header image
 
قِصّه سپاس و "فِتنهِ اهل بَخیه"‌‏ چاپ
همنشین بهار   
طرح اینگونه مباحث چه ضرورتی دارد؟ گذشته هرچه بود گذشته است.‏‎ ‎
گذشته، نگذشته است! و کوله بارش همچنان روی دوش ما سنگينی می ‏کند. ‏
به قول مُلا صدرا پيش آمدن هر رويدادی مشروط به مادّه‌ای و مُدتّی است. ‏‏(ُ کّل حادث مَسبوق بماّده و ُمدّه) ـ مُلاخور شدن انقلاب بزرگ ضد ‏سلطنتی، حوادثی چون سی ‌خرداد سال پُرابتلای ۱۳۶۰، که پس لرزه ‏هايش تا همين امروز ادامه دارد، برادرکشی ها و  پَرَپرشدن پاک ترين ‏جوانان اين ميهن، و جناياتی که در زندان به نام اسلام و انقلاب روی داد ـ ‏فقط به نتايج کنفرانس گوادلوپ و نقشه های شوم امثال "برژينسکی"، ‏مربوط نيست، ريشه در مسائل و درگيری‌های زندان شاه نيز دارد. ‏

فتنه "سپاس‌گويان"، و گرد و غبار ۱۵ بهمن سال ۱۳۵۵ هنوز که هنوز ‏است، فرو ننشسته و حالا حالاها هم، نخواهد نشست. ‏
َکند و کاو دراين ماجرا، ضرورت دارد تا به ريشه درگيری های بعد از ‏انقلاب که آن همه نيرو را سائيد و از دُور خارج کرد و همه سايه همديگر را ‏هم با تير می زدند، نزديک شويم.‏
در گذشته نبايد زيست امّا، به گذشته بايد نگريست. ما چاره ای نداريم جز ‏آنکه بر لب جوی تاريخ بنشينيم و از آن بياموزيم. ‏
البته من از پلکّان عصر خودم به اين داستان، نظر انداخته ام و از آنجا که ‏پرونده هر واقعه ای تا ابد به روی پژوهشگران گشوده است، در آينده فهم ‏ما از هر حادثه ای (از جمله فتنه سپاس‌گويان)، گستردگی بيشتری می ‏گيرد. ‏
صادقانه می گويم که تنها در روش، هنگام به کارگرفتن شواهد کوشيده‌ام ‏بی طرفی را رعايت کنم وگرنه بی طرف نيستم، يعنی نمی‌توانم بی‌طرف ‏باشم. يک دليلش اين است که من نيز فريفته ام، فريفته ايدئولوژی و ‏انديشه‌ حاکم بر دوران خويش. فريب‌ دوران، مرا هم زندانی کرده‌است.‏
‏***‏
برای بررسی واقعه ۱۵ بهمن سال ۵۵ و ماجرای سپاس‌گويان، بايد به عقب ‏برگرديم.  (يادآوری کنم که ساواک آگاهانه روز آزادی سپاسگويان را پانزده ‏بهمن انتخاب کرد. شـاه در چنين روزی در سال ۱۳۲۷، از يک ترور ‏نافرجام جان سالم بدر برده بود.) ‏
‏ "شریف واقفی کُشی"، ساواک را به وَجد آورده بود.‏
در اردیبهشت سال پر ماجرای ۱۳۵۴، مُدّت کوتاهی پس از شهادت بيژن ‏جزنی و کاظم ذوالانوار و...، روزی سرهنگ زمانی، رئيس زندان قصر با توپ ‏و َتشر، زندانيان سياسی را (در بند يک و هفت و هشت)، جمع کرد و از ‏جمله گفت: ‏
‏"حواّس‌تون را جمع کنيد ما جان نثاران خدايگان اعليحضرت همايونی در ‏برابر شما سه چيز داريم که انتخابش با خود شماست. يک: قلم؛ که با آن ‏برای‌تان از پيشگاه ملوکانه تقاضای عفو کنيم و اين البته بستگی به رفتار ‏شما دارد که چگونه با ما راه بيائيد.  دو: شلاق؛ که ُمعرّف ِحضور همه شما ‏هست و سوّم: گلوله؛ که اصلاً نياز به توضيح ندارد."‏
‏***‏
رژيم شاه که البته در شقاوت و عوام فريبی به َگردِ پایِ آخوندها هم نمی ‏رسيد، در سال های پُر ابتلای ۵۴ و ۵۵، خيلی شنگول و منگول بود و جدا ‏از ضرباتی که در درون و بيرون زندان به آزاديخواهان زده بود، از "شريف ‏واقفی ُکشی" و از نتائج آنچه آن‌روزها تغئير ايدئولوژی خوانده می‌شد، ‏کبکش خروس می‌خواند و از شادی در پوست خود نمی گنجيد.‏
در آن سال‌ها سازمان "سيا" و  ژاندارم هايش در آمريکای لاتين، عليه ‏‏"مارکسيست‌های مسيحی"‏
Christian Marxists‏ که عدالت اجتماعی را با  "الهيات رهائی بخش" ‏پيوند می‌زدند، به ترفندهای گوناگون مُتوسّل می‌شدند تا آنان را از چشم ‏مردم بياندازند، به مسيحيان مؤمن القا می کردند که آنان کافرند و به ‏مارکسيست های متعصب می‌گفتند آن ها مرتجع و آلت دست ‏حکومت‌های آمريکای لاتين هستند! امثال "ارنستو کاردينال" شاعر و ‏کشيش مردمی نيکاراگوئه در اين زمينه حرف ها دارند…‏

‏***‏
رژيم شاه که از سال ۵۰  (به کمک مارکسیست های سلطنتی)، در انداخته ‏بود مجاهدين، مارکسيستِ اسلامی هستند، به دنبال دام‌گذاری و ميوه ‏چينی بود. بازجويان وقت و بی وقت زير پای روحانيون زندان و سران بازار ‏می نشستند و روضه می خواندند تا بلکه آنان را به سنگ انداختن بين ‏مجاهدين و فدائيان وادار کنند. از آنجا که مبارزه با دستگاه رژيم شاه و ‏پليس سياسی، الزامات خاص خودش را داشت. مجاهدين و فدائيان می ‏بايست با هم مراوده داشته باشند. اين واقعيت را پيش از هر چيز، ‏استراتژی و نفس مبارزه تحميل می‌کرد. هردو گروه می بايست از ‏بازجويی‌ها، از خط ‌مشی ساواک، توطئه های احتمالی و نقشی که گروه‌ها ‏در بيرون دارند باخبر باشند تا به دام نيافتند و تلفات به حداقل برسد. برای ‏هردو گروه، انتقال تجربه حياتی بود. به همين دليل ارتباط بين تشکيلات ‏مجاهدين و تشکيلات چريک‌های فدايی نه فقط بحث اعتقادی، بلکه بحث ‏استراتژی هم بود. پليس سياسی که به اين واقعيت اشراف داشت تمام هّم ‏و غمّش شکستن وحدت زندانيان و تضاد انداختن بين مذهبی‌ها و غير ‏مذهبی‌ها، بود. ساواک می خواست آن ها به جای همدلی و همراهی، با هم ‏درگير و سائيده شوند. هم چنين بسيار مايل بود پشت جبهه مجاهدين را ‏خراب کند و رابطه روحانيت و بازار را با آنان به نهايت قهر برساند و امثال ‏رفسنجانی را که گفته بودند: "امام از نجف حرفی می‌زد و ما به او پيام ‏می‌داديم که فرمايش شما محترم، ولی اول اجازه بدهيد ببينيم سازمان چه ‏می‌گويد."، صد و هشتاد درجه  چرخانده و به ضديت تمام عيار بکشاند. ‏نتيجه اين توطئه شوم بعدها مشخص شد.‏
اگر در بهشت زهرا  (روزی که خمينی از پاريس آمد)، امثال مرتضی ‏مطهری از سخنان پدر ناصر صادق و مادر رضائی ها مانع شدند، اگر در ‏روزهای اول پيروزی انقلاب، بين سران روحانيت و بازار، يک اجماع نانوشته ‏بود که به مجاهدين هيچ ميدان ندهند، اگر روحانيونی چون يزدی و "سيد ‏منيرالدين شيرازی" و "جعفری گيلانی" و فاکر و حقانی وعبايی خراسانی ‏و...زير پای خمينی می نشستند تا در رابطه با مجاهدين هرچه زودتر ‏تکليف را يکسره کند،  و اگر نهايتاٌ کار به جاهای باريک کشيده شد، ريشه ‏در گذشته دارد.‏
