|
آرش: با تشکر از شما که وقت خود را برای این مصاحبه در اختیار ما قرار دادید. با توجه به اجرا درآمدن بخش اول تحریم اقتصادی ایران از سوی سازمان ملل و موضعگیری دست اندر کارانِ سیاسیِ خارجی و داخلی در مورد مسئله ی غنی سازی اورانیوم و حملهی امریکا به ایران، شاهد حادتر شدن برخورد طرفین هستیم.
از طرفی جورج بوش رئیس جمهور امریکا در مصاحبه ای با صدای امریکا مطرح کرده است که اگر ایران از حرکات خود در عراق دست برندارد، پاسخ قاطعی به ایران خواهد داد. و از طرف دیگر، روحانی رئیس سابق شورای امنیت ملی جمهوری اسلامی گفته که امریکا طرح هایی دارد که میخواهد ما را از همه طرف تحت فشار قرار دهد. او معتقد است که امریکا در منطقه به اختلافات شیعه و سنی دامن میزند و قصد بوجود آوردن اتحادی بین اعراب و اسرائیل بر علیه ایران است. و در عین حال بوش مطرح کرده که قصد حمله به ایران را ندارد. ولی، معاون امنیت سنای امریکا «یوهان راکفلر» با طرح اسنادی، مطرح کرده است که بوش به طور پنهانی طرح حمله به ایران را آماده می کند. علاوه بر آن اکثر سناتورهای وابسته به حزب دموکرات نیز، نگران حمله ی بوش به ایران هستند. در داخل ایران نیز مرحله اول تحریم نگرانی هایی را در حکومتگران دامن زده و جناح بندی هایی را برای مقابله با این وضع بوجود آورده است. همکارهای خاتمی و رفسنجانی، موضع گیری سایت بازتاب-به مسئولیت محسن رضایی- و درج مقالاتی مبنی بر این که در زمینه اتمی مقصر کیست؟! نزدیک شدن جناح هایی از محافظه کاران در مجلس به رفسنجانی و شایعه طرح استیضاح احمدی نژاد در مجلس و ... در واقع احساس خطر در بین مسئولین نظام اسلامی نیز بسیار جدی است. از طرفی رئیس سازمان اتمی آقای البرادعی به دنبال پیشنهاد روسیه، طرح جدیدی را به ایران پیشنهاد کرده است مبنی بر این که همزمان با متوقف شدن غنی سازی، طرح تحریم سازمان ملل نیز به تعلیق در آید. محافلی نیز معتقدند که مسئلهی هستهای ایران بهانهایست برای طرح خاورمیانهای امریکا که بر سر اصل آن هر دو جناح حکومتگران امریکا با آن موافق هستند؛ و تنها بر سر شیوه پیشبرد آن اختلاف نظر دارند. چندی پیش نیز کیسینجر مطرح کرد که ایران قوی برای منطقه خطرناک است. با چنین اوضاع و احوال سیاسی موجود، نظر شما در مورد وقایع این چند ماه اخیر؟ و در صورت امکان ارزیابی شما از سمت سوی این بحران چیست؟ مهرداد باباعلی: من در وهلهی اول می خواستم از نشریهی آرش تشکر کنم به خاطر این ابتکاری که مثل همیشه بخرج میدهد برای انعکاس دادن اوضاع سیاسی ایران و دنبال کردن یک روشی برای اپوزیسیون ترقیخواه و رادیکال در ارتباط با این وقایعی که دارد اتفاق میافتد. اگر قرار باشد در مورد این موضوع نظرم را روشن بکنم، فکر میکنم باید راجع به سه محور صحبت کنم. اول: ارزیابی از بیلان نئو امپریالیسم امریکا از 11 سپتامبر 2001 تا کنون. یعنی ظرف این شش سال اخیر و صدور قطعنامهی 1737 را در چارچوب یک چنین بیلانی باید نگاه کنیم. دوم: سیاست جمهوری اسلامی ایران است در قبال پروندهی هستهای، از پایان دورهی ریاست جمهوری خاتمی تا کنون. و سوم: یک سری نتایج و چشماندازها. بنابراین از محور اول که ارزیابی از بیلان نئو امپریالیسم امریکا از یازده سپتامبر 2001 شروع می کنم و در این چارچوب هم بررسی قصعنامه 1737 سازمان ملل را. قبل از هر چیز لازم است که توضیح مختصری بدهم در بارهی اصطلاح نئوامپریالیسم این توضیح را من در یک مصاحبه با آقای شهاب فیضی در اوت 2006 دادهام که در آرشیو نشریه الکترونیکی صدای ما موجود است. من فکر می کنم مسئلهی بسیار جالب این است که در دورهی اخیر بر خلاف برخی از محافل سیاسی ایران، از جمله محافلی که خود را وابسته به چپ میدانند، اما از بکار گرفتن واژه امپریالیسم در مورد امریکا اِبا دارند. و این امریکای دورهی نئوکنسرواتیوها را، بخصوص این دورهی بوش را ارمغان آورندهی دموکراسی تلقی می کنند، و از این زاویه در واقع از اصطلاح امپریالیسم پرهیز میکنند. باید بگویم که چندین کتاب منتشر شده در مورد نئوامپریالیسم امریکا که فقط چپهای رادیکال و مارکسیستها و نئومارکسیستها در موردش ننوشتهاند، بلکه حتا کسانی که در یک چارچوب اندیشهی دموکرات لیبرال بودند در این باره نوشتهاند. از مهمترین اینها باید به آثار: اریک هابزبام، پری اندرسون، تونی نگری، امانوئل تاد و مایکل مان باید اشاره کرد. نکتهی جالبی که در این نوشتهها هست، اگر از همین آخری مایکل مان یاد کنیم که مارکسیست هم نیست(1)، در نوشته اش تحت عنوان «امپریالیسم نامنسجم» این هست که از اصطلاح نئوامپریالیسم به مفهومی که هابسون به کار میبرد، به معنی کشورگشایی و توسعه طلبی اشاره کرده است. و ناظر است به قدرت نظامی امریکا و انقلابی که در صنعت نظامی امریکا در دهه ی نود صورت گرفت و مقدمات آن در دههی هشتاد- در دورهی ریگان- با جنگ ستارگان آغاز شده بود و پایهی دولت جهانی را در واقع شکل داده بود. در مفهوم امپریالیسم باید این تفکیک را به عمل آورد: مسئلهی کسب سلطه و مسئلهی تثبیت سلطه. نئوامپریالیسمی که به آن اشاره میشود نئوامپریالیسمی است که اساساٌ بر قدرت نظامی اتکا دارد و از لحاظ اقتصادی اساساٌ به یک اقتصاد کازینویی، اقتصاد مالی و بورسی تأکید دارد و قدرت آن در ایجاد سلطه و اعمال هژمونی است؛ ولی به معنای این نیست که هژمونی را میتواند تثبیت و نهادینه کند. هژمونی که از آن صحبت میکنم به مفهومی است که گرامشی از آن صحبت کرده؛ یعنی نه فقط استفاده از چماق بلکه هم چنین بدست آوردن رضایت ستمدیده یا سلطهپذیر؛ و این ناظر بر تأمین سلطه نه فقط به لحاظ نظامی، بلکه هم چنین اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک می باشد. ایالات متحد امریکا برخلاف دورانِ نیودیل روزولت، پس از جنگ جهانی دوم، قادر نیست به لحاظ اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک، جهان را اداره کند. برعکس در همهی این عرصهها دچار مشکلات بسیار جدیست و این چیزی است که امروز به عنوان سیاست کشورگشایی و تکروی امریکا موسوم شده است. و این، هم در حوزهی اقتصادی مطرح است و هم در حوزهی سیاسی؛ یعنی ایجاد ائتلافهای لازم برای تثبیت سلطه، که امروزه برخلاف سال های پس از جنگ جهانی دوم، امریکا فاقد آن می باشد.
