|
قدسی خانم به خانه برنمیگردد
|
|
|
محسن حسام
|
|
پاریس دوازدهم، کوچۀ "پیکپوس"، جلوی عمارت قدیمی توقف میکنم. از ماشین پیاده میشوم. درب عقب ماشین را باز میکنم، سبد گل را برمیدارم و بروی دست میگیرم، عمارت ششطبقه است. توی بالکنها شمعدانی کاشتهاند. شمعدانیها از بیآبی از حال رفتهاند. بالای سر در عمارت روی کاشیهای سائیده شده اعداد محوی به چشم میخورد، 1922. عمارت بین دو جنگ بزرگ ساخته شده است. دیوارهای سنگی عمارت طی سالها از باد و باران سیاه شده است. جلوی عمارت آب پاشیدهاند. سرایدار پیر در حال جارو زدن است. زیر لب غُر میزند. با چشمان پُف کرده، وراندازم میکند. به دیدن سبد گل قیافۀ ماتمزدهای به خودش میگیرد : «طبقۀ سوم، درب سمت راست». درب عمارت باز است. پا توی هال میگذارم. بوی آشنا را میشنوم؛ این بو در زوایای پنهان عمارتهای قدیمی پاریس جا خوش کرده است و هرگز محو نمیشود. از پلهها بالا میروم. طبقۀ اول، طبقۀ دوم، میایستم، نفس تازه میکنم. در راهپلهها هوا به اندازۀ کافی وجود ندارد. نفس تنگی گرفتهام. اثرات سیگار است. میدانم، به درک. دیشب خواب به چشمانم راه پیدا نکرد. خودش زنگ زده بود و خبر را به من رسانده بود. سبد گل روی دستم سنگینی میکند. خودم را به طبقۀ سوم میرسانم. درب آپارتمان باز است. پا میگذارم توی راهرو. درهای اتاقها بسته است. درب حمام باز است. هرمز کنار در روی صندلی نشسته است. پشتش به من است. توی خودش قوز کرده. به کنارش میروم. لامپی روشن از سقف حمام آویزان است. حمام بدون پنجره است. جسدی توی وان حمام است. چند تا قالب یخ روی جسد است. چند شاخۀ گل شمعدانی روی سینۀ جسد است؛ از همانها که پیش از ورودم به عمارت روی بالکنها دیده بودم. بوی میت توی حمام پیچیده. سرفۀ کوتاهی میکنم. هرمز سر بر میگرداند و از بالای شانه نگاهم میکند. - بالاخره آمدی آشفتهحال است. قیافۀ بچه یتیمها را پیدا کرده است. چشمش به سبد گل میافتد. - راضی به زحمت تو نبودم. از من میخواهد سبد گل را روی جسد بگذارم. در عجبم که جسد توی وان حمام چه کار میکند، قالبهای یخ از کجا آمدهاست ؟ برای آنکه حرفی زده باشم، میگویم «باورم نمیشود»، ادامه میدهم «همین دیروز بود که . . .» هرمز دست دراز میکند و چند شاخه رُز از توی سبد میچیند و روی جسد میگذارد. میپرسم: «قهوه میخوری؟» جواب نمیدهد. در راهرو هوا به اندازۀ کافی نیست. به اتاق بغلی میروم که در و پنجره را باز کنم. در تاریک روشن اتاق چشمم به چند زن گیسو سفید میافتد؛ به دور میزی حلقه زدهاند. شال سیاهی روی شانه انداختهاند. جلوی هرکدام یک شمعدان است و شمعی که در حال آب شدن است. هریک صلیبی به دست گرفته و در حال دعا خواندن است. مادربزرگها را به حال خود رها میکنم و از اتاق بیرون میآیم و به آشپزخانه میروم. نفسم در نمیآید. بوهای ناخوش ریهام را پُر کرده. پنجره را چارتاق باز میکنم. سرم را از پنجره بیرون میکنم. نرمه بادی میوزد. هوا، هوای ماه ژوئن است. بعد از بارانهای بهاری این هوا میچسبد. آفتاب بالا آمده. دار و درختها از خواب برخاستهاند. ساقهها قد کشیده و شاخ و برگها تکثیر شده و گل دادهاند. لابد پرندههای مهاجر از راه دور رسیدهاند. دلم هوای وطن کرده. پانزده سالی است که دست اندر کار گل و گیاه هستم. گلفروشی هستم که گاهی داستانی مینویسد. باغبانی هستم که یکی دو ساعت از وقت آزادش را رمان مینویسد. یک باب مغازۀ گلفروشی در