پرويز ثابتی (مقام امنيتی ساواک)، بارها با آيه الله طالقانی و ديگران ‏صحبت کرد تا اثبات کند مجاهدين از آغاز به شما دروغ می‌گفتند و کلاه ‏سرتان گذاشتند. بازجويان مدام در گوش آنها می خواندند: ببينيد آقايان ‏مبارزه و جنبش مسلحانه شکست خورده، در بيرون سران گروه ها، به ‏سراشيب افتاده اند و يا در درگيری‌ها يکی بعد از ديگری نفله شده اند. ‏اخبارش را داريد. داستان شريف واقفی، ترور صمديه لباف، سخنان محسن ‏خاموشی و مصاحبه‌ها را هم که لابد ديده ايد و باخبريد کسانی که آنهمه ‏شما حمايت شان کرديد، چه دسته گل هائی به آب داده اند...شما واقعا ‏جانب چه کسانی را گرفته بوديد؟...‏

‏***‏
اساساٌ هر جا ديکتاتوری حاکم است، خرد کردن نيروها و شکستن وحدت ‏استراتژيک بين زندانيان، نقشه هميشگی پليس سياسی است. ساواک نيز ‏همين منظور را داشت و  برای ايجاد تفرقه بين زندانيان، دوز و کلک می ‏چيد. کيف می کرد که روحانيون و مريدانشان بحث نجس و پاکی را پيش ‏می کشند و خواهان جدائی و مرزبندی هستند. ‏
يکی از مقامات کميته ضد خرابکاری چيزی به اين مضمون گفته بود: ‏‏[عين جملات نيست.]‏
‏"ضربه اصلی و نهائی را خودشان بايد به خودشان بزنند. اگر روحانيون و ‏بازاری ها در عمل ببينند چه کلاهی سرشان رفته و نظر اعليحضرت که ‏می فرمودند: "اصلا اسلام مطرح نيست، آنان مارکسيست اسلامی هستند"، ‏واقعی است ـ کار تمام است. خودشان بايد پدر خودشان را  درآورند...." ‏
اين‌که آيا در اين مسير، ساواک دام هم گذاشت يا نه، اطلاع ندارم امّا ‏شخصاً از شکرالله پاک‌نژاد شنيدم که مُصرّانه می‌گفت:‏
‏" آینده نشان خواهد داد آنچه در بیرون به نام مجاهدین و تغئیر ‏ایدئولوژی، روی داده، جز به نفع ساواک و مرتجعین نبوده است. اصلا فرار ‏تقی شهرام از زندان ساری، و آنچه بعداٌ در سازمان روی داد، ترديد برانگيز ‏است‎.‎‏.."‏
البته در پی فرار سيروس نهاوندی که گفته می‌شد، نقشه خود ساواک بوده، ‏اينگونه برداشت ها عجيب نبود. متاسفانه کینه های کوری که به اعدام ‏شهرام منجر شد، حلقه های مفقوده را که او به دلیل مسئولیتش در ‏سازمان می توانست بگشاید و توضیح دهد، از دست پژوهشگران گرفت.‏
‏[اگر ترديد پاک‌نژاد در مورد فرار شهرام، واقعیت داشت، امثال معادی خواه ‏و روح الله حسینیان....... با بازداشت وی، بعد از انقلاب، اَلم شنگه بپا ‏می‌کردند]...‏
آنچه باعث بروز زودرس جريان راست ارتجاعی شد ‏
تغیير عقيده و نظرگاه حق شناخته شده هر انسانی است. توجه داشته ‏باشیم که همه هم وحيد افراخته و محسن خاموشی نبودند که با شرم که ‏به قول کارل مارکس، احساسی انسانی است،  وداع گفتند. ‏
چهل و چند نفری که بعد از تکه تکه کردن مجاهدین و آنچه امثال تقی ‏شهرام تغییر ایدئولوژی نامیدند، تيرباران شده و يا در درگيری خيابانی و ‏زير شکنجه جان باختند، از مبارزين فداکار و شريف ميهن‌مان بودند. هاشم ‏وثيق پور، محمد صادق فرد نقوی، غلامحسين صاحب اختياری، جواد ‏چايچی عطری و...زير شکنجه جان باختند. ‏
امّا، این واقعیت دردناک را نمی توان پنهان کرد که آنچه باعث بروز ‏زودرس جريان راست ارتجاعی شد، برخوردهای نا صادقانه َسردَمدارانی بود ‏که با چپ‌نمائی ويراژ می‌دادند. بيهوده نبود که جدا از رهبران مجاهدین، ‏که همه تلاش‌شان اين بود تضاد اصلی (رژيم وابسته و ضد خلقی شاه) گم ‏نشود ـ مارکسيست های اصولی، امثال شکرالله پاک نژاد، ناصر کاخساز، ‏هوشنگ عیسی بیگلو، رضا شلتوکی، دکتر مرتضی محيط، یحیی رحیمی، ‏چنگیز احمدی، یوسف کشی زاده..... نيز، آن برخورد فرصت طلبانه را که ‏در زرورق چپ پوشيده شده بود، جز خوش خدمتی به ساواک شاه تحليل ‏نکردند و عليه آن موضع گرفتند.‏
بی اختیار به یاد حاج‌حسين پياده، پیرمرد رنجدیده ای می افتم که اکنون ‏دستش از دنیا کوتاه است. یکبار هم او را که داد زد: " ظالم های بی همه ‏چیز ساواکی، خدا شما را لعنت کند" - بردند زیر هشت و کتک زدند. این ‏پیرمرد خوش قلب، آبگوشتي را كه در بند تقسیم می شد، زیر شیر آب، با ‏احتیاط تمام، آب می کشید تا پاک باشد! با احترام پرسیدم شما چرا این ‏کار را می کنید؟ پاسخ داد: من به عمد این کار را می کنم تا لج این ‏کمونیست ها را در آورم. گفتم پدر عزیز این کار قشنگ نیست...، دم به ‏گریه، گفت: مگر کشتن و آتش زدن بچه مسلمونا و... قشنگ است؟ ‏
خودخواهی و کبر قاتلین شریف واقفی نه تنها  به دست ساواک بهانه داد و ‏به اعتماد مردم ساده و پاک ترکش زد، بلکه به جریان راست ارتجاعی هم ‏حسابی میدان داد تا هر اسبی دارد بتازد.‏
راستی کدام جریان بعد از انقلاب، عملا ٌخط امثال بریژنسکی را که نقشه ‏می چیدند تا نیروهای رادیکال در منگنه قرار گیرند و همه همدیگر را لت ‏و پار کنند، پیش بُرد؟ ‏
ساواک زیر پای مرتجعین می نشیند ‏
برخوردهای ناصادقانه، غصب نام و امکانات، استثمار تشکيلاتی، تزريق و ‏تحميل نظرات، و پندار کسانی را که مدعّی بودند از جهل اسلام! به علم‌ ‏مارکسيسم! عروج کرده ايم ـ ساواک چَه چَه زنان! توی بوق می‌کرد و با ‏َعلَم کردن امثال وحيد افراخته که علی رغم آن‌همه رشادت ها و مايه ‏گذاری‌های پيشين، (و نيز، شکنجه های سختی که در آغاز تحمل نمود)، ‏سرانجام به جلد خودشان رفته، بازجو ! و َسفله شده بود- برای بهره برداری ‏تمام عيار از ترکشی که به اعتماد مردم خورده بود دست به کار شد و با ‏يک برنامه حساب شده زير پای مرتجعين و "اصحاب کفگير و ملاقه" ـ که ‏در زندان همه را جز خودشان نجس محسوب می‌کردند، نشست و با هدايت ‏پرويز ثابتی و سرپرستی شبانه روزی بازجويانی چون حسين زاده و عضدی ‏و رسولی، آنان را عليه مجاهدين و مبارزين ميهن‌مان کوک کرد و موفق ‏شد به استثنای آيت‌الله طالقانی و تا حدودی آيت‌الله لاهوتی، همه را به ‏هيستری ِ ضد ِ مجاهدين بکشاند و حتی عليه آنان فتوا بگيرد. (آنهم نه ‏يکی، دوتا).‏
آيت‌الله طالقانی در دستگاه امثال ربانی شيرازی و معادی خواه نمی رفت. ‏وقتی از قول او پخش کرده بودند که اين ها همه نجس هستند، به ‏لاجوردی تشر زد که "من چه موقع چنين حرفی زده‌ام؟"  ‏
