header image
 
خاوران چاپ
آرش   

گزارشی از مراسم های یادمانِ تابستان ۶۷ و سخنرانی های : سودابه اردوان و ثریا زنگباري، ناصر رحمانی نژاد و عباس سماکار در سوئد، منیره برادران در شهر آخنِ آلمان، رحمان درکشیده در شهر فرانکفورتِ آلمان.

 

در دهم شهریور ماه امسال نیز همانند سالیان گذشته، خانواده «بمرگِ خود آگاهانِ» قتل عام زندانیان سیاسی ایران در دهه ۶۰، در گلزار خاوران گرد هم آمدند که برای اولین بار تشکل های ویژه ای در داخل ایران، زنان، دانشجویان، معلمان، کارگران برای سالگرد نسل کشی زندانیان سیاسی ایران از تجمع خانواده ها حمایت کرده و برای این مراسم فراخوان صادر نمودند. این مراسم با تمامی تمهیدات امنیتی از طرف رژیم هم به رسمیت شناخته شد.

 

* در تداوم برگزاری مراسم یادمان جانفشانان۶۷ به رسم هر ساله، امسال نیز این مراسم ها با شکوه هر چه تمام تر در شهرها و کشورهای مختلف جهان برگزار شد.

ویژگی مراسم امسال نسبت به سالهای قبل، ابتکاری بود که کمیته برگزار کننده سمینار در باره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۲۰۰۵در شهر کلن آلمان به کار برده بود.

جهت هر چه با شکوه تر برگزار شدن مراسم امسال و در تداوم برنامه سمینار ۲۰۰۵ فراخوان مشترکی تدوین شد که نیروهای مختلف با حفظ استقلال خود، جهت یکپارچگی این حرکت گرد هم آیند و با حداقل های موجود دست به یک ابتکار عمل مشترک زنند که این فراخوان  به اطلاع عموم رسانده شد.

استقبال بیش از ۸۰ نهاد و تشکل دمکراتیک و سایت اینترنتی از این فراخوان نشان از نیاز به این حرکت مشترک بود. به علاوه تعدادی از تشکل های داخل کشور حمایت خود را از این فراخوان اعلام داشتند و نیز بیش از ۲۰۰ شخصیت سیاسی و فرهنگی از آن حمایت کردند.

 علاوه بر فراخوان، پوستر مشترکی برای یادمان­ها تهیه شد که تشکل­های برگزار کننده در شهرها و کشورهای مختلف از آن برای اعلام برنامه­های خود استفاده کردند.

 

برلین- آلمان

پنجشنبه  ١٤سپتامبر ٢٠٠٦ «شب بزرگداشت، شب دفاع از مبارزات مردم ایران» توسط کانون پناهندگان سیاسی ایران- برلن و کمیته دفاع اززندانیان سیاسی ایران- برلن برگزار شد. در این برنامه فیلم کوتاهی از ایران «زنده یاد مادر ریاحی از کشتار سال ١٣٦٧ سخن می گوید» به نمایش در آمد. سپس ولفگانگ کالک (رئیس کانون وکلای جمهوری خواه آلمان) درباره «امکانات   پیگرد کیفری نقض حقوق بشر» و منیره برادران «علیه فراموشی» سخن گفتند.

در  کلن، به دعوت تلاش- کانون حمایت از مبارزات مردم ایران در روز شنبه 9 سپتامبر، تظاهرات ایستاده ای در مقابل کلیسای دم DOM، با اجرای یک کار هنری به مناسبت روز یادمان برگزار شد. علاوه بر این، برنامه یادمان دیگری نیز در روز 16 سپتامبر برگزار شد. این برنامه شامل گفتگویی با خانواده های زندانیان سیاسی به همراه پخش فیلم هایی از خاوران و اجرای موسیقی بود..

