|
مهدی اصلا نی
|
|
صفحه 5 از 5 چرا فراهتی نام نفر دوم ملاقات کننده در هتل "ویلمزدورف"را (نجاتی) که به باورش "خام و قشری، متعصب و نیاموخته است" را عامدانه بر زبان نمی آورد؟ مگر طبق اسناد دادگاه به دفعات با او صحبت نکرده بود؟ که حتا صدایش برای او قابل تشخیص نیست؟ چرا فراهتی همان کسی که به گفته خودش به دلیل تردستی در بازی ورق و در نوجوانی به "حمزه خال باز" معروف بوده است، نام منصور نجاتی را "لایی" می کشد؟ آیا "حمزه خال باز" نمی داند در عصر ارتباطات، و آن هم مقابل چشمان صدها ایرانی علاقمند، که ماجرای دادگاه را حضوراٌ و یا از طریق تلویزیون های مداربسته، دنبال کرده اند، نتیجه این "لایی کشیدن" در قمار دو سر باخت، " یازده یازده" آوردن است. خوشبختانه دیگر لازم نیست30سال صبرکنیم، تا کسی به صرافت آن بیافتد که گفتن برایش "وقت تلف کردن" نباشد، تا زمان دانستن را "او" برایمان مشخص کند. نیاوردن نام نجاتی از جانب فراهتی را می توان به دو احتمال نسبت داد. احتمال اول را از زبان برخی شاهدان دادگاه، پی میگیریم "شهره بدیعی-همسر زنده یاد نوری دهکردی-در دادگاه شهادت داد چند بار نجاتی، عضوشناخته شده واواک از ایران به او تلفن نمود و هدف از این تلفن ها تهدید او به سکوت بود. فرهاد فرجاد نیز در دادگاه گفت به او نیز تلفن هایی شده است و هدف از این تلفن ها تهدید او به سکوت بوده. عبدالرحیمی که خود واسطه آشنایی نجاتی با بخشی از به اصطلاح اپوزیسیون (ازجمله فراهتی) بود نیز در بازجویی های خود به اطلاع پلیس رساندکه بعد از اولین بازجویی او توسط پلیس آلمان در مورد میکونوس خانه اش زیر نظر ماموران ایرانی بوده است. این همه، مقدمه یی بود بر آنچه که باید در طول دادگاه اتفاق می افتاد."-(در برلن قاضی هست" تاکیدازمن" ص۲۰۱)-آقای فراهتی، سئوال این است؟ سکوت و حذف نام نجاتی ازجانب شما چطور؟ آیا تهدیدی درکاربوده است؟ که اینگونه زبان قفل کرده اید. تکلیف خواننده کتاب شما با یک خروار سئوال چه می باشد؟ حال می رسیم به احتمال دوم، و نگاهی هنوز خوش باورکه با دیدن گل و عبای سفید و رفرم، دلش غش میرود و عنان اختیار از کف می دهد. باوری که در ماجرای میکونوس، نیز دخیل بود. "فراهتی گفت من فکرمی کنم در رژیم ایران دو جناح وجود دارد که یکی خشن تر و دیگری لیبرال تراست. اما بعد از چند سئوال و جواب گفت آن ها که خشن ترند اول مخالفان را شلاق میزنند دست و پایشان را میبرند و بعد اعدام می کنند ولی لیبرال ترها فقط اعدام می کنند"-دربرلن قاضی هست ص۱۰۱- نادر صدیقی که به باور فراهتی "از اصطلاحات خارجی استفاده می کرد، می شد حدس زد که دانشگاه دیده و احتمالا تحصیل کرده خارج کشوراست" (جناح خوب یاهمان کبوترخودمان) قاعدتاٌ با این باور نمی توانسته و نباید جناحی از حکومت را که خشن تراست نمایندگی کند. و ترور را در دستور کار داشته باشند. نادر صدیقی جریان آن سال را در نامه ای با عنوان"اکنون نوبت من است که سخن بگویم" اینگونه شرح میدهد "تقریباٌ از همان ماه های نخستین سال 1371 مراحل مقدماتی و تدارک آرام و بی سروصدای "میزگرد وسیع" با شرکت طیف متنوعی از نمایندگان و سازمان ها وگروهها و چهره های منفرد اپوزیسیون به اتمام رسیده بود. این کار می بایست در یکی از حلقات این سلسله وسیع که از تاجیکستان و تاشکند و باکو (مرکز تجمع برخی نیروهای اکثریت، و...) تا برلین و پاریس و سوئد گسترش یافته بود، به مرحله علنی ارتقاء می یافت. در این میان با توجه به آنکه دوستان مخاطب ما در برلین ظاهراٌ بیشترین آمادگی را از خود نشان می دادند تصمیم گرفتیم همین مکان را به عنوان نقطه عزیمت خود قراردهیم.... به اطلاع مخاطبین برنامه دیالوگ رساندیم که آماده عبور به مرحله علنی و شرکت در مذاکرات تلویزیونی هستیم... .