پاریس دارم. در آغاز داستان هستم، گل میپیچم، در میانۀ داستان هستم، گل میپیچم، در پایان داستان هستم، گل میپیچم. مشتری که از گرد راه میرسد، دستنوشتهام را به تردستی لای روزنامه میگذارم و کناری مینهم و دسته گل را میپیچم. اوایل، موقع کار تمرکز نداشتم. هنوز هم ندارم. اما با سماجت مینویسم. هر روز مینویسم. گرچه به خوبی میدانم مخاطبی در کار نیست، چه باک. اما ازین حرفها گذشته، در این صبح ماه ژوئن جسد قدسیخانم دارد در وان حمام بو میگیرد. دست به کار میشوم. اول گاز را روشن میکنم. کتری را از آب پُر میکنم و روی اجاق میگذارم. فنجانها را از توی گنجه بیرون میآورم. تا آب کتری جوش بیاید، سیگاری آتش میزنم. آرنجم را روی پیشخوان میگذارم و با دو بند انگشت پیشانیام را میفشارم. پیش از آنکه راهی سرزمین غربت بشوم، مادربزرگ در بستر بیماری افتاده بود. مادربزرگ که مُرد من در وضعیتی نبودم که بتوانم در مراسم خاکسپاریاش شرکت کنم. مادربزرگ تنها نبود. در زمان حیاتش خواهران و برادرانم احتیاجاتش را برطرف میکردند. مادر بزرگ آن اواخر دچار فراموشی شده بود. خواهر بزرگ میگفت که مادربزرگ هر چندگاه سراغ خواهر، برادر و من را از آنها میگرفت. گاهی اوقات یکی از خواهرها و یکی از برادرها تلفنی با او حرف میزدند. مادر بزرگ میپنداشت که زمان فراق پایان یافته و ما دست آخر بعد از سالها دوری از وطن به خانه و کاشانهمان بازگشتهایم. مادر بزرگ که مُرد؛ خانوادۀ من، قوم و خویشها و دوستان ما در مراسم خاکسپاریاش شرکت کرده بودند. به قول عمهام، مادر بزرگ با شوکت تمام به خاک سپرده شد. اما حالا در کنار جسد قدسیخانم هرمز است و من و مادر بزرگهایی که گرد بر گرد هم در آن اتاق نیمه تاریک نشستهاند و به خود صلیب میکشند. طولی نمیکشد که آب کتری جوش میآید. قهوه را آماده میکنم. با فنجانهای قهوه، شکردان و قاشقهای چایخوری بروی سینی به اتاق مادربزرگها میروم. فنجانهای قهوه را به دو دست میگیرند. جلوی خود روی میز میگذارند. هوای اتاق دم کرده است. دلم میخواهد از مادربزرگها بخواهم که اجازه بدهند لای پنجره را باز کنم. اما چیزی نمیگویم. از اتاق میزنم بیرون، یک فنجان قهوه به دست هرمز میدهم، دقایقی به سکوت میگذرد و من به جسد پوشیده از گُل و قالبهای یخ نگاه میکنم. دلم میخواهد به هرمز بگویم که جسد دارد بو میگیرد، که باید نعش این عزیز را . . . کلافهام. هرمز را به حال خود رها میکنم و به آشپزخانه میروم. کنار پنجره میایستم و سرم را به هوای خنک و مطبوع ماه ژوئن میسپارم. کوچه آرام است، نه عابری در راه است و نه ماشینی. عمارتهای قدیمی پشت به پشت هم دادهاند. توی بالکنها، شمعدانی و پامچال کاشتهاند. از همه رنگ. پیرزنی در یکی از بالکنها ظاهر میشود. شال سیاهی روی شانه انداخته است. آبپاش کوچکی به دست دارد. به گلها آب میدهد. بعد قد راست میکند. نگاهی به من میاندازد. ظاهراً میداند که در عمارت ما کسی مُرده است. در بالکن بغلی زن جوانی ظاهر میشود. زن کودکی در بغل دارد. کودک در حال خندیدن است. زن به من لبخند میزند و یا من این طور تصور میکنم. از پنجره دور میشوم. یک صندلی گوشۀ آشپزخانه است. روی صندلی مینشینم و قهوه را جرعه جرعه میخوردم. تلخ است. سیگار تازهای آتش میزنم. دو شب پیش بود که در همین آپارتمان در اتاقی که مادر بزرگها آنجا بودند، از دستپخت قدسیخانم خورده بودم. - من فردا عازم تهران هستم، اگر دیگر ما