 

مونستر آلمان

 باتوجه به فراخوان مشترک شخصیت ها و انجمن ها و تشکل های دمکراتیک   از 10 تا 12 سپتامبر، نشست سه روزه ای در این شهر برگزار شد. این مراسم، به مناسبت بزرگداشت خاطره خونین، به خون خفتگان کشتار دسته جمعی در زندان های سیاسی ایران در سال 67 و دفاع از زندانیان سیاسی در سراسر جهان برگزار شد

 

دانمارک
در شهر کپنهاگ، اینترناسیونال فروم  در روز جمعه اول سپتامبر یادمان جانفشانان و جانباختگان را با سخنرانی مینا زرین برای نمایندگان چپ دانمارکی به زبان آلمانی برگزار کرد. علاوه براین، مصاحبه با تلویزیون محلی دانمارک با بیش از یک میلیون بیننده و رادیو محلی کپنهاگ در این روز صورت گرفت. در ادامه مصاحبه ای نیز با روزنامه نگاران دانمارکی در مورد شرایط ایران و کشتار زندانیان سیاسی انجام شد.

 

کلوپ کتاب پوینده در شهر کپنهاگ، در روز 2 سپتامبر مراسم گرامیداشت کشتار 1367 را برگزار کرد. این برنامه شامل سخنرانی مینا زرین درباره دو کشتار سال های 1360 و 1367 و نمایشگاه عکس و کتاب، شعر خوانی، نمایش فیلم، بحث آزاد و موزیک بود.

 

سوئيس
در سوئیس آکسیون های زیر به منظور یادمان های امسال برگزار شد:
Amnesty سوئیس برنامه ای در روز شنبه دوم سپتامبر در میدان کروژ برگزار کرد. در این برنامه مرجان افتخاری در مورد وجود زندانی سیاسی و وضعیت آن ها در ایران سخنرانی داشت. علاوه بر آن میز اطلاع رسانی درباره ایران در این روز برپا شد و در عین حال نمایشگاهی از عکس ها و مطالبی از اسانلو، احمد باطبی و نیز زنده یاد اکبر محمدی به معرض نمایش گذاشته شد. همچنین عکسهائی از خاوران و مراسم خانواده ها در خاوران، نامه های اضطراری AI برای آزادی 11 نفر از محکومین به اعدام که در جریانات خوزستان دستگیر شدند و نیز دلارا دارابی (19 ساله) که محکوم به اعدام شده است، در معرض دید بازدیدکنندگان قرار گرفت.

 
اتريش
 کمیته دفاع از آزادی و برابری در ایران، در روز شنبه 9 سپتامبر تجمعی اعتراضی در وین / گرابن برگزار کرد. همچنین مراسمی نیز در روز یکشنبه 17 سپتامبر به منظور یادمان قتل عام زندانیان سیاسی با نمایش فیلم، اسلاید و سخنرانی در محل آمرلینگ هاوس اجرا شد.


هلند
 در روز پنج شنبه 7 سپتامبر در میدان دام شهر آمستردام نمایشگاه بزرگ عکس به همراه برنامه های دیگری توسط کمیته برگزار کننده میز کتاب آمستردام به اجرا در آمد.

 

کانادا- تورنتو

به همت کانون خاوران، در روز شنبه 23 سپتامبر، مراسمی با سخنرانی مینا احدی دبیر کمیته بین المللی علیه اعدام برگزار شد. در شهر مونترال نیز اتحاد سوسیالیستی ایرانیان مونترال یادمان کشتار زندانیان سیاسی را در روز شنبه 9 سپتامبر برگزار  کرد.

 

لندن

روز شنبه 7 اکتبر 2006 در لندن هجدهمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در سال 1367 در ایران،  و هفتمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در زندان "اولوجان لار" در سال 1999 در ترکیه، در همبستگی بین المللی با زندانیان سیاسی در هندوستان، و همچنین در همبستگی با کمپین بین المللی "کشتار را متوقف کنید!" در فیلیپین مراسمی برگزار شد که شامل:

اعلامیه ها و پیامهای همبستگی، تجارب یکی از زندانیان سیاسی در ایران: محمد، اشعار انقلابی- حسن جداری (ایران)، ترانه و موسیقی انقلابی سرهات آریجان تونج (ترکیه)، موسیقی : پلپوی لیناتک (فیلیپین)، نمایش فیلم و برنامه های دیگر می شد.

