header image
 
‏«چه‌گوارا» با نفت چاپ
برگردان: مهدی مجتهدپور   
سمبل جهانی چپ، دوست فیدل کاسترو، دشمن رئیس‌جمهور آمریکا.‏
هوگو چاوز رئیس‌جمهور ونزوئلا، یک سیاستمدارِ هشیار و یک رفرمیست ‏بحث‌انگیز، با ثروت نفت سرزمینش از کاراکاس تا  نیویورک، زاغه‌ها را ‏تغییر می‌دهد.‏

برگزیده از مجله‌ی اشپیگل

اگر برای توهین و فحاشی در میان سیاستمداران، جایزه‌اسکاری وجود ‏داشت، بدون شک باید این جایزه به هوگوچاوز و تیم همکارانش از یک سو ‏و جورج بوش و شرکا از سوی دیگر به سهم برابر اعطا می‌شد. چه واژه‌ها ‏که رئیس جمهور ونزوئلا برای فحاشی، تحقیر و توهین نسبت به ‏‏«هفت‌تیرکش‌های شمالی» بر زبان نمی‌راند. وی رئیس‌جمهور آمریکا را ‏گاهی «بزرگترین تروریست» و گاه «یک کله‌پوک» می‌نامد؛ وزیر امور ‏خارجه‌ی آمریکا ـ کوندالیزا رایس ـ از نظر او «یک زیرساخت فاشیستی» ‏دارد و بدتر از آن «دچار انجماد جنسی» است. رئیس جمهور این کشور ‏میان دریای کارائیب و سرزمین پست آمازون معتقد است که می‌تواند در ‏این زمینه به وی یاری رساند اما فعلا علاقه‌ای به این امر ندارد.‏
از سوی دیگر رایس مقامات ونزوئلا  را «عوام‌فریب» می‌نامد؛ جورج بوش، ‏چاوز را «پدرخوانده‌ی تروریسم» نام می‌نهد و رامفسلد ـ‌وزیر دفاع آمریکا‌ـ ‏وی را با آدولف هیتلر مقایسه می‌کند. حتا «پت روبرتسون» ـ کشیش ‏جمهوریخواه که زمانی سودای معاونت ریاست جمهوری را در سر داشت ـ ‏به سیا ‏‎(C.I.A) ‎‏ پیشنهاد می‌کند که «وی را از سر راه بردارید».‏
چاوز 51 ساله تهدید می‌کند که صادرات نفت به ابرقدرت را قطع می‌نماید ‏و می‌گوید که با یکی از این جزایر کارائیب به وحدت خواهد رسید و با ‏تهران یک اتحادیه‌ی ضدامپریالیستی تشکیل خواهد داد.‏
ایالات متحده به اتفاق هم‌پیمانان خویش در سواحل ونزوئلا دست به ‏بازی‌های جنگ‌افروزانه زد. روز خوبی که در آن، سفیر آمریکا در ونزوئلا با ‏گوجه‌فرنگی مورد حمله قرار گرفت و روابط دوکشور به ورطه‌ی یک ‏درگیری دیپلماتیک سقوط کرد. بجز محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور ‏ایران و کیم یونگ ایل دیکتاتور کره‌ی شمالی، کمتر سیاستمداری در ‏جهان، تا کنون رژیم بوش را همچون چاوز به چالش طلبیده است. اما ‏برخلاف آن دو، این یکی به آمریکا کاملا نزدیک است، در فاصله‌ای کمتر از ‏‏1800 کیلومتر؛ در حیاط خلوت ابر قدرت، آتش می‌افروزد؛ به هر اقدامی ‏دست می‌یازد تا تمامی آمریکای جنوبی را برعلیه ایالات متحده برانگیزد و ‏جهان لاتین را به مسیر چپ بکشاند. هرگز نمی‌توان او را یک رهبر منزوی ‏و بی‌قدرت محسوب داشت؛ هرچیزی بجز یک سیاستمدار بی‌اهمیت و ‏دست سوم: چاوز بر یک سرزمین کلیدی حکم می‌راند و روی نفت شنا ‏می‌کند. ونزوئلا پنجمین کشور صادر کننده‌ی نفت در جهان است و پس از ‏کانادا، دارای عظیم‌ترین ذخایر نفت مغرب زمین می‌باشد.‏
با همه‌ی فراوانی، باز آمریکائیان به ذخایر این همسایه‌ی سرکش جنوبی ‏وابستگی دارند. تنها کانادا، مکزیک و عربستان سعودی هستند که قدری ‏بیش از ونزوئلا ، طلای سیاه را به آمریکا صادر می‌کنند. در این روزهای ‏کمبود ذخایر نفتی، واردکنندگان آمریکایی تا یازده‌درصد به مملکت چاوز ‏وابسته‌اند. امریکا نزد دشمن طبقاتی خویش بنزین می‌زند، کمپانی سیتگو ‏با 14.000 پمپ‌بنزین در سراسر ایلات متحده تا 100% در مالکیت دولت ‏ونزوئلا قرار دارد.‏