را ندیدی حلالمان کن. گفتم : «به همین زودی برمیگردید؛ یک چند وقت دیگر میماندید». گفت: «بالاخره که چی، من هم در تهران خانه و زندگی دارم. خانهام را به امان خدا سپردهام و آمدم پیش هرمز. البته به در و همسایه سپردهام که مواظب باشند، ولی آخرش چی، یک روز باید به سر خانه و زندگیام برگردم». هرمز گفت : «عمه جان تلفنی میگفت – قدسی- مادرش را به اسم کوچکش صدا میکرد – یک ماه مانده به سفر چمدانش را میبندد و روز شماری میکند. در پاریس هم همین طور است، هنوز عرقِ تنش خشک نشده تو فکر اینست که برگردد». - هرمز به من گفته است که مادرت مریضاحوال است و نمیتواند سفر کند. من مادرم. میدانم او چه میکشد. خدا به روز کسی نیاورد، دوری از اولاد آدم را زود پیر میکند. در این بیست سالی که در پاریس به سر میبرم، مادرم دو بار به پاریس آمده است. از آخرین باری که او را دیدهام، هشت سال میگذرد. قدسی خانم به یاد کار و بار هرمز افتاد : «پسرم باید از صبح تا شب سوار ماشین دودی بشود و دنده عوض کند». هرمز آرشیتکت بود. اما در پاریس کار پیدا نمیکرد. رفته بود تاکسی گرفته بود. یک قُلُپ از قهوه میخورم، پُک محکمی به سیگارم میزنم. هرمز هر وقت که دلش میگیرد زیر لب باباطاهر میخواند. دوبیتی. غربت آدم را به گذشتههای دور میبرد. شنیدن اخبار مرگ نزدیکان، قوم و خویشها و دوستان آدم را بیچاره میکند. آخر شب، بعد از صرف شام، از شیرینیای که خودش پخته بود خوردیم. در مترو، توی واگن جای سوزن انداختن نبود. نیمکتها اِشغال شده بود. مسافرها تنگ هم ایستاده بودند. به ستونی تکیه دادم و چشمانم را بستم. مادرم پیش نظرم آمد با قامت بلند، چهرۀ مهتابی و چشمان سبز روشن. - دوری از اولاد آدم را زود پیر میکند. از خودم میپرسم: «دوری از وطن چی؟» یک روز به هرمز گفتم: «آدم نمیتواند در غربت ریشه بدواند». گفت: «دو نسل باید بگذرد تا آدم در غربت جا بیافتد». گفتم: « هم نسلان ما که هرگز». گفت : «فرزندان ما نیز». گفتم: «فرزندانِ فرزندان ما شاید». چشمانم را باز کردم و نگاهی به مسافرها انداختم؛ نشسته و ایستاده، با اخم دائم، سرها در گریبان، بیگانه از هم. به هرمز گفتم: «در غربت آدم همیشه نگران است». گفت : «آدم مضطرب است». گفتم : «این اضطرابِ دائم آدم را از پا در میآورد.» میاندیشم چه سفری! چند سال طول میکشد که آدم در غربت جا بیافتد. ده سال، بیست سال، نیم قرن». قرار بود دو روز بعد هرمز قدسی خانم را جهت پرواز به تهران به فرودگاه بینالمللی «اورلی» واقع در حومۀ پاریس ببرد. این بار که به اتاق مرده – حمام- برمیگردم، هرمز را میبینم که در حال ریختن شاخههای گل رُز به روی جسد است. به فنجان قهوه لب نزده است. فنجان قهوه کنار در روی زمین است. وقتی به او میگویم آیا میل دارد که یک قهوۀ داغ برایش بیاورم. میگوید: «زحمت نکش» فنجان قهوه را از روی زمین برمیدارد و یک قلپ از آن میخورد. سپس برایم میگوید که حوالی نیمه شب گذشته، یکی از همسایهها زنگ در آپارتمانشان را میزند و از او کمک میخواهد. زنش حامله بود. ظاهراً زمان وضع حملش فرا رسیده بود. هرمز شال و کلاه میکند و آنها را با تاکسی به بیمارستان میرساند. زائو را در قسمت اورژانس روی برانکارد میخوابانند و به اتاق مخصوص زایمان میبرند. یک ساعت بعد دکتر کشیک از راه میرسد. بعد از فارغ شدن زائو، سوار تاکسی میشود و به یکی از داروخانههای شبانه میرود، تا برای قدسی خانم قرص