برگزار کنندگان این مراسم عبارت بودند از:  انجمن کارگران هندی در بریتانیا (IWA)، سازمان دمکراتیک ضد امپریالیستی ایرانیان در انگلستان، فعالین چریکهای فدایی خلق ایران در لندن، کنفدراسیون کارگران از ترکیه در اروپا- بخش بریتانیا (ATIK)، مهاجرین بین المللی (اتحاد مهاجرین فیلیپینی)، کمیته همبستگی با زندانیان آزاده ((OTDK که دو تشکل­ لیگ بین المللی مبارزات خلقها (ILPS) و مرکز بین المللی حمایت از مهاجرین- لندن (IMSC) از این برنامه حمایت کردند.

 

تظاهرات ایستاده در لندن

روز شنبه 7 اکتبر 2006 ، به رسم هر سال، برای بزرگداشت یاد تمامی  زندانیان سیاسی ای که درجریان قتل عام  سال 67 توسط رژیم ضد خلقی و سرکوبگر جمهوری اسلامی به جوخه های اعدام و یا چوبه های دار سپرده شدند، تظاهرات ایستاده ای در لندن برگزار شد. این حرکت در منطقه "های استریت کنزینگتون" که یکی از نقاط پر رفت وآمد شهر است برگزار شد و ایرانیان مبارز و آزادیخواهی که در این تظاهرات شرکت کرده بودند، با بلند کردن پلاکارد و سردادن شعارهایی به زبان انگلیسی و فارسی به افشاگری برعلیه رژیم ضد مردمی جمهوری اسلامی و جنایات آن برعلیه کارگران و خلقهای تحت ستم و بویژه جنایت مخوف این حکومت در قتل عام هزاران زندانی سیاسی در بند، در سال 67 پرداختند. شعارهای تظاهر کنندگان نظیر"سرنگون باد جمهوری اسلامی"، "زندانی سیاسی آزاد باید گردد"،" توقف شکنجه و اعدام"،" آزادی کارگران و داشجویان در بند"و ... پخش صد ها اعلامیه به زبان انگلیسی در افشای ماهیت ضد خلقی و جنایات جمهوری اسلامی، توجه عابرین را جلب کرده و بسیاری از آنها با این حرکت ابراز همراهی می کردند. این تظاهرات که بمدت 2 ساعت بطول انجامید، توسط سازمان دمکراتیک و ضد امپریالیستی ایرانیان در انگلستان و فعالین چریکهای فدایی خلق در لندن سازماندهی شده بود.

 

تلویزیون پویش:

تجربه جدیدی در بازتاب یادمان کشتار سراسری زندانیان سیاسی

امسال در روزهای سالگرد کشتار سراسری زندانیان سیاسی در ایران، علاوه بر فراخوان و هماهنگی نیروهای مختلف برای هماهنگی گسترده­تر این یادمان­ها، شاهد ابتکار دیگری از سوی زندانیان سیاسی سابق برای بازتاب وسیع­تر تجربیات زندانیان سیاسی در این مورد بود. تلویزیون پویش با ارائه 4 برنامه ویژه درباره یادمان­ها اثر مثبتی برای ارتباط گیری با طیف وسیعی از مخاطبین در ایران و کشورهای اروپایی و آمریکا داشت.

این برنامه با تأکید بر جنایات رژیم جمهوری اسلامی در دهه 60، بر روی کشتار سراسری زندانیان سیاسی در سال 67 متمرکز شد تا بدین طریق گوشه­هایی از آن چه در زندان­های ایران گذشت را به شکل زنده توسط عده­ای از زندانیان سیاسی به سمع و نظر ایرانیان برساند. در ابتدای برنامه اول عزیزه شاهمرادی از بازماندگان کشتار 67 به عنوان مجری برنامه چنین آغاز می کند:

«گورستانی چنان بی مرز شیار کردن که بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است...