آرش: چند سال پیش بحثی بین اقتصاددانان امریکایی در گرفته بود که آیا بحران کنونی امریکا هم چون گذشته یک بحران ادواری است و یا ساختاری است؟! کسانی که این بحران را ساختاری می دانستند معتقد بودند که برای تعدیل این بحران باید ساختار اقتصادی تغییر کند. ولی دسته دیگر معتقد بودند که با سرریز کردن این بحران به کشورهای دیگر- هم چون گذشته- می توان از این مرحله عبور کرد. شما در این مورد چگونه فکر می کنید؟ مهرداد باباعلی: به نظر من نکتهای که شما به آن اشاره میکنید، نکتهی بسیار مهمی است. دورهی فوردیسم به پایان رسید و دورهی مابعد فوردیسم که از آن یاد می شود دوره ای است که الگوهای اقتصادی رشداش تثبیت شده نیست. الگویی را که بویژه در امریکا توسعه پیدا کرد و در انگلستان هم تعقیب شد، در کشورهای دیگر به یک معنایی سایهاش را ما میبینیم، الگوی توسعه سرمایهداری از طریق به حد اکثر رساندن ارزش سهام نه حتا سود سهام می باشد. سود صنعتی فرعی شده، صرفاٌ به قیمت حد اکثر رساندن ارزش سهام و معاملات بازار بورس بود که این یک دورهی رونقی را به مدت 10 تا دوازده سال در امریکا با نرخ رشد بسیار ضعیفِ حدود سه درصد برخلاف دوره ی بعد از جنگ جهانی دوم که حدود 5 درصد رشد متوسط کشورهای صنعتی بود و این ایده را بوجود آورد که امریکا میخواهد«سرمایهداری خلقی» بوجود بیآورد. یعنی تمامی مزد و حقوق بگیران تبدیل خواهند شد به سهامداران به اصطلاح شرکتهای بزرگ. این بود که وقتی بحران بورس که از سال 2000 شروع شد، طرح «سرمایهداری خلقی» در واقع به هوا رفت. به این معنا که بسیاری از شرکتهای سرمایهگذاری، که به مؤسسات سرمایهگذاری نهادی(Institutional investors) معروف بودند که این ها درآمد بازنشسته ها را وارد بورس میکنند، نظیر بیمه بازنشستگی بیوههای اسکاتلندی که حقوق بازنشستگی را وارد بازار بورس میکنند. که این کار ریسک سرمایه را از صاحبان سرمایه منتقل میکند به مزد و حقوق بگیران، بازنشستگان و حتا از کار افتادگان. نئوامپریالیزم آمریکا با سیاست کشورگشایی، و تکروی (unilateralism) مشخص می شود و این در همه ی موضوعات بین المللی است که دارای خصلت externality (تأثیرات عمومی) هستند. فی المثل در مورد مسئلهی کنترل میزان تصاعد گازهای گلخانه ای و گرم شدن جهانی هم امریکا سیاست تک روی را پیش برده است. بیلان سیاست نئوامپریالیستی آمریکا در شش ساله پس از 11 سپتامبر چه در افغانستان، چه در عراق، و چه در مورد بحران فلسطین- اسرائیل، شکست بوده است. در این مورد ما میبینیم که در افغانستان حاصل سیاستی که امریکا داشت بالا آمدن دوبارهی ملاعمر و طالبان بود، و نیز اوجگیری مجدد دعوای کرزای مشرف. در حملهی اسرائیل به لبنان- جنگ 37 روزه- که مشوق آن امریکا بود و شکست دولت اسرائیل. و دیدیم که نصرالله به عنوان قهرمان بزرگ جهان عرب و حزبالله هم به عنوان نیروی رهایی بخش مطرح شدند؛ و در خود امریکا هم مقالات متعددی نوشته شد که امریکا سیاست مستقل خارجی نسبت به لابی اسرائیل ندارد. مهمترین انعکاس این امر هم مقالهای بود که از جانب دو نفر: میرشایمر و استفن والز نوشته شد تحت عنوان (سیاست خارجی آمریکا و لابی اسرائیل) در مارچ 2006؛ که یکی از دانشگاه شیکاکو و دیگری از دانشگاه هاروارد است که هر دوی اینها معتقدند که سیاست خارجی امریکا فاقد هرگونه استقلالی است نسبت به منافع اسرائیل و تابعی از فشار لابی اسرائیل می باشد تا بدان پایه که این سیاست به منافع ملی امریکا نیز بی توجه است. در مورد شکست آمریکا در عراق هم لازم به اشاره نیست! با این وضعیتی که اتفاق افتاده است، اعدام صدام باعث شده است که او را به شهید جهان عرب مبدل کند. بنابراین مهمترین حاصل سیاست تاکنونی این نئوامپریالیسم تقویت جمهوری اسلامی در منطقه بوده است. در واقع سیاست امریکا وضعیتی را در منطقه ایجاد کرده است که مسئلهی به قدرت رسیدن اکثریت شیعه در عراق مطرح است و در افغانستان هم دوباره بالا آمدن طالبان. اگر در منطقه کسی در این بحران هرج و مرج سودی برده باشد، در وهلهی اول جریان پاناسلامیستی و جمهوری اسلامی است. برخلاف تصوری که بر تعارض آمریکا و جمهوری اسلامی تأکید می کند، باید به نتایج واقعی سیاست نئومحافظه کاران که باعث تقویت موقعیت جمهوری اسلامی در خاورمیانه شده است توجه کرد. امروز همگان مطرح میکنند که ایران به عنوان یک خطر عمده در منطقه، با وجود اکثریت شیعه در دولت عراق، امکان نفوذ زیادی در منطقه خواهد داشت. بواقع آن چیزی که باعث تداوم عمر جمهوری اسلامی است همین نفوذ منطقه ای آن است که به یُمن شکست سیاست های نئومحافظه کاران پدید آمده است. در واقع تغذیه سیاسی جمهوری اسلامی بیشتر ناشی از نفوذ آن در منطقه است تا در داخل خود ایران. و این نفوذ هم به یمن سیاست نئوامپریالیست امریکا در منطقه است که به نوعی قدرت شکستن دولتها را داشته ولی قدرت بازسازی یک نظم جدید را نداشته است. در این وضعیتی که هست من باید به دو نکته در کارنامهی این امر اشاره کنم: منطقهی خاورمیانه امروز مسئلهی محوریاش شده امنیت نه دموکراسی. خیلی راحت میتوان تصور کرد که در منطقهای که امنیت مسئله اصلی باشد تا چه حد دموکراسی به پشت صحنه رانده خواهد شد. منطقهی خاورمیانه امروز تبدیل شده است به منازعه سنی و شیعه و جنگهای مذهبی و طایفهای، و هر چه دورتر شدن از لائیسیته و سکولاریسم که از ارکان