|
انسان های عهد سنگ مجید نفیسی- آمریکا
انسان های عهد سنگ چه سبکبار بودند جای زمین را تنگ نکردند آمدند و رفتند و دست طبیعت پرونده ی آن ها را بایگانی کرد استخوان هاشان را به کرکس ها داد و سرودهاشان را باد پراکنده کرد و گذاشت تا نوازشِ ارام رود یاد آن ها را باخود به دریای بزرگ ببرد. اما به ما بنگر امروز کشوهای میزم را خالی کردم از ننگ نامه های تامین اجتماعی تا یاس نامه های تقاضای کار از دعوت نامه هایی که درها را بروی من گشودند تا آئین نامه هایی که درها را بروی من بستند بیا سبک شویم و جای زمین را باز کنیم و چون غار نشینان فروتن باشیم و با عشق هایمان و شعرهایمان همراه بدگ های درختان فرو ریزیم و بگذاریم که زمین نفسی بکشد و ما هم خود نفسی بکشیم. 24 فوریه 2000
سپیده دم زیباست م. سرگیش- ایران
سپیده دم زیباست. و این کلام تو بود در آستانه یک صبح سربیِ خاموش که چشم های منتظرت را در آب چشمه خورشید شستشو دادی خوشا به بخت تو ای گل که با نخستین باد درون بستر یک شعر ناب خواهی خفت بدا به حال من اما که با نخستین خواب دوباره سرب و سینه ی آهو را به چشم خواهم دید. سپیده دم زیباست.
ساعت ده و پنجاه علی آشوری- آمریکا
ساعت ده و پنجاه بود پنجره ام تکان خورد، تق تق، تق بهار در مِه و ماه می خندید نیم خیز، هیجان زده، دویدم سلام کردن که دستش را بفشارم دود شد و رفت..... عینهو آزادی..... آغاز 1383
منظره
حمید رضا رحیمی- آمریکا
دشت مثل فروشگاه گل های کاغذی بی رایحه و عبوس و کوه مثل کوهانی برگُرده ی خسته ی زمین سنگینی می کند و پرندگان ادیب مثل تکه های متفرق ابر در ذهن خالی آسمان جا به جا می شوند. *** سکه ی رایجِ ماه در کفِ بی کفایتِ کوچه و ستاره چندان ارزان است که گویی آسمان سینه ریزش را در بازار شلوغ شب حراج کرده است آه!.... این روزها پلک پنجره ام چقدر سنگین است....
نوستالژیا ۱۱ (تا تو می آیم و...)
فرامرز سلیمانی- آمریکا
تا تو می آیم و از تو می گذرم وقتی که بازگشتم گِرد تو بارها گشتم وقتی که می رفتم از تو گذشتم
زیر گنبد سبز آبی ت میدان شهیاد یاد دروغی تاریخی بود میدان آزادی یاد آزادی گمشده، آزادی گمشده گان، گمشده گان آزادی
دستهایم را سایه بات بیزاری و هراس کردم و بازگشتم باز از تو گذشتم
خم راه در سینه بالایی تپه
مصطفی قنواتی- آلمان
خم راه در سینه بالایی تپه دور یک مین را سنگ چیده ایم
آسوده باش راه گله های گوزن، راسوها و مارمولک ها از این طرف ها نیست
بادبادکی هم بر آن نمی نشیند و نه رنگین کمان و قطره ی بارانی
راه به سوی دل تو که چلچله ای در آن خود را پنهان کرد چه کنم اگر پرچین باشد و گلوله ای کور
بعد از «اودیسه»
ناصر کاخساز- آلمان
سپیده که گیسوان زرین شانه هایش را می پوشاند، و «انگشتان گلگون»اش را در فاصله ی من با پنجره می نشاند، سپیده که «نژاد آسمانی» دارد، و مرز نگاه آبیش با دریا پیدا نیست، خیزایه ها را می نوشد و افق را از پنجره دور می کند، مرا به حس بی نهایت اسطوره می خواند هنگامی که مرگ در جای خالی من - پشت فاصله ی من با پنجره- می نشیند.
و من صدای قلبم را که به مه آویزان است می شنوم و از تردید غروب- میان روز و شب- می گذرم.
در گیومه
شیدا محمدی- آمریکا
مردان مهربان آن ایستگاه پرانتز دستانشان در گیومه از «اینجا» تا «آنجا» باز می شد و در لبخند گنگ رویا بسته.
زن نیمه برهنه خط می کشید برلب جوی و قرمز می شد «عروسی خوبان» در اپیوزد بعد مردان سیاهپوش سپیدی دلش را به خاک می سپردند.
دستگاه پیام گیر
مانا آقایی- سوئد خانم ها، آقایان! اینجا تهران است مرکز شایعه های مسمومِ شبانه روزی پایتخت عفونت های مزمن شهروندی بخش سرایت مراقبت های کشنده که اضطراب، سرگیجه و استفراغ را هویت ما کرده اند
اینجا تهران است در تهران هر دقیقه دیک نفر پشت خطوط اشغال بیمارستان ها جان می سپارد در تهران هر دقیقه یک نفر با واقعیت تصادف می کند در تهران جنین سقط شده ی دختران فراری در توالت های عمومی پیدا می شود
اینجا تهران است در تهران زنان خانه دار نفرت هایشان را در پاشویه ی آشپزخانه ها بالا می آورند در تهران مردانِ مجرد بیماری هایشان را در شال گردن دراز خیابان می پیچند آنها مدام چترهای عطسه شان را باز و بسته می کنند و در باجه های مخابراتی انتظار می کشند
اینجا تهران است در تهران بکارت مانند هر کالای دیگری خرید و فروش می شود در تهران آمبولانس های پیر با پرستارهای جوان می خوابند و مغز تلفن ها زنگ می خورد زنگ می خورد زنگ می خورد
اینجا تهران است در تهران شما می توانید با مصرف چند گرم قرص خواب آور، برای همیشه از شرً یک آینده پر دردسر خلاص شوید یا با یک تماس کوتاه رایگان! خود و خانواده تان را بیمه ی ابوالفضل کنید
اینجا تهران است خانم ها، آقایان! به شهر تهران خوش آمدید لطفاٌ بعد از شنیدن صدای بوق پیام کوتاه خود را بگذارید!
از پهلوانانِ پولکی ام
زیبا کرباسی- انگلستان
وقتی هوا هوای تخس شکنجه ست نفس به اتحاد زهر جماهیر سرد کشنده می گذارم روز بر پلک های باد بوزد با پلکها باز و بسته شود شب شاخهای کوتاهش را با قیچی می چینم برای گوشه های خالی اتاق دنیا پر از اتاقهای خالی ست بر از این معشوق های توخالی که جای شهرها و نامها را نقطه چین می گذارند «نمی گذارم» می گذرم از کانتین های زرد ذباله دیوارهای سیمانی حاشور میله های آهنی جته بوقه های سیم خاردار مارپیچ می روم از پله های فلزی زیگزاگ تا در شادی مه آلودتان شرکت کنم باد بادبادک خندانی روی صورتم می چسباند می چسبم در چهره خندان خوکی بر آگهی های ارزان گوش و کنار خون می چکم از گوش از کنار پهلو پهلو به پهلوی پهلوانان پولکی ام ... مار پیچ می روم از پله های فلزی زیگزاگ مثل مار به خودم در خودم می پیچم خود خرفت نیمه دیگر تو نیستم دیگر تمام نوام زمستان 2006
|