در روزهای سالگرد قتل عام سیاسی و کشتار وسیع زندانیان سیاسی در سراسر ایران هستیم. هیجده سال از آن فاجعه می گذرد و هنوز فقط گوشه­هایی از آن گفته و مستند شده است. این برنامه قصد دارد تا راوی روایت آن ماجرا باشد چرا که ما بخشی از زندانیان سیاسی سابق از بند رسته که در آن سال سیاه در زندان های ایران از اوین و گوهردشت گرفته تا انزلی و اهواز و شیراز و اصفهان حضور داشته­ایم بر این اعتقادیم که می باید با برگزاری این یادمان­ها به اشکال متفاوت از فراموش شدن آن فاجعه ملی جلوگیری کنیم. چرا که فراموشی آستانه تباهی است. پس آگاهانه فراموش نمی­کنیم و می­خواهیم که تاریخ را از قلم، نگاه و به روایت سرکوب شدگان مستند سازیم. این برنامه بخشی از تاریخ شفاهی ایران در دهه شصت و به ویژه سال 67 خواهد بود. قصد داریم از گفتن داستان او پرهیز کرده و به نقل داستان خودمان بپردازیم تا علاوه بر مستند سازی تاریخ به انتقال تجربه به نسل جوان پرداخته و بدینگونه رسالت خویش را انجام داده و از به گور بردن حقایق و واقعیت ها تن زده باشیم.»

 

در ادامه، مژده ارسی از تجارب شخصی در بند زنان در مقطع کشتارها سخن می گوید.

همزمانی این برنامه با مراسم با شکوه خانواده های اعدام شدگان و زندانیان سیاسی در گلزار خاوران فرصتی را ایجاد کرد تا یکی اززندانیان سیاسی سابق و بازماندگان قتل عام سراسری گزارش مفصلی از برگزاری این مراسم ارائه دهد. در پی این گزارش فیلم «مادر ریاحی سخن می گوید» به نمایش گذاشته شد که مادر خاطرات آن روزهای سیاه را برای بینندگان بازگو می کند.

در انتهای این برنامه در طی یک مصاحبه تلفنی فریبرز سنجری از زندانیان سیاسی رژیم شاه از تجارب خویش و نیز از اهداف مبارزه زندانیان سیاسی در زمان شاه با بینندگان به گفتگو می پردازد.

در بخش دوم برنامه تلویزیونی پویش، فرخنده از زندانیان سیاسی سابق و نیز از بازماندگان کشتار 67 ضمن اجرای برنامه از اهداف کشتار زندانیان سیاسی توسط رژیم و نیز از آرمان­ها و اهداف تمامی انسان­هایی که در راه آزادی و رهایی انسان­ها در زندان­های جمهوری اسلامی به مبارزه پرداختند و جانشان را در این راه نهادند، گوشه­هایی از جنایات رژیم را برای بینندگان بازگو کرد.

سیاوش محمودی نیز تجربه شخصی خویش را از دادگاه­های شرعی و روزهای سیاه اعدام­ها بیان کرد. در ادامه محمد سید احمدی در یک مصاحبه تلفنی از شرایط زندان­ها در زمان شاه و نیز مبارزه زندانیان سیاسی در زمان سلطنت پهلوی سخن گفت.

در برنامه سوم عزیزه شاهمرادی، فرخنده و مژده ارسی به روزهای وحشت و شکنجه و کشتار در زندان­های جمهوری اسلامی در سال 67، به ویژه در زندان­های زنان و نیز تحلیل شرایطی که رژیم دست به چنین جنایتی می­زند، پرداختند و عزیزه شاهمرادی نیزبا بیان تجربه شخصی خویش از دادگاه­های شرعی زنان و شکنجه آنان بعد از این دادگاه­ها از گوشه­هایی از این جنایات پرده برداشت.

در آخرین بخش برنامه، میزگردی توسط مینا اخباری از زندانیان سیاسی سابق اجرا شد که در آن محمود خلیلی و سیاوش محمودی از بازماندگان قتل عام 67 از تجارب شخصی خود در مقطع قتل عام ها به گفتگو پرداختند. در عین حال گزارشاتی نیز از چگونگی و اهداف برگزاری مراسم­های یادمان­ها در سراسر اروپا و امریکا ارائه شد.