های اصلی دموکراسی پایدار است؛ در حالی که هم در اسرائیل و هم در منطقه، نفوذ مذهب روز بروز بیشتر میشود. در همین رابطه است که اهمیت لائیسیته و دموکراسی را در منطقه بیشتر احساس میکنیم. در عین حال این سیاست امریکا در منطقه، او را هر چه بیشتر متکی میکند به کشورهای عربی مثل مصر و عربستان سعودی و اردن و دیگر کشورهای مشابه در منطقه که قاعدتاٌ مسئلهی دموکراسی می بایستی رژیمهای سیاسی این کشورها را آماج خودش قرار میداد، در حالی که در عربستان سعودی حتا اولیهترین مسئله مربوط به سیستم انتخاباتی و همین طور در کویت، هنوز مطرح نیست و این نشان میدهد که اوضاع سیاسی چگونه است. این امر باعث شکست بوش در انتخابات سنا و کنگره شد و در سطح افکار عمومی باعث انزوای وی گردید و این اعتراض نه تنها از طرف حزب دموکرات بلکه از طرف اعضای حزب جمهوری خواهان نیز شد. دو علامت مشخص این شکست: یک، تشکیل کمیسیون بیکر همیلتون بنا به پیشنهاد خود بوش بود که راه حل سیاسی را برای حل معضل خاورمیانه مطرح می کند و نه راه حل نظامی. این گزارش بیان شکست سیاست نئوامپریالیستی است و خروج نیروهای نظامی امریکا از عراق و مذاکره با سوریه و ایران را پیش میکشد. این یک علامتی از شکست است. دومین علامت شکست: ماجرای صدور قطعنامهی 1737 سازمان ملل در مورد ایران است. اگر روندی که بین صدور دو قطعنامهی 1696 تا 1737 را در نظر بگیریم میبینیم که تا چه اندازه موضع دیپلماتیک امریکا در مورد ایران شکننده بود و چرا حاصل این امر صدور قطعنامهی 1737بود که به گمان من قطعنامهایست بسیار آبکی و بسیار ضعیف و در ادامه اشاره خواهم کرد که امریکا در زمینه ی این قطعنامه پیش رفتی نداشت، اقداماتی که هم اکنون در مورد ایران میکند، اکثریتاش خارج قطعنامهی 1737 است و در بیرون از این قطعنامه، دست به یک سری ابتکارات میزند. شما این ماجرای شکستن دوبارهی مهر و موم و پایان دادن به تعلیق فعالیت مجتمع فرآوری اورانیوم در اصفهان و سپس مجتمع غنی سازی نطنز را نگاه بکنید میبینید که غرب حاضر نشد که مستقیم با ایران برخورد کند و آژانس بین المللی اتمی به این مسئله پرداخت و تازه پس از مدتها، یعنی اواخر 1384، آژانس پروندهی ایران را به شورای امنیت میفرستد و آن شورا هم در فروردین ماه 1385 یک بیانیه غیر الزام آور علیه ایران صادر میکند. آن بیانیه هم یک اولتیماتوم یک ماهه بود که بعد از گذشت یک ماه، موضع غربی ها تغییر میکند و از طریق خاویر سولونا به مقامات ایرانی پیشنهاد یک بستهی پیشنهادی را میکنند و حدود سه ماه، دوباره آرامش برقرار میشود. تأخیر طولانی مدت ایران و پاسخ ندادن به این بسته، به تصویب نخستین قطعنامهی شورای امنیت در مرداد ماه منجر میشود که قطعنامهی 1696 است که آن هم یک ضربالاجل یک ماهه تعیین میکند که خواستار تعلیق غنیسازی میشود تا 9 شهریور ماه. به رغم بیاعتنایی ایران به این قطعنامه، کشورهای غربی تا مدت ها پس از پایان این مدت کاری نمیکنند و سرانجام از اوایل آبان تلاش برای صدور قطعنامه علیه ایران، پس از دو ماه و تشکیلِ نزدیک به بیست جلسه بین کشورهای 5+1 در دوم دی ماه 1385 موفق به تصویب بخشنامهای علیه ایران میشوند که تازه بخشهای تند این قطعنامه نیز به واسطه ی مداخلات چین و روسیه از قطعنامه حذف میشود. بنابراین ما یک چنین قطعنامهی آبکی داریم که نشان میدهد که ایالات متحده اگر در مورد عراق با آن شکست روبرو میشود، در مورد ایران و یا احتمال حمله ی نظامی به ایران باید انتظار انزوایی مضاعف را داشته باشد، آن هم به این دلیل که اولاٌ افکار عمومی مردم جهان، شکست امریکا و دروغهایی که در مورد عراق گفته بود را تجربه کرده است و ثانیاٌ به لحاظ حقوقی در موضع تعرضی نیستند نسبت به حق ایران در استفاده صلحآمیز از مسئلهی هستهای که در ماده ی 4 NPT منظور شده است. به همین دلیل امریکا در یک موضع بسیار سختی است به ویژه که وضعیت ایران با عراق متفاوت است به خصوص با موضع چین و روسیه و دیگر کشورهای اروپایی که با آمریکا کاملاٌ متفاوت می باشد. در اینجاست که فشارهای کنونی امریکا خارج از چارچوب این قطعنامهی آبکی مطرح می شود، از جمله تحریمهای مربوط به اعتبارات بانکی، فشار برای تضعیف قدرت استخراجی نفت از ایران، تحریم بانک سپه و بانک صادرات، اعمال فشار بر روسیه به منظور عدم همکاری در مورد نیروگاه هسته ای با ایران و نیز اعمال فشار بر فرانسه به منظور عدم پشتیبانی مالی از طرح استخراج نفت پارس جنوبی که از جانب بانک سوسیته جنرال(Societe Generale) تعهد شده بود. در اینجاست که ما شاهد این هستیم که بوش بر خلاف پیشنهاد کمیسیون بیکر همیلتون، استراتژی جدیدی را مطرح میکند که رئوس این استراتژی را در این علائم می توان ملاحظه کرد: بستن دفاتر نمایندگی ایران در اربیل، حرکت ناوهای هواپیما بر آمریکا به سوی خلیج، که حامل موشکهای پاتریوت هستند، قطعنامهی امریکا با هفت کشور عربی علیه مداخلهی هر کشوری در مورد امور داخلی عراق، تعرض امریکا به حکومت فعلی بغداد و حتا طرح مسئله ی قتل مقتدا صدر و خلع سلاح میلیشیای شیعه از جانب بوش که در نیویورک تایمز 15 ژانویه 2007 مطرح شد و هم چنین تغییر لحن آمریکا در مسئله قتل صدام که پیشتر از جانب بوش به عنوان اولین گام در راه آزادی مطرح شد و سپس مطرح شد که این امر به خاطر فشار شیعیان بوده است و به نحوی آمریکا از آن مبًری است.
