|
مهدی اصلا نی
|
|
صفحه 3 از 5
بعد از آن و با اعتراف به اینکه ساواک از مرگ صمد خوشحال هم شده است. (فراهتی نمی گوید چرا ساواک باید از مرگ صمد خوشحال شده باشد) انگشت اتهام را به سوی همه چیز نشانه می گیرد. فراهتی با آن که مدعی است "برای من دو صمد وجود داشت. یکی صمدی بود که در رودخانه غرق شد، صمد متعهد، منصف و آدمی وارسته که دوست من بود. دیگری صمدی بود که از توی رودخانه درآمد، بنام «صمد، شهید ساختگی». این صمد دوست من نبود. من در جایی نوشتهام، مثل شمشیر داموکلس بالای سر من بود تا یک سوءتفاهم جزیی را به زمین و زمان خبر بدهد. من با این صمد زندگی کردم، ولی او دوست من نبود"-(حمزه فراهتی پیش گفته).-فراهتی درجای جای اثرش کینه ای غیرقابل فهم ،را به صمد، با خود حمل می کند. فراهتی معتقداست "صمد به خاطر نوع زندگی اش قهرمان نشد"-(ص168) یا او "آغازگر راهی نبود، فکری را نمایندگی نمی کرد" بعد با به رخ کشیدن آن که "صمدحتا یک ساعت از زندگی ماه های آخر علیرضا نابدل، بهروزدهقانی، همایون کتیرایی، حمیداشرف و صدها فدایی دیگر (فراهتی با فروتنی! نام خود را به زبان نمی آورد) را تجربه نکرد.ه است زندان نرفتن سختی نکشیدن صمد را به رخ می کشد. چرا فراهتی با بینش صددرصدی اش، حکم می راند که، صمد "آغازگر راهی نبود. فکری را نمایندگی نمی کرد"؟! به راستی چه تعداد از هم نسلان خود فراهتی در سازمان فداییان با وی در این قضاوت هم نظرند؟ می توان از دهها فدایی زنده مانده در همین اروپا سئوال کرد و دید حکم فراهتی "که صمد فکری رانمایندگی نمی کرد یا او آغازگر راهی نبود" چقدر (واقعیت به کنار) از انصاف فاصله دارد. جالب توجه آنکه خود فراهتی، در فضای آن سال های تبریز و در اثر دوستی و نزدیکی با محفل تبریز به زمین سیاست پرت شده است. 3 نام جدا نشدنی، بهروزدهقانی، علیرضانابدل و صمد بهرنگی، و با کمی فاصله کاظم سعادتی. در کمتر روایتی از شکل گیری جریانات سیاسی تبریز آن سال هاست که برجسته نباشد. چطور فراهتی حکم میراند "صمد آغاز گر راهی نبوده". شما می توانید این راه را نقد کنید اما نمی توانید صمد را از تاریخ شکل گیری، فکری که منجر به تولد جنبش چریکی شد دل بخواه حذف کنید. ماهی سیاه کوچولو، 24ساعت خواب و بیداری، به علاوه "ردتئوری بقا از" امیرپرویزپویان و "مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک" از مسعود احمدزاده. تامدت ها چراغ راه بسیاری از جویندگان جنبش نوپای چپ بوده است. همه ی تلاش فراهتی در آن است که بگوید، صمد اگر از بین نمی رفت، یا به قول خود فراهتی، شهید نمی شد، هرگز زمینه طرح نمی یافت. تا اینجا صمد چیزی هم به فراهتی بدهکارشده است. او حتا پروژه ی الفبای آذری را که صمد سخت بدنبال آن بود، را، با استناد به ایراداتی که دوست صمد، محمدعلی فرزانه، به طرح "الفبای آذری" داشته است را چندان در خور توجه نمی بیند. همه ی حرف و تلاش فراهتی، آن است که ظاهراٌ "پس از مرگ صمد اتهام زنندگان با تردستی موضوع را به گونه ای دیگر جلوه دادند کمیته پیکار با بیسوادی همراه ساواک به علت تمرد صمد او را تهدید به مرگ کرده و بالاخره از بین بردند" گزارشگر رادیو زمانه در اثبات درستی و باورمند بودن این موضوع که طرح الفبای آذری صمد فاقد اهمیت بوده و خود صمد در زمان حیات آن را پاره کرده است و طرح را دنبال نکرده متذکرمی شود"البته آقای فراهتی شواهد دقیقی برای این ادعا در کتاب خود آورده که مستند هستنند" بعد خانم، محمدی، ما را به نوشتههای استاد محمدعلی فرزانه"رجوع می دهند. خانم محمدی با آوردن پیش وند "استاد" قبل از نام فرزانه،خواسته اند درجه استناد و استدلالشان را بالا برند. (دراینکه فرزانه استاد است تردیدی ندارم. اما برای استفاده ی ابزاری، آری. تصورش را بکنید مثلاکسی در اثبات نظر خود در ادبیات و بستن دهان طرف مقابل، بگوید همان طورکه استاد صادق هدایت در بوف کور می فرمایند، یا.....). جوهره، نوشته ی حمزه فراهتی، در مورد صمد بهرنگی آغشته به نوعی پیش بینی کین خواهانه و قضاوت اخلاقی می باشد. برای فراهتی پذیرش این امر که صمد، می توانست به چهره ای درخشان درآینده تبدیل شود، دور از ذهن است. فراهتی حتا، ترانه های "عاشیق لار" در رسای صمد را برنمی تابد. ترانه هایی که در بردارنده ی پاسداشت خاطره ی انسانی صمد، می باشند. صمد، اگر نه در ارس که با ذات الریه و سرماخوردگی هم فوت می کرد، بزرگ بود. می پرسید چرا؟ پاسخ را از احمد شاملو درمطلب "ای کاش این هیولا هزار سرمیداشت" می جوییم: "تجلی چهره ی صمد روشنفکر آزاده ای که مجموعه ی آثارش از هفت هشت قصه ی کوتاه و بلند برای کودکان، چند مقاله ی دراز و کوتاه در زمینه ی مسائل تربیتی و چند یادداشت از فولکلور آذربایجان برنمیگذرد میباید برای جامعه ی روشن فکری ما هم چون کلاه بوقی بلندی شود که در مکتب خانه های قدیم بر سر بچه های تنبل می گذاشتند. می پرسید چرا ?می گویم برای آن که شعشعه چهره ی یکی چون صمد، بیش از آن که به خاطر والایی ارزش های انکارناپذیر شخص او باشد، معلول بی نوری و خاموشی جامعه روشنفکری ما است.میبینیم که چون وجود ارزنده و مغتنمی نظیر صمد بهرنگی از دست میرود، نخی از یک طناب نمی برد و حلقه ای از یک زنجیر نمی گسلد و مبارزی برخاک نمی افتد"......." اوج رسوایی جامعه است برای جامعه ما که نمی تواند خلاء صمد را با صمدی دیگرپرکند"..." اما اگر به حقیقت احترام می گذاریم حق این است که صمد از "ما" نیست. حق این است که او را در شمار وارسته گان بی مرگ بشماریم حتا اگر در گرما گرم جوانی به آب سرد ارس نمی رفت و عمر نوح می کرد، و به مرگ طبیعی درمی گذشت چرا که بیگمان در روزگار ما..... صمد چهر ه ی حیر ت انگیز تعهد بود. تعهدی که به حق می باید با مضاف غول و هیولا توصیف شود : غول تعهد! هیولای تعهد. صمد سری از این هیولا بود. و کاش... کاش این هیولا، از آن گونه سر، هزار می داشت (احمدشاملو، ای کاش این هیولا هزار سر میداشت). می بینید آقای فراهتی اینجا دیگر اتهام زنی ومغروق ومقتول بودن صمد مطرح نیست. فقدان و نبود انسانی که به گفته غلامحسین ساعدی "او اژدهای فرزانه ای که در تمامی جبهه ها آرام آرام می جنگید بود" (کتاب جمعه سال اول ۱۵شهریور۱۳۵۸). (دوباره خوانی این مطلب نسبتاٌ بلند ساعدی را، اول به خود آقای فراهتی و به همه دوستداران مسائل ملی و آگاهی از طرح الفبای آذری که تا پایان با صمد ماند توصیه می کنم).
|