|
مهدی اصلا نی
|
|
صفحه 2 از 5 مسعود بهنود، از گردانندگان اصلی آدینه، در پاسخِ سئوالِ بابک مهدیزاده،"ماجرای نامه های فراهتی و سرکوهی و جوابیه های اسد بهرنگی در خصوص مرگ صمد بهرنگی در آدینه چه بود؟" در باره ی آن نامه نگاری ها و مکاتبات دو جانبه بین فراهتی و سرکوهی، چنین پاسخ میگوید: "حمزه فراهتی یک مبارز ساده صمیمی و از علاقمندان و از هواداران سازمان های مخالف رژیم سلطنتی بود که در ماجرای مرگ صمد با او همراه بود و صدمه روحی شدیدی خورد از این ماجرا. اما به دلیل شرایط خاص زمانه این امور باز نشد و باز نشده ماند. در زمانی که در آدینه بودیم حمزه فراهتی در نامه هایی به آقای سرکوهی موضوع را مطرح کرد که آیا بعد از یک ربع قرن زمان این نیست که حقایق به مردم گفته شود و نباید امکان داد هرازگاهی آدم های فرصت طلب بروند و مخدوش کنند بستر را. این باعث شد که آدینه گزارشی در این زمینه چاپ کرد و موضوع را توصیف کرد. تامل در این کار بابت این بود که تصور می رفت بعضی از گروه های سیاسی از این موضوع استفاده کنند به نفع خودشان ، برای نشان دادن این که بقیه روایت هایی که در زمان رژیم ستمگری شاه گفته شده لابد مثل این بوده. ولی بعداٌ حقیقت فشار بیشتری وارد کرد و آدینه به نظر من به عنوان یک کار درست این کار را کرد که نمی توانم بگویم اعاده حیثیت از حمزه بود، به این خاطر که حمزه فراهتی هیچ وقت بی حیثیت نبود و از دید آدم های آگاه سیاسی او همیشه آدم موجه و شناخته شده ای بود. اما همین باز شدن فضا باعث شد که مردم عادی هم در جریان قرار گرفتند. اما خب سلطنت طلبان هم به اندازه کافی ازش استفاده کردند." مسعود بهنود در پاسخ به وبلاگ، بابک مهدیزاده این "بازشدن فضا"ی ادعایی بهنود، و آن "بعدازیک ربع قرن زمان" موعود حمزه فراهتی، که به ۲۵سال، "وقت تلف کردن" پهلوزده است، و حالا در یک نقطه مشترک تلاقی کرده اند، سال 1370 دوره ی اول ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی می باشد. این همان سالی است که، حمزه فراهتی در ارتباط با ماجرای "رستوران میکونوس"در کتاب اش چنین روایت می کند: "دریکی از شب های اسفند سال۱۳۷۰ تلفن خانه زنگ زد. صدایی ناآشنا خود را نادر صدیقی معرفی کرد"من ازطرف موسسه تحقیقات استراتژیک ایران باشما صحبت میکنم. شماره تلفن شما را هم از بچه های اطلاعاتی گرفته ام. علاقمند هستم دیداری داشته باشیم و راجع به مسائلی حضوری صحبت کنیم" فراهتی هاج وواج میپرسد "مثلا چه مسائلی؟" ناشناس بدون معطلی جواب داد "مثلا درباره بازگشت مهاجرین به ایران"-همان جا-"توجه به زمان وقوع حوادث، مانند، بازشدن قفل زبان فراهتی بعد از ربع قرن، طرح آن در آدینه۱۳۷۰وبازشدن فضای مورداشاره مسعود بهنود را اگر کنار هم بگذاریم، روشنگر بسیاری ازحوادث بعدی، خواهد بود. ابتدا، مهم ترین فراز کتاب، یعنی ماجرای مرگ صمد، به روایت، تنها شاهد ماجرا، در کتاب را دنبال، می کنیم: "روز نهم شهریور ۱۳۴۷ساعت ۱۱ صبح صمد بهرنگی، به همراه حمزه فراهتی، و در راه ارس، به رودخانه می زنند "آب حتا به بالاتر از نافش هم نمی رسید. او خود را در مسیر آب ول کرد.....۵۰ متری شنا نکرده... صدای صمد را شنید "دکتر!دکتر!" بلافاصله برگشت و دید.. صمد فقط توانست سه بار او را صدا کند. صمد ناپدید شد مرگ حکم فرماشد"-صفحه 158 کتاب- از این لحظه راوی ماجرا، فراهتی به مرحله ای دشوار از حیات خود گام می نهد. و راز آ ن سکوت؟؟ اما فراهتی در بازگشت "بی صمد" در ساعت5 عصر همان روز بعد از رسیدنش به تبریز "یک راست و در خانه نصرت اسدی... ماجرا را شرح می دهد" ..... "فریدون قره چورلو، غلام حسین صدیق، و کاظم سعادتی...." را در جریان حادثه می گذارد. فراهتی نام این بخش از سرگذشت خود را "سال بهتان" نام می نهد. فراهتی را به بازجویی فرا می خوانند، به تفتیش خانه اش می پردازند در زیر و روکردن ها و جستجوهای خانه اش کاپیتال مارکس را پیدا می کنند. فراهتی در بازجویی های مرسوم اولیه، یک لحظه چشمش به چکشی می افتد و با آن قصدجان می کند و به شدت به خود آسیب می رساند. طوری که، برای عدم تکرار خودزنی اش، "مجبور به زدن دستبند به دستانش می شوند" .فراهتی به سرعت از این بخش فاصله می گیرد. باقر مرتضوی، هم زبان و هم شهری دیروز فراهتی، در این ارتباط، و با درک موقعیت فراهتی می نویسد "او را درک می کنم اما نمی توانم نپرسم که چه شد، پس از بازداشت اول، آنگاه که صمد بهرنگی در ارس غرق می شود، با اينکه فراهتی افسر ارتش است و در بازرسی از خانهاش کتاب کاپيتال مارکس و نشريات بودار کشف می شود، پس از چند روز از زندان آزاد می شود و بر سر کار بر می گردد؟" اين را از اين نظر می گويم که می بينم برای افرادی چون "ساريقلیخان" و "دلی جواد" قلم حمزه از نوشتن کم نمی آورد و شخصيت آنان با شرح و تفصيل، به همراه عکس چاپ می شود،"مرتضوی که خود از دبیران وقت کنفدراسیون میباشد، در ادامه ی نقدش روایت فراهتی ازآن زمان را اینگونه ارزیابی می کند. "آنچه من تصميم دارم در باره آن بنويسم، به هشت صفحه از کتاب بر می گردد، و آن زمانی است که آقای فراهتی و دوستانش پس از رهايی از زندان، تصميم می گيرند به خارج از کشور سفر کنند تا رژيم محمدرضاشاه را در سطح جهانی افشا کنند من شاهد گوشههايی از اين فعاليت بودهام .اين هشت صفحه سراسر تحريف است و ناقص، و يا دروغی که نمی توان در برابر آن سکوت کرد. بر اين اساس تصميم گرفتم تا روايت خود، يعنی آن چيزی که من از نزديک شاهد آن بودم، را در برابر روايت آقای فراهتی از تاريخ بگذارم، به اين اميد که حقايق آشکارتر گردند. .باقرمرتضوی "روایتی دیگرازیک حادثه" تارنمای صدای-ما-. حمزه فراهتی را، در همه ی این سال ها با سکوت سئوال برانگیزش، می توان استاد، خودسوزی فرصت ها نامید. از آن بیشتر اما، فراهتی بدون عمده بودن نقش خود، همواره باسیاستی "مقصرتراش" ازحوادث آن سالها، نقش اصلی خود را چنان به حاشیه پرت می کند، که گویی در شکل گیری این ماجرا، یک دشمن نابکار فرضی و یک مشت شبه انسان مریخی، صحنه گردان واقعه بوده اند. فراهتی، چندان در این وادی به افراط متوسل می شود، که روایتش از "آن سال ها" به کینه ای-شاید ناخواسته ازصمد تبدیل می شود. فراهتی در زمان واقعه به کار توضیحی میان دوستانش نمی پردازد. کوتاه زمانی بعد، در فاصله ی زندان و آزادی اولیه، هم چنان سکوت می کند. در حبس دوم، و در آستانه ی انقلاب، چون دیگر بندیان آن سالها و هم چون دیگر فداییان خلق، از زندان آزاد می شود و برروی شانه های مردم به آزادی سلام می کند (آخر هنوز نام فدایی اعتبار بود وغرور به گدایی ننشسته بود) در چرخه ی سازمان چریک های فدایی خلق، و اعتبار نام فدایی و در زندان شاهی که تقریباٌ همه با فراهتی تفاهم دارند، و در مقابل آن همه زندانی سیاسی که عمدتاٌ از رهبران وقت جریانات سیاسی بوده اند، نیز سکوت می کند، از آن جمع، که به گفته بهنود " آدم های آگاه سیاسی" جامعه بوده اند، نه کسی فراهتی را به مرگ صمد متهم کرده، نه از آن میانه، کسی فراهتی را به توضیح وادارکرده بود، که اهل زندان درگیر