|
نوشته: جان بلامی فاستر/ برگردان: مرتضی محیط
|
|
صفحه 3 از 5 ترس لاولاک را به همین سادگی نمیتوان نادیده گرفت. جیمز هانسن که برای معطوف ساختن افکار عمومی جهان به مسئله گرم شدن فضای اطراف زمین کوششهای فراوانی کرده است اخیراٌ اعلام خطر خودش را منتشر کرده است. در مقالهای زیر عنوان «خطری که متوجه کره زمین است» (New York Review of Books July, 13-2006) او اشاره میکند که انواع حیوانات و نباتات در واکنش به گرم شدن فضا چگونه در حال مهاجرت بسوی دو قطب هستند – گرچه این مهاجرت به سرعتِ تغییر محیط زیست نیست – و چگونه انواع موجودات کوهستانی دارند «از صحنه گیتی محو میشوند». او معتقد است که ما با امکان نابودی موجودات زنده در سطح وسیع در اثر افزایش گرمای فضای اطراف کره زمین روبرو هستیم؛ چیزی مشابه دورانهای قبل در تاریخ کره زمین که در آنها 50 تا 90 درصد از موجودات زنده از میان رفتند. بنظر هانسن بزرگترین خطر فوری برای بشریت در اثر تغییر آب و هوا مربوط به جابجائی و حرکت کوههای یخ در گرینلند و قطب جنوب است. آنچه آب و هوای امروز را از گرمترین دورانهای میان دو یخبندان در نیم میلیون سال اخیر، زمانی که سطح دریاها 16 پا بالاتر از سطح کنونی بود جدا میکند تنها یک درجه سانتیگراد (8/1 درجه فارنهایت) است. علاوه بر آن افزایش درجه حرارت در یک قرن اخیر به میزان 8/2 درجه سانتیگراد (5 درجه فارنهایت) - در شرایطی که اوضاع به همین منوال ادامه یابد در درازمدت میتواند به بالا رفتن سطح دریاها به میزان 80 پا منجر شود. و این مسئله را از مقایسه با میزان بالا رفتن درجه حرارت به همین میزان در سه میلیون سال پیش میتوان قضاوت کرد. هانسن میگوید: «چنانچه بخواهیم از وقوع اجتناب ناپذیر پیامدهای فاجعهباری جلوگیری کنیم، از جهت تغییر بنیانی در تولید گازهای گلخانهای – و نه فقط تصمیمگیری در این باره – حداکثر ده سال وقت داریم. به سخن دیگر فاصله ما با تغییرات برگشت ناپذیری که میتواند جهانی کاملاٌ متفاوت بوجود آورد فقط یک دهه است. تضادهای کل دوران هولوسین (Holocene) – عصر زمین شناسیای که تمدن بشری در آن بوجود آمده است – ناگهان خود را در زمان ما نشان داده است (10). مک کیبن میگوید: در عصر «وای بر من» بحث و گفتگو دیگر بسر رسیده است. دیگر تردیدی وجود ندارد که افزایش گرمای فضا نشان دهنده بحرانی با ابعاد زلزله مانند است. با این همه مسئله اساسی درک این واقعیت است که مشکل فوق فقط بخشی از آنچه را تشکیل میدهد که بحران محیط زیست میخوانیم. خطری که بوم شناسی جهان را تهدید میکند در مجموع از شمار زیادی بحران و مشکلات بههم پیوسته تشکیل میشود که بطور همزمان با آنها روبرو هستیم. من کتاب خود زیر عنوان «کره زمین ضربه پذیر» (سال 1994) را با بر شمردن فهرست طولانی از برخی از این مشکلات آغاز کردهام که اکنون میتوان شمار دیگری هم به آن افزود: «افزایش جمعیت، از میان رفتن لایه اوزون، گرمای فضا، نابودی موجودات زنده، از میان رفتن تنوع ژنتیک، بارانهای اسیدی، آلودگی هستهای، جنگلزدائی، از میان رفتن جنگلهای بارانزا، از بین رفتن زمینهای مرطوب و مردابی، فرسایش خاک، بیابان سازی، سیل، قحطی، آلودگی دریاچهها، رودخانهها و جویبارها، تخلیه بیش از حد آبهای زیرزمینی، از میان