سرگیجه و ضد تهوع بگیرد. وقتی به آپارتمان برگشت، چند ساعتی از روز گذشته بود. قدسی خانم در اتاق نشیمن تلویزیون را روشن کرده و در صندلی راحتی فرو رفته بود. روی دامنش جلیقه، گلولۀ پشم و میلها بود. هرمز خاموش میشود و با آن دستش شاخۀ گل رُز را روی جسد جابجا میکند. - دلش نمیخواست برگردد. بغض راه گلویش را بسته است. - این همه راه را کوبیده بود آمده بود پاریس که مرا ببیند. مکثی میکند و ادامه میدهد: «میدانی، پذیرفتنش مشکل است». وقتی به او میگویم که من به خوبی احساسش را درک میکنم و به او حق میدهم که سوگوار باشد، میگوید: «کار خوبی کردی آمدی، درست در چنین لحظات است که آدم به یک همسخن احتیاج دارد.» هرمز همسایهها را خبر میکند. یکی از همسایهها به پلیس اطلاع میدهد. پزشک قانونی هم سر میرسد. پزشک بعد از معاینۀ جسد، علت فوت را سکتۀ قلبی اعلام کرده بود. چیزی که هرمز اصرار داشت بداند این بود که آیا قدسی خانم در خواب سکته کرده بود یا در بیداری. به گمان من قدسی خانم حین تماشای برنامۀ تلویزیونی، در حالی که مشغول بافتن حاشیۀ جلیقه بود، دچار حملۀ قلبی شده بود. وقتی این را به هرمز میگویم، سرش را تکان میدهد. پلیس آمبولانس را خبر کرده بود که بیایند و جنازه را به سردخانه پزشک قانونی منتقل کنند. اما هرمز زیر بار نرفته بود. ظاهراً قدسی خانم از بیمارستان وحشت داشت، چه رسد به سردخانۀ پزشک قانونی ! دست آخر پلیس و پزشک قانونی موافقت کرده بودند که جنازه در خانه باشد. به شرطی که مراحل قانونی مربوط به متوفی سریعاً انجام شود، ماشین نعشکش بیاورند و جنازه را برای خاکسپاری به گورستان ببرند. به یاد مادربزرگ میافتم. بیا و بروها، بریز و بپاشها، مراسم کفن و دفن، عزاداری و تسلیت گفتنها. هرمز میگوید: «دلم نمیخواهد قدسی احساس غریبه گی کند. دلم میخواهد قدسی احساس کند که در خانۀ خودش است.» میگویم : «شاید دیروز صبح قدسی خانم بعد از خوردن ناشتایی در اتاق نشیمن، درحالی که در صندلی راحتی فرو رفته بود، لحظاتی از میل زدن دست کشیده بود و به یاد دوران کودکی تو افتاده بود. - آنگاه جهان پُر از آشوب شد و زمان فراق فرا رسید و تو مجبور شدی سرزمین اجدادیت را ترک کنی. شاید هم قدسی خانم همان طور که در عوالم خودش غرق بود، خودش را در خانۀ خودش دیده بود و پسرانش را بر بالینش و تلویزیون تصاویری از مهاجرین و آوارگان و بیخانمانان و معلولین بین دو جنگ بزرگ را نشان میداد. گفت و گو در کنار میت ادامه دارد. یخها آب میشوند. هوای توی راهرو سنگین است. میخواهم بگویم : «آدمیزاد چه موجود عجیبی است. دیروز بود، امروز نیست و فردا فقط خاطرهاش باقی میماند.» اما از مهربانی بیشائبۀ قدسی خانم میگویم. - پایت را که توی آپارتمان میگذاشتی، با گشادهرویی در به رویت میگشود. از گوشۀ چشم نگاهی به قدسی خانم میاندازم. چشمها فروبسته، لبها به هم فشرده، سگرمهها درهم. از هرمز میخواهم که برخیزد و سری به اتاق نشیمن بزنیم. فنجان قهوه را به دستم میدهد، بر میخیزد. دست بر کمرش میگذارد. میگوید که قالبهای یخ را به تنهایی به بالا آورده است. قالب ها را از ماهی فروش سر خیابان خریداری کرده بود. حالا کمرش زُقزُق میکند. فنجان قهوه را در آشپزخانه میگذارم و برمیگردم. با هم به اتاق نشیمن میرویم. مادربزرگها سر به سر دادهاند و دعا میخوانند. چشمشان که به ما میافتد، دست میکشند روی صلیبی که از گردنشان آویزان است. هرمز