مسائلی مهم تر بودند. این مشکل فراهتی اما با خویشتن خویش لاینحل مانده است، و حالا هم که قفل از زبان برگشوده کماکان این مشکل پا برجاست. پس از آزادی و در خارج کشور و قبل از انقلاب حتا در کنار دوست و همراهش سعید سلطانپورکه به نوعی عضوی از کمیته خارج کشور"فداییان" به حساب می آمده اند، نیزسکوت ادامه می یابد. در موقعیت همه ی این سال های فراهتی، به نوعی، در مرکز و کانون حوادث سیاسی قرار داشته است. زنده یاد منصور غبرایی، از رهبران وقت جنبش فدایی، در خارج کشور به فراهتی اطلاع می دهد "قرار شده است در یک گروه شش نفری به ایران برگردید. مسئول گروه خودت خواهی بود.....قرار ملاقات با چریک فدایی خلق هادی، معروف به حمید اشرف ثانی به وی داده می شود"-(ص294 کتاب)-حمزه فراهتی مسئولیت بازگرداندن افرادی را که به گروه "بازگشت" شهره است، به ایران عهده دار می شود. افراد گروه، طبق روایت فراهتی "عبارت بودند از سعیدسلطان پور،.... اشرف دهقانی، محمدحرمتی پور.."-در گذر همه ی این سال ها، که او در کنار بزرگترین سازمان چپ خاورمیانه قرارداشته است، تا سال های سال و مسئولیت های مهم دراین سازمان، هم چون ایفای نقش پراهمیت در کردستان، ارتباط با رهبری وقت سازمان و حشر و نشر با آن....... فراهتی همه ی این سال ها را نامناسب به پاسخگویی ارزیابی کرده، و به باورش پاسخ دادن نوعی " وقت تلف کردن" بوده است. آخر یکی در آن سازمان وجود نداشته یک مصاحبه خشک وخالی که روشنگرحوادث آن دوران باشد را با فراهتی در "کار" ارگان سازمان با آن تعداد خواننده بیشمارش انجام دهد؟ خود فراهتی آیا چنین درخواستی را نداشته.؟ فراهتی همه ی این سال های پرامکان را یک سر، و استادانه می سوزاند، و زمان مناسب پاسخگویی را سال 1370 ارزیابی می کند ببینیم، خود فراهتی به پرسش ملیحه محمدی، گزارشگر رادیو زمانه، که ماجرای مرگ صمد را یکی از "مرموزترین!! وقایع جامعه روشنفکری ایران در قبل از انقلاب می داند، چه پاسخی میدهد." در پاسخ اینکه چرا خود او برای شکستن این سکوت تلاش نکرده است، میگوید که خود را در صف آزادیخواهانی میدانسته است که حتا اگر به خطا «صمد را دوست و شهید خود میدانستم." من هیچ وقت حاضر نبودم از آن صف مردمی که صمد را ندانسته و ناآگاهانه شهید میدانستند خودم را جدا بدانم. هیچ وقت حاضر نبودم از این صف بیایم بیرون. خب، حالا یا من میباید میایستادم جلوی این صف و میکشیدم کنار و میگفتم، آقا اینها دروغ میگویند، صمد خودش مرده که آنها هم میگفتند، آقا این را ساواک برده و ترسانده و تهدیدش کرده و یا ساواکی هست و از این دست چیزها. دو راه بیشتر نبود. یا میباید این راه را انتخاب میکردم یا دندان روی جگر میگذاشتم. من، دومی را انتخاب کردم". (حمزه فراهتی گفتگو باملیحه محمدی ،رادیو زمانه)-هم چنین فراهتی مدعی است "ساواک بعد از مرگ صمد، خودش را در بهترین موقعیتی که فکرش را هم نمیکرد پیدا کرد اول اینکه مملکت آنقدر متزلزل نبود که ساواک وحشتی داشته باشد از جنبش و این چیزها، از این نظر خیالش تخت بود. دوم اینکه این جوانها و سردستهها و همه حساس و تحریک شده بودند که موضوع چی هست! بعد ساواک خیلی راحت مامورهای خودش را میکاشت اینور و آنور، بدون اینکه سروصدایی بکند، بدون اینکه مسئله را به روی خودش بیاورد شناسایی میکرد. در این رابطه فکر میکنم قشنگ هم شناساییهایش و پروندههایش را تکمیل کرد. پس چرا بیاید ناراحت باشد؟ برایش این خیلی خوب بود"جنانچه می بینید، فراهتی، اول روغن ریخته را نذر امام زاده می کند.
|