تا اینکه حادثه لعنتی برلین هم چون آواری مهیب برسر نه تنها قربانیان بلکه برسر برخی از چهره های اپوزیسیون که می توانستند نقش کلیدی در پیگیری دیالوگ داشته باشند فرو ریخت"-(نادرصدیقی ،نیمروزشماره۲۸۸،آبان۱۳۷۳)-صدیقی در نامه دوم در تایید و اصلاح گفته های فراهتی در دادگاه نوشت: "درتیرماه سال۷۱یعنی سه چهار ماه قبل از حادثه ترور از ژنو با ایشان تماس گرفته وگفتم که در اولین تماس های اسفندماه ۷۰ آمادگی برای مذاکرات تلویزیونی نبود، و اکنون با توجه به هماهنگی های لازمه دراین مرکز این آمادگی را داریم، و تلفن محل اقامت خودم در ژنو را به ایشان داده و در انتظار پاسخ نهایی نشستم" (نیمروزشماره۲۸۹سال۱۳۷۳).-فراهتی در کتاب خود نقل می کند موضوع گفت وگویش با صدیقی و نفر دومی که به روایت فراهتی "خام وقشری" آمده و معلوم شد که نجاتی است (البته خودمان فهمیدیم، فراهتی در گفتنش خست، به خرج داد) تنها در مورد بازگشت مهاجرین و متخصصان، بحث شد. حال آنکه، صدیقی از مضامین دیگری پرده بر می دارد. صدیقی، از اولین تماس ها، و نه یک تماس، سخن می گوید، دوم آنکه، فراهتی در کتاب می نویسد "بعدها یک بار دیگر گویا از نروژ، زنگ زدند" در صورتی که صدیقی میگوید "از ژنو تماس گرفتم و شماره تماس را هم به فراهتی دادم" (یعنی شماره ژنو والزاما... با پیش شماره سویئس) .فراهتی، البته در پاسخ از خود که، چرا صدیقی او را برای ملاقات انتخاب کرد، مقاله نادرصدیقی در نیمروز را مورد استناد قرار می دهد، صدیقی در "اکنون نوبت من است که سخن بگویم" به یاری فراهتی شتافته است. صدیقی با لحنی کاملا دوستانه، که از آشنایی و دیدارهایش با فراهتی نشان دارد، فراهتی را همه جا با نام کوچکش "حمزه" خطاب میکند. آخر خود حمزه پیش تر از آن در شرح اولین دیدار "هتل ویلمزدورف" بر مودب بودن صدیقی مکث کرده بود. "نام حمزه را سال ها قبل در شهرک "احمدلی" با کوشنیده بودم. دوستان وی به جای خالی حمزه در مباحثات بلوک موسوم به"50DOM " اشاره می کردند و می گفتند جزو اولین گروهی بود که به محض کمترین گشایش در فضای سیاسی پروستاریکا دراعتراض به رهبران گروه های چپ، شوروی را به قصدآلمان ترک کرده بود.تااینکه درزمستان سال1370به مقاله ای ازوی درروزنامه آدینه برخوردم که حاکی ازبرخورد نقادانه وشجاعانه بافضای چریکی گروه های چپ بود.حمزه جزوزندانیان هر دو رژیم قبل و بعد از انقلاب بود و از اولین سال های تاسیس"سازمان چریک های فدایی خلق" تاآخرین روزهای حیات این قبیل گروه ها درکوران فعالیت های چریکی بود. از این که دیدم فردی با این ویژه گی و پس از پشت سرگذاشتن تجربیات ایران، بلوک شرق وغرب می تواند فاصله معینی ازگذشته گرفته و با بخشی از وجود اجتماعی خودش برخورد نقادانه داشته باشد، برایم جالب بود و فکر می کردم بتوانیم با یکدیگر حرف بزنیم." (ازآن سال ها حمزه فراهتی صفحه-514-و به نقل از نیمروز شماره289آبان1373) و به راستی چه دردآور است سرنوشت "نسلی سوخته در روزگار سپری شده" که فراهتی از آن شمار است. ببینید، فراهتی برای توجیه خود، چگونه به روایت سراسر جعل شده ی این مقام امنیتی "مودب" آویزان می شود و خود را به آن سنجاق می کند. فراهت، در کهنسالی با عینکی که هر آن به ذره بین، شدن نزدیک می شود، و او باید حوادث سیاسی را درشت تر ببیند، هم چنان با کوررنگی سیاسی دست به گریبان است. اگر سادگی را نه فقط با یکرنگی، که با درجه ای از ناآگاهی تعریف کنیم، حق با مسعود بهنود است که می گوید "حمزه فراهتی یک مبارز ساده " اگر با دقت به نقل قول صدیقی بنگریم، و آنچه او روایت کرده و علت استناد "فراهتی" واقع شده است، را ملاک قراردهیم، نگاه مشترک فراهتی و صدیقی که از جهاتی بسیار با هم خویشاوندی دارند، عریان می شود. فراهتی با زبان بی زبانی و در تایید مطلب صدیقی، ترجمان "جانا سخن از زبان ما میگویی" است.