آرش: این سیاست و این استراتژی جدید امریکا، چه اهدافی را تعقیب می کند و در چه راستایی است؟ باباعلی: من تا کنون در تفسیرهای سیاسی دو سناریو را در مورد این اهداف دیده ام؛ ولی لازم می دانم به سهم خود سناریو سومی را هم بر این دو اضافه کنم. قبل از تشریح این سه سناریو، باید بگویم که در حال حاضر این سناریوها فراتر از یکرشته حدسها و گمانهزنیها نیستند و در باره ی وقوع هیچ کدام از آن ها نمی توان و نباید پیشاپیش شرط بندی کرد. بواقع یکی از نکات تفاوت وضعیت فعلی ایران نسبت به عراق اینست که: زمانی که حمله به عراق مطرح شد، شمارش معکوس طبق زمانبندی معینی آغاز شد و به اجرا گذاشته شد. اما با یک چنین قطعیتی، امریکا نمیتواند یک جنگ از قبل پیشبینی شده را برای ایران داشته باشد. طی یک سال آتی تدارکات قبل از انتخابات ریاست جمهوری امریکا آغاز خواهد شد و کابینه بوش امروزه در یک وضعیت ضعیف و تدافعی نسبت به دموکرات ها به سر می برد و نسبت به حتا بخشی از جمهوری خواهان، در موضع منزوی است. و اگر جنگی هم قرار باشد دربگیرد این بار جنگ بوش خواهد بود و نه جنگ هیئت حاکمه آمریکا در تمامیت اش. سناریوهای مزبور بدین قرارند: 1- تداوم راه حل نظامی. بنا بر این سناریو، به زودی جنگ در اواخر ماه مارس یا آوریل 2007 آغاز خواهد شد و مقدمات حملهی اسرائیل و امریکا به ایران نظیر عراق در حال تدارک است و این سناریو به تفصیل در مورداش صحبت شده است. 2- سناریوی دوم این است که اساساٌ حمله متوجه ایران نیست بلکه متوجه سوریه است. لااقل برخی از محافل حاکمه ایران سعی کردند در دوره ای این بحث را دامن بزنند مانند مقاله ی علی منتظری تحت عنوان «عشق آمریکایی به خاورمیانه بوی خون میدهد» مورخ 25 دی ماه 1385 مندرج در سایت بازتاب. با توجه به تمرکز نیروهای امریکایی در منطقه "انبار" که شهرهای فلوجه و رمادیه در آن قرار دارند در واقع سیاست امریکا این خواهد بود که می خواهد مسئلهی بحران کنونی لبنان را به پایان برساند و با تعرض به سوریه میخواهد اوضاع منطقه را تغییر بدهد و این متوجه ایران نیست. و از لحاظ نظامی هم منطقی است که نیروهای نظامی خود را در آن منطقه پیاده کرده است. 3- سناریوی سومی هم میتوان متصور بود که من آن را منتفی نمی دانم و آن عبارت است از گشودن یک دورهی انتقالی برای تغییر نقش امریکا از حاکم مستقیم عراق، به داور در عراق. اگر چنین سناریویی را هم بتوان تصور کرد، هدف آن عبارتست از: ترکیبی از راه حل نظامی و سیاسی. در چنین صورتی وضعیت نه جنگ نه صلح ادامه پیدا خواهد کرد و حمله نظامی علیه ایران صورت نخواهد گرفت، اگر چه از حضور نظامی آمریکا برای اعمال فشار بر جمهوری اسلامی و اطمینان خاطر به دول عربی-سنی، حداکثر استفاده خواهد شد. ترکیب سیاست امریکا در این دوره هم، بیشتر ترکیب یک سیاست انتقالی است به منضور تغییر نقش امریکا از حاکم به داور. علائمی که در جهت توجیه چنین سناریوی ای وجود دارند عبارتست از تغییر سیاست آمریکا در جلب کشورهای عربی منطقه. چیزی که در این دوره ی اخیر، حتا در حمله به لبنان، امریکا چنین سیاستی را پیش نمیبرد. سیاست آمریکا کاملاٌ پیرو اسرائیل بود و کشورهای عربی کاملاٌ کنار رفته بودند و حتا تغییر رژیم سیاسی در عربستان سعودی مطرح شده بود. و در حمله به رژیم طالبان مسئلهی اصلی که مطرح میشد این بود که ستون فقرات مالی طالبان، رژیم عربستان سعودی است و پس باید در عربستان تغییراتی بوجود بیاید. در دوره ی اخیر می بینیم که امریکا به دنبال یک ائتلاف سیاسی است و به همین دلیل هم مسئلهی اعدام صدام که مقدمتاٌ از جانب بوش نخستین گام در راه آزادی معرفی شده بود یک مرتبه مطرح شد که به خاطر فشار شیعیان بوده است. این جبههی سیاسی یک عامل جدید است که البته به گمان من، تناقضات مهمی را در سیاست داخلی امریکا ایجاد میکند، چرا که اکثریت شیعه در آنجا هستند و این گره کوری برای سیاست آمریکا در منطقه است. ولی این یک چیز را مطرح می کند و آن این که حضور امریکا در منطقه به عنوان حافظ منافع کشورهای عربی و به عنوان کسی که باید در منطقه باشد و داوری بکند و پشت این کشورها را خالی نمیگذارد یک مسئلهی عمده است
آرش: دیک چینی هم اخیراٌ به چنین موضوعی اشاره کرده و گفته است که ما در منطقه خواهیم ماند و امریکا منطقه را ترک نخواهد کرد. باباعلی: دقیقاٌ این نکته مهم است. من فکر میکنم این فاکتور را اگر وارد ماجرا کنیم باید توجه داشته باشیم که یکی از مسایل مهم خاورمیانه، مسئلهی فلسطین است و با این کاری که امریکا میکند، گره میزند بحران اعراب و اسرائیل را به ماجرای ایران و عراق و مسئله را پیچیدهتر میکند، ولی این به این معناست که دیگر نمی تواند تنها با اسرائیل عمل کند. کشورهای عربی از جمله مصر، عربستان سعودی و اردن، که تقریباٌ ظرف شش سالهی بعد از 11 سپتامبر از صحنهی معادلات سیاسی امریکا در منطقه به دور بودند، دوباره وارد صحنه میشوند و سفرهای خانم کاندالیسا رایس به منطقه در همین رابطه معنی پیدا میکند که بال دیپلماتیک فعالیت امریکا تشویق و تقویت میشود. و مسئلهی خطر ایران در منطقه از این زاویه مطرح میشود. اما حال به پردازم به محور دوم یعنی وضعیت جمهوری اسلامی ایران در قبال پروندهی هستهای. در دورهی اخیر ما شاهد این هستیم که جناحهای مختلف جمهوری اسلامی شروع کرده اند به بررسی سیاست ایران از پایان دورهی خاتمی تا کنون. چندین چند مقاله نوشته شده است. به دو سه تا از آنها اشاره میکنم که میتواند روشنگر باشد. به این دلیل که بازتاب نگاههای مختلف در جناحهای درون رژیم است. یکی مقالهی فواد صادقی است در نشریه الکترونیکی بازتاب تحت عنوان «موضع بازتاب در پروندهی هستهای چیست» مورخ 6 دی ماه 1385. دوم سر مقالهی روزنامهی همشهری است با عنوان «دیپلماسی هستهای، کدام راهبرد» 18 دی ماه 1385، در مورد این سرمقاله باید به این نکته اشاره کرد که این نشریه بوسیلهی حسین انتظامی - سخن گوی شورای عالی امنیت ملی و یکی از نزدیکترین افراد به علی لاریجانی منتشر