تقریبا هر هفته شاهد یک تحریک جدید هستیم. گاه چاوز در پکن، حزب ‏کمونیست را به مبارزه و رویارویی با هژمونی آمریکا فرا می‌خواند، گاه به ‏وین می‌آید و در کنفرانس آمریکای لاتین ـ اروپا، به مثابه امید جهانی چپ ‏مورد بزرگداشت قرار می‌گیرد. گاه حین بازدید از لندن، تونی بلر را «سگِ ‏بوش» می‌نامد. گاه فیدل کاسترو را به عنوان «سنگر عدالت» ارج می‌نهد و ‏با کوبا و بولیوی پیمان برادری بسته، «محور محبت»(1) را تشکیل ‏می‌دهد. در نیمه‌ی همین ماه ژوئن بود که چاوز به برگذاری یک مسافرت ‏با اهداف خاص تهدید کرد: قرار شد که در این سفر از روسیه، چین، کره ‏شمالی، سوریه و ایران بازدید کرده، اسلحه بخرد، نفت بفروشد و هم‌پیمانان ‏استراتژیک بیابد؛ هر منزلگاه، یک مبارزه ‌طلبی با کاخ سفید.‏
بخصوص و به گونه‌ای حاد، ونزوئلا در امور همسایگان خویش دخالت ‏می‌کند. شش ماه پیش با کمک‌های میلیونی، آشکارا در پیروزی «اووِ ‏مورالس»(2) در انتخابات بولیوی اثر گذاشت و او بلافاصله صنایع گاز ‏کشورش را دولتی کرد. در آرژانتین با خرید اوراق قرضه‌ی دولتی به مبالغ ‏میلیاردی، رژیم «کیرشنر»(3) را مطیع خویش ساخت. و در برزیل ـ بله او ‏می‌کوشد که با عرضه‌ی گاز ارزان قیمت، دست و پای تمامی کشورهای ‏قاره را شل کند ـ با بنای یک استادیوم بی‌نظیر که البته اینک در دست ‏ساخت می‌باشد جای پایی برای خویش گشود.‏
در کنار همه‌ی این‌ها، رئیس‌جمهور ونزوئلا به زاغه‌نشینان خود آمریکا نیز ‏کمک‌های انسان‌دوستانه عرضه می‌دارد. در زمستان سخت سال 2005 ‏دستور داد که از ذخایر کشورش نفت کافی به نصف بهای معمول، در ‏محله‌های فقیر نشین بوستون و نیویورک تقسیم شود و برای زمستان ‏آینده نیز قصد تکرار این کار را دارد: سنت چاوز.‏
کیست این مرد که در مقام یک قهرمان، قلب توده‌های فقرزده‌ی آمریکای ‏لاتین را اینگونه تسخیر کرده تا جایی که کاسترو و چه گوارا را پشت سر ‏نهاده است؟ یک ایده‌آلیست محبوب اما ناامید که دن‌کیشوت‌وار با آسیاب‌ ‏بادی می‌جنگد و آنرا بانک جهانی می‌پندارد؟ آخرین سوسیالیست واقعاٌ ‏انقلابی؟ چه ‌گوارایی با نفت؟ یا تنها فریبکاری در آستانه‌ی تبدیل به یک ‏دیکتاتور؟ کیست این منفورِ محبوب که از یک سو رژیم بوش را به ابلیس ‏حواله می‌دهد و خود را درویش می‌نمایاند، و از دیگر سو تانکرها را ‏می‌گذارد که بی‌هیچ مزاحمتی راه تگزاس را در پیش گیرند و مایه‌اش را به ‏جیب می‌زند؟
‏ یک روز یکشنبه‌ی کاملا عادی در ونزوئلا. مثل هر روز دیگر خدا، 52 بار ‏در سال، هربار راس ساعت یازده نیمروز:‏‎ It´s show time ‎تمامی ملت پای ‏تلویزیون‌ها جمع می‌شوند چه در آشپزخانه و چه در اتاق نشیمن. برنامه‌ی ‏‏«الو پرزیدنت» شروع می‌شود. پنج تا شش و گاه حتا هفت ساعت: چاوز ‏لایف.‏
رئیس‌جمهور در یک استودیوی معمولی و حتا در بازار، در یک شهر بزرگ ‏یا کوچک و گاه در یک روستای دورافتاده در مقابل مردم ظاهر می‌شود. به ‏خواسته های آنان گوش می‌دهد، پاسخ بینندگانی را که تلفن می‌زنند ‏می‌دهد و در آن میان سخن نیز می‌راند. اوضاع جهان را توضیح می‌دهد، از ‏رویاهای خویش می‌گوید و در مورد مشکلات جنسی نظر می‌دهد. گاه حتا ‏از طریق صفحه‌ی تصویر، میان زن و شوهرها آشتی برقرار می‌کند. «چاوز ‏تی‌وی» معمولاٌ بی‌محتوا، گاه خنده‌دار اما همیشه جنجالی است و پرتاثیر با ‏سیاستمداری که علاقمندانه داستان می‌سراید و ارتباطی مستقیم و ‏انکارناپذیر با مردمش برقرار می‌کند. به سختی می‌توان چنین برنامه‌ای را با ‏شرکت جورج بوش تصور نمود. یا حتا با هورست کوهلر(4).‏
این بار پرزیدنت در شهر کوچک «ل تیگره»(5) مهمان است. کلاه قرمز ‏چتربازی، پیراهنی قرمز روی تی‌شرتی به همین رنگ، شلوار جین گشاد با ‏خنده‌یی که گویی روی صورت گندم‌گونش حک گردیده: «من نه از آن ‏خرچسونه‌های درون اتاق‌های کولردار هیئت‌مدیره‌ها هستم، نه از ‏زمینداران شکم گنده که در ویلاهای مجلل، با فراری‌های تیزروشان تنها به ‏خود می‌اندیشند. بلکه یکی هستم از خود شما». ‏