بارها به بازجويان گفته بود با وجود مخالفتم با جريان فرصت طلبی که به ‏مجاهدين اينهمه ضربه زده، کاری نمی کنم که شما خوشحال شويد. با اين ‏حال (ايشان نيز، همانند آيت الله لاهوتی)، در جمع فتوادهندگان، حضور ‏داشتند. حاج عراقی پس از آزادی از زندان در جلسه ای با شرکت دکتر ‏علی شريعتی، مهندس بازرگان، دکتر يدالله سحابی، محمد رضا حکيمی، ‏و...، فاش می کند: (بعد از ماجرای فتوا عليه مجاهدين)، مسعود رجوی به ‏من گفت: ‏
‏"آيه الله طالقانی و آيت الله منتظری را فريب داده اند و عليه ما تحريک ‏کرده اند. تو وظيفه داری به هر شکلی که شده بروی و آنان را از اين توطئه ‏آگاه کنی، اين نقشه ساواک و سازمان "سيا" است...”‏
بر اساس برگ خبر ساواک شماره ۷۵ - ۱۴۱۸۴/۳۸۳  به تاريخ سوم دی ‏ماه ۵۶ ، و نيز گفته های "سيد عياس سالاری" (يکی از روحانيون، که ‏خودش در آن زمان زندان بود)، موسی خيابانی به حسن لاهوتی اشکوری ‏مطلبی را به عنوان پيام مجاهدين و پيام خودش (موسی) می گويد که ‏‏(لاهوتی) بايد قول بدهد متن پيام را جز به چند نفر آخوندهای بند يک، به ‏کسی نگويد و متن آن چنين بوده است:‏
‏۱- شماها صلاحيت نظردادن در مسائل اجتماعی را نداريد، زيرا هميشه ‏دنباله رو هستيد.‏
‏۲- حق خودتان را بشناسيد و پا از گليم خود بيرون نگذاريد.‏
‏۳- آقای طالقانی، شما که هميشه خود را مجاهد می ناميدی و افتخارت به ‏شاگردی و پيروی از محمد حنيف نژاد بوده چرا وقتی که عليه مجاهدين ‏فتوا دادند عمامه ات را بر زمين نزدی؟‏
‏۴- آقای غلامحسين حقانی شما آدم منافقی هستی و تاريخ اسلام از امثال ‏تو زياد به خود ديده است.”‏
‏ (توضيح ساواک: حقانی در بند ۲ زندان اوين خودش را به طور کامل به ‏طرفداری مجاهدين جلوه می داد و پس از انتقال به بند يک موضع ضد ‏مجاهدين به خود گرفت.)‏

‏***‏
ساواک که دورادور، و هم از نزديک، "نقل فتوا" يا بهتر بگويم بيانيه ‏‏"نجس ـ پاکی" در زندان‌ها را حلوا حلوا می کرد! از يکسو، جزوه تقی ‏شهرام (بيانيه اعلام مواضع ايدئولوژيک)، برخی پرونده‌ها و نامه های ‏خصوصی، و به‌ ويژه بازجويی‌های امثال وحيد افراخته و يکی دو نفر ديگر را ‏به روحانيون زندان و نيز امثال لاجوردی و بادامچيان، داده بود تا روی آنان ‏تاثير بگذارد. از سوی ديگر، تک نويسی های بخصوصی را به رُخ برخی از ‏زندانيان مقاوم می کشيد که کسانی ضمن اطلاع رسانی از فلان جلسه و ‏فلان تحليل، به بازجوها این را هم نوشته بودند: "ما معتقديم شاه و ساواک ‏از مجاهدين بهتر‌ هستند... اصلا با روش مجاهدين، دين ما و اسلام ما از ‏بين می‌رود." ‏‏
دو فتوائی که آخوندهای زندان عليه مجاهدين دادند مکتوب نشد تا مثلاً ‏دست ساواک نيافتد!! امّا قرار شد "همه آن‌را از بَر کنند و به هر بندی که ‏می روند به مؤمنين انتقال دهند." اين دو فتوا، (فتوای شماره ۱ و ۲ )، ‏حاصلی جز تفرقه نداشت و براستی شرک آلود بود. حالا رژیم می توانست ‏بر جنایاتش مُهر شرع بکوبد. از ديد علمای اعلام (به جز خودهاشان)، ‏ديگران يا نجس بودند يا مُتجنس (نجس شده) !! ذکر و فکر مرتجعين اين ‏بود که اگر مجاهدين، مارکسيست ها را " نجس" ندانند و کشته های آن ‏ها را "شهيد" بنامند، چه بايد کرد؟ ‏
در مقابل، پرسش اساسی کسانی‌که مارکسيست هم نبودند، اين بود: ‏
آيا مارکسيست‌ها نجس هستند, ولی ساواک با آن شکنجه‌های وحشتناکش ‏نجس نيست؟ ‏
چگونه است که يک‌نفر تا پای مرگ زير شکنجه با نیّت برقراری عدالت ‏مقاومت می‌کند و نجس است، اما ساواکی شکنجه‌گر چون نماز می‌خواند ‏پاک است؟ حتی شيطان هم خدا را قبول دارد و شما برای چه می‌گوييد ‏هر که خدا را قبول ندارد، نجس است؟
گويا "عزيز يوسفی" گفته بود: "مذهبی ها مرا مثل سگ نجس می‌دانند، ‏در حالی که ۲۵ سال است دارم زندان را تحمل می‌کنم. مرا به‌عنوان ‏انسانی که مبارزم نجس می‌دانند ولی آن حسينی جلاد که مرا ‏
شکنجه می‌کند پاک است. آن ثابتی که می‌آيد دستور شکنجه می‌دهد را ‏نجس نمی‌دانند. ليوانش را آب نمی‌کشند، ولی ليوان مرا آب می کشند." ‏فراموش نمی کنم که بعدها در زندان مشهد جواد منصوری و ‏
حجه الاسلام مروی سماورچی می گفتند:    ‏
ناهيدی، شکنجه‌گر ساواک که فدائيان ترورش کردند، چون نماز می‌خوانده ‏پاک است، امّا شکرالله ‏
پاکنژاد نجس! (منصوری و مروی در گروه سپاس نبودند و با انقلاب آزاد ‏شدند.)‏

ساواك از مجاهدين عزیزتر می شود‏‎!!‎‏ ‏
امثال کروبی و انواری و عسکراولادی و... که در ۱۵ بهمن ۱۳۵۵، با ‏‏"سپاس سپاس اعليحضرتا" آزاد شدند ــ تغيير ايدئولوژی (و حوادث تلخ ‏مربوط به آن را) پيراهن عثمان کردند و گفتند:  "زندان ديگر به ضدّ ‏خودش تبديل شده. تکليف اين است که برويم بيرون،..." ‏
عزّت شاهی در خاطراتش با اشاره به مرزبندی های زندان و انتقاد از آن، به ‏وجه ديگری از اين مسئله می پردازد:‏
‏"در زندان يک جور جو خفقان به وجود آمده بود. آقايان طالقانی، مهدوی ‏کنی. لاهوتی و هاشمی [رفسنجانی هم] به اين نتيجه رسيده بودند که با ‏وضعی که در داخل زندان به وجود امده، کاری نمی توانند بکنند...اين بود ‏که به اين نتيجه رسيدند که اگر بشود، بروند بيرون از زندان و يک جريان ‏ديگری را به وجود بياورند. ..... زندان در زندان شده بود. واقعاً وضعيتی ‏پيش آمده بود که بعضی ها می گفتند ساواک از مجاهدين بهتر ‏است...مجاهدين بچه ها را زير فشار می گذاشتند، طرف را بايکوت می ‏کردند و سر سفره راهش نمی دادند.... مارک می زدند: بريده و ساواکی و ‏خرده بورژواز و... " ‏
‏***‏
کم کم رويارويی با مجاهدين به انگيزه مبارزه! تبديل می شود ‏
سپاس‌گويان، (که برخی از آنان سال ها زندانی کشيده بودند و سال ۴۹ در ‏زمان تيمسار فرسيو، برای عفو شاهانه! انصافاٌ هيچ ارزشی قائل نشدند و ‏پيش تر هم حاضر نبودند برای رهائی از بند حتی يک سطر بنويسند)، اين ‏بار ترک زندان را به بهانه رويارويی با مجاهدين توجيه می کنند. از سوی ‏ديگر، عزّت شاهی (مطهری) که با گروه سپاس همراه نمی شود دليلش اين ‏است که "اگر قرار باشد کاری بکنيم تا آزادمان کنند، ديگر کسی جرائت ‏مخالفت با مجاهدين خلق  را به خودش نمی دهد."   ‏