میشود که انعکاس نظریاش مهم است. سوم مقالهایست از سعید شریعتی در همان تاریخ در وبلاگ همین فرد، چهارم مقالهایست از مهدی سلیمی «پاشنه آشیل دیپلماسی خارج از کشور» باز هم در سایت بازتاب و در کنار اینها باید به دو مصاحبه و یادداشت هم اشاره کرد که یکی مطلبی است از میثم متقی « امنیت ملی بازیچه گافهای مسئولان» 14 دی ماه 85 و دیگری نامهی محسن رضایی به اصولگرایانِ انقلاب اسلامی تحت عنوان « شیر یا خط، خاتمی یا احمدی نژاد». در این نوشته ها سیاست خارجی جمهوری اسلامی در مجموع به سه و یا چهار دوره تقسیم میشود. نخست دوره ی مقدماتی است که طی آن سیاست گذاری تحت مسئولیت وزارت خارجه است و از تابستان تا مهر 1382 را دربر می گیرد. این دوره ی سردرگمی دو جناح رقیب در جمهوری اسلامی است که هنوز تعیین نکردهاند که چه سیاستی باید پیش برود. یک جناح که مسئلهی پذیرش پرتوکل الحاقی را مطرح میکند و جناح دیگر که معتقد است که زیر بار هیچ نوع توافقی با غرب در مورد فعالیت هستهای نباید رفت. اگر این دوره را به کنار بگذاریم، میتوان سیاست خارجی ایران از پایان دوره ی خاتمی تا کنون را به سه دوره تقسیم کرد. دورهی مسئولیت دکتر روحانی از مهر ماه 1382 تا مرداد 1384 که جناحهای مختلف رژیم از آن به عنوان دورهی «اعتماد سازی» یاد میکنند. در این دوره است که توافق سعدآباد و توافق بروکسل و توافق پاریس، به امضاء میرسد. در این دوره است که تعلیق غنیسازی پذیرفته میشود، پذیرش پرتوکل الحاقی و همکاری فراوان با اروپا و آژانس اتمی به رسمیت شناخته میشود. ضمناٌ باید توجه کنیم که مجلس ششم، طرح سه فوریتی پذیرش پرتوکل الحاقی و توقف همهی فعالیتهای هستهای را تصویب میکند. در همین دوره است که آقای بلر در بازدید خودش از بصره میگوید که میوه تهاجم به عراق را در تهران چیدیم. چه اصولگرایان و چه محافظهکاران، این دوره را اساساٌ دورهی انفعالی در سیاست خارجی میدانند. دوم، دورهی مسئولیت دکتر لاریجانی است که از آن به نام سیاست «تهدید زدایی متقابل» یاد میکنند. اگر بخواهیم از اصطلاحات دوران جنگ سرد استفاده کنیم، دورهی تنش زدایی متقابل معرفی میشود. در این دوره دوم، تنش زدایی متقابل به جای اعتماد سازی و گفتمان ایستادگی منطقی مطرح میشود. در این دوره است که به گمان بسیاری از جناحهای رژیم، چه محافظهکاران و چه اصولگرایان، دوره ی دیپلماسی فعال آغاز میشود. نکتهی محوری دوره ی مزبور این است که باید با امریکا مذاکره مستقیم کرد. در واقع مذاکره با کشورهای اروپایی را فرعی کرد و مسایل را چه در مورد افغانستان و چه در مورد عراق و فلسطین و لبنان، و چه در مورد مسئلهی هستهای، باید به عنوان یک بستهی واحد به روی میز مذاکره با امریکا گذاشت. این ایده را برادران لاریجانی از مدتها پیش داشتند. علی لاریجانی هم به طور مستقیم آن را مطرح میکند. به گفتهی آقای سعید شریعتی: ثبت افتخار گشایش روابط ایران و امریکا به نام خاندان لاریجانی است. و اصطلاحی هم که برایش میگذارند«هم آغوشی در خارزار است». هم آغوشی در خارزار به این معنا که مذاکره از خلال مذاکره هستهای با امریکا آغاز شده، با بازگشایی نیروگاه نطنز و دیگر نیروگاه های هسته ای ادامه یافته و سرانجام به یک رشته توافقات عمومی با آمریکا می انجامد. این سیاست تا اردیبهشت 85، مورد توافق همهی جناحهای رژیم است. از این تاریخ به بعد یک چرخشی صورت میگیرد. یک دوراهی ایجاد میشود. نگاهی که در خط علی لاریجانی بود این بود که باید برویم پای مذاکره با امریکا و یک جوری بر سر بستهی پیشنهادی به توافق برسیم. بر عکس خط احمدینژاد، در این شش هفت ماه اخیر عبارت از این بود که باید مجدداٌ در کورهی اختلافات ایران اسرائیل بدمیم، و دامن بزنیم به مسئلهی محو اسرائیل و مسئلهی هلوکاست، و سخنرانیهای آتشین. این سیاست دورهی شش ماههی اخیر را میتوان دورهی سوم سیاست هسته ای جمهوری اسلامی پس از پایان دوره ی خاتمی پنداشت که هم اصولگرایان و هم محافظهکاران از آن به عنوان دورهی ماجراجویانه نام میبرند. علائم مهم آن هم، همان برگزاری کنفرانس هلوکاست و طرح مکرر شعار نابودی اسرائیل است به عنوان خط مشی. در مورد این ماجرا نکتهای که بسیار مهم است این که همهی جناحها از جمله محسن رضایی این نگاه را یک نگاه ماجراجویانه به حل مسئلهی هستهای میدانند. اکثر جناحهای جمهوری اسلامی به این توافق رسیدهاند که دورهی علی لاریجانی، دورهی معقولی بود و باید این خط به پیش میرفت. اما این وضعیت سیاست خارجی رژیم است که یک نوع انزوایی را در مورد احمدینژاد ایجاد میکند. حال ببینیم وضع در داخل به چه گونه است. در سطح داخلی ما انتخابات مجلس خبرگان و شوراها را داشتیم که در آن "رایحه خوش خدمت"وابسته به احمدی نژاد، شکست مفتضحانهای میخورد. جناح مصباح دست بالا را نداشت، رفسنجانی در واقع پیروز این انتخابات در مجلس خبرگان است و اصولگرایان به غیر از جناح احمدینژاد به همراه اصلاح طلبان در انتخابات شوراها دست بالا را بدست میآورند. در همین فاصله است که ما شاهد فاصله گرفتن بیت امام از احمدینژاد هستیم. و خامنه ای در امور مربوط به سیاست خارجی سکوت و انتظار را پیشه می کند. بارها و از جمله سرمقالهی روزنامهی جمهوری اسلامی به تفاوت احمدی نژاد و امام اشاره میکند و از جمله موضوعاتی که در توضیح این اختلاف برجسته میشود مسئله طرح ظهور امام زمان از جانب جناح احمدی نژاد است و موضع احمدی نژاد در مورد حضور زنان در استادیمهای ورزشی. که این دومی به یکی از نکات مورد افتراق کابینه احمدی نژاد با روحانیت بطور کلی مطرح میشود. دو دیگر تعارض مجلس با کابینه است که به شدت بالا میگیرد. استیضاح وزیر کشور و فرهنگ و در عین حال اعمال فشار کابینه است بر نمایندگان مجلس، تا بدان پایه که برخی از نمایندگان مجلس علناٌ مطرح میکنند که ما نمیتوانیم حرف خود را بزنیم. و هم چنین شکاف در خود فراکسیون اصولگرایان در مجلس. ماجرای ساعتِ کار بانکها که یکی از علائم بزرگ بحران بود که قبلاٌ از جانب کابینه احمدی نژاد به 9 صبح