در برنامه­های تلویزیونی پویش، بخشی نیز به معرفی ادبیات زندان با عنوان «آفتابکاران»  اختصاص داده شده بود که در این بخش سیمین اصفهانی به معرفی برخی از کتاب­هایی که در سالهای اخیر در خارج از کشور به چاپ رسیده  و فیلم هایی که در همین رابطه ساخته و به نمایش در آمده اند، پرداخت.

تجربه بسیار مثبت چنین برنامه­هایی که با استقبال زیادی، چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور مواجه شد، گردانندگان برنامه تلویزیونی پویش را بر آن داشت تا تمام سعی و تلاششان را برای  به راه انداختن تلویزیون اینترنتی به کار بگیرند. لازم به توضیح است که این برنامه ها در سایت اینترنتی گفتگوهای زندان در دسترس همگان قرار دارد.

(http://dialogt.org/TVpuyesh/test.htm

 

بزرگداشت قربانیان سال ۶۷ در استکهلم

 

 مهشید راستی

 

امشب ، برای اولین بار در استکهلم ، برنامه ی بزرگداشت قربانیان سال 67 از طرف چند تن از  جان به در بردگان این کشتار برگزار گردید . این کار ، ابتکار خانمها سودابه اردوان ، ثریا زنگباری ، زهرا ( زری ) اسپرم و فرخنده آشنا بود که خود نیز در اجرا و جزئیات برنامه شریک بودند. قسمت اول برنامه به بحث در مورد پدیده ی تواب در زندانها اختصاص یافت.

 ثریا زنگباری در سال 64 همراه با همسر و کودک 53 روزه اش  دستگیر میشود. همسر ثریا در سال 67 به جوخه اعدام سپرده میشود. ثریا به دلیل مشکلات بسیار زیاد خانوادگی از قبیل بیماری مادر و ... نمیتواند فرزند را به خانواده بسپرد و از این رو فرزند 53 روزه ی  ثریا ، جوانترین زندانی جمهوری اسلامی ، مدت 4 سال در زندان می ماند. ثریا زنگباری از سال 64 تا را68 در زندان به سربرده است. موضوع مورد بحث ثریا تاریخچه تواب است. ثریا اشاره کرد که توابین درجات مختلف داشتند. از اظهار ندامت و مصاحبه ، تا جاسوسی از زندانیان و آزار روانی و جسمانی دیگر زندانیان و یا حتی شکنجه و شرکت در جوخه های اعدام .

فرخنده آشنا سخنران بعدی مراسم بود که  سال 61 تا 69 را در زندان سپری کرده. بحث فرخنده در رابطه با توابین تشکیلاتی است. تشکل های سیاسی که مشخصا رهنمود تواب شدن به خاطر نجات جان خود را به اعضای خود داده بودند. فرخنده مشخصا از سازمان مجاهدین و حزب توده در این امر نام میبرد. فرخنده  از خط کشی هایی خاصی استفاده کرد. واژه هایی مثل  زندانی انقلابی و زندانی غیر انقلابی . اینکه خود او که زندانی بوده است یک نوک مداد هم نداشته است ، در حالی که اکبر گنجی هم زندانی است و در زندان مانیفست می نویسد. او مرزبندی هایش را با اشاره  به مخالفت افراد و سازمانها  با اعدام و آزادیخواهی ایشان مشخص کرد. فرخنده گفت چگونه از بخشش حرف میزنیم وقتی که از ابعاد جنایت اطلاعی نداریم؟

