|
تراب حق شناس - مدير مسئولِ سايت: انديشه و پيكار
|
|
صفحه 1 از 2 امپریالیسم آمریکا را چطور می توان نگران استقرار دموکراسی در ایران دانست؟ چقدر باید جاهل یا مغرض باشیم که چنین امر غیر معقولی را بپذیریم؟ رژیم های نظامی آمریکای لاتین را چه کسی بر سر کار آورد و تقویت کرد؟ مصدق و آلنده و سوکارنو و امثال آنها را چه کسی سرنگون کرد؟
تنظیم سؤالات طوریست که کسان دیگری شاید بتوانند به تک تک نکات آنها پاسخ دهند ولی من نمیتوانم، زیرا با پیشفرضهایی که در سؤالات آمده نظیر وجود «اصلاح طلبان حکومتی»، «یکدستتر شدن»، یا تعبیر «حکومت اسلامی ایران»، «شکافهای درون حکومتی» و ... موافق نیستم. در نظر امثال من «اصلاح طلبان...» هرگز ماهیتی طبقاتی جدا از دیگر بخشهای رژیم نداشتهاند (چنان كه منافع سياسيِ واحدي در حفظ رژيم داشتهاند) همیشه یکدست بودهاند. حکومت یا به تعبیر درست، رژیم، نیز پیش از آن که «اسلامی» باشد سرمایه داریست (سرمایه داریای که یک بوروکراسی متمرکز و سرکوبگر دولتی لازمهی آن است تا بتواند جامعهای به شدت ناهمگون و متحول و پویا را کنترل و استثمار کند، تا قشری انگلی بتواند از قبل کل جامعه امکان حیات داشته باشد) و از نام اسلام، تنها به مثابهی ابزار سود میجوید و من این را در جای دیگر نشان دادهام (۱). با تعبیر «شکافهای درون حکومتی» هم موافق نیستم و می بینیم از آنجا که اختلافها خانگی و به گفتهی خودشان در حد «اختلاف سلیقه» بوده هرگز به تعارض و نفی طرف مقابل نکشیده است. حتا یک نمونه وجود ندارد که این «چاقو دستهی خودش را بریده باشد»! پس بهتر است در بارهی اختلافها مبالغه نکنیم. از سال 59 که برای «حل اختلاف» بین بنی صدر (رئیس جمهوری) و رجائی (نخست وزیر «مقلد امام»)، نماز وحدت جعل کردند تا زندانی کردن نوری و آقاجری و... (۲) قاعدهی «اختلاف خانگی» و «سلیقگی» همه جا حاکم بوده است. نمونههای نفی و تصفیه مثل آیت الله شریعتمداری و قطب زاده از این قاعده مستثنیست زیرا آنها پا را از دایره خارج گذارده بودند. در مورد سؤالات دیگر نکاتی که بتوان بر آنها دست گذاشت فراوان است که در سطور آینده به برخی از آن ها اشاره خواهم کرد. در اینجا پاسخ کوتاهم را با ذکر نکاتی ادامه میدهم که برای من و امثال من پایهی داوری و موضع گیری نسبت به رژیم است: اولا ـ مسألهی مدیریت این نظام سرمایه داری، چه در قالب مذهبی بیان شود و چه نشود، مسألهی من نیست. جدال ما با رژیم، «بی لیاقت» دانستن او نیست تا در این میان جایی برای خود باز کنیم! بگذریم که در استثمار وحشیانهی نیروی کار و خدمت به سرمایه داران، رژیم «معجزه» هم کرده است! چنین اهتمام و هدفی مناسب کسانیست که به نام اپوزیسیون داخل یا خارج کشور و با زدودن همهی مرزهای دیرین و جدی، که سابقاً ادعایش را داشته و هنوز گاه دارند، به رقابت با دزدان و غارتگران حاکم می پردازند تا احیاناً سهمی یا سهم بیشتری به دست آورند و در این راه حتا با ستمگران جامعهی بین المللی یعنی عمدتاً امپریالیسم آمریکا همصدا میشوند و به ادعاهای قلابی بوش دخیل می بندند. مسأله این نیست که آیا قشری