آنقدر مخالفت با مجاهدين باب می شود که بعضی از مرتجعين که خويش ‏و آشنائی در بندهای ديگر داشتند از آنان می خواهند يواشکی نام کسانی ‏را که مخالف مجاهدين هستند به آن ها اطلاع دهند!‏
رفتار مجاهدين و مخالفين شان روی هم تأثير متقابل می گذاشت. يعنی ‏هرکدام برای بروز ماهيت فکری و اجتماعی ديگری نقش"شرط" را بازی ‏می کرد. از يک‌سو دهن کجی مجاهدين به جريان راست ارتجاعی و ميدان ‏ندادن به آنان، شرط مساعدی می‌شد برای تشديد گرايش‌های روشنفکر ‏ستيزی در ميان روحانيون و مريدانشان، و از آن‌سو واکنش منفی روحانيون ‏نسبت به مجاهدين خلق و روشنفکران به‌طور مشخص شرطی می‌شد برای ‏مقابله مجاهدين با جريانی که فکر می‌کردند صلاحيت ندارند و سّد راه ‏تکامل شده اند. اوضاع نعل بالنعل همانگونه پيش می رفت که ساواک می ‏خواست. بين خود زندانيان کينه‌ها شکل گرفت و بايکوت‌ها شروع ‌شد. ‏هرکدام هم برای خودش دلائل کافی و وافی داشت.‏
محمد کجوئی که پيش تر به مجاهدین گرایش داشت و برخی جزوه‌های ‏سازمان را بعد از ريزنويسی روی کاغذ سيگار در پشت جلد قرآن و مفاتيح ‏به شکل ظريفی جاسازی می‌کرد و با خطرپذيری بسيار، بيرون می فرستاد، ‏يا "رجائی" که همانند "عزت شاهی"، شکنجه های زيادی ديده و مقاومت ‏کم نظيری کرده بود، از "عِرق دينی" دم زده و صحبت از نجاست کفار و... ‏می کردند. آنان نمی پذيرفتند که  به دام نقشه های ساواک افتاده اند.‏
يکی از مخالفین مجاهدین می گفت: وقتی بچه های سازمان حتی نمی ‏گذارند ماها دست به شير سماور بزنيم! خب اين يعنی در جامعه مورد نظر ‏آنان ما بايد خفقان بگيريم و دَک بشويم. يکی ديگر می گفت: حالا ما را ‏بايکوت می کنند؟ صبر کن پايمان به بيرون برسه، مجاهدينی بسازيم که ‏حّض کنند!‏
همه افراد گروه سپاس، زبون و بی‌مقدار نبودند
آن‎ ‎روزها درست يا غلط گفته می شد اين‌که ساواک زندانيانی را که ‏حکم‌شان تمام شده، آزاد نمی‌کند زير سر وحيد افراخته و امثال او است ‏که به ساواک خط داده اند: "برای خنثی کردن نقشه مخالفین حکومت، ‏موقتاً هيچ‌کس را آزاد نکنيد..." همين را مرتجعين عَلم کرده و می گفتند: ‏
پس بنا بر قاعده "برهان خُلف" ما برويم بيرون، عين ثواب است چون نقشه ‏ساواک و همدستانش را خنثی می‌کند!! برخی می‌گفتند حالا که عده ای ‏مارکسيست شده‌اند, ما از شاه طلب بخشش کنيم و عفونامه بنويسيم و اين ‏خيلی بهتر است از اين‌که با يک عده آدم‌های نجس يا مُتجَنِس (يعنی ‏نجس شده) هم‌سفره و هم‌بند باشيم. ما در موقعيتي هستيم كه معتقديم ‏بهتر است بعضي از ما بيرون باشيم، كار كنيم و ساواك را خر کنیم!‏
اگر کسی حتی نمی‌توانست زندان بکشد, اين پديده را بهانه می‌آورد. ‏
بعد از انقلاب مي‌گفتند از امام دستور داشتيم كه به طريقي از زندان بيرون ‏بياييم يکی دو نفر هم در گروه سپاس‎ ‎حرفهائی از این قبیل می زدند: ‏
من مجتهد‌ِ خويشم و استنباطم با توجه به اوضاع و احوال اين است که هر ‏طور شده بروم بيرون! ‏‎ ‎مگر خبر نداری ؟‎ ‎حتی آیه الله طالقانی به ‏دخترشان اعظم گفته اند: عفو بنویس و برو بیرون... ‏
اصلاً «تقيه» برای چيست؟ قاعده "لاضرر و لاضرار" که يكى از مهم ترين و ‏بنيادى‏ترين قواعد فقهى است، برای چه مواقعی است؟ مگر نه اينکه در ‏شرائط اضطرار حتی گوشت مُرده را هم بايد خورد؟ بگذار رسولی و عضدی ‏و ديگر مقامات ساواک فکر کنند ما نادم شده ايم. ما خط خودمان را می ‏رويم.‏
‏***‏
آن‌ها صحبت از "قاعده ملازمه" هم می‌کردند که به زبان ساده يعنی ‏هرآنچه عقل حکم می کند شرع هم قبول دارد و بر عکس... ‏
‏"خب الان عقل حکم می‌کند که برای نجات اسلام و مسلمين بنده بروم ‏بيرون، دريا آن جاست. نه کسی مثل زندان ما را دگم و مرتجع و راست ‏ارتجاعی می خواند و نه شاهد اين اوضاع اسفناک هستيم که پس از عمری ‏تلاش حالا ساواک و کمونيست‌ها با هم به جان اسلام بيافتند... اگر رژیم ‏امپریالیست است، سازمان (مجاهدین) سوسیال امپریالیست و لذا خطرناک ‏تر است...آقا ، زن و بچه هامان دارند مارکسیست می شوند بریم ‏بیرون...احساس تکلیف می کنیم آنها را نجات بدیم...می دونی چیه؟ اصلا ‏می رویم بیرون تا زمینه های انقلاب اسلامی را درست کنیم..."‏

راستی آدمی با "صغری کبری چیدن"، مينياتوريزه کردن، اتو کشيدن، ‏جلوه دادن و به قول قرآن با "تسويل و تزئين" رفتار خويش چگونه می ‏تواند به هر ناروائی دست بزند و به خود بقبولانند که صحّت و سلامت از ‏آن می‌بارد...‏
البته همه افراد گروه سپاس، زبون و بی‌مقدار نبودند. من هرگز نمی‌توانم ‏امثال حاج عراقی را که مورد احترام مبارزين و مجاهدين بود ـ چاکر و ‏مخلص اعليحضرت تصور کنم. دستگاه فکری من و او اصلاً يکی نبود و از ‏قضا به همين دليل نبايد پا روی حق بگذارم. این را هم اضافه کنم که ‏علاوه بر زندانيان‌ِ  معترض و راديکال و آيت‌الله طالقانی که هميشه توصيه ‏می‌کرد مسائل زندان را به درون انقلاب وسيع توده‌ها نکشانيد، آيت‌الله ‏منتظری، عزت شاهی (مطهری)، لاجوردی، مخملباف، بهزاد نبوی، کاظم ‏بجنوردی، ابوالقاسم سرحدی زاده و دوزدوزانی... شرکت در اين مراسم را ‏منع کردند و خود نيز حاضر به شرکت در آن نشدند. ‏
ساواک در بند یک زندان اوین"قرارگاه عملیاتی" می زند!‏
آیت الله طالقانی، آیت‌الله منتظری، آیت الله لاهوتی، آیت الله انواری، آیت ‏الله ربانی، (که پیش‌تر شیفته مجاهدین بود و پشت سرشان هم نماز ‏می‌خواند)، حجه الاسلام کروبی، آخوند قدرت‌الله علیخانی، عسگراولادی، ‏حاج عراقی، اسدالله لاجوردی، محمد کجوئی، محمد طالبیان، اسدالله ‏بادامچیان، حاج مرتضی تجریشی، محمد علی گرامی، معادیخواه، ‏رفسنجانی، مهدوی کنی، ...همه در کنار هم بودند و به فراست نمی‌افتادند ‏آخه ساواک چه منظوری دارد که همه را کنار هم می‌آورد؟ ‏