انتقال داده شده بود که به شکست انجامید و مجدداٌ به ساعت 7 صبح برگردانده شد. سوم مسئلهی بحران مدیران: تعویض آنها در سراسر کشور همراه با ظهور پروندههای اختلاسی متعدد که در سطح کشور وجود دارد و ماجرای ته کشیدن صندوق ذخیره ارزی ایران و مشکلات مربوط به بودجه اخیر دولت. و آخرین نکته هم که کمتر از بقیه حائز اهمیت نیست، ماجرای هلوکاست و بحرانی که دامن زد در میانِ جناحهای رژیم. به لحاظ وضعیت اقتصادی، شاهد بحران بازار مسکن و کاهش درآمد نفتی هستیم. قطع ورود سرمایه خارجی برای پروژههای سرمایهگذاری، افزایش شدید تورم به گفتهی بانک مرکزی، پروندههای اختلاس و بودجههای دولتی و سرانجام اگر بخواهیم به آخرین شماره هفتهنامهی اکونومیست در 2006 اشاره بکنیم، با کاهش قیمت نفت، 14 در صد از صادرات نفتی ایران کاسته شده است. لسآنجلس تایمز هم وضعیت اقتصادی ایران را بسیار بحرانی دانسته است. در ارتباط با جنبشهای اجتماعی هم، برخورد دانشجویان، و استقبالی که از رئیس جمهوری در اهواز و دزفول از او کردند، همه میتواند آغاز شمارش معکوس عمر کابینهی احمدینژاد باشد. و مسیر وقایع هم نشان میدهد که میتواند تمام کاسه کوزهها بر سر احمدینژاد شکسته بشود و سران رژیم اسلامی مثل رفسنجانی و حتا خود خامنهای و دیگران، در اینجا به عنوان نجات دهندهی ایران که پیشنهاد معقولی دارند، مثل محسن رضایی، مطرح بشوند و به عنوان کسانی که نمیخواهند در واقع جمهوری اسلامی با ماجراجوییهای احمدینژاد دچار سستی و رخوت بشود، از سیاست بدیل غیر ماجراجویانه ای در تفاهم با غرب و آمریکا حمایتکنند. در یک چنین شرایطی، دو سناریو از جانب ایران محتمل است، یک: ادامهی ماجرا جویی. دوم: سناریو جا زدن، عقب نشینی کردن و رفتن پای مذاکره از موضع ضعیفتر و یا سناریوی رفتن به سوی نوشیدن جام زهر. به گمان من با نتایج انتخابات خبرگان و شوراها، عقب نشینی از موضع ضعف یکی از احتمالات است که میتوان به طور جدی رویش حساب کرد. با توجه به چنین وضعیتی، ببینیم که چشماندازهای چنین وضعیتی، چگونه است. در این جا می رسیم به محور سوم یعنی بررسی برخی نتایج حاصل از وضعیت کنونی. اولین نکتهای که برای من حائز اهمیت است اما کمتر دیدهام در مطالب سیاسی این دوره به آن اشاره بشود، وضعیت سپاه پاسداران است. در دورهی خاتمی، یکی از مسائلی که در منازعات فی مابین جناح ها بالا گرفت، مسئله شکاف در سازمان امنیت جمهوری اسلامی بود. اکنون با عمده شدن ماجرای پروندهی هستهای، شکاف در سپاه پاسداران برجسته شده است. جالب است که میبینیم در اینجا خط احمدینژاد بویژه از جانب سپاه قدس مورد حمایت است که یکی از ارکانهای سپاه در دورههای اخیر بوده است. در دستگیری افراد دفتر نمایندگی ایران در اربیل، نیز پس از روشن شدن وضعیت افراد، معلوم شد که جزو سپاه قدس هستند. آقای رضایی که امروز مدافع ادامهی همان خط علی لاریجانی است، و خواهان دیپلماسی فعال و نه ماجراجویانه است، خط دیگری را در سپاه نمایندگی میکند. بنابراین ما میبینیم که مسئلهی برخورد به امنیت ملی ایران، در واقع موضوعی نیست که تنها به دستگاههای امنیتی مربوط بشود بلکه میتواند در دستگاههای سرکوب رژیم بلاخص در سپاه نیز شکاف بوجود بیاورد. به نظر من این مسئله نه از دیده امریکا به دور است و نه از دیده دیگر دستاندرکاران سیاسی در ایران. دومین مسئلهای که در این وضعیت میخواهم به آن اشاره کنم این است که مسئلهی جمهوری اسلامی و کابینهی احمدینژاد با تغییرات و فشار بینالمللی که روی آن است این موضوع را ایجاد میکند که دوباره بخش مهمی از کسانی که خود از ارکان های رژیم اسلامی بوده و می باشند، در اینجا خود را به عنوان اپوزیسیون معرفی کنند! و این آن وضعیتی است که وقتی مسئلهی امنیت و نه دموکراسی مسئلهی کلیدی تمام منطقه و ایران میشود، آقایانِ رفسنجانی و کروبی و خاتمی هم در هیئت اپوزیسیون و طرفدار تغییر ظاهر می شوند. عروج خط "اصلاح طلبیِ اصولگرایانه" با پذیرش آشکار و بی چون و چرای رهبری رفسنجانی در طیف اصلاح طلبان، برخلاف مجلس دورهی ششم، از موضوعاتی است که امروز انعکاس آن را میبینیم و در خارج هم دیدیم که از ملائک دعوت میشود که رأی بریزند در صندوق آقای کروبی و رأی ببارند! این همان خطی است که یک جناح اصلاح طلب همیشه آن را داشته و آقای فرخ نگهدار هم همیشه در این امر سهیم بوده است.
آرش: امروز شاهد دو شیوه برخورد در اپوزیسیون رژیم اسلامی ایران هستیم. عده ای که مدافع شعار دموکراسی خواهی ایالات متحده هستند، و خواهانِ آنند که امریکا هر چه قاطعتر باید با جمهوری اسلامی ایران مقابله کند. این دسته، طرفدار حملهی نظامی امریکا به ایران است. دستهی دیگر، مخالف حملهی نظامی امریکا و به طور کلی مخالف دخالت خارجی برای سرنگونی رژیم اسلامی است. نظر شما در این مورد چیست؟
باباعلی: من فکر میکنم در مورد سیاست امریکا در منطقه، امروز بر همه اشکار هست که این سیاست چیزی جز بحران و هرج و مرج برای منطقهی خاورمیانه و جهان، به ارمغان نیاورده است. دموکراسی که جای خود، امروز در منطقه همه با این مسئله روبرو هستند که چگونه از روی کار آمدن دوباره ی یک حکومت اسلامی بنیادگرا در عراق و افغانستان، جلوگیری کنند. سیاست نئوامپریالیسم امریکا در منطقه به دور از این که شرایط را برای لائیسیته و دموکراسی فراهم کند، بهترین موقعیت و شرایط را برای جنبشهای پان اسلامیستی فراهم کرده است. به گمان من، این کاملاٌ درست است که یک بخش از اپوزیسیون، چه سلطنت طلب و چه کسانی که خود را جمهوری خواهان مدافع همکاری با سلطنت طلبها میدانند، هر دوی اینها، از فشار امریکا بر ایران و در مواردی، حتا حملهی نظامی به ایران، دفاع میکنند و معتقد هستند که اگر قرار است رژیم تغییر بکند، لازمهاش مداخلهی امریکاست. تصور من این است که این سیاست، در واقع از جانب تمامی آزادی خواهان و دموکرات ها و طرفداران دموکراسی و لائیسیته و عدالت اجتماعی نمی تواند مورد پذیرش باشد، و چیزی جز سیاست استعماری و حامیان سیاست استعماری، نیست.