چاوز مقابل دوربین، قدم‌زنان وارد یکی از فروشگاه‌های سوبسیدی می‌شود ‏که از طرف دولت جهت عرضه‌ی مواد اولیه‌ی ارزان قیمت غذایی در ‏محلات فقیرنشین شهرها دایر گردیده‌اند: «شیر، آرد، ذرت، همه به ‏قیمت‌های بسیار نازل» پرزیدنت است که پیروزمندانه ندا در می‌دهد و ‏بسته‌ای قهوه، زیر بینی مهمان افتخاری خود که وی را در این روز همراهی ‏می‌کند می‌گیرد و ادامه می‌دهد: «این را ببین! محصول ونزوئلا؛ روی پاکت ‏آن نخستین ماده‌ی قانون اساسی‌مان را چاپ کرده‌ایم.» و دانیل ارتگا که ‏خیس عرق شده است، ناچار بسته‌ی قهوه را مقابل دوربین می‌گیرد. اما ‏ارتگا در این نمایش غریب، واکنش خوبی از خود نشان می‌دهد. به هرحال ‏آنگونه که به گوش می‌رسد، رئیس جمهور سابق چپ‌گرای نیکاراگوئه با ‏کمک‌های مالی چاوز، برای بازگشت ساندینیست‌ها در ماه نوامبر آینده به ‏قدرت، برنامه‌ریزی کرده است.‏
چاوز همچنان در جنب و جوش است. دختر دانش‌اموزی را در آغوش ‏می‌گیرد و می‌بوسد که با کمک بورس اهدایی وی در حال تمام کردن ‏دوره‌ی متوسطه می‌باشد. او مسیح را به عنوان یک انقلابی ستایش می‌کند ‏‏(من خود را هر روز به مسیح نزدیک‌تر احساس می‌کنم)؛ لنین را به عنوان ‏یک سیاستمدار (که راه را هموار کرد)؛ سروانتس را به مثابه سمبل ادبیات ‏‏(و از او فاکت می‌آورد: «هنگامی که سگ‌ها به ما پارس می‌کنند، آنگاه ‏چون ما می‌تازیم») و محبوب‌ترین شخصیت تاریخی در نزد او سیمون ‏بولیوار است: «رهبر آزادی‌بخش آمریکای جنوبی». ‏
همانگونه که بولیوار در 1820 بخش عظیمی از قاره را علیه اشغال اسپانیا ‏متحد نمود، چاوز نیز بر آن است تا علیه قوای اشغالگر جدید اعزامی از ‏واشنگتن، چنین کند. او توانست نام ونزوئلا را تغییر دهد و این سرزمین ‏اکنون «جمهوری بولیواری ونزوئلا» نامیده می‌شود؛ اما این برای چاوز کافی ‏نیست. او در صدد ایجاد یک «اتحادیه‌ی بولیواریِ ضد یانکی آمریکای ‏لاتین» می‌باشد.‏
در این یکشنبه در «ال تیگره» وی از خُلق خوشی برخوردار است، نه ‏همچون چندی پیش که در مقابل دوربین تلویزیون، یکی از وزرا را مورد ‏خشم و عتاب قرار داد. تقریبا همه‌ی کمبودها به گردن سیستم غیرانسانی ‏کاپیتالیسم و آمریکای ابلیس می‌باشد. از ساعت چهارم، دیگر چاوز تنها ‏نقش یک منجی را بازی می‌کند. هربار کف‌زدن‌ها شدیدتر می‌شود ‏بخصوص هنگامی که وی در پاسخ بیننده‌ای می‌گوید: «چه؟! شما در ‏محله‌تان با کمبود آب آشامیدنی مواجه هستید؟ این غیرممکن است. ما به ‏سرعت، آنرا چاره می‌کنیم ... گوش کن آقای وزیر دارایی ....». عمل‌گرایی، ‏که به راحتی دلارهای نفتی را ریخت و پاش می‌کند.‏
هنگامی که برنامه‌ی «الو پرزیدنت» به پایان می‌رسد، تماشاگران نیز ‏حداقل به اندازه‌ی مجری برنامه خسته شده‌اند. از هنگامی که مهمترین ‏حزب مخالف چاوز، انتخابات را بایکوت کرد، دیگر در مجلس نماینده‌ای ‏نیست که در جناح چاوز نباشد. پرزیدنت می‌داند که از آن سو خطر ‏مقاومتی نیست. مهمترین روزنامه‌های کشور، مثل «‏El Universal‏»‏‎ ‎‏ و «‏El ‎Nacional‏» وی را به سختی مورد انتقاد قرار می‌دهند ـ ونزوئلا از یک ‏دیکتاتوری مشابه کوبا بسیار دور است‌ـ اما چاوز به آن‌ها چندان اهمیت ‏نمی‌دهد. او «تلویزیونی» بر مملکتش حکومت می‌کند. با «شو»ی شخصی ‏خودش و با یک «قانون رسانه‌ها» که حدود مسئولیت اجتماعی را تامین ‏می‌کند و هرلحظه می‌تواند به ابزار سانسور بدل گردد.‏
کمتر افرادی هستند که پرزیدنت با آنان به مشاوره می‌نشیند. در میان ‏اقمار وی سه آلمانی نیز به چشم می‌خورند: هرسه از چپ‌های کهنه‌کار. ‏یکی «کارلوس ویمر»(6) از 68ی‌های قدیمی و عضو پارلمان آمریکای ‏لاتین؛ دیگری «برنهارد مومر»(7) معاون فعلی وزیر نفت و سومی «هاینس ‏دیتریش»(8) ایدئولوگ آنتی کاپیتالیسم در مکزیک. در دایره‌ی نزدیک‌تر، ‏دو دوست شخصی وی هستند که بطور غیررسمی اما اغلب با آنان ملاقات ‏می‌کند: همرزم وی و شهردار کاراکاس «خوان باره‌تو»(9) و رازدار وی ‏‏«ادموندو چیرینوس»(10) روانشناس.‏