من تردید ندارم که این تصمیم ساواک بی ارتباط با پیشنهاد یکی دو تن از ‏اصحاب فتوا نبود! ‏بازجويان ساواک، بند يک زندان اوين را به اصحاب کفگير و ملاقه که ذکر ‏و فکرشان اين بود که بايد هرچه زودتر مردم را در جريان آنچه گذشته ‏است قرار دهيم، اختصاص دادند و پس از مدتی آنان را تک و توک به ‏بندهای ديگر هم صادر می کردند تا همانند حجت الاسلام فاکر و جناب ‏آقای معادی خواه، َگرد و خاک کنند. ناگفته نماند که در فتوا عيله ‏مجاهدين، افراد مزبور در کنار امثال لاجوردی و عسگراولادی و ربانی ‏شيرازی، آتش بيار معرکه بودند و بعد از آزادی از زندان نيز هر جا می ‏نشستند، ُنقل مجلس شان همين داستان بود. (در سال ۱۳۵۰ آيت‌الله ‏ربانی، حساسيت بعضی از روحانيون را که به لحاظ فقهی مارکسيست‌ها را ‏نجس‌ می‌دانستند، خنثی می‌کرد و می‌گفت الان موقع اين حرف‌ها نيست، ‏به اين مسائل دامن نزنيد. سال ۱۳۵۴ وقتی بيژن جزنی و ذوالانوار، و...(نه ‏نفر) را می‌برند و به رگبار می بندند، با اينکه هفت نفر از آن ها غير مذهبی ‏بودند. حوزه علميه قم برای مجموع نه نفر  مراسم ترحيم می گذارد. اما ‏حالا ورَق برگشته بود!) ‏
گزارش خبر ساواک، شماره: ۳۸۱ – ۱۰۶۶۴، تاريخ ۲۲/۹/۱۳۵۵ ، (بعد از ‏اشاره به فتوای روحانيون عليه مجاهدين ونقل قول"محمد کجوئی" از آيه ‏الله طالقانی و آيه الله منتظری در تائيد فتوا)، به صراحت از "بهره برداری ‏ساواک" حرف می زند و  تاکيد می کند که بايد تعدادی از زندانيان برای ‏بهره برداری از زندان آزاد شوند.‏
خانه از پای بست ويران بود و رژيم شاه که در بند نقش ايوان ! به برگزاری ‏جشن‌های گونه‌گون می‌انديشيد. برای اين‌که با يک تير چند نشان بزند و ‏منتقدين خودش را هم که در خارج َدم از حقوق بشر و زندان و زندانی ‏می‌زدند، پی نخود سياه بفرستد، بسيار نياز داشت تا از ميان زندانيان ‏سياسی تعدادی را شامل عفو ملوکانه نمايد، و چه خوب اگر در ميان اين ‏عده کسانی هم باشند که بتواند روی آن ها مانور دهد، از همين رو تمام ‏َدم و دستگاه اداره سوّم ساواک به کار افتاد تا امثال صفر قهرمانی را که به ‏راستی قهرمانی برازنده اش بود، به اين خيمه شب بازی، يعنی شکستن ‏مقاومت زندانيان بکشانند که اين آذربايجانی غيور برخلاف مسلمان ‏نماهائی چون عسگراولادی، يا مارکسيست نماهائی چون منوچهر مقدم ‏سليمی و....  دست ساواک شاه را خواند و به ذلت و سپاس سپاس ‏اعليحضرتا تن نداد.‏
‏"جیمی کراسی"،  و نقش آن در شُل شدن بندهای زندان
خلاصه...سران ساواک که نشست و برخاست‌شان را با آخوندها و اصحاب ‏فتوا پنهان نمي‌کردند متفقاً به اين نتيجه رسيدند که بهتراست هرچه ‏زودتر اضداد مجاهدين و مبارزين از زندان آزاد شوند تا عليه آزاديخواهان ‏ميهن‌مان لجن پراکنی کنند. اسناد ساواک هم که برخی از آنها را موسسه ‏مطالعات و پژوهش‎ ‎های سیاسی (وابسته به حکومت) منتشر نموده، این ‏واقعیت را تائید می کند.‏‎ ‎

‎***‎
برای به اصطلاح آزادی برخی از زندانیان، عوامل زیر هم تاثیر داشت:
گزارش سازمان عفو بين الملل در باره نقض حقوق بشر در ايران؛ مقاله بو ‏دار "تايمز" لندن که از اختناق موجود در ايران صحبت می کرد؛ و نیز، ‏افزایش قیمت نفت که نوعی گشایش اقتصادی را بر سر زبان ها انداخته ‏بود و می‌بایست با مثلاً گشایش سیاسی آن‌را همگام و همراه کرد. اما، (جُدا ‏از موارد فوق) آنچه رژيم شاه را به مانور به اصطلاح آزادی زندانيان ‏واداشت،  شکست جرالد فورد و روی کار آمدن جيمی کارتر بود. پيش از ‏آنکه "جيمی کارتر" در آمريکا قبای ِ رياست جمهوری بپوشد و با روضه ‏حقوق بشر، ديکتاتورهای خودی را پای منبر خودش بکشاند و "جيمی ‏کراسی" ُمبَدل به سياست آمريکا شود، کمسيون سه جانبه ‏‎)‎آمريکا، اروپا و ‏ژاپن‎(‎، برای خاموش ساختن کانون‌های بحران و مهار آتش های زير ‏خاکستر، دوز و کلک می‌چيد و طالبان نفت و دلار جدا از تحولات اسپانيا و ‏نيکاراگوئه آن‌روز، اوضاع ايران را هم زاغ سياه می‌پائيدند. ‏
‏ به دنبال تحليل برژينسکی که آمريکا بايد تلاش کند تحولاتی را که مثل ‏آش خاله مي‌ماند! و هيچ کاريش نمي‌شد کرد، از مسير هرج و مرج، به ‏مسير انتقال منظم بيندازد، آقای امير طاهری (سردبير کيهان قبل از ‏انقلاب)، مقاله معنی داری نوشت که نشان مي‌داد:  َوَرق بر گشته است و، ‏خلاصه مسيری در چشم انداز قرار گرفت که با اولدورم مولدورم های شاه ‏که چندی پيش طی کرده و هی کرده بود که يا حزب واحد رستاخيز و يا ‏هُلفتونی، جور در نمی آمد. جسته گريخته صحبت از پيله کردن صليب ‏سُرخ و عفوبين الملل و رعايت حقوق بشر به ميان آمد و کم کم شکنجه  ‏اَح شد! و روزنامه ها  نوشتند به دستور اعليحضرت احَدی حق شکنجه ‏ندارد. (که جز در موارد استثنائی رعایت می‌کردند.) بگذریم که به طور ‏رسمی تا  ۱۵ بهمن ۱۳۵۶ ممنوعیت شکنجه اعلام نشد. در ۱۵ بهمن ‏‏۵۶ رژیم شاه در اجراء قطعنامة سي و دومين اجلاس مجمع عمومي ‏سازمان ملل دربارة ضديت با اعمال شکنجه، اعلاميه‌ دست و پا شکسته ای ‏به شرح زير صادر کرد: ‏
دولت شاهنشاهي بدين وسيله نيّت خود را مبني بر ۱- رعايت اعلامية ‏مربوط به صيانت کليه افراد در برابر شکنجه و ساير رفتار‌ها و مجازات‌هاي ‏بي‌رحمانة غير انساني و يا تحقيرآميز ضميمة قطعنامة 3452 مجمع ‏عمومي. ۲ - اجراء مفاد اعلامية فوق‌الذکر از طريق وضع مقررات قانوني و ‏اقدامات مؤثر ديگر اعلام مي‌دارد.‏
‏***‏
البته آنگونه که بازجوی ساواک ‏‎)‎بهمن نادری پور ـــ‎ ‎تهرانی) نيز بعد از ‏انقلاب در دادگاهش فاش کرد شکنجه برخی زندانيان سياسی نه در کميته ‏مشترک و اوين که در خانه های امن صورت مي‌گرفت.‏
‏(اگر به یاد داشته باشیم تهرانی از جمله به خوراندن سیانور به یک زندانی ‏نیز اشاره کرد و گریست.) ‏
ساواک دستور گرفته بود از خير کسب اطلاعات بگذرد و در همان خيابان، ‏کلکِ «خرابکاران» را ِبکند؛ جنايتی که بعدها آخوند موسوی تبريزی، ‏سندی بن شاهک و قاتل ديروز و آيت الله ! و اصلاح طلب امروز، به آن ‏اقتداء نمود و فرمان داد در همان خيابان زخمی ها را زخمی تر نموده و ‏درجا بُکشيد.