به فرانسه میگوید : «این خانمها همسایههای نازنین من هستند.» بعد به فارسی میگوید: «باور کن اگر حضور آنها نبود، من نمیدانستم چطوری باید جسد قدسی را در آپارتمان نگهدارم. میبینی هنوز اینجا نشستهاند و ما را ترک نکردهاند.» به فرانسه میگوید: « باور کن، این خانمها جواهرند». به فرانسه میگویم: «بله این خانمها جواهرند». بعد وقتی به زبان فارسی به هرمز میگویم که این مادر بزرگها فرزندان دو جنگ بزرگ خانمان برانداز هستند. اگر پای درد دلشان بنشینی، میبینی که هریک عزیزی را در جنگ از دست داده یا گمکردهای دارد. هرمز میگوید: «راست میگویی.» از اتاق نشیمن بیرون میآییم. ظاهراً هرمز بعد از گفت و گو، کمی آرام شده است. به دستشویی میرود تا آبی به چشم و رویش بزند، که صدای زنگ آپارتمان را میشنوم. از پایین زنگ میزنند. لحظاتی بعد، صدای پاهایی را از راه پلهها میشنوم. طولی نمیکشد که دو مأمور سیاهپوش در آستانۀ در ظاهر میشوند. هرمز از دستشویی بیرون میآید. مأمورها با قیافههای سرد به احترام سر تکان میدهند. کراوات سیاه زدهاند. کت و شلوار سیاه به تن دارند. صورتها را دو تیغه تراشیدهاند. موها را به دقت روغن زده و از وسط فرق بازکرده و به بالا شانه کردهاند. مأمور اول میگوید: «ما آمادهایم.» این جمله را طوری ادا میکند، یعنی اینکه شما آمادهاید یا نعش آمادۀ حمل کردن است؟ هرمز اخم کرده است. بعد بیآنکه چیزی بگوید، کنار میکشد تا مأمورها تو بیایند. مأمورها از راهرو میگذرند و یکراست به حمام میروند. انگار از پیش میدانستند که جنازه در حمام منتظرشان است. از هرمز میپرسم: «مأمورها را کی خبر کرده است؟» میگوید: «خودم خبر کردهام. نبش خیابان بالایی، دفتر کفن و دفن اموات وجود دارد. به آنجا مراجعه کردم و با مسئولش مذاکره کردم. قرار شد ماشین نعش بیاورند و بدون هیچ تشریفاتی قدسی را برداریم و به حومۀ پاریس به گورستان «تِهیِه» ببریم و دفن کنیم.» مکثی کرده و میگوید: «خودش اینطور میخواست. قدسی از مراسم و تشریفات وحشت داشت». مأمورها از حمام بیرون میآیند. مأمور اول میگوید: «وقتش است». مأمور دوم میگوید: «بله، وقتش است». هرمز در میآید که: «قرار بود تابوت بیاورید و جسد را توی تابوت بگذارید. پس تابوت کجاست؟». مأمور اول سینه صاف میکند و میگوید:« بله، تابوت، تابوت پایین، جلوی عمارت توی ماشین نعش کش است.» مأمور دوم سینه صاف میکند و میگوید: «بله نگران نباشید، همه چیز آماده است. حالا ترتیبش را میدهیم. آمده بودیم بالا ببینیم اوضاع از چه قرار است». مأمور اول میگوید: «اما گلها و قالبهای یخ». میگویم: «تا شما بروید پایین و تابوت را بالا بیاورید، ما ترتیب گلها و قالبهای یخ را میدهیم.» با شنیدن سر و صدای مأمورها، مادر بزرگها از اتاق نشیمن بیرون میآیند و به طرف حمام میروند. هرمز به آشپزخانه میرود، روی صندلی مینشیند و آرنجش را روی میز میگذارد. این بار پسر گریه میکند. هرمز را به حال خود رها میکنم تا گریه کند. درگنجه را باز میکنم. از توی گنجه یک گلوله نخ قیطانی پیدا میکنم. با چاقو نخ قیطانی را به اندازههای مختلف میبرم. میروم به حمام. مادر بزرگها روی جنازه خم شدهاند. هریک صلیبی به دست دارند. به دیدنم کنار میکشند و از حمام بیرون میروند. دست به کار میشوم. اول قالبهای یخ را از روی جسد برمیدارم. و کف حمام میگذارم، گلها را به سرعت برمیچینم. چند دسته میکنم. به دور هر دسته نخ قیطانی