که هر بار نمایندگی سیاسی حفظ چنین سیستمی را به عهده دارد با کدام ایدئولوژی وحدت درونی خود را از یک طرف، و سرکوب ایدئولوژیک و تحمیق تودهای را از طرف دیگر، به پیش می برد. این ایدئولوژی توجیه گر می تواند ناسیونالیسم باشد یا مذهب یا انواع لیبرالیسم و حتا ساختارهای ایدئولوژیک بلوک شرق سابق. ثانیاً ـ من به نظامی اعتقاد دارم که متضمن منافع و مصالح اکثریت جامعه باشد یعنی مصالح کارگران، زحمتکشان، مصالح شاید هشتاد در صد جامعه که باید برای یک نان بخور و نمیر چند شیفت، زن و مرد، کار کنند و همواره هَشتِشان در گروی نُهِ شان باشد، آنها که مجبورند با تن دادن به استثمار مضاعف در مضاعف، سودهای کلان به جیب سرمایهداران حاکم و اعوان و انصارشان سرازیر کنند، مصالح جوانانی که با همهی کسب صلاحیت های علمی و فنی کار پیدا نمی کنند، مصالح آنها که از هر حقی محروماند و آرزو می کنند از کشوری که برایشان به جهنم تبدیل شده تا بهشت سرمایهداران باشد فرار کنند. من به نظامی اعتقاد دارم که از جمله متضمن مصالح کسانی باشد مانند کودکان خیابانی، زنانی که در نتیجهی فقر به خودفروشی پناه بردهاند و جوانانی که چون آیندهشان تیره است به مواد مخدر یا به خلافکاری ها و تبهکاریها افتادهاند و هزاران نفرشان در زندانهای به اصطلاح «غیر سیاسی» میپوسند (۳) ... نظامی متضمن مصالح آنان که دهانشان را میدوزند و قلمشان را میشکنند و حتا به قتل می رسانند مبادا بر خلاف رژیم سخنی ابراز دارند... من به نظامی اعتقاد دارم که نه سرکوب کنندهی آگاهی و تشکل و ابتکار تودهای بلکه تبلور همهی اینها باشد. به اعتقاد من هر دستهای و هرکسی که بر این نظام سرمایه داری حکم براند، باید برای تأمین منافع اقلیت بهرهمند از این نظام، منافع اکثریت جامعه را قربانی کند. ثالثاً به نظر من، اگر فرض بگیریم که هدف از این تأملها و سؤال و جواب ها دربارهی اوضاع سیاسی رژیم ایران و «انتخابات»، پیدا کردن راهی برای استقرار دموکراسی در ایران باشد باید گفت که طبق تعریف، باید مصلحت و نظر اکثریت جامعه (که بدان اشاره شد) مد نظر باشد که تنها در این صورت دموکراسی معنا می دهد. اما متأسفانه در اغلب بحث هایی که برای «اپوزیسیون» داخل و خارج مطرح است چنین نظری وجود ندارد و بحث ها در حد رفتن آخوند و آزادی مشروب خوردن پایین آمده است. حتا حیات میلیونها ستمدیده به کلی فراموش می شود. سقف برنامه های سیاسی در مقایسه با ۸۰ سال پیش (۴) بسیار تنزل کرده و به تعبیر شاعر «همت ها پستی گرفته» است. رابعاً ـ «فشار و تهدید آمریکا» در هرجا که باشد، چه ایران و چه جاهای دیگر، اساساً برای وادار کردن رژیم حاکم به تسلیم در برابر ارادهی آمریکا ست. همین و بس. مسألهی امثال بوش هرگز دموکراسی نبوده و نیست. دموکراسی، برعکس، مسألهی توده های به جان آمدهی ایرانی از مشروطیت به بعد است که زیر چکمهی پهلوی ها به خاک سپرده شد و بعد هم رژیم جمهوری اسلامی همان برخورد را ادامه داد و تکمیل کرد. دموکراسی، مسأله ی شهروندان ایرانی ست که طی یک قرن سه بار شوریده اند و هربار حرکت مردم به شکست کشیده شده است.
|