زیرنویس:‏

‏1 - در تاریخ ایران گروه سپاس، اولین متقاضیان عفو نبوده‌اند. ‏
امضاکنندگان نامه سرگشاده زندانیان قزل قلعه که بعد از دستگیری‌های ‏‏۲۸ مرداد ۳۲ در همه روزنامه ها درج شد (آقایان شرمینی،جهانگیر ‏افکاری، محمد حسین تمدن، فخرالدین میر رمضانی، محبوب عظیمی، ‏بهشتی، عباس عبدی‌زاده، رحمت الله جزنی...)، 50 نفری که در نوروز ‏‏۱۳۳۵ عفو ملوکانه گرفتند، ۶۸ نفری که با تقاضای عفو ، ۴ آبان ۱۳۳۵ ‏آزاد شدند، ۶۴ نفری که در بهمن همان سال 1355 بخشیده شدند! ... هم ‏بوده‌است. ‏
در چهارم آبان سال پنجاه و پنج ، سالروز ایجاد لژیون خدمتگزاران بشر، ‏روز جهانی حقوق بشر، و روز ۲۸ مرداد  ـــ نیز، تعدادی بی سر و صدا، به ‏بیرون از زندان هدایت شده بودند!‏
روز ۲۸ مرداد...که زندانيان را به زور به جشن کشيده بودند، رئيس زندان ‏قصر (سرهنگ زمانی) در حياط بند ۲ و ۳  زندان، از عفو دکتر مهندس ‏خسروشاهی، و... توسط اعليحضرت صحبت نمود. اسدالله بادامچيان نيز، ‏شب ۲۸ مرداد ۵۵ آزاد شد... مهدوی کنی و تعدادی ديگر را هم پيش از ‏گروه سپاس آزاد کرده بودند. فراموش نکنيم که سپاس‌گويان در برابر ‏زندانيان مقاوم که تا انقلاب زندانی کشيدند و به آرمان و شعائر خويش ‏وفادار ماندند قطره‌ای بيش نبودند.‏
ضمنا آنان (برخلاف آنچه تبليغ می شود) از همه گرايش‌ها بودند و تنها ‏مذهبی ها را شامل نمی شد و از قضا صحنه‌گردان آن آقای منوچهر ‏سليمی مقدم، بود که فعاليت‌های مارکسيستی داشت. البته در لحظه ‏سازش با دشمنان آزادی، فرد از هر آرمانی که داشته، خداحافظی کرده و ‏ديگر آدم سابق نيست.‏
آقای سليمی مقدم نقاش و مجسمه ساز، بود و پيش تر، در جريان پرونده ‏ترور کاخ مرمر بازداشت و به سه سال زندان محکوم شده بود.  در دادگاه ‏خسرو گلسرخی ايشان هم بود. ياد  آن خسرو خوبان بخير که گفته بود:‏
‏"هيچکس از زندگی در کنار زن و فرزند گريزان نيست. من مثل هر انسانی ‏زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ‏ببينم. اما راهی را که انتخاب کرده ايم بايد به پايان ببريم. مرگ ما حيات ‏ابدی ست. ما ميرويم تا راه و رسم مبارزه بماند. اگر من ندامت نامه بنويسم ‏، کمر مبارزان را خم نکرده ام ؟"‏
‏۲- برای کشاندن حاج عراقی به جريان سپاس‌گويان، ساواک خيلی تقلا ‏کرد و حتی آخوند همراهشان "عبدالرضا حجازی" هم زورش را زد. ‏عبدالرضا حجازی با رسولی بازجو، فيلم بازی کرده و با اصرار به جاج عراقی ‏می گفت: خودم در مکه آقای رسولی را ديدم که زير ناودان طلا زار زار ‏اشک می ريزد و از خدا استغفار می طلبد. به او گفتم آقای رسولی تا شما ‏آيت الله انواری و حاج عراقی را آزاد نکنيد توبه اتان قبول نمی شود و حالا ‏در ايران آقای رسولی می گويد حاج عراقی حاضر به طلب عفو نيست! بيا و ‏اين کار را بکن...  گويا به عموئی هم فشار آورده بودند که عفو بنويسد که ‏قبول نکرده بود…‏
در ميان گروه سپاس، يکی دو زندانی پاک و شريف هم بودند که ساواک با ‏خدعه و نيرنگ، نام شان را در ليست گذاشته بود، بی‌آنکه واقعاً از عمق ‏توطئه آگاه باشند. اگر صفر قهرمانی تهديد به خودکشی نکرده بود، نام آن ‏رادمرد را هم اضافه می‌کردند...‏
به نظر من حتی آنان که عالماً عامداً هم عفو نوشتند از راحت‌طلبان و ‏عافيت‌نشينانی که همواره کنار می‌نشينند و منتظر ضربه خوردن مبارزين ‏هستند تا بگويند «نگفتيم؟» ــ باارزش‌ترند. ضمن اين که هيچ کس نبايد ‏غِرّه باشد، بسياری از ما شرائط سحتی را که خودمان تاب نياورديم، از ياد ‏می‌بريم.    ‏
‏۳- منظور از "اصحاب کفگير و ملاقه" مرتجعينی بودند که با فرماليسم و ‏برخورد صوری، و نجس پنداشتن مبارزين و مجاهدين، بند لباس و حتی ‏کفگير و ملاقه خودشان را هم جدا کرده بودند و هنگام شام و نهار با ‏کفگير و ملاقه اختصاصی خويش ظاهر می شدند که تا ديگ غذا توسط ‏کفار و منافقين! نجس نشده، غذای خويش را بردارند. جالب اينجا است که ‏ساواک نيز با اشتياق به مسئله نجس و پاکی دامن می زد و مرتجعين را ‏قلقلک می داد!‏
‏***‏
آخوند محمدعلی گرامی، در  صفحه ۳۳۹ خاطرات خود نوشته است: " ‏بسيار مراقب بودم... دمپايی شخصی داشتم. موقعی که داخل بند را شسته ‏تی کشيده بودند و زمين‌ها خيس بود، جوراب ضخيمی می‌پوشيدم که ‏رطوبت به آن نفوذ نکند...". مهدوی کنی در يک مصاحبه (به تاريخ ‏‏۸/۲/۱۳۷۸ ) گفته است: «فکر کرديم که برای حفظ روحيه مذهبی بچه ‏مسلمان ها- به خصوص آنهايی که از بيرون می آيند- بياييم حريم پاکی و ‏نجاست و يا اسلام و کفر و الحاد و کفر را حفظ کنيم؛ لذا يک اعلاميه ای ‏را نوشتيم و اعلام کرديم کسانی که اعتقادی به خداوند ندارند، جزو ‏ملحدين هستند، ملحدين مسلمان نيستند و نجس هستند، (حالا  نجاست ‏به هر معنايی). آخوند معادی خواه در اين باره گفته است: "در آن بيانيه ‏‏(که در آن روزها به عنوان حکم و نقل فتوا روی آن تکيه می شد) اشاره ‏ای هم به خيانت دائمی کمونيست ها به جريان های مذهبی در تاريخ ‏معاصر شده بود..... به نظر بنده، فرموده ی خداوند در قرآن کريم- إنّما ‏المُشرکون نَجِسٌ- نشانگر اين است که قرآن مدافع نوعی طرد است، يک ‏نوع بايکوت؛ تا جامعه اين ها را طرد کند ... ‏
جالب اينجا است که جناب معادی خواه اعتراف می کند که "در پشت ‏قضيه، مديريت زندان هم بدش نمی آمد از اين که به اين مسئله دامن زده ‏شود." (در مقاله "آيا براستی ما نجس هستيم ؟ " به برخورد اسدالله ‏لاجوردی با شاعر شهيد سعيد سلطان پور، در زندان شاه اشاره کرده ام.) ‏
‏۴- متن فتوا – نقل فتوا (يا به قول آيت الله منتظری متن تصميم) آقايان ‏علما عليه مبارزين و مجاهدين به تاريخ خرداد ۱۳۵۵ اين است: «بسمه ‏تعالی. با توجه به زيان‌های ناشی از زندگی جمعی مسلمان‌ها با ‏مارکسيست‌ها و اعتبار اجتماعی که آن ها بدست می‌اورند و با در نظر ‏گرفتن همه جهات شرعی و سياسی و با توجه به حکم قطعی نجاست کفار ‏از جمله مارکسيست‌ها، جدائی مسلمان‌ها از مارکسيست‌ها در زندان لازم و ‏هرگونه مسامحه در اين امر موجب زيان‌های جبران ناپذير خواهد شد.» ‏