آرش: بخشی از مخالفین حمله امریکا به ایران، معتقدند که برای جلوگیری از حمله، باید از کسانی که در درون حکومت شعار عقلانیت را مطرح می کنند، حمایت کرد. و از این جا به این می رسند که در مقابل جناح احمدی نژاد حتا باید از افرادی مثل رفسنجانی دفاع کرد. در واقع، دفاع از اصولگرایانِ اصلاح طلب. و از طرفی، عدهی دیگری که مخالف حملهی نظامی امریکا هستند و ضمناٌ خواهان سرنگونی رژیم اسلامی ایران، و طرفدار لائیسیته و دموکراسی هستند، سیاست سومی را مطرح میکنند ومعتقدند که باید در مخالفت با حاکمان امریکا و ایران، سیاست جنگ طلبی هر دو طرف را در سطح داخل و خارجی افشا کرده و از جنبش های مختلف ایران برای رسیدن به آزادی و دموکراسی، حمایت کرد. در واقع ما با سه موضع روبرو هستیم. عده ای برای سرنگونی رژیم اسلامی ایران، در کنار امریکا قرار میگیرند، و از حمله نظامی امریکا دفاع می کنند. عدهای هم معتقدند برای نجات ایران، باید از عقلانیتی که در ایران وجود دارد که همانا در شرایط فعلی اصولگرایان اصلاح طلب هستند، دفاع کرد و برای همین در کنار جمهوری اسلامی ایران قرار می گیرند. عدهای هم مخالف این دو سیاست هستند و سیاست سومی را مطرح میکنند و میگویند که باید جنایات هر دو طرف- دموکراسی خواهی دروغین امریکا در عراق و افغانستان و منطقه، و سیاست خانمان برانداز سردمدار همین اصولگرایانِ اصلاح طلب - را افشا کرد. شما در این مورد چگونه فکر میکنید؟ باباعلی: به نظر من، این دستهبندی که از گرایشات مختلف مطرح کردید، در کلیات خود صحیح است، به این معنا که عدهای امریکا را "اسکندر" تازهای میدانند و عدهای هم میتوانند دوباره بگویند که "سپاه پاسداران را باید به سلاح سنگین مجهز کرد"! کسانی که نه امریکا را اسکندری تازه برای ایران میدانند و نه میخواهند در مقابل این اسکندر سپاه پاسداران را به سلاح جدیدی- این بار سلاح هستهای- مجهز کنند، دستهای هستند که من اسم اینها را میگویم صدای سوم. یعنی مجموعه جریانات و جنبشهای اجتماعی سیاسی و مدنی، مستقل از نهادهای دولتی که در ایران وجود دارند و به اشکال مختلف اعتراضات خود را نشان میدهند. چه در جنبش دانشجویی و چه در جنبش ملیتها و چه در جنبش زنان و چه در جنبش مزد و حقوقبگیران، ما شاهد این مطالبات هستیم. مزد و حقوق بگیرانی که خواهان سندیکاهای مستقل خود هستند؛ دانشجویانی که میخواهند اتحادیههای دانشجویی خود را داشته باشند و وابسته به نهادهای رژیم نباشند. جنبشهای زنان که خواهان حقوق برابر زن و مرد و فاصله گرفتن از فشارهای روزمرهای هستند که رژیم جمهوری اسلامی بر زنان وارد می کند؛ و جنبش ملیتها که حقوقِ حقه خود را طلب میکنند. این جنبشهای اجتماعی، سیاستشان اتکای به قدرت خود و حق تعیین سرنوشت ملت ایران است در مقابل جمهوری اسلامی و مداخلهی هر بیگانهای، به طور ویژه امریکا. به طور طبیعی من خودم را جزو این دسته میدانم. . آرش: به نظر شما در شرایط حساسی که قرار گرفته ایم، آیا صدای سوم می تواند در صورت بروز جنگ در برابر بالا گرفتن «احساسات میهنی» و یا حمایت از امریکا شانس واقعی ای داشته باشد؟ در واقع، آیا این سیاست می تواند به سازماندهی جنبش های اجتماعی از جمله: جنبش زنان، کارگران و زحمت کشان، دانشجویان و معلمان و... کمک کند؟ باباعلی: قبل از پاسخ به پرسش شما در مورد وضعیت ناشی از یک جنگ احتمالی می خواهم نکته ای را که در مطبوعات بعضاٌ بدان اشاره می شود مبنی بر آن که اسرائیل از بکار گیری سلاح هسته ای در بمباران مراکز هستهای ایران امتناع نخواهد کرد، قبح طرح این مسئله چندان بزرگ است که من در انتهای گفتگوی حاضر بدان باز خواهم گشت. اما در پاسخ به پرسش شما باید بگویم که به گمان من خود ویژگی لحظه فعلی این است، که نه بوش و نه احمدی نژاد در داخل کشورهای خودشان از حمایت جناحهای مختلف هیئت حاکمهِ خودشان برخوردار نیستند و هر دو در سطح جهانی منزوی هستند. این فاکتور حتا در صورت رویارویی، (که من احتمال آن را زیاد نمی دانم) ،ابعاد و اهمیت خودش را برای جنبش صلح نشان خواهد داد. درگیری اگر به طور نظامی بین امریکا و ایران صورت بگیرد، در داخل امریکا به بحران جدی منجر خواهد شد و رقبای نئوکنسرواتیوها در امریکا نیز برای انتخابات بعدی، برای کنترل و محدود کردن جناح بوش از آن بهره خواهند برد. و به این ترتیب مدافعین صلح و مذاکره برای رسیدن به توافق با ایران، یعنی همان کمیسیون هامیلتون و بیکر تقویت خواهند شد. این بار اگر جنگی را بوش راه بیاندازد، جنگ بوش خواهد بود نه جنگ کلیت هیئت حاکمه امریکا. در سطح بین المللی نیز جناح نئومحافظه کار منزوی خواهد بود. در ایران هم این امر صادق است. جنگی که راه بیافتد قبل از هر چیز متوجه ماجراجوییها و بی کفایتی کابینه احمدی نژاد خواهد شد. سینه چاکان صلح متعدد خواهند بود. از جمله بخشی از سپاه پاسداران، از جمله، آقای رفسنجانی، لاریجانی و حتا بیت امام در این زمینه شروع می کند به نوشیدن جام زهر؛ و نزدیکی به دیگر کشورهای غرب. بنابراین من فکر میکنم حتا در صورت رویارویی نظامی، مسئلهی سیاسی این رویارویی، به طرح ماجرای صلح و ایجاد کابینههای «نجات ملی» از دو طرف خواهد انجامید. این را نباید فراموش کرد که میتوان جنگ کرد ولی، بزرگترین سازش را زیر همان ادعای جنگ، به پیش برد. به گمان من در موقعیت امروزی اگر جنگی صورت بگیرد، به این معنا نیست که رژیم جمهوری اسلامی میرود کنار و امریکا ظفرمندانه وارد ایران می شود. سناریویی که بیشتر میتواند مورد پذیرش باشد، رفتن به سمت مذاکرات است. و رفتن به طرف ایجاد صلح و تنشزدایی بین دو کشور. در آن صورت امریکا و سپاه پاسداران حول میز مذاکره بر سر چه نکاتی به توافق خواهند رسید؟! سپاه چه چیزهایی را برای امریکا میتواند به ارمغان بیاورد؟! مجدداٌ مسئله چگونگی دستیابی به ایجاد امنیت در داخل عراق خواهد بود. یعنی نیروهای امنیتی و نظامی امریکا با ایران دور میز مذاکره خواهند نشست. اشتباه نشود برای ایران دموکراسی در کار نیست. مسئلهی محوری در شرایط کنونی، شده است ایجاد امنیت. در چنین شرایطی یک رویارویی نظامی به دور از این که ارمغان آور دموکراسی در ایران باشد، زمینه را برای دور هم جمع شدن سران امنیتی- نظامی دو کشور در کنار هم تأمین می کند و این تبعاتی برای کل منطقه در بر خواهد داشت. طبعاٌ در چنین وضعیتی، بی کفایتی و سستی رژیم نقطهای خواهد بود که بر سر زبانِ همگان خواهد آمد. از چنین وضعیتی تا چه اندازه بتوان برای اپوزیسیون مستقل، استفاده کرد برای ایجاد پلاتفرمی حول صلح و حقوق بشر، و چگونگی نزدیک شدن برای ایجاد تعامل بین فرهنگها، گفتگوی واقعی فرهنگها به معنای واقعی کلمهاش، این نکتهای است که در آینده باید به آن برسیم. به گمان من نکتهای که در ادبیات تاکنونی حول رویارویی نظامیِ احتمالی بسیارتأکید میشود! این است که گویا رابطه ی کابینه احمدی نژاد با کابینه بوش، گویا صرفاٌ در تقابل خلاصه می شود؛ و حال آن که نکاتی که سرنوشت اینها را به هم دیگر وصل میکند و این روند سیاسیِ پشت میزمذاکره را تعیین میکند، نادیده گرفته میشود. هر آینه ما این فاکتور را وارد کنیم، فکر نمی کنم که ما امروز یا وارد "جنگ میهنی" خواهیم شد یا به ستون پنجم لشکر "اسکندر". هر چند که علاقه و تاندانس هایی به این سو و یا آن سو خواهد بود، ولی فکر میکنم که انزوای سیاسی بوش و احمدی نژاد در هر دو کشور در تعیین نتایج سیاسی یک جنگ احتمالی، تعیین کننده خواهد بود.