در سمت مقابل او نیز مردانی قرار دارند که در پی ایجاد یک «اتحادیه آنتی ‏چاوز» برای انتخابات دسامبر آینده گرد هم حلقه زده‌اند با شعار محوری ‏‏:«آینده‌ی این مملکت فقط در دستان ماست». کسی که می‌خواهد در ‏مورد چاوز داوری کند باید هر دو جناح را بشناسد.‏
ونزوئلا: سرزمینی است در دوردست، با صحاری سوزانش، با وسعت ‏چراگاه‌هایش، با هوای مرطوب و سوزانش. سرچشمه‌ی اورینوکوی پرهیاهو: ‏طویل‌ترین رود آمریکای لاتین؛ سرزمین سالتو آنگل: بلندترین آبشار ‏جهان؛ با شعله‌های نفتی که چه آبی می‌سوزد، با مزارع انبوه، جزیره‌ی ‏‏«مارگاریتا» با سواحل رویایی و بازرگانی بدون گمرک آن؛ آنجا که ‏Jet ‎Set‏ بین‌المللی با روح ویسکی ونزوئلایی درمی‌آمیزد (یک منطقه‌ی تقریبا ‏آزاد ـ بیشتر باید آنرا سرزمین چیوا نامید تا سرزمین چاوز) دریای ماراکابیو ‏است با دکل‌های خشک آن که افق را همچون انبوهی از ملخ، سیاه کرده ‏است.‏
اما پیش از هرچیز، ونزوئلا یعنی کاراکاسِ بزرگ با انباشت جمعیت ‏شش‌میلیونی‌اش که در کلبه‌های فقیرانه در حاشیه‌های شهر و یا در ‏ویلاهای مجللِ میانِ دره‌های سرسبز یا در آسمانخراش‌هایی که همچون ‏جنگل‌های مارچوبه سر برافراشته‌اند، حدود بیست‌وپنج درصد جمعیت ‏کشور را در خود جای داده است. شهری بزرگ که ، با «درایوین ‏مک‌دونالد» و شعبه‌های «استارباکس» و «پیتزا هات» و با بزرگ‌راه‌های ‏هشت‌بانده‌اش بیشتر با لوس‌آنجلس قرابت دارد تا با لیما. شهری که گویی ‏تنها برای رانندگان در نظر گرفته شده: تقریبا فاقد پیاده‌رو، با ارزانترین ‏بهای بنزین در سراسر جهان: هرلیتر بنزین هشتاد بولیوار (کمتر از سه ‏سنت). با وجود آفتاب دائم کمتر کابریو در خیابان‌ها دیده می‌شود و در ‏راه‌بندان‌ها کسی شیشه‌ی خودرو را پایین نمی‌کشد چرا که بسیار خطرناک ‏است. آخر کاراکاس همچنین مرکز جنایات خشونت‌بار نیز محسوب ‏می‌گردد و درحال حاضر، پس از بغداد، خطرناک‌ترین شهر جهان محسوب ‏می‌شود: 40 تا 50 قتل در یک آخرهفته، آماری نیست که به ندرت دست ‏دهد. بیشتر این جنایات در محلات فقیرنشین صورت می‌گیرد: آنجا که ‏کاراکاس همچون یک سطل آشغال باژگونه به نظر می‌آید؛ آنجا که ‏انتقام‌های خونین و تسویه‌حساب‌های خشونت‌بار در پس‌کوچه‌های تنگ، ‏کثیف، گل‌آلود و تاریک صورت می‌گیرد. اما خطرناک‌ترین نقطه، منطقه‌ی ‏مرکزی شهر است با میدان پرازدحام آن که مثل هرچیز مهم دیگر این ‏شهر، بولیوار نام دارد. آنگاه که غروب، چادر سیاه خود را همچون شمدِ ‏مردگان بر روی ویرانه‌های قدیمی شهر می‌گسترد، باندهای مسلح، حکومت ‏خود را آغاز می‌کنند.‏
در جلوی شهرداری و کنار مجسمه‌ی بولیوار که او را سوار بر اسب نشان ‏می‌دهد، پیرزنان مشغول فروش پوسترهایی از قدیسین یا از چاوز ‏می‌باشند. گاه این پوسترها ترکیبی از هر دو هستند: پرزیدنت مقدس در ‏حال پرواز با بال فرشتگان، نان در میان شهروندان تقسیم می‌کند، هوگوی ‏قدیس با آش گوشت. ‏
در درون شهرداری و در طبقه‌ی اول آن، باید شهردار، خوان باره‌توی 47 ‏ساله بکوشد تا بر سروصدای ترافیک فائق آید. در کنار او یک منشی که ‏درست مانند انبوه ملکه‌های زیبایی کشور، دلربا است، قدری مردد به نظر ‏می‌رسد. او دفتر قرارهایی را تنظیم می‌کند که مثل همیشه، ساعت‌ها ‏تاخیر دارد و نجوا می‌کند: «همیشه همینطور است».‏
سپس باره‌تو می‌آید. نویسنده‌ی سابق، کاری به مشکلات جاری از قاچاق ‏اسلحه گرفته تا حمل زباله ندارد. او مرد طرح‌های بزرگ است: «جملاتی از ‏فلاسفه‌ی بزرگی همچون اسپینوزا، مارکوزه و آدورنو همیشه بر لبانش ‏جاری است. آخرین ابتکار سیاسی او؟ همین تازه‌گی‌ها این مرد ریشو که ‏ملاحت یک خرس اسباب بازی را دارد، در کنار پرزیدنت یک ‏CD‏ برای ‏استفاده‌ی میهمانان دولتی پر کرده که البته قرار است بطور رایگان در ‏محلات فقیرنشین نیز توزیع گردد: «‏Sonidad de Caracas‏» چند ترانه‌ی ‏خنده‌دار و سبک که باید به همبستگی خلق کمک کند: «هر جا که ‏خودخواهی هست، همکاری لازم است؛ مکتب فرانکفورت چنین می‌آموزد».‏
باره‌تو در مورد دوست خود چاوز با علاقه سخن می‌گوید. همه‌ی کسانی را ‏که ممکن است در یک ساعت آینده صحبت او را قطع کنند، مرخص ‏می‌کند. همه بجز یک کودک چهارساله، دختر سکرتر که دارد با کاغذهای ‏روی میز یک هواپیما درست می‌کند. روی کلمات خویش دقت می‌کند و ‏می‌گذارد که خاطرات انقلاب مقابل چشمانش جان بگیرند.‏
او از فرزند یک خانواده‌ی دورگه‌ی فقیر دهقانی سخن می‌راند که در یک ‏دهکده‌ی متروکه به نام «سایانتا لانوس» رشد کرده، در فاصله‌ی تقریبا ‏‏400 کیلومتری کاراکاس ـ اما در سیاره‌ای دیگر. از هوگویی سخن می‌راند ‏که در نُه ساله‌گی با گاری میوه در محلات مختلف می‌گشت تا شکم خواهر ‏و برادرانش را سیر کند. از دانشجوی جاه‌طلبی می‌گوید که در پایان دوران ‏سلطه‌ی استعمار، راه ترقی را تنها در یک چیز می‌دید: دانشکده‌ی افسری. ‏چاوز انیفورم را بسیار دوست داشت و عاشق بازی بیس‌بال بود. اما برای ‏دیدن اختلاف‌های فاحش طبقاتی در میهنش نیز چشمانش کور نبود. ‏هنگامی که نیروهای راست در سال 1973 به کمک سیا، رژیم ‏سوسیالیستی سالوادور آلنده را در سانتیاگوی شیلی سرنگون کردند، وی به ‏مطالعات سیاسی پرداخت؛ مارکس و لنین را مطالعه کرد و هر کلمه‌ای از ‏بولیوار را بلعید. چاوز در سلسله‌مراتب نظامی، مستقیم رو به بالا صعود کرد: ‏این روند ترقی شماره‌ی یک او بود. وی هم‌چنین به سازماندهی یک ‏جنبش زیرزمینی در درون تشکیلات ارتش اقدام نمود: این روند شماره‌ی ‏دو بود.‏
در پایان دهه‌ی شصت، ونزوئلا هنوز بزرگترین صادرکننده‌ی نفت در جهان ‏است و جزء پایه‌گذاران اپک به شمار می‌رود. در 1967 پرزیدنت کارلوس ‏آندرس پرز، صنایع نفت کشورش را ملی اعلام می‌کند و برای زمانی کوتاه ‏چنین به نظر می‌رسد که سطح زندگی و معیشت مردم بهبود خواهد یافت؛ ‏اما پرزیدنت پرز درآمدهای طلای سیاه را تنها بین نزدیکان خود قسمت ‏می‌کند: یک قشر کوچک بالایی جامعه با خودخواهی و نادیده گرفتن ‏بقیه‌ی اقشار، جیب‌های خود را می‌انبارند.‏
اواسط دهه‌ی هشتاد آن روی سکه نمودار می‌شود. بهای نفت به یک سوم ‏تنزل می‌کند و ونزوئلا در آستانه‌ی ورشکستگی قرار می‌گیرد. احزاب، بی ‏حیثیت می‌شوند و افزایش بهای مواد اولیه‌ی غذایی، مردم را به خیابان‌ها ‏می‌کشاند. جنگ‌های خونین، خلق را در آستانه‌ی ازهم‌پاشیدگی قرار ‏می‌دهد.‏
در 1992 چاوز و هم‌رزمانش دست به کودتا می‌زنند. یک مبارزه‌ی حساب ‏نشده؛ اما شکست در این نبرد به مثابه پیروزی رهبرانش می‌باشد. چاوز در ‏اسارت و در برابر دوربین، مسئولیت شکست را می‌پذیرد و با چهره‌ای ‏غم‌زده از هم‌رزمانش می‌خواهد که از خون‌ریزی بیشتر اجتناب ورزند: ‏‏«متاسفانه ما شکست خوردیم؛ برای امروز شکست خوردیم».‏
چاوز به زندان محکوم می‌شود اما اجازه می‌یابد که در زندان، ملاقات داشته ‏باشد. برای بخشی از ارتش و بخصوص برای فقرا به یک امید مسیحایی ‏بدل می‌گردد. پس از آزادی‌اش از زندان در سال 1994 به عنوان نخستین ‏اقدام، به دیدار کاسترو می‌شتابد و از او الهام می‌گیرد، او را می‌ستاید اما ‏نمی‌خواهد سوسیالیسم خشک و خشن هاوانا را به کشورش وارد کند.‏