به راستی چقدر فراهتی تنها شده است، که از فرط این "باران بی قراری که میبارد" برای خیس نشدن "به دامچاله سیاهی پناه برده". تنهایی اش مانند زمانی است که، حتا سازمانی که فراهتی، جوانی به پایش داده است، در موج حادثه سرخم می کند "سازمان فدایئان اکثریت تاکنون هیچگاه سیاست مذاکره با رژیم اسلامی و عوامل و فرستادگان آن نداشته است. بنابراین نمی تواند پاسخگوی اقدامات آقای عزیز غفاری-که هیچ گاه عضوسازمان ما نبوده-و آقای حمزه فراهتی، که چندسالی است که از سازمان ما کناره گرفته و با ما همکاری ندارند، باشد" (کاراکثریت شماره 84تاریخ 25 مای 1994 برابر با چهارم خرداد1373) آقای فراهتی، مگر شما مدعی نشدید؛ بعداز تماس تلفنی صدیقی، و تقاضای ملاقات. شما "با بیش از70.... نفر از جمله با بیش از10 نفر...که عمدتاٌ از کادرهای موثر سازمان (اکثریت) بودند، موضوع را طرح و نظرآن ها را خواسته اید" مگر شما از طریق دکتر فردوس رهبری اکثریت را در جریان ماجرا نگذاردید؟ "از آن جمع به جز یک نفرکه نظر ممتنع داشت، بقیه تماماٌ موافق رفتن و صحبت کردن با فرد مزبور و مطلع شدن از نظریاتش بودند"-(همانجا).-پس چرا رفقا! پشت شما را سر این ماجرا خالی می کنند؟ در این مورد که اتفاقا حق با شماست، برای درستی نظرتان، چرا به اسامی، آن ده نفر ازکادرهای موثر سازمان "که مورد مشورت شان قرارگرفتید و همه جز یک نفر شما را ترغیب و تشویق به دیدار با صدیقی کردند اشاره ای ندارید. ببینیم این ادعای سازمان-اکثریت-چه مقدار با واقعیت هم خوانی دارد. به نظر میرسد اختلاف نه بر سر نفس مذاکره، که بر سر شکل آن میباشد. "حسن جعفری" که به همراه، میرراشد و ابراهیم زاده، "در زمان ترور در دادگاه ،خود را از اعضای بالای اکثریت معرفی کردند" (بخوان کمیته مرکزی)ص99در برلن قاضی هست تاکیدازمن. درمصاحبه ای با نشریه ی راه آزادی ارگان حزب دموکراتیک مردم ایران توضیحات روشنگری برحوادث آن دوران دارد. جعفری میگوید: "ماپیش شرط هایی برای مذاکره داریم....مذاکرات باید علنی و با حضور ارباب جراید باشد... ما مذاکره با مسئولین سیاسی خواهیم کرد نه با ماموران امنیتی آن... در جلسه کمیته هماهنگی، این را هم تصریح کردیم که هیچ مذاکره فردی با رژیم وجود ندارد... ما نه به عنوان افراد بلکه به عنوان افرادی از اپوزیسیون که وابستگی مشخص سازمانی داریم، از مواضع سازمانمان صحبت می کنیم و قرار شد زنده یاد نوری هم به عنوان سخنگوی کمیته هماهنگی صحبت کند"-(حسن جعفری راه آزادی شماره36 مهر ماه1372 - به نقل از در برلن قاضی هست ص36)- حمزه فراهتی نقل می کند ، حدود8 ماه بعد از ملاقات با صدیقی. عزیز غفاری رفیق زندانی زمان شاه، که صاحب رستوران میکونوس برلین بوده است، تلفنی او را به جلسه ای در رستوران دعوت می کند. عزیز غفاری تلفنی به فراهتی میگوید: "جمعه شب جلسه ای در رستوران هست، اگر توانستی تو هم بیا" فراهتی که شب جمعه-اش-را گم کرده (همچون بسیاری از دعوت شده گان) صبح جمعه در بازگشت از کار، از ماجرای ترور مطلع میشود. اصطلاح "جمعه شب" و "شب جمعه" از طرف عزیز غفاری، در دعوتش، دلیلی می شود، تا از 25 نفری که به جلسه دعوت شده اند، تنها 7 نفر در رستوران حضور پیدا کنند. در اسناد منتشر شده دادگاه میکونوس؛ آمده است که "نوری دهکردی به عزیز غفاری تلفن زد وگفت، قرار است شرفکندی برای شرکت در جلسه به رستوران میکونوس بیاید. او در عین حال اسم کسانی را که باید خبر می شدند را گفت.