كيفش را جاگذاشت و فرار كرد. دنيای گه را می بينی؟ روزگار رجاله ها را تماشا می كنی؟ دست مريزاد! مملكت را چنان به گه كشيديد كه شخص كه چه عرض كنم چارپايی مثل محسن، كه هفت هزار طويله پر و پيمان نره الاغ است، آمده ابول را معالجه كند، بابا دست خوش! امروز عصر نجف از داخلی اومد تو بخش اعصاب. كليد ماشينم را خواست. گفتم خير باشه! گفت: خيرتر از اين چيه! يه عرق مشت مكزيكی رسيده ميذارمش صندوق عقب ببرش خونه واسه فردا شب. گل از گلم شكفت! گفتم : حالا چرا فردا شب، مگه امشب چشه؟ گفت: امشبی را خودت بگير، كيشيكم! كارم تمام شده بود و هنوز نجف كليد ماشين را بر نگردانده بود، چاره ای نبود، رفتم طرف محل كارش، او را پيدا كردم، خيلی مودبانه و جدی گفتم: نجف جون! كليد ماشين منو لطف كن می خوام برم خونه. گفت بسيار خوب، اين كليد ماشين منه، می تونی با ماشين من بری. گفتم: آخه قربونتم نمی شه كه. -كی نمی شه، چی نمی شه، عرق می مونه برای فردا شب . - عرق ؟ عرق چيه ؟ من كلی وقته لب روش نگذاشتم «و شروع كردم كه پيراهنم را از توی شلوار در آورم كه مثلا بگويم اينجای شكمم درد می كند و اصلا عرق نمی توانم بخورم» - به خودت نگا كردی؟ بزن تو شلوار آن پيراهن صاحب مرده را، من توی بخش آبرو دارم، عمله! - نوكرتم! - از قيافه ات پيداست نمی خواد بگی! - بابا، پالتو را می خوام از تو ماشين بردارم! - شتر خودتی، تو اين گرما خر تب می كنه، تو پالتو با خودت آوردی، خر گير آوردی؟ - بابا، مامان جون داده واسه فخری! و تو می دانی كه نجف از فخری می ترسد؛ ديدم دل به شك شد و رفت توی فكر، بعد از چند لحظه كليد را از جيب درآورد و داد به دستم و گفت: برو پالتو را بردار بگذار توی ماشين من، كليد را دوباره برگردان. طوری كه شاديم را در نيابد، كليد را كه گرفتم گفتم: مردكه حمال حرف حاليش نمی شه! می خواستم راه بيفتم كه گفت:كجا؟ باهم میريم، بند دلم پاره شد، ولی به ناچار راه افتاديم، نجف از جلو و من از دنبال. رسيده بوديم به پله ها كه بلندگو با سه فوريت، نجف را به اورژانس فراخواند، هی می گفت عجله كن، تصادفی آوردن، يالا بريم پالتو را بردار و كليد را بده. رسيديم طبقه اول، پيچيدم طرف دستشويی، گفت كجا؟ گفتم: بابا، تنگم گرفته، شاش دارم. حالا هی بلندگو نجف را می خواست. نجف كه ديگر چاره ای نداشت و نمی توانست منتظر بماند، يك دوجين فحش های چارواداری نوع اعلا نثارم كرد و راه اورژانس را پيش گرفت و رفت. من هم از دستشويی درآمده با سرعت به طرف ماشين آمدم. سوار شدم و مستقيما راندم طرف خانه، حالا توی اطاق كار نشسته ام، حدود نصف بطری را خالی كرده ام. دو بار هم تا حالا نجف زنگ زده، به التماس افتاده بود، من هم گفتم: صدات آشناست ولی به جا نمی آورم، تلفن را قطع كردم. الكل حالا بيشترين تاثير خود را در ژرفنای رگ و پی ها و تار و پود تن و جانم رسوخ داده است، اوج مستی و گرمای مطبوع الكل را در همه قلمرو هستی خود احساس می كنم. به چه دل می بستی اگر اين باده نبود؟ به چه رو می رستی اگر اين باده نبود؟ هی! ببر وحشی و تفنگ به دوش صخره های سنگی، مگر حقيقت انگورستان ها و اين آب افسونبار، تو را از جادوی خود لبريز نكرده است؟ پس ديگر چرا افسرده و غمگينی؟ لابد خيال می كنی ابول مست است، نه براركم! نه عزيزكم! ابول مست نيست، ابول فقط می خواهد به بهانه مستی بی پرهيز و پروا ابول باشد، تازه مگر چه عيبی دارد؟ وقتی كه من راستی راستی مستم، چه لازم كرده كه وانمود كنم مست نيستم؟ ها؟ چه لازم كرده ؟ الان هم فخری مياد تو. اولين حرفی كه ميزنه: قاسم جون باز هم كه مست مستی! آنوقت من هم ميگم، آره عزيزم، مستِ مست، باز هم ابول مست كرده، باز هم می خواد آواز بخونه كه: آی ..... آی امان .....سرم خوش است و به بانگ بلند می گويم ..... كه من .... چی؟ سرت خوش است؟ هی عمو خوابی يا بيدار؟ سرت كجاش خوشه؟ ديوث سرت كجاش خوشه؟ بیشرف سرت كجاش خوشه؟ بالادست اين مصيبت، ديگه چی مي تونه باشه؟ اينو آدم به كی بگه؟ تازه كی باور می كنه؟ می خوام جگرت را آتش بزنم، گاهی از خودت سئوال كردی، چه كسانی هستی منوچ را ربودند و به بازار سياه نيستی پرتاب كردند؟ ليل كه بوديم اين حرف ها كه می زدم كله ات گر می گرفت، در چه حالی؟ دروغ می گويم؟ نه عزيزكم، دوستت دارم نمی خواهم حديث فتنه دوران را به گردن تو بياندارم، جگر تو اگر آتش بگيرد جگر ابول آتش گرفته، خاری اگر به پای تو بنشيند، آن خار به قلب ابول فرو رفته، راستش مستم و ابول بايد در مستی پاچه يك نفر را بگيرد و چه كسی بهتر از تو. ولی يك چيزی، اين چه حال و حكايت است كه مستی پيش از اين، بسيار خوش تر از اين بود. حس می كنم كه می خواهم با شدت تمام، از عمق جگر نعره بزنم، بغضی از درون و بيرون گلويم را چنگ انداخته، باور كن اشكم سرازير شده است، آش كشك خاله است. وای كه اگه شماها نبوديد چطوری زندگی می كردم، اون موقع اين زبون لعنتی كی حاليش می شد؟ تصور نبودن شما ها پشتم را به لرزه در مياره، به خودم می گم اگه منوچ رفت بقيه مون هستيم. - بی شرف ها، ناكس ها، شريك های دزد و رفيق های قافله، تف به روح و روی همه تان، جانی های مادر سگ جاكش، خرس ها، كفتارها، گرازها، لاشخورها! از پك و پوز كريه و نفرت انگيز همه موجودات دو پا بيزارم، پا اندازهای بی چشم و رو! انی های بی آبرو! فرمان قتل منوچهر را تنها موسوی تبريزی صادرنكرد. همين پابرهنه های جنده .... مورد حمايت حضرتعالی نيز هورا می كشيدند، قرمساق های نمك به حرام. بعد از منوچهر تو نيز غايب شدی، يعنی اينجا نبودی كه بدونی من چی كشيدم. سگ روزگارش بهتر از من بود، چرا؟ برای اينكه آقا هوس كرده بره دنبال به قول خودش مبارزه؟؟ الان مهناز زنگ زد، نامه را تا اينجا براش خوندم، اينقدر گريه كرد و قسمم داد كه تا همين جا كافيه بيشتر ناراحتت نكنم. می گفت ما اينجا دورهم هستيم، اون تك و تنها افتاده اون طرف دنيا. به جای اينكه محيط شادی براش درست كنيم بيشتر ناراحتش می كنيم، گفت به مجرد اينكه رضا ماشينش را بياره، مياد اينجا، منم زود نامه را تموم كنم كه اگر اومد نمی گذاره بنويسم. خيلی خوب بگذريم، حالا بيست و خورده ای سال از اون واقعه گذشته، تازه به خودم می گم، هی ابول گه! خيلی احساساتی نشو! تا دنیا دنيا بوده اوضاع از همين قرارها بوده، منتها اسم ها و