میپیچم و گره میزنم و از حمام میگریزم ! تابوت بالا میآید. حالا چهار نفرند. جنازه را توی تابوت میگذارند و از پلهها پایین میبرند. هرمز در آشپزخانه نیست. دستههای گل را روی میز آشپزخانه میگذارم. هرمز را در اتاق نشیمن توی همان صندلی راحتی مییابم که او بعد از بازگشت از بیمارستان، قدسی خانم را توی آن مرده یافته بود. دو آرنجش را روی دستههای صندلی راحتی گذاشته و صورتش را با دو دست پوشانده است. کنار پنجره، نزدیک گلدانها، میزی پایه کوتاه قرار دارد و روی میز یک قاب عکس بزرگ؛ قدسی خانم را میبینم که روی یک صندلی نشسته، بفهمی نفهمی دستی به صورتش برده، شال کشمیری روی شانۀ راستش انداخته، و یک دسته گل رو دامنش است. هرمز کنارش ایستاده است. پیراهن سفید و گل و گشادی به تن دارد. زلفهایش را به بالا شانه کرده. لبخند محوی گوشۀ دهانش را خط انداخته است. میگویم: «تابوت را بردهاند». منظورم را میفهمد. از روی صندلی راحتی برمیخیزد. * * * هرمز در ماشین نعش کش کنار راننده نشسته است. دستهگلها را روی تابوت گذاشتهاند. مادربزرگها هنوز ما را ترک نکردهاند. تنگ هم در ماشین من نشستهاند. من از پسِ ماشین نعشکش به سوی گورستان «تِهیِه» میرانم. در طول راه محلههای آشنای پاریس به چشم میخورد. مردم مثل مور و ملخ در خیابانها وول میخورند. میدان را دور میزنیم و به خیابان عریضی میرسیم. دو سوی خیابان مغازههای عتیقه فروشی به چشم میخورد. لابد هرمز قدسی خانم را در یکی از روزهای آفتابی ماه ژوئن با تاکسی به این خیابان آورده و با هم از مغازههای عتیقه فروشی دیدن کردهاند. نبش خیابان یک رستوران قدیمی وجود دارد. جلوی رستوران میز و صندلی چیدهاند. فرانسویها در حال نوشیدن قهوه، مشروب و کشیدن سیگار هستند. لابد قدسی خانم، بعد از پیادهروی، روی یکی از همین صندلیها نشسته بود تا نفس تازه کند. و به اصرار هرمز یک شیرقهوۀ داغ سفارش داده بود. بعد میپیچیم به چپ، از یک خیابان باریک یکطرفه میگذریم. دو سوی خیابان درختان سپیدار قدکشیدهاند. ته خیابان یک نانوایی است. مردم جلوی نانوایی به صف ایستادهاند. از آنجا میاندازیم به محوطۀ باز و بزرگی که به یک گردشگاه عمومی منتهی میشود. گردشگاه پُر از دار و درخت است. چند باغبان با وسایل باغبانی دارند جلوی محوطه گردشگاه را گُلکاری میکنند. جلوی محوطه شمشاد کاشتهاند. لابد هرمز و قدسی خانم، در عصر یک روز یکشنبه برای پیادهروی و گردش به این گردشگاه آمده بودند. مجسم میکنم قدسی خانم به بازوی هرمز چسبیده است و با چشمان متعجب، حیران مردمی را که روی چمنهای گردشگاه غلت و واغلت میزنند، تماشا میکند. به دختران جوان و دم بختی که روی نیمکتها در آغوش معشوقههای خود در رؤیا فرورفتهاند، به پیرزنانی که سگهای کوچک و پشمالوی شان را برای هواخوری به گردشگاه آوردهاند؛ به پیرزنهای بیوهای که سالها پیش شوهرانشان را در جنگ خانمانسوز از دست دادهاند، به پیرمردانی که زیر سایهسار درختهای چنار چرت میزنند و لابد به یاد آخرین سالهایی میافتند که جهت بیگاری در کارخانهها، معادن و مزارع آلمانی سوار قطارهای شبانه شده بودند، بیآنکه فرصت داشته باشند با زن و فرزندانشان وداع کنند. بعد به یک میدانچه میرسیم. ادارۀ پلیس نبش کوچه است. ماشینهای پلیس کنار جدول توقف کردهاند. خارجیها جلوی درب ادارۀ پلیس صف کشیدهاند. از عربهای آفریقای شمالی بگیر تا سیاهپوستهای مستعمرات سابق، تک و توکی