چاوز خود را به رای مردم می‌سپارد. در 1998 وی با کسب 56% آرا، برنده ‏یک انتخابات آزاد می‌شود و ـ‌به عنوان جوان ترین رئیس جمهور تاریخ ‏کشورش‌ـ به کاخ «میافلورس» رخت می‌کشد.. برای انجام «یک انقلاب ‏اجتماعی» از پارلمان، اختیارات ویژه می‌گیرد. در سال 2002 بر یک ‏کودتای دولتی که از سوی مخالفین این اختیارات ویژه و البته به کمک ‏سیا ـ‌آنچنان که مجله‌ی نیوزویک گزارش داد‌ـ طرح‌ریزی شده بود فائق ‏می‌آید و تنها پس از دو روز به کمک سربازان وفادارش به قدرت باز ‏می‌گردد.‏
و یک بار دیگر چاوز در آستانه‌ی سقوط قرار می‌گیرد. در آگوست 2004 ‏ناچار می‌شود که تن به رفراندوم بسپارد چرا که یک اعتصاب عمومی، ‏صنعت نفت کشور را فلج کرده است. چاوز اعتماد ملت را با 59% آرا بدست ‏می‌آورد. اپوزیسیون از تقلب در رای‌گیری‌ها سخن می‌گوید اما ناظرینی ‏هم‌چون جیمی کارتر رئیس‌جمهور سابق آمریکا هیچ نشانه‌ای از این تقلب ‏ادعایی نمی‌یابند. شهردار با افتخار می‌گوید: «دوست من مورد اعتماد مردم ‏هست و باقی خواهد ماند» و ادامه می‌دهد: «او تمام هم خود را متوجه ‏احتیاجات فقرا نموده است».‏
‏ پوسترهای بزرگ دیواری از چاوز با نقاشی‌های ساده‌لوحانه: پرتره‌ی ‏بردگانی که زنجیر پاره می‌کنند؛ ‏‎„Venceremos“‎‏ (ما پیروز خواهیم شد) ‏شعارهایی بر روی آسمان‌خراش‌ها؛ یک میدان بسکتبال: (این «میسیون ‏سوکره(11)» است) در یکی از محلات فقیرنشین کاراکاس، یکی از صدها ‏سمبل رژیم در سراسر کشور است.‏
پزشک‌های کوبایی در مقابل نفتِ بسیار ارزانِ کاریبیک، در بیمارستان‌های ‏محقر به مداوای کودکان گریان مشغولند. در یک مدرسه‌ی روستایی، ‏سالمندان، حروف شکسته‌ی الفبا را روی تخته‌ی سیاه نقاشی می‌کنند: ‏کسی که در امر مبارزه با بیسوادی شرکت کند، کوپن اضافه برای خرید از ‏فروشگاه‌های سوبسیدی دریافت می‌کند. در یک کارخانه‌ی بزرگِ کفش، ‏زنان به تولید صندل مشغولند، در سالن بزرگ دیگری که در کنار آن قرار ‏دارد، تی‌شرت‌های قرمز تولید می‌شود.‏
بر روی برخی ماشین‌های بزرگ، پرتره‌ی چاوز را چسبانده‌اند: «آخر این ‏ماشین‌ها را او به ما هدیه داده است» «آمالیا» یکی از دوزندگان این ‏کارخانه است که چنین می‌گوید. وی همچنین معتقد است که: «پیش از ‏این کسی ما را در این محلات فقیرنشین، جدی نمی‌گرفت. اما حالا ما ‏چاوز را داریم. او خودش از همین پایین برخاسته و با رویاهای ما زندگی ‏می‌کند». این تعاونی، تی‌شرت‌ها را به قیمت 3 دلار به شرکت نفت ‏می‌فروشد که اینک در راس آن تنها افراد مورد اعتماد چاوز قرار دارند. ‏تعاونی نسبت به شلخته‌گری‌هایی که در دوخت محصولات آن بکار می‌رود ‏حساسیتی نشان نمی‌دهد چرا که ترسی از رقیب ندارد. فروش، تضمین ‏شده است و درآمد حاصل از آن به نسبت مساوی بین کارگران تقسیم ‏می‌شود.‏
ولی به هرحال، این بهشت کارگران، روی دیگری هم دارد. «روزاریا»، ‏سرکارگر کارخانه گله می‌کند که امروز نیز تقریبا نیمی از کارگران بر سر ‏کار حاضر نشده‌اند و می‌گوید: «سه‌بار باید برای غیبت کنندگان اخطار ‏کتبی ارسال کنم تا آنکه اجازه داشته باشم از حقوق آنان کسر کنم» و ‏برای خیاط‌ها در سال اول هیچ جریمه‌ای وجود ندارد. او اکنون روی تابلوی ‏بزرگی نوشته است: «کارخانه مال ما است. کسی که کار خود را انجام ‏نمی‌دهد، دیگران را استثمار می‌کند» اما این هشدار نیز چندان ‏دست‌آوردی نداشته است بجز یک سرزنش از سوی کمیسر سیاسی دفتر ‏چاوز: آن بالا نمی‌خواهند در یک کارخانه‌ی مدل، مشکلی داشته باشند.‏
حدس زده می‌شود که طی دو سال گذشته، چاوز بیش از ده میلیارد دلار ‏در برنامه‌های اجتماعی کشورش تزریق کرده باشد. چه مقدار از آن بیهوده ‏به هدر رفته و چه مبلغی از آن دستاورد ناچیزی داشته است؟ آیا رسالت ‏برنامه‌ی پرزیدنت که این واحه‌های از دل ویرانه‌ها برآمده را چنین بزک ‏میکند، رسیدن به جهانی عادلانه‌تر است یا تنها زرورقی است زیبا بر ‏حلبی‌آبادهای کاریبیک؟