آرش: به نظر شما، اپوزیسیون خارج از کشور، که نیروی کمی هم نیست، و البته در مواقع بسیاری هم نشان داده که از فرصتهای بدست آمده استفاده نکرده، و نتوانسته است جنبش نیرومندی را در مبارزه علیه رژیم در خارج از ایران سازمان بدهد! در چنین شرایط حساسی که قرار داریم، چگونه حرکاتی را میتواند سازمان دهد. باباعلی: اولاٌ به این نکته باید توجه داشت که اگر بخواهد یک جنبش صلحی پا بگیرد، این جنبش متوجه ایالات متحده امریکا خواهد بود. البته در غرب. ولی طبیعتاٌ رئیس جمهوری که از برگزاری کنفرانس هولوکاست در ایران ابائی نمی کند، طبیعتاٌ مسئله حقوق بشر هم در این جنبش صلح برای ایران مطرح خواهد بود. جنبش صلحی که این دو محور را با خود داشته باشد: در مقابل تعرض امریکا و مسئلهی آزادیهای سیاسی در ایران را مورد توجه قرار دهد، یک جنبش بسیار ترقی خواهانهای است که قطعاٌ از طرف غالب جریانات ترقی خواه در ایران مورد توجه قرار خواهد گرفت. به ویژه جریانی که شما به عنوان جریان سوم از آن یاد کردید. ولی به گمان من اشتباه است اگر قبل از این که علائم واقعیای در جهت یک جنگ آشکار شود ما مسئلهی جنبش صلح را به میان بکشیم. به این دلیل اولین مسئلهای که هم اکنون ما در ایران با آن روبرو هستیم، مسئلهی حکومت احمدی نژاد، حکومتِ جمهوری اسلامی در ایران است که با وبلاگ نویس ها آن چنان برخورد میکند، فشار را بر روی مزد و حقوق بگیران افزایش داده، فشار بر روی روزنامهنگاران را زیادتر کرده، اعدامها را افزایش داده، بنابراین یک موقعیت سیاسیِ ویژهای داریم که باید بیش از هر زمان مسئلهی جنایتکار بودن سران حکومت جمهوری اسلامی را به عنوان جنایتکاران بینالمللی تأکید کنیم. روی فقدان آزادیهای سیاسی، تأکید کنیم. و هم چنین تأکید روی این نکته که چگونه سیاست فعلی امریکا در منطقه باعث تقویت جمهوری اسلامی، و پان اسلامیسم شده است. اگر زمانی که هنوز شرایط جنگی وجود ندارد و شما جنبش صلح را تقویت کنید، به سود جمهوری اسلامی خواهد شد. در حالی که اگر به موقع این شعار صلح را پیش بکشیم، این جنبش در حالی که نوک حملهاش متوجه امریکا خواهد بود، در عین حال متوجه بی کفایتی و ماجراجویی حکومت ایران نیز خواهد بود. من قبلاٌ به مسئله ی تهدید اسرائیل در مورد استفاده از سلاح های هسته ای برای زدن مراکز هسته ای ایران اشاره کردم که در بخش پایانی این مصاحبه توضیح کوتاهی در باره آن می دهم. حتماٌ با خبر هستید که در سال 2005 توماس شلینگ، اقتصاددان برجسته معاصر که یکی از متخصصین مسئله ی تئوری بازی ها و هم چنین مسئله ی رقابتها و مذاکرات هسته ایست، در مقاله ای به مناسبت دریافت جایزه نوبل تحت عنوان «شصت سال متحیر کننده، میراث هیروشیما» (منتشر شده در مجله ی اقتصادی American Economic Review سپتامبر 2006) (2) نکته ی مهمی را یادآوری کرده است. مهم تر از سلاح های هسته ای، بعد از ماجرای هیروشیما و ناکازاکی، این ایده و تفکر پذیرفته شده در سطح جهان است که استفاده از این سلاح ها تابوست. او اشاره می کند که در سیاست خارجی ایالات متحده امریکا در دوران روزولت و جان فاستر دالاس یعنی طی سال های 1955-1953 چند بار ریاست جمهوری امریکا سلاح های هسته ای را بعنوان یکی از سلاح های موجود نام می برد که می توان مانند دیگر سلاح ها از آن استفاده کرد و تابو نیست. مع الوصف، بعد از ماجرای هیروشیما از آن استفاده نکردند. سپس در دوران جانسون و کندی و مک نامارا، تابو بودن سلاح های هسته ای مورد تأکید واقع می شود و برای این که استفاده از سلاح های هسته ای جلوگیری بشود، سرمایه گذاری سنگین روی سلاح های کنوانسیونل از طریق ناتو گسترش می یابد. شلینگ، ناتو را به عنوان علامتی می بیند که به طور غیر مستقیم بین بلوک غرب و شرق توافق نانوشته ای صورت می گیرد که ما از سلاح هسته ای استفاده نمی کنیم، بلکه از سلاح های کنوانسیونل استفاده می کنیم. هزینه ی سنگینی می کنند در ناتو، برای دادن اطمینان خاطری به هم. این میراثی می شود که امریکا از سلاح هسته ای در جنگ کره علیه چین استفاده نکند. در ماجرای فالکلند نیز انگلستان از این سلاح استفاده نمی کند. مشابهاٌ در ماجرای افغانستان، شوروی ها نشان می دهند که از سلاح هسته ای استفاده نمی کنند، امریکا نیز در ماجرای ویتنام علی رغم این که بحث استفاده از سلاح های هسته ای مطرح بود، از آن بهره نگرفت. و یا در جنگ خلیج در سال 1991نیز سلاح های هسته ای بکار گرفته نمی شوند. به یک کلام، شصت سال است که این تابو حفظ شده است. اظهاراتی که روزهای اخیر از جانب اسرائیل مطرح می شود، بازگشتی است به دوره ی دالاس، بازگشتی است به سال های 1955-1953، که گویا تابوی استفاده از سلاح های هسته ای را می توان برداشت. توماس شلینگ به این نکته نیز اشاره دارد که کنگره امریکا در سال 1999 به نادرست از امضای قرار داد منع استفاده از آزمایش های هسته ای اجتناب کرد. و دومرتبه آزمایش های هسته ای را پیش کشید. توماس شلینگ به شدت این تصمیم کنگره را بخاطر نادیده گرفتن "تابو هیروشیما" نقد می کند. شلینگ هم چنین اظهار می دارد که ممکن است فردا ایران و کشورهای مشابه ایران هم دارای سلاح هسته ای بشوند، تأکیداش این است که حتا اگر چنین کشورهایی هم صاحب سلاح هسته ای بشوند باید بیشتر و بیشتر، تابو بودن استفاده از این سلاح ها به فرهنگ این کشورها تبدیل شود، و ما باید حق آن ها را در اعمال نفوذ سیاسی متناسب با موقعیت شان را بپذیریم تا از فاجعه هیروشیما اجتناب شود. از دیدگاه این برنده جایزه اقتصاد نوبل، امکان دستیابی ایران نظیر کره به سلاح هسته ای تقریباٌ غیرقابل انکار است و تنها به زمان مربوط می شود. نکته ی کلیدی اما این است که چگونه فرهنگ عدم استفاده از سلاح های هسته ای یا تابوی هیروشیما حفظ گردد. به گمان من، این امر شدنی نیست هر آینه ایالات متحده آمریکا خود در امر عدم آزمایش هسته ای و دیگر اقدامات مشابه پیشقدم نشود. براستی اگر به دروغ می توان به بهانه ظرفیت های هسته ای به تصرف نظامی عراق مبادرت کرد، چه چیزی قادر به اجتناب از تسلیح به سلاح هسته ای در مورد دول مستبد دیگری که قبل از هر چیز به بقای خود می اندیشند، خواهد بود؟ * این مصاحبه در تاریخ 14 فوریه 2007 انجام شده است. 1)رجوع کنید به مایکل مان: Mann M., Incoherent Imperialism, London, Verso,2005. 2)رجوع کنید به: Schelling Thomas, “An Astonishing Sixty years: The Legacy of Hiroshima”,The American Economic Reviw, Vol. 96, No. 4,Sept 2006, pp.929-938. *
|