سریلانکایی و هندی و مهاجر اروپای شرقی. قدسی خانم برای آخرین بار از کنار ادارۀ پلیس عبور میکند و با زبان بیزبانی میگوید: «دیدید، بالاخره خودم را به شما تحمیل کردم. دیگر نمیتوانید سرم بازی در بیاورید و روی برگۀ پاسپورتِ من مُهر بازگشت بزنید.» مادر بزرگها به اندازۀ کافی دعا خوانده بودند و خسته به نظر میرسند. آنکه، جلو کنار دست من نشسته است میگوید: «خوشبختانه امروز هوا آفتابی است». بعد نگاهی به درختهای حاشیۀ پیادهرو میاندازد و میگوید: «از باد شمال هم خبری نیست». مادر بزرگی که عقب ماشین کنار درب سمت راست نشسته است، میگوید: «یک هفته بود که میبارید. من توی اتاقم زندانی شده بودم. جرأت نمیکردم از اتاقم بیرون بروم. میدانید، از شما چه پنهان، من از باد و باران وحشت دارم.» وسطی میگوید: «در پاریس هوا به اندازۀ کافی آلوده است. بارندگی خوب است، آلودگی هوا را از بین میبرد». سرفه میکند. از دردمفاصلش مینالد، از توی آینه نگاهش میکنم. از قرار معلوم چاییده است. دستمال مچاله شدهای توی مشتش است. دستمال را جلوی دهانش میگیرد. چشمانش پر از اشک شده است. چند قطره اشک لای چین و چروکهای صورتش گیر کرده است. همهشان مثل هم هستند. دوشیزگانِ زمان جنگ. * * * بالاخره میرسیم به گورستان «تِهیِه» . نوآباد است. از دروازۀ بزرگ تو میرویم. سمت راست، جلوی عمارتی میایستیم. هرمز و یکی از مأمورها از ماشین نعشکش پیاده میشوند. از پلههای عمارت بالا میروند. مأمور پروندهای زیر بغل زده است. ظاهراً میروند تا آخرین مراحل اداری مربوط به ختم کفن و دفن اموات را انجام بدهند. تا آنها به کارهایشان برسند، از مادربزرگها میخواهم از ماشین پیاده شوند و هوا بخورند. مادربزرگها از پیشنهاد من گل از گلشان میشکفد. انگار منتظر همین لحظه باشند. فرزی تکانی به خودشان میدهند و از ماشین پیاده میشوند. نگاهی به عمارت میاندازند. دستی به کمر میکشند و نفس عمیقی میکشند. بعد شال سیاهشان را به دور خود میپیچند. آنکه مدام سرفه میکرد، حالا آرام گرفته است. با کف دست اشکها را پاک میکند. یکهو سر به سر میدهند و دعاخوانی را از سر میگیرند. گورستان درندشت است. اینجا و آنجا دار و درخت کاشتهاند. انگار قاعدهای در کار نبوده است. ظاهراً درخت کاری بدون نقشه و برنامه بوده است. در هوای ولرم ماه ژوئن سیگاری آتش میزنم. باد شرقی قیهکشان سر شاخههای درختها را لیس میزند و روی زمینهای ناهموار گورستان میلغزد. از جای نامعلومی صدای یأسآلود زنی شنیده میشود. انگار ضجۀ مادری است فرزند از کف داده. مادر بزرگها خاموش میشوند و به خود صلیب میکشند. آن سوی دار و درختها تپه ماهور دیده میشود. لابد پشت تپه ماهور در حالِ به خاک سپردن مردهای هستند. هرمز و مأمور برمیگردند. همگی سوار ماشینها میشویم و به سوی تپه ماهور میرانیم. درختهای سپیدار دو سوی جاده قد کشیدهاند. هنوز جاده را اسفالت نکردهاند. ماشین به کندی پیش میرود. میپیچیم به راست. میرسیم به تپه ماهور، پوشیده از بوتههای وحشی است. تکدرخت پیری کنار جاده دیده میشود. چند کلاغ روی سر شاخهها نشستهاند و به هم نوک میزنند. میرسیم به محوطۀ باز و بزرگ و مسطحی که لابد قطعه مسلمانها است. ماشین نعشکش در همین قطعه توقف میکند. من هم. همه پیاده میشوند. مادر بزرگها دست ها را به دور سینه چلیپا کردهاند. باد شرق حالا رسیده است به قطعۀ مسلمانها. روی سنگ قبرها لیس میکشد. جلوی پایم روی سنگ قبری دو بیت شعر فارسی حک شده است. نام و مشخصات و تاریخ تولد و فوت مردگان روی سنگ قبرها حک شده است. مردگان میلیونها کیلومتر دورترازخاک اجدادی در نقطهای دور از شهری بیگانه، کنار هم در آرامش ابدی خفتهاند. در نقطه ای گورکنها در حال حفر کردن زمین هستند. چند دقیقه بعد گور آماده است. مأمورها تابوت را از توی ماشین نعشکش بیرون میآورند و جلوی حفرهای که گورکنها تازه کندهاند، زمین میگذارند. دستههای گل را به دست من میدهند. گورکنها ژاکتهای ضخیم پشمی به تن کردهاند. کاسکت سیاه به سر گذاشتهاند. به بیلها تکیه زدهاند. کلنگ را کنار حفره انداختهاند، بعد کاسکت را بالا میزنند و عرق از پیشانی میسترند. هرمز و من کنار تابوت ایستادهایم. مادر بزرگها به دعا خوانی مشغول، دفعتاً از دور دست صدای تک تیری به گوش میرسد. دهها پرنده از لای شاخ و برگ درختها پر میکشند و هایهوی کنان فراز قطعه به هم میپیچند. هرمز و من به حفرۀ سیاه خیره شدهایم. دو تا از مأمورها کنار ماشین نعشکش ایستادهاند و سیگار دود میکنند. دو تای دیگر کنار ما ایستادهاند. ظاهراً منتظر دستور هرمز هستند تا دست به کار شوند. دست بر شانۀ هرمز میگذارم. – همۀ وجودش در ارتعاش است- هرمز برمیگردد و با سر به مأمورها اشارهای میکند. دو تا مأمور دیگر هم سر میرسند. دو سر طناب را به تابوت میبندند. درهمین دم هرمز پشت خم میکند و کف دستش را روی تابوت میگذارد – روشن بود که دلش نمیخواست مادرش را توی حفره بیاندازند.- دقایقی به خاموشی میگذرد. دست آخر من خم میشوم و زیر بازویش را میگیرم. هرمز قد راست میکند و سرش را روی شانۀ من میگذارد و هقهق میکند. من هم اشکم درآمده است. تابوت که توی گور فرو میرود، من گره دستههای گل را باز میکنم. اول یک شاخه گل رُز به دست هرمز میدهم. بعد یکی یک شاخه به دست مادر بزرگها. خودم هم یک شاخه گل رُز بر میدارم. اول هرمز است که شاخۀ گل رُز را توی گور روی تابوت میاندازد. بعد مادر بزرگها، به نوبت، بعد من. پرندهها رفتهاند. دقایقی حول و هوش قطعه خاموش است. من بازوی هرمز را میگیرم و با سر به گورکنها اشاره میکنم. گورکنها تفی بر کف دست، دست به کار میشوند. اول به فاصله چند بیل خاک روی تابوت میریزند. بعد با ریتم تندتری خاک توی گور میریزند. کار گورکنها که تمام میشود، من دست به جیب میبرم و چند سکه کف دستشان میگذارم. گورکنها با دستمال چِرکمُرده گَل و گردنشان را خشک میکنند. بیل و کلنگ ر ا بر میدارند. سری به ما تکان میدهند و راه میافتند به سمت جادۀ خاکی. من خم میشوم و باقی گلها را از روی زمین برمیدارم و روی گور میگذارم. به خودم میگویم یادم باشد دفعۀ بعد که به زیارت اهل قبور آمدیم، از مغازه دو سه تا گلدان شمعدانی بیاورم و سر قبر قدسی خانم بگذارم. آفتاب بالا آمده، هوا دارد گرم میشود، این طور به نظر میرسد که آن پس و پشتها پرندهها دارند با هم جفت و جور میشوند. در همین دم، چند جفت پرنده از زیر بوتههای وحشی سر در میآورند و روی قطعه به پرواز درمیآیند. کمی بالاتر آنسوی قطعۀ مسلمانها تپه مانندی است. گمان میکنم که آن قطعۀ کوچک باید یک گور دستهجمعی باشد. از مأموری که کنار دستم با دستمال عرقِ گَل و گردنش را پاک میکند، میپرسم. میگوید : «آنجا گور دسته جمعی وجود ندارد. آنجا گور بیخانمانهایی است که هویتشان شناسایی نشده است.» میزنم به شانۀ هرمز میگویم : «نگاه کن، آنجا، قطعۀ بیخانمانهاست».
|