اپوزیسیون می‌خواهد چنین ببیند، یک سیاست ساده‌لوحانه‌ی رابین‌هودی، ‏بدون هیچ پشتوانه‌ی ادامه‌کاری که طی هفت سال حکومت چاوز نتوانسته ‏شکاف میان فقیر و غنی را کاهش دهد: پرزیدنت در نظر اینان نه یک ‏موجود روغن مالی شده بلکه نفت مالی شده. مخالفین اصلی چاوز را ‏سرمایه‌دارانِ عمده‌ی کشور تشکیل می‌دهند. یک لاف‌زن نئولیبرال بنام ‏‏«خولیو بورگز» 36 ساله یکی از آن‌ها است؛ و یا سیاستمدار دیروز و ‏پارتیزانِ سابق و ناشر امروز «تئودور پت کوف»74 ساله که ناگهان خود را ‏یک مرد میانه‌رو جا زده؛ و یا وکیل پریروز «انریکو تیارا پاریس» 85 ساله ‏که این روزها را یا در ویلای مجلل خود ویا در دفتر کارش واقع در مرکز ‏کاراکاس می‌گذراند. در مجموع، یک لشکر بیشتر ماتم‌زده که ‏روشنفکرترین‌شان، همان پیرترین‌شان است.‏
تیارا درست بودن برنامه‌ی اجتماعی پرزیدنت را از بیخ‌وبن رد می‌کند. وی ‏از قواعد دقیق بانک جهانی صحبت می‌کند ـ‌هرچند که سیاست‌های ‏نئولیبرالی واشنگتن در آمریکای لاتین شکست خورده و فقرا را فقیرتر ‏کرده ‌ـ وی معتقد است که: بهبود وضعیت مالی اقشار کم‌درآمد در ونزوئلا ‏تنها از طریق تقویت بخش خصوصی امکان‌پذیر می‌باشد. درحالی که ‏اقتصاد ونزوئلا در سال گذشته نرخ رشدی برابر 9% را نشان می‌دهد، ‏سرمایه‌گذاری خصوصی طی چهارسال گذشته تنها 3% افزایش داشته ‏است. چاوز بخش خصوصی را هرروز با قانونی تازه، محدودتر می‌کند: ‏‏«هنگامی که بهای نفت به یک‌چهارم تقلیل یابد، وی به آخر خط می‌رسد ‏و مملکت به نهایت ویرانی».‏
چاوز با علاقه پول را از کاسه‌ی شرکت نفت بیرون می‌کشد، او با ‏گاردویژه‌اش یک ارتش آلترناتیو تشکیل داده و در یک معامله‌ی جنون‌آمیز ‏با روسیه، هلیکوپترهای جنگی و یک‌صدهزار قبضه کلاشینکف خریداری ‏کرده است. او برای تحریک حس ترس در مردم و گردآوردن آنان پیرامون ‏خویش، به هر اقدامی دست می‌زند. تیارا که در انتخابات سوم دسامبر ‏آینده، شانس اندکی در جمع‌آوری آرا برای خود قائل است می‌گوید: «چاوز ‏گاهی قاطی می‌کند، به نظرم او خیلی رویاهای جنون‌آمیز دارد و باید به ‏یک روان‌پزشک رجوع کند».‏
دکتر ادموندو چیرینوس 70 ساله، روانشناس و دوست خوب چاوز در یکی ‏از بهترین نقاط شهر کاراکاس مطب دارد. در اتاق انتظارش یک پوستر از ‏زیگموند فروید به دیوار آویخته است، یک کره‌ی طلایی زمین برق می‌زند و ‏درمیانِ جنگلی عجیب، آب از آبشاری سرازیر است. دو بیمار مشغول بازی ‏با قوطی‌های دارو هستند و سومی به فاصله و با صدایی وحشتناک فریاد ‏می‌زند: «ای فلک! خدایا پناه بر تو!» ‏
رئیس «کلینیک روانی» مردی است با لباسی گران‌بها، از آن تیپ‌های ‏نمونه‌ی اقشار بالایی، اما تابلوی روی دیوار نشان می‌دهد که وی موجودی ‏است استثنایی؛ در 1988 کاندیدای حزب کمونیست برای انتخابات ریاست ‏جمهوری بود: «بجای من، چاوز انتخابات را برد. تا آنجا که توانستم به او ‏کمک کردم. او حقش بود و این یک پیروزی برای کشور ما بود؛ باوجود ‏برخی کاستی‌ها».‏
آیا او چاوز را تراپی کرده است؟ «او بیمار من بود و به دوست من تبدیل ‏شد و حالا هم‌دیگر را مرتب می‌بینیم، تقریبا همیشه». آنجا که به شغلش ‏مربوط می‌شود بدیهی است که نمی‌تواند اطلاعاتی در اختیار ما بگذارد اما ‏درباره‌ی نخستین زناشویی رئیس‌جمهور سخن می‌گوید که هر دو به او ‏مراجعه می‌کردند ولی با وجود جلسات متعدد مشاوره، راه نجاتی برای ‏زندگی‌شان یافت نشد. اشک‌های زیادی در مطب ریخت اما بی‌نتیجه. دکتر ‏به تفصیل از قرابتی که چاوز بین خود و بولیوار احساس می‌کند، سخن ‏می‌گوید.‏
آیا چاوز خود را در جایگاه آزادی‌بخش بزرگ آمریکای لاتین می‌بیند که ‏سرانجام، سرخورده از خلق به یک آتوکرات بدل گردید؟ آیا این یک پیوند ‏روحی ‏‎12)Obsessiv‏) است که می‌گویند پرزیدنت به‌طور مرتب با ‏نیم‌تنه‌ی بولیوار سخن می‌گوید؟
‏«‏‎ Obsessiv‎اصطلاحی است متعلق به دنیای شغلی من. چنین ‏اصطلاحاتی را دوست ندارم بکار ببرم» روانشناس ادامه می‌دهد: «اما چاوز ‏خود را با بولیوار و رویاهای شکوهمند او تعریف می‌کند و این امر ظاهر ‏سازی و یا تاکتیک نیست. حتا ناکامی‌ها، همچون ناکامی اخیر در پرو که ‏چاوز نه از کاندیدای پیروز در انتخابات یعنی «آلن گارسیا»ی سوسیال ‏دمکرات، بلکه از «اولانتا هومالا»ی ماوراء چپ حمایت نمود، او را تنها یرای ‏لحظه‌ای از حرکت باز می‌دارند». ‏
و نقش او به مثابه سمبل جهانی چپ و مخالفین جهانی سازی؟ «چاوز از ‏این موقعیت لذت می‌برد، او مشغول خانه تکانی در درون خود است ـ مثل ‏هر دولت‌مرد دیگری در تاریخ جهان. این نمایانگر انرژی اعجاب‌انگیز او ‏است که به وی امکان می‌دهد شب‌های طولانی به کار پردازد؛ او مردی ‏است که مأموریتی دارد و در سخت‌ترین حالت حاضر است که در مقام یک ‏شهید، جان خود را در این راه بگذارد». برای آنکه توازی با بولیوار را ثابت ‏کند، روانشناس به مجموعه‌ای اشاره می‌کند که همکارش در مورد ‏شخصیت این قهرمان آزادی گردآورده است. او می‌خواند: «واقعی، اعجوبه ‏در رابطه‌گیری، غیرقابل خریداری؛ کسی که رویاهای دست نایافتنی را به ‏واقعیت بدل می‌کند هنگامی که با مشکلات زندگی پنجه در می‌افکند ـ ‏همه‌اش در مورد او صدق می‌کند».‏
و در مورد تصویر روانی بولیوار ادامه می‌دهد: «با اعتماد به نفس تا سرحد ‏افسانه، گاه کینه‌توز، به گونه ای اغراق‌آمیز متکی به خود. حتا در آنجا نیز ‏من شباهت‌ها را می‌بینم». روانشناس، چنین جمع‌بندی می‌کند: «من دو ‏نفر را می‌شناسم که هرگز از راه خود منحرف نمی‌شوند. البته چاوز ‏سیاستی واکنشی‌تر و چپ‌گرایانه‌تر از رژیمی دارد که خود بنا کرده است. ‏چطور بگویم ... » چیرینوس دنبال واژه‌ای مناسب می‌گردد.‏
شاید نارسیسم(13) ‌ـ ‌لنینیسم؟ ‏
چیرینوس مطمئن نیست که این فرمول‌بندی را پسندیده باشد. به هرحال ‏او یک‌سری محدودیت‌های شغلی دارد. «اصطلاح نارسیسم بیانگر نوعی ‏بیماری است و چاوز به معنی کلینیکی آن یقینا بیمار نیست». ‏
یک صدای آرام، نه تنها در اتاق انتظار، بلکه حتا در اتاق معاینه به گوش ‏می‌رسد: صدای یک آبشار کوچک. از بلندگویی پنهان، آهسته صدای ‏موزیک پخش می‌شود: « ‏My Way‏»‏‎ ‎‏ با صدای فرانک سیناترا. هیچ ‏نکته‌ای که به ایجاد آرامش کمک کند، اینجا فراموش نشده است.‏
هنگام خداحافظی، دکتر چیرینوس می‌گوید: «من زمان زیادی فکر کرده‌ام ‏که چاوز را با کدام‌یک از سیاستمداران امروز جهان می‌توان مقایسه کرد؛ ‏این تسلط بر برنامه‌ی تلویزیونی؛ این توانِ نادیده گرفتن همه‌ی اعتراضات؛ ‏این بیانِ انجیلی و تقسیم پدیده‌ها به الهی و شیطانی ـ مطلقِ خیر و شرـ ‏تنها یک نفر به ذهن من می‌رسد: جورج دبلیو بوش».‏
اشپیگل شماره‌ی 29 تابستان 2006‏

‎1 ‎‏– در برابر «محور شرارت»‏
‏2- ‏Evo Morales
‎3‎‏-‏Kirchner
‎4‎‏-  رئیس جمهور آلمان‏
‎5‎‏-  ‏El Tigre
‎6‎‏– ‏Carolus Wimmer
‎7‎‏- ‏Bernhard Mommer
‎8‎‏- ‏Heinz Dieterich
‎9‎‏- ‏Juan Barreto
‎10‎‏- ‏Edmundo Chirinos
‎11 ‎‏– آنتونیو خوزه دوسکره (1830-1795) از مبارزین آزادی آمریکای لاتین و از ‏یاران نزدیک سیمون بولیوار
‎12 ‎‏– نوعی بیماری روانی است که با ترس همراه بوده و بیمار مبتلا به آن، اخساس ‏می‌کند که همواره باید به یک فرد بزرگ متکی باشد.‏
‎13 ‎‏– نارسیسم به معنی «خودشیفتگی» است. نویسنده اینجا با اصطلاح ‏مارکسیسم ـ لنینیسم شوخی کرده است             ‏
‏  ‌          ‏

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.