عناوين فرق می كرده، اصل و اصول قضايا هيچ وقت، هيچ جا، هيچ فرقی نداشته است و ندارد و نخواهد داشت و اصل و اصول قضايا، هميشه همه جا، قضيه داشتن و نداشتن بوده است، زورمندی و ناتوانی، همين و همين و ديگر هيچ! و ديگر هر چه باشد شكل و شمايل هايی ديگر از همان اصول است كه گاه عنوان عدالت اجتماعی پيدا می كند، گاه عدالت جهانی، گاه آزادی خواهی و از اين قبيل مزخرفات. اين هم هست كه ناتوان ها به جان بيايند، هم داستان شوند و نگذارند مادرشان گاييده شود كه اين هم باز شكل ديگری از همان است كه گفتم. يعنی تواناشدنی ناتوان و نوبت می رسد به گاييدن توانايان قبلی كه حالا ناتوانند، اينطور نيست؟ می بينيم كه باز اصل قضايا فرقی نكرد. خوشت می آيد ابول فلسفه هم می داند! وقتی هنوز نيامده بودم «ليل» از تو در رويا موجودی ساخته بودم درست مثل خودم. راستش وحشت داشتم ببينمت، می ترسيدم كه يبوست مغزی مزمن سابقت معالجه نشده باشد. ولی در ليل، گفتم ابول می بينی، طرف آدم شده، يعنی روزگار آدمش كرده، ولی چه دير! يادت می آيد وقتی من و منوچ باهات حرف می زديم خيال می كردی، گه افلاطون خورده ای و حرف ما با گوز خر برايت يكی بود. نمی خواهم قلبت را بخراشم، می خواهم بدانی كه بعد از منوچ، بيست سال من چه كشيدم. وقتی تو غايب بودی، در روزهای خرداد 60 وقتی اسامی اعدامی ها را تلويزيون اعلام می كرد با هر اسمی كه خوانده می شد يك بار می مردم و زنده می شدم، می دانی اينها يعنی چه؟ دلهره! دلهره! دلهره، دلهره ی مدام. با اينهمه، همه اينها تحمل پذير بود و هست، می دانی چرا؟ برای اينكه هستی، زنده ای! لااقل حالا ديگه به فكر ما باش. چند بار تا حالا به تو گوشزد كرده ام كه بابا بتمرگ توی خانه ات نمی خواد رانندگی کامیون بکنی، ولی مگه تو گوش تو فرو ميره، چند بار تا حالا گفتم بابا تا هفت پشتمون هم كه بخوريم داريم ولی تو توی اتوبانها به تریلی گاز می دی، هيچ فكر كرده ای كه اگه بلايی سرت بياد، ديگران چی می شن؟لابد برات مهم نيست! همينطور كه تا حالا نبوده. گوش كن ببين چی ميگم، ما تحمل هيچ گونه مصيبتی نداريم. هر گهی می خوری بخور! ولی زنده باش! الاهی قربونت برم من مهنازم. ايستاده بود بالا سرم تا تايپش كردم نمی دونم چی شده، حالا رفته دستشويی، گفته دست نگه دار تا برگردم. فخری تو اون اطاق داره گريه می كنه. نجف كيشيكه، ترانه هم الان مياد، يه شيشه پر مشروب خورده، هيچوقت ايجوری نمی شد، ترا خدا تو به دل نگير، ترا خاك منوچهر به دل نگير، می رم خونه برات نامه ميدم. اومد، داره داد می كشه، خدايا چه كار كنم. هرچه بگه بايد بنويسم.
يادته می گفتی دنيا به قهقرا بر نمی گردد، خسته نباشيد، می خوام سر به تن هيچ كدامتان نباشد، مرديد به درك، خيال می كنيد من از مردن شما ناراحت می شم، كی از مردن من ناراحت شد كه من از مردن شما، كور خوانده اید، جنازه همتون رو توی تابوت جلوم بگذارند چشمم برای هيچكدامتان تر نمی شه. خيال می كنيد مستم، نه؟ كافيه، ترانه شنيده كه تو مردی، داره برات گريه می كنه! مهناز هم كه هم می زنه، هم گريه می كنه. پس بفرما تو اين خونه عزاداريه. كافيه! كافيه!
|