سودابه اردوان در سال 60 دستگیر میشود و اواخر سال 67 آزاد میشود. سودابه خالق کتاب یادنگاره های زندان می باشد که شامل خاطرات او از زندان  همراه با نقاشی هایش از زندان  است. صحبت سودابه به توابین و زندگی بعد از زندان اختصاص داشت. سودابه در صحبتهایش به شرایط روحی بد زندانیان ـ از جمله خودش ـ بعد از آزادی اشاره کرد. او از حضور توابین در خارج از کشور و در جلسات اپوزیسیون صحبت کرد. منجمله اشاره کرد به حضور یک تواب که در زندان موجبات آزار زندانیان را فراهم می آورده و در لندن در جلسه ای شرکت کرده بود که حاضران در جلسه که قبلا زندانی بودند و او را به یاد می آوردند بسیار آشفته شده بودند. سودابه در صحبتهایش اشاره کرد که جمع اپوزیسیون خارج از کشور با این مسئله نا آشناست ، و تصمیم صحیح در این مورد را نمی تواند اتخاذ کند. خود او نیز برخورد صحیح را در این مورد جستجو میکند.

زهرا ( زری ) اسپرم  که سالهای 62 تا 68 را در زندان گذراند  گردانندگی برنامه را به عهده داشت.

بعد از سخنان خانمها ثریا و فرخنده و سودابه ، چند میان پرده ی نمایشی ، بازسازی صحنه های بازجویی و زندگی در زندان و... اجرا شد.

بعد از آنتراکت ، سخنران بعدی ، مهدی اصلانی به روی صحنه آمد. مهدی سالهای 63 تا 68 را در زندان گذرانده است . او خاطرات خود را از دوران سیاه قتل عام به طور فشرده ای بیان کرد. از  قبول قرارداد صلح و سر کشیدن جام کذایی زهر ، شکست شعار بزرگ جمهوری اسلامی که فتح قدس را از راه کربلا تبلیغ میکرد. شادمانی همگان در زندانها ، عملیات محکوم به شکست فروغ جاویدان توسط مجاهدین که هزاران تن از اعضای خود را قربانی کردند و شکست شعار امروز مهران فردا تهران ایشان . اثر همه ی این بحران های اجتماعی در زندان و سیاست های اتخاذ شده در مورد زندانیان . تخلیه ی بلوک های میانی و قطع ارتباط میان زندانیان. گرفتن حق تماشای تلویزیون و گوش کردن اخبار رادیو و قطع روزنامه ها و قطع ملاقاتها و از این طریق قطع  تمام شاخه های ارتباطی زندانیان با دنیای خارج و بی خبری مطلق ایشان از آنچه می گذرد. مهدی اصلانی از زمامداران امور در آن زمان گفت . رفسنجانی و خامنه ای و اردبیلی ، خاتمی وزیر ارشاد وقت که هنوز هم از این کشتار حرفی به زبان نیاورده ( و نمی آورد هم ) ، حجاریان رئیس سازمان اطلاعات با مسئولیت مشخص در کشتار. و سکوت این طرفداران اصلاح حاکمبت!! مهدی از تشکیل هیئت مرگ گفت. سوالهای کوتاه، محاکمات  چند دقیقه ای:

ـ مسلمانی ؟ مارکسیستی ؟ نماز میخوانی ؟ توبه میکنی ؟ مصاحبه میکنی ؟ بر علیه سازمانت مینویسی ؟

ـ چرا میپرسی حاج آقا ؟ من که مدتی کمی از محکومیتم مانده . من مسلمان نیستم.

 ـ ببرینش سمت چپ.

مهدی از سرنوشت خودش گفت. از هیئت های مرگ، تصادف کوچکی که او را در صف مرگ به عقب میراند و شخص دیگری در اول صف قرار میگیرد. جهان که دیگر در جهان نیست.

مهدی از انتخاب خود گفت ، از اینکه بین ایستادن بر سر مواضع سازمانی ایدئولوزیک وزندگی شرافتمندانه ی انسانی، دومی را انتخاب کرده است. از اینکه از این انتخابش شرمنده نیست و از اینکه از زنده بودنش  شادمان است. از اینکه آرزو میکند ای کاش دیگران نیز این حق را برای انتخاب داشتند.

مهدی گفته بود که مسلمان است.و نماز نمی خواند. مهدی نخواست که بمیرد...