عزیز غفاری اسامی را روی یک تکه کاغذ نوشت و روی پیشخوان بار گذاشت" (این کاغذ در اختیار پلیس آلمان است) این افراد تا آن جا که در اسناد دادگاه میکونوس آورده شده و هویتشان معلوم شده است، عبارتند از: ابراهیم زاده، جعفری، دستمالچی، روستا، فراهتی، مسعودنیا، میرراشد، براتی، ونیرومند"-(دربرلن قاضی هست ص39)-آقای فراهتی، "کم گویی ها" و "نگویی" هایتان، در باره "میکونوس" مثنوی هفتادمن کاغذ است. این البته حق شماست تا درا ثر 525 صفحه ای تان تنها 5 صفحه را به ماجرای میکونوس اختصاص دهید. کتاب خودتان است و از قبل هم تکلیف خواننده را با "رمان تاریخ" خواندن اثر روشن کرده اید. بی تردید فراموشکاری پیرانه سر وکهنسالی تان، نمی تواند دخالتی در "ناگویی" روایت داشته باشد. این فراموشی و از یاد بردن های موضعی، به سان جریان دادگاه میکونوس، با آن حافظه ی رشک برانگیز در شرح وقایع آن سال های دور-البته-که، ناهمخوان می باشد. آن جا که، ریئس دادگاه 3 عکس را به فراهتی نشان می دهد و از فراهتی سئوال می کند آیا صاحبان عکس را می شناسد؟ عکس هایی که ریئس دادگاه اسامی زیرش را با نوار پوشانده بود. فراهتی عکس ها را می بیند و می گوید، هیچ یک را نمی شناسم. سپس دادستان نوار را از روی اسامی برداشت، صاحبان عکس عبارت بودند از نادر صدیقی، منصورنجاتی، حسین اولیا" فراهتی باز اظهار کرد که آن هارا نمی شناسد (نقل قول از مهران پاینده و حمید نوذری، از نویسندگان کتاب هنوز در برلن قاضی هست و از ناظران و مطلعین دادگاه میکونوس) سخن کوتاه میکنم. آقای فراهتی، گفتن نیمی ازحقیقت به اندازه نگفتن حقیقت خطرناک است و در جوامع مدرن جرم به شمار می آید. به این اعتبار سکوت کردن و نگفتن، ارجح تر از سلاخی کردن حقیقت است. ای کاش شما در کتاب پرحجم تان؛ آن چند صفحه را هم در مورد "جنایت میکونوس" نمی آوردید. مگر اتفاقی می افتاد؟ اسناد دادگاه که در معرض دید و قضاوت همگان قرار دارد. جریان دادگاه را هم که صد ها تن، به صورت زنده در صحن دادگاه و از طریق تلویزیون های مداربسته مشاهده کرده اند. کم گویی شما و اشاره نکردن تان به نیمه ی پنهان حقیقت، پشت کردن به حقیقت و بدهی به آن است. روزگار دیگر فرصت 30 ساله ای را نصیب شما نخواهدکرد. از همین روی در همه ی دادگاه ها شاهدان را براساس ضرورت، نه تنها به سوگند خوردن آنکه حقیقت را میگویم که "سوگند می خورم همه حقیقت را بگویم" وادار می کنند. پذیرش این اجبار آگاهانه حتا برای کسانی که به هیچ کتاب آسمانی باور ندارند، درجه ای از مسئولیت پذیری و معنای همان "محکمه وجدان" معروف است. بر افروختگی تان در دادگاه را که فراموش نکرده اید. آن جا که "دادستان اصرارنمود: "بهتر است قسم بخوریدکه گفته هایتان عین حقیقت است" این گفته دادستان به شما برخورد و از ریئس دادگاه ده دقیقه وقت برای صحبت کردن خواستید. ریئس دادگاه درخواستتان را نمی پذیرد، و در عوض به شمامی گوید "شما به عنوان شاهد در اینجا حضور دارید. سئوالاتی را که از شما شده است، پاسخ داده اید، توهینی هم به شما نشده است که بخواهید رفع توهین کنید" آقای فراهتی اگر در"آن سال ها"ی بد و آن روز"مرگ صمد" شما تنها شاهد ماجرا هستید. در این سال های هم چنان بد و مرگ آور، خوشبختانه، میلیون ها چشم، همه چیز را به تماشا نشسته اند. شما در مقابل این چشم ها و در شهادت خود از " این سال ها" در فاش گویی و همه گویی آن جنایت بزرگ وام دار حقیقت مانده اید. امیدوارم به "آن سال ها"ی " تک شاهد" بدهکار نباشید.
|