راويان اين فتوای ارتجاعی همه مُتفق القول می‌گفتند که فتوا نظر جمعی ‏افراد زير است: طالقانی، منتظری، مهدوی کنی، انواری، ربانی شيرازی، ‏هاشمی رفسنجانی، لاهوتی، گرامی و معاديخواه.‏
به کلمه کلمه ی فتوای شماره ۲  (که بنا بر گفته عضدی، از ۹ نفر اصحاب ‏فتوا، آيت الله طالقانی و آيت الله منتظری، آن را امضا نکردند)، اشراف ‏ندارم. تا آنجا که می دانم تصريح می کرد: مجاهدين اگر واقعا ادعا می ‏کنند مسلمان هستند بايد از مارکسيست ها تبّری جويند... و از تاکتيک ‏وحدت طريق، استغفار کنند. اگر چنين کردند با ما برادرند و ما هم آنان را ‏می پذيريم، اما اگر اين کار را نکردند ما آنها را نيز مثل مارکسيست ها ‏نجس می دانيم.... فتوا ضمنا شرح می داد که از نظر آقايان کی شهيد ‏هست و کی نيست!  و حاصل کلامشان اين بود که بايد به بنيانگزاران ‏مجاهدين نيز، با شک و شُبهه نگرست! کارشون با خدا است. حکم شان ‏علی الله است. نه می گوئيم که آنان مسلمان بوده اند و نه می گوئيم ‏مارکسيست بوده اند. ما در باره آنان متوقفيم... و امرهم مريب... امرهم الی‌الله.‏
ساواک اين وسط کيف می کرد! چه چيزی برايش از اين بهتر که برای قتل ‏و شکنجه بهترين جوانان مردم، فتوای شرعی داشته باشد و صدايش از ‏حلقوم روحانيون زندان به گوش برسد؟ بازجوها از بندهای مختلف حدود ‏‏۲۶ نفر را دست چين کردند و رسولی صريحاٌ به آنان گفت: "گوش تان را ‏خوب باز کنيد! شما را می بريم به بند يک. بند آقایان علما، در آن جا از ‏آقايان روحانی هرچه شنيديد در گوش تان جا می دهيد. بعد شما را می ‏آوريم بند ۲ (بند مجاهدین) تا برای ديگران آن چه را شنيده ايد تعريف ‏بکنيد. اگر اين کار را به وجه احسن انجام داديد ما شما را آزاد می کنيم."‏
در ادامه اين توطئه شوم، لاجوردی، عسگراولادی، حاج مهدی عراقی، ‏طالبيان، آخوند قدرت الله عليخانی، تجريشی و…را از بند يک به بند دو ‏برگرداندند و اينها نقل فتوا کردند که آقايان علما در بند يک چنين و چنان ‏گفته اند و شما (مجاهدين) بايد از مارکسيست‌ها جدا شويد. بين زندانيانی ‏که از اين بازی ها بيزار بودند، می پيچد اين صدای ساواک است که از ‏حلقوم علما بيرون می آيد.  ‏
اين وسط بهزاد نبوی، مهدی حمسی ، صادق نوروزی و… که به گروه ‏جوشکار مشهور شدند خيال می کردند با پا درميانی و من بميرم و تو ‏بميری، ارتجاع و انقلاب صورت همديگر را می بوسند و صلوات می فرستند ‏و غائله ختم می شود! از همان زمان پيدا بود که بود يکی با نبود ديگری ‏همراه است. واقعيتی که حوادث بعد از انقلاب آن را نشان داد و ديديم ‏بهزاد نبوی ها هم به آن سو خزيدند...  ‏
‏۵- محمد نوروزی که در ليست گروه سپاس آمده، با مجاهد شهيد "محمد ‏نوروزی" (اهل ساوه) که زمان شاه در زندان مشهد بود و بعد از انقلاب ‏تيرباران شد، يکی نيست..‏

‏6- نام حاج مهدی عراقی که در ابتدای ليست آمده، ترور شادروان احمد ‏کسروی مؤلف تاريخ مشروطيت را نيز به ياد می آورد که وی نيز در آن ‏شرکت داشت و به آن می باليد... اما نامبرده علی رغم اين‌که نه ‏مارکسيست بود و نه توده ای، در خاطرات شفاهی خويش که با عنوان ‏‏"ناگفته ها" چاپ شده، نه تنها سعی می کند علی رغم اصرار يکی از ‏حاضرين، عليه مجاهدين موضع نگيرد، به سرهنگ سيامک شهيد نيز اشاره ‏می کند. در صفحه ۱۲۳ کتابش وقتی از زمينه های سی تير ۱۳۳۱ حرف ‏می زند، داستان يک دختر فداکار توده ای را تعريف می کند که پايش را ‏زير تانک دشمن می‌گذارد و می‌گويد: "در
‏ حاليکه شاهپور غلامرضا پهلوی در قسمتی از بهارستان فرماندهی را بعهده ‏داشته، سرهنگ سيامک از تانک خودش پياده می‌شود و به مردم ‏می‌پيوندد."‏
ُقبح ترور انديشمند بزرگی چون احمد کسروی و واپس گرائی جريان ‏پوسيده ای که حاج عراقی نيز متعلق به آن بود، به جای خود؛ اما، اين ‏برخورد منصفانه حتی اگر از سوی حاج مهدی عراقی هم باشد ستودنی ‏است.‏
‏۷- نزديک به سه دهه است که ساواک شاه کلّه پا شده و آقايان عطّارپور ‏‏(حسين‌زاده)، ناصری (عضدی)، رسولی (نوذری) و منوچهری و ... در ‏اسرائيل و فرانسه و ايالات متحده...، شاهدند که برف روزگار بر سر و صورت ‏آنان نيز می نشيند... افسوس که جز کتاب "سال ۵۷ مصيبتی بزرگ بر ‏ملتی بزرگ" ـ خاطرات آقای هوشنگ ازغندی (منوچهری) که البته به کار ‏پژوهشگران نمی آيد (چون بيشتر بد و بيراه به امثال مجاهدين است، نه ‏شرح آن ظلمت شبانه)ـ شلاق به دستان (يا به قول خودشان خدمتگزارانِ) ‏ديروز دست شان به قلم نرفته و رازهای آن دوران سياه (يا به نظر خودشان ‏سپيد)، همچنان سر به مُهر مانده است. آيا يک اتحاد نانوشته،  بين سران ‏ساواک مانع از انتشار يادمان ها می شود؟ آيا واقعا گذشت سی سال کافی ‏نيست تا بيان شّمه ای از آن روزهای سراسر وحشت، مُجاز باشد؟ ‏
اميدوارم برای ثبت در سينه تاريخ اين "اسرار مگو" ها را اندکی هم که ‏شده، باز کنند تا منِ نوعی که نمی‌خواهم واقعیّت را جز آنچه بوده، تصوير ‏کنم، اشتباه ننويسم. لااقل برای فرزندان و نوه های خودشان بنويسند. فردا ‏يا پس فردا همه می افتيم و خاک می شويم و چه بسا از خاکمان گندمی ‏برآيد، در تنوری بسوزيم و يا سبزه ای برويد و  بُزی در آن بچرد.‏
‏۸- آقای بادامچيان که با نام "علی حقجو"، جزوه ای با عنوان: "تحليلی از ‏سازمان مجاهدين خلق ايران"، ارائه داده نيز، راست ها را نمی گويد. راست ‏ها را نگفتن ،خود نوعی دروغگوئی است. به ادعای بادامچيان ساواک فقط ‏از اين جهت به آزاد کردن امثال عسگراولادی اقدام نمود که آنان را خراب ‏کند!!...‏
چشم باز و گوش باز و اين عمی
حيرتم از چشمبندی خدا
‏***‏
افرادی که با گروه سپاس عفو گرفتند، حتی به دوستان خودشان هم ‏واقعيت را نمی گفتند. شماری از آن ها را به کميته مشترک می برند، ‏وقتی پس از چند روز برميگردند، می گويند: "فلان فلان شده ها به ما می ‏گويند شما عفو ننويسيد، بيائيد يک جائی که منوچهر مقدم سليمی ‏صحبت می کند فقط بنشينيد. ما هم به ساواکی ها گفتيم: خر خودتانيد، ‏اين مثل عفو نوشتن است.". افراد مزبور به بهزاد نبوی و رجايی که خودی ‏بودند هم، کلک می زنند و فيگور می گيرند که به ساواک نه گفته ايم اما ‏چند روز بعد سر و کله اشان از مراسم سپاس اعليحضرتا پيدا می شود!‏