 اگر همه ی آن عزیزان ما میدانستند که این پرسش و پاسخ های کوتاه ، تفاوتی بین مرگ و زندگی برای آنها به دنبال دارد، آیا زندگی را انتخاب نمیکردند؟ مهدی گفت که از میان اعدامیان جمهوری اسلامی ، کسانی که میان مرگ و زندگی حق انتخاب داشتند و مرگ را به خواست خود انتخاب کردند بسیار معدودند. بسیاری از ایشان این حق انتخاب را هرگز نداشته اند. مهدی اصلانی در میان صحبت های خود اشاره کرد به مسئله تواب ، به اینکه توابین زاده ی جمهوری اسلامی هستند. زاده ی نظامی که شرافت انسانی را له میکند و انسان را خرد و تحقیر میکند. به جای تواب باید جمهوری اسلامی را زیر ضرب بگیریم. این نظامها هستند که انسانیت را میکشند. مهدی اصلانی در ابتدای سخنان خود اشاره ی درستی داشت به این که آنچه میگوید حکایت اوست از زندان . این حکایت نه همه جانبه است و نه تمام ماجراست. تجربه ی اوست و این تجربه بسیار محدود است. محدود به همان چهاردیواری زندان که راه تماس و تبادل نظر و همه جانبه دیدن ماجرا را بر آنها بسیار محدود کرده بود. او در صحبت های خود اشاره کرد به این که زندانی با تحلیل زنده است و تحلیل های زندانیان به دلیل عدم دسترسی به واقعیات ـ که مشخصا از طرف مسئولان زندان بر آنها تحمیل میشد ـ معمولا تحلیل های غلطی بود. او اشاره کرد که لاجوردی جلاد اوین که خود سابقه زندان در زمان شاه را داشت گفته بود که کاری خواهد کرد که هیچ کدام از تحلیلهای زندانیان درست نباشد. شعار او بر دیوار زندانها حک شده بود : " نظم ما در بی نظمی ما و انظباط ما در بی انظباطی ماست ". او اشاره ای چند داشت به تحلیل هایی که از طرف زندانیان در دوران کشتار داده میشد. تحلیل هایی که جایی از واقعیت نداشت . ناآگاهی زندانیان از ابعاد کشتار ، یکی از موجبات برخورد ایشان در دادگاه های چند دقیقه ای بود. پاسخ به سوالات کوتاه با آری یا نه. تنها یک آری و یا نه سرنوشت هزاران انسان را تغییر داد.

مهدی اصلانی تاکید بسیار زیادی داشت بر روی این که مهمترین مسئله ی کشتار 67 محرمانه بودن آن بود و تمامی دست اندر کاران دولتی در  محرمانه نگاه داشتن این جنایت سهیم بودند.

شب بزرگداشت خاطره قربانیان کشتار سال 67 با زخمه های سه تار مهدی اصلانی و صدای گرمش که چند دوبیتی از منوچهر آتشی در مدح عشق را خواند ، خاتمه یافت.

و حالا یک نظر از سخنان دوست عزیز ثریا زنگباری که نگاهی به تاریخچه تواب و همکاری زندانی با مقامات زندان داشت و عمدتا حقایق تاریخی را در بر میگرفت اگر بگذریم ،برخی سخنان ارائه شده در مراسم سخت مرا به هم ریخت و آشفته کرد نه این که بگویم این عزیزانم را نمیفهمم ، که درد همین جاست. من کینه ی انسانی راکه مورد ظلم و تجاوز قرار میگیرد می فهمم. من به خودم این حق را نمیدهم که از ایشان بخواهم که ببخشند . این ایشان هستند که باید تصمیم بگیرند که میخواهند ببخشند یا نه. ظلمی که به ایشان شده ، آنچنان وسیع است که تنها تک تک این عزیزان هستند که میتوانند شخصا تصمیم بگیرند که چه احساسی نسبت به ظالمان داشته باشند. دادخواهی ابتدایی ترین حق ایشان است. در دنیایی زندگی میکنیم که اگر دادگاهی بر علیه متجاوزی تشکیل شود ، کسانی که تحت ظلم قرار گرفته اند به دادخواهی شرکت میکنند اما روابