|
مرگ و دختر بچه(كشتارهاي سالهاي 60 و 67)
|
|
|
ژاله احمدي
|
|
صفحه 8 از 8 معني كشتار ها ماشين ترور جمهوري اسلامي دستگاه كمونيست كشي بود و نبود، مجاهد كش بود و نبود، بهايي كش بود و نبود. موضوع، عقيده بود، مذهب بود اما بي چون و چرا نبود. مسئله هر آن چيزي بود كه باعث عرض اندام مي شد. وگر نه حتي كمونيست هم مشروع مي شد و در خود دستگاه جا داشت، حتي در وزارت ارشاد. مسئله بي چون و چرا جسم زن بود، زن بي حجاب بود كه خودش عرض اندامي بود در خود. موضوع فرد بود و انتخاب، عدم تمكين بود و ابراز وجود. برنامه نابود سازي جمهوري اسلامي شامل از ريشه كندن، در نطفه نابود كردن و نسل بر اندازي بود كه در رسمي كردن اعدام دختر بچه ها، ز نان حامله و مادران به كمال متحقق مي شد. هدف عنصر شورش بود، ”نه“ بود، ”من“ بود ”فرديت“ بود كه بايد در نطفه خاموش مي شد . براي همين سيستم ترور دادگاههاي اسلامي، به زن ها كه مي رسيد، از هميشه كمتر شرعي بود حتي خلاف شرع مي شد، به نفيسه كه مي رسيد پاك بي معني مي شد. تابو بود كه شكسته مي شد. در سال 60، سال ترور بزرگ، تابوشكني وسنت شكني جمهوري اسلامي، با چنان بي شرمي و قاطعيتي صورت گرفته و به امري روزمره تبديل شد، كه آدم خيال كند تا دنيا دنيا بوده چنين بوده است و چنين خواهد بود. در سال 67 سپردن صدها دختر و زن مجاهد محكوم به حبس كه جهنم زندان را تاب آورده بود، بي گناه و آشكارا بر خلاف شرع، به چوبه دار ديگر تابو شكني نبود. چشم و گوش ها پر بود از سنت شكني، خلاف شريعت، عادي بود. قتل عام هزاران زنداني محكوم به حبس اما تابوي نويي بود كه شكسته مي شد. زندانيان سر موضعي، شايسته عنوان قهرماني، مثل مظلوم ترين و بي خبر ترين بي گناهان به قربانگاه برده شدند. مثل نفيسه كه نه از بلند پايگان بود، نه از رهبران و كادر هاي سازمان ها نه مخالف عقيدتي و مذهبي، كه فقط يك دختر بچه بود. او جزو ”به مرگ خود آگاهان“ نبود، يك دختر بچه شايد نا فرمان بود. دختر بچه ماحصل كلام بود. اعدام نفيسه خود معني كشتار بود. نابود سازي براي نابودسازي بود. قتل عام 67 مرحله به انجام رسيدن يك برنامه بود. اعلام پايان مسئله اي بنام ابراز وجود بود در جامعه. اگر زندان آزمايشگاه سركوب حكومت در نمونه افراد است، اين زندان در سال 67 در سال پايان جنگ مد لي كهنه بود. اين زندان با جامعه اسلامي شده زير ترور در تناسب نبود. براي حكومت خاصيت كه نداشت هيچ، منبع در دسر بود. ديگر زندان نبود. موزه زندان بود، حافظ تاريخ و خاطره ها بود و منبع خطر و پر هزينه. اين موزه بايد تعطيل مي شد و نيرو هاي سياسي بازمانده دوران مقاومت نابود. ادغام و جذب جامعه در سيستم، برنامه بعدي بود كه به زندان هاي نوين براي زندانيان جديد احتياج داشت. فرمان امام از كافي كافي تر بود، بقيه اش فقط بهانه گيري بود، جنايت انجام شد. بعد از تابستان 67 عده اي دل خوش كرده اند كه دوران ما گذشته است. عده اي نگران آنند كه دوران ما گذشته است. براي اين دسته و آن دسته، نشان به اين نشان كه اين دوران نمي گذرد، نمي تواند بگذرد. اين خاك دست از سر هيچكس بر نمي دارد كه بر آن قدم گذاشته است يا كه هنوز مي گذارد، يا كه خواهد گذاشت. در چاله زمان افتاده ايم. هرچه بيشتر دست و پا مي زنيم بيشتر فرو مي رويم. خيال مي كنيم كه داريم با جبر تاريخ به پس و پيش مدرن رانده مي شويم، در مهلكه افتاده ايم. راه فرار مي جوئيم، ميخ مي شويم . همراه زمانه رفتن نام ديگر فراموشي است. و فراموشي نه فقط در تن سپردن به موج سازش كه در همان خلسه انتظار براي يك موج بلنداست كه ما را با خود ببرد و برساند به آينده. فراموشي هم توهمي است لبريز از هول بيداري. اين دخترك دست از سر ما بر نمي دارد، اين نفيسه را مي گويم. سالي يك بار برايش ختم مي گيريم، براي سال 60 ، و... و سال 67، براي سال هاي بعد از آن. از اين يادبود تا آن ياد بود سالي به آن اضافه مي شود. گوري در جهان براي كشته هايمان پيدا كنيم. تاريخ روي نعش قربانيان بي نام و نشان جلو نمي رود، مي گندد، بوي تعفن مي گيرد. جامعه اي كه تكليف اجساد قربانيانش را روشن نكرده، نه به جلو مي رود ونه به عقب، مي گندد، بوي تعفن مي گيرد. كشتي ما به گل نشسته است. اين خاك را نه باد مي برد، نه آب مي شويد. خشك هم نمي شود با گذر زمان. گل شده است با خون تازه دخترك ده ساله. مارس 2007
|