البته زندانيان (چون تلويزيون نداشتند و روزنامه های ۱۵ بهمن ۵۵ هم در ‏اختيارشان نبود) تا مدتها از ماجرا خبر نداشتند تا اينکه "مهدی بخارايی" ‏که بيمارستان بوده به بند برمی گردد و چون مراسم سپاس را از تلويزيون ‏بيمارستان ديده بود، برای همه تعريف می کند که در زندان ولوله می ‏شود......‏
‏۹- سپاسگويان، بعداز بهمن ۵۷ وقتی با سئوالات نسل انقلاب گير می ‏افتادند که چطور شد که شما در تلويزيون سپاس اعليحضرتا گفتيد؟ اگر از ‏جواب نمی توانستند طفره بروند، پاسخ شان از اين قبيل بود:‏
بابا ما ساواکی ها را سرکار گذاشته بودبم. ما که سپاس نگفتيم. همين ‏جوری لب مان را تکان داديم!...‏
ساواک پدر سوخته، ما را به زور و با تمهيدات خاصی به سالن عفونويسان ‏‏(آمفی تئاتر زندان قصر)، آوردند و روح مان هم خبر نداشت که چه خبر ‏است. ناگهان ديديم دارند فيلم برداری می کنند.... برای همين هم بعضی ‏از ما رفتيم زير ميز تا در فيلم نيافتيم....‏
البته ساواکی ها ما را جدا جدا نشان داده بودند که غافلگير شويم و نتوانيم ‏همفکری کنيم...  در واقع بدون اطلاع ما، چنين صحنه‌ای‌ را برای ما ترتيب ‏داده بودند. تازه ساواک اين توطئه را کرد تا مثلا پيش بينی های منافقين ‏که در بند دهم بيانيه ۱۲ ماده ای شان، ما را جريان راست ارتجاعی ناميده ‏بودند و... به کرسی بنشيند و آبروی ما که در واقع اصلی ترين و اصيل ‏ترين جريان ضد حکومتی بوديم لکه دار شود!!‏
به جز کسانی که ۱۵ بهمن ۵۵ در مراسم سپاس شرکت کردند و عفو ‏ملوکانه گرفتند، ديگرانی هم بودند که (پيش و بعد از اين تاريخ)، دوستان ‏زندانی‌شان را تنها گذاشتند و افسوس، چرا که برخی از آنان روزی که ‏مبارزه را انتخاب کردند و به جنگ سياهی رفتند سرشار از انگيزه های پاک ‏و شور انقلابی بودند.‏
‏۱۰- دلم می‌خواهد به قول کنفسيوس که گفت:‏
Don't curse the darkness - light a candle‎‏. ‏
به جای لعنت به تاريکی، شمعی برافروزم. ‏
صادقانه بگويم که حتی "کوچ اصفهانی" بازجوی متخصص ساواک را نيز، ‏که در اوين و کميته، آن همه آزارم داد، بخشيده و برايش طلب رحمت می ‏کنم. از همين رو يادآوری می کنم که از نگارش اين مقاله و ذکر اسامی، ‏قصد رنجاندن هيچکس را نداشته ام و هدفی جز افشای توطئه های ساواک ‏و بی صفتی مرتجعین نداشته ام. ‏
آدمی تغیير می کند و وقتی زمين می خورد، می تواند برخيزد. هيچکس ‏ابر تا ابد نازای ناخن خشک  بی باران، نيست. بخصوص که با یک يک برگ ‏زرد، خزان اثبات نمی شود! می پذيرم که نبايد در مورد هيچ شخصی، با ‏يک کلمه به قضاوت نشست و حکم داد.  اگر هر  فردی را از مَجرا و منظر ‏تاريخی نگاه کنيم، با پيچيدگی های متعددی در شخصيت وی روبرو می ‏شويم. بعضی ها که تمايل دارند جهان را ساده بکنند، به نام "مرزبندی"، ‏آدم ها را با يک چوب می رانند. اما کار يک پژوهشگر، کسی که می خواهد ‏حقيقت تاريخ را بشناسد، اين نيست. او بايد به قول دکارت، همه چيز را از ‏همه چيز، جدا کند و نشان بدهد سايه روشن های هر قضيه کجاست؟ ‏
از ميان گروه سپاس چه بسا تک و توکی در قيد حيات نيستند. از ميان ‏آنان کسانی را می شناسم که هيچوقت از مبارزه باز نايستادند و حتی پس ‏از انقلاب زندانی شدند. برخی هم پی کار خود رفتند و چه بسا سخت ‏پشيمانند که از افسون زندگی و حُقه های ساواک، رودست خوردند. اکنون ‏هم در لاک خويشند و آزاری به کسی نمی رسانند. در عوض امثال آخوند ‏عاليخانی و عسگراولادی هستند که سوار بر اسب قدرت اند و به هرکس با ‏آنان راه نيايد، لگد می زنند. من بيش از همه ساواک و اربابانش را محکوم ‏می کنم و نيز مرتجعينی را که طبال يزيد بودند و حالا سقای امام حسين ‏شده اند.‏
‏***‏
در اجتماع سپاسگویان یکی از کسانی که آزاد می شد، اشاره کرد که ‏زندانیان نامه ای کتبی را مبنی بر تقاضای عفو از شاه امضاء کرده اند.  ‏آقای سلیمی مقدم گفت: "حّس ندامت از رفتار گذشته آن ها، منجر به ‏تقديم عريضه ای به حضور شاهنشاه آريامهر شده است که هر ۶۶ نفر آن ‏ها استدعا کرده بودند مورد مرحمت و بخشش ملوکانه قرار گيرند و ‏همانطور که انتظار داشتند اين عريضه با بزرگواری شاهنشاه روبرو شد و به ‏امر ملوکانه عفو شدند تا بار ديگر به زندگی اجتماعی برگردند و اين بار فرد ‏مفيدی به حال جامعه و کشور خويش باشند. گزارش حُسن رفتار اين گروه ‏در زندان نيز ضميمه عريضه تقديمی به پيشگاه شاهنشاه آريامهر بوده ‏است."‏
اسامی ۶۶ نفر اززندانيان سياسی (۵۹ مرد و ۷ زن)، که ۱۵ بهمن سال ۵۵  ‏سپاس سپاس اعليحضرتا گفتند و از زندان بيرون رفتند به قرار زير است:  ‏
محمد مهدی ابراهيم عراقی، حبيب الله عسگر اولادی، ابوالفضل حيدری، ‏منوچهر مقدم سليمی، احمد اولاد اعظمی ناديکلائی، محمد باقر محی ‏الدين انواری، ظفر قلی رضائی، هوشنگ جمشيد آبادی، سليمان دانشيان ‏ابوذر، محمد بيگزادی، ايمان علی پاسدار، زهره رضائی، رحمت الله ‏جمشيدی، محمد حسين والی زاده معجری، محمود شاهسوندی، کبری ‏نيک بخت، محمود رضائی عباسی، محمود نجف زاده نامقی، سيد موسی ‏َکَرم زاده، محمد الله وردی، علی اکبر واسفی، رحيم اخلاقی پور بهرام، ‏ارسلان فلاح حجت انصاری، محمد جعفر طاهری، محمد رضا توکلی، ‏شيدرخ صداقتيان، زهرا محمد نادرخانی، محمد هادی روح الامين، قدرت ‏الله آقا علی خانی، قربانعلی احباء، علی دادگر، زهرا کريمی، زهرا زمان، ‏يدالله اعتمادی، عباس شهاب الدينی، مهدی کروبی، محمد خليلی، طه ‏يعقوبی، سيد غلامحسين رضوانی، محمد ربيع اسلاميه، علیاحمد سيدی، ‏بايرام چوپانی، مصيب حسام، محمد رضا رحيم زاده، غلامرضا مصدق ‏رشتی، اسدالله اولاداعظمی، علی اصغر سروری، حسين رضائی، حميد ‏جعفری، مهدی ملک الکتاب، محمد رضا نوروزيان، داود بهامين، حسين ‏رشت چيان، سيد علاالدين پير خضری، نورالسادات وحيد غروی، سيد ‏مهدی حسينی، عيسی سر پل، سيروس رسا، غلامحسين عارف آخر، فريده ‏گرجی، بهروز کفاش ژنده دل، محمد نوروزی، عليرضا حاجی بيگی، ناجی ‏عنايت زمان صمغ آبادی، بهزاد ميثمی، ستوان دوم سابق وظيفه علی جعفر ‏رشيدی.‏

‏*‏

« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.