بردن صخرههای مرجانی، آلودگی در اثر ریختن نفت، ماهیگیری بیش از اندازه، گسترش کوههای زباله، افزایش زبالههای سمی، اثرات سمی حشرهکشها و مواد ضد آفات، خطرات محیط کار، تراکم جمعیت شهرها و تهی شدن منابع طبیعی برگشت ناپذیر» (11). نکته اینجاست که مسئله فقط گرمای زمین نیست بلکه بسیاری دیگر از مشکلات نامبرده میتواند بعنوان عاملی برای ایجاد بحران محیط زیست در نظر گرفته شود. امروزه تمامی سیستمهای زیستی (Ecosystem) عمدهی روی زمین سیر قهقرائی دارد. مسئله رعایت عدالت از جهت محیط زیست هر روز بیش از پیش در همه جا برجسته و مبرم میشود. واقعیت بنیانی این است که جنگ طبقاتی – امپریالیستی که سرمایه را به صورت نظامی جهانی در میآورد و حاکم بر نظام انباشت سرمایه است چون نیروئی ویرانگر عمل میکند که هیچ حد و مرزی نمیشناسد. از این رو سرمایه به خاطر سرشت ذاتیاش عملاٌ استراتژی زمین سوخته را به بشریت تحمیل میکند. بحران جهانی محیط زیست که بطور فزایندهای فراگیر میشود، نتیجه جهانی شدن کنترل ناپذیر اقتصاد سرمایهداری است که هیچ قانونی را جز حرکت بیامان بسوی گسترش تصاعدی نمیشناسد.
فرا رفتن از «روال عادی» بیشتر دانشمندان بوم شناسی از جمله لاولاک و هانسن پیشبینیهای عمده خود درباره گرمای محیط زیست را با پیروی از «گروه بین دولتی تغییر آب و هوا» (IPCC) برپایه سناریوی اجتماعی – اقتصادی که «روال عادی» خوانده میشود قرار میدهند. گرایشات وخیمی که نام برده شد بر این پایه قرار دارد که توسعهی اقتصادی – تکنولوژیک و روابط اساسی ما با طبیعت به شکل کنونی (روال عادی) باقی بماند. در این صورت نیاز داریم بپرسیم منظور از «روای عادی» واقعاٌ چیست؟ چه چیز میتواند تغییر کند و با چه سرعتی؟ مفهوم ضمنی این است که با نزدیک شدن خطر، برای جلوگیری از فاجعه یا کاهش آن لازم است «روال عادی» را بطور اساسی تغییر دهیم. با این همه راه حلهای غالب – که در رابطه با ایدئولوژی غالب یعنی ایدئولوژی طبقه غالب است – بر تغییرات جزئی در روال عادی تأکید دارد تا از دردسر انتقاد رها شوند. پس از نشان دادن خطر فزاینده افزایش گرمای کره زمین و امکان نابودی انواع موجودات زنده به ما گفته میشود که راه حل عبارت از کاهش سوخت بنزین در هر مایل رانندگی، کنترل بهتر احتراق بنزین، ساختن اتومبیلهای هیدروژنی، محصور کردن گاز اکسید دوکربن در فضا، حفاظت بهتر محیط زیست و کاهش داوطلبانه مصرف است. دانشمندان سیاست محیط زیست، در تولید رژیمهای سیاست محیط زیستی جدید که شامل قوانین دولتی و خصوصی است تخصص پیدا میکنند. اقتصاددانان محیط زیست صحبت از مبادله جواز آلودگی و ادغام عوامل محیط زیستی در روابط بازار میکنند تا در استفاده مؤثر از این ترفندها اطمینان حاصل کنند. برخی جامعه شناسان محیط زیست (که رشته تخصصی خودم است) صحبت از مدرنیزاسیون محیط زیست یعنی نمایش کاملی از مالیاتهای سبز، قوانین سبز، تکنولوژیهای سبز، و حتی سرمایهداری سبز میکنند! آیندهنگرها (Futurist) از دنیای تکنولوژیک جدیدی صحبت میکنند که در آن کشورهای روی کره زمین بر حسب «غیر مادی» شدن دیژیتال اقتصادیشان وزنه سنگینتری پیدا میکنند. اما در تمامی این دیدگاهها یک چیز ثابت است: ویژگی بنیادی «روال عادی» (گردش کار سرمایه) اصلاٌ نباید تغییر کند. درواقع آنچه در تمام این تحلیلها قصداٌ از آن احتراز میشود این واقعیت است که ادامه «روال عادی» در جامعه ما مفهوم بنیانیاش این است که اقتصاد سرمایهداری یعنی اقتصادی که بر پایه سود و انباشت سرمایه میگردد، ادامه یابد. علاوه بر آن کوچکترین توجه و یا احساس درکی نسبت به این مسئله نمیشود که ویژگی «هابز»ی جامعه سرمایهداری یعنی «جنگ همه علیه همه» لازمهاش جنگ همهجانبه علیه طبیعت نیز هست. به این مفهوم تکنولوژیهای جدید قادر به حل این مشکل نیست چرا که (این تکنولوژیها) بطور گریزناپذیری در راه تشدید جنگ طبقاتی، افزایش ابعاد اقتصاد سرمایهداری و بنابرین تباهی بیشتر محیط زیست بهکار میرود. هر موقع (این اقتصاد) رو به سکون رود یا مقاومت اجتماعی مانعی بر سر راه گسترش سرمایه ایجاد کند واکنش همیشگی همانا پیدا کردن راههای جدید بهرهکشی بیشتر از طبیعت و تباه سازی شدیدتر آن است. بقول پونته کوروو در فیلم «بسوزان!» «این است منطق سود... گاه برای پول ساختن و ادامهی پول سازی لازم است بنا کند؛ گاه نیز برای پول سازی بیشتر لازم است ویران کند». طنز روزگار در این است که شاید در قرن نوزدهم – هنگامی که تحلیلگران اجتماعی نسبت به مسئله تغییرات انقلابی در شیوه تولید و دگرگونی رابطه انسان با طبیعت درک عمیقی داشتند – از این رابطهی نابودگر سرمایهداری نسبت به طبیعت درک بهتری وجود داشت. در نتیجه جامعه شناسان رادیکال محیط زیست در ایالات متحده، کشوری که در آن تضاد میان اقتصاد و محیط زیست بسیار شدید است، از سه نظریه بههم پیوسته و برگرفته از نقد مارکس از اقتصاد سیاسی سرمایهداری که به قرن 19 برمیگردد استفاده کردهاند: (1)- مسئله کار شاق و یکنواخت در تولید؛ (2)- تضاد دوم سرمایهداری؛ و (3)- شکاف متابولیک. نظریه اول یعنی کار شاق و یکنواخت در تولید، سرمایهداری را بصورت آسیاب وقفهناپذیر و تشدید یابندهای توضیح میدهد که برای دستیابی به سود و انباشت هر چه بیشتر ابعاد مصرف انرژی و مواد خام را بطور بیوقفهای افزایش میدهد و بدین سان قابلیت تحمل کره زمین را کاهش میدهد. مارکس درباره هدف سرمایه مینویسد: «انباشت کن! انباشت کن! این است پیام موسی و پیغمبران» (12) نظریه دوم یا تضاد دوم سرمایهداری این است که علاوه بر تضاد اصلی اقتصادیاش که ریشه در اختلاف طبقاتی در تولید و توزیع دارد، شرایط انسانی و طبیعی (شرایط محیط زیستی) تولید را نیز که پیشرفت اقتصادی نهایتاٌ بر آن متکی است از میان میبرد. بطور مثال با از بین بردن حساب شده جنگلها، موجب کمبود در این زمینه میشویم. جهانی شدن سرمایه این مشکل را هر چه بیشتر به مسئلهای جهانی تبدیل میکند. این مسئله موجب بالا رفتن هزینه توسعه اقتصادی میگردد و سبب بحران اقتصادی سرمایهداری بدلیل محدودیت عرضه (مواد لازم) برای تولید میشود. (13) نظریه سوم یعنی شکاف متابولیک بر آن است که منطق انباشت سرمایه در متابولیسم میان جامعه و طبیعت بطور بیامانی شکاف انداخته و فرایندهای بازتولید طبیعی را از هم میگسلد. این مسئله، موضوع قابلیت دوام محیط زیست را پیش روی ما میگذارد – آن هم نه تنها در رابطه با ابعاد اقتصاد بلکه حتی از آن مهمتر در رابطه با نوع کنش و واکنش متقابل جامعه با طبیعت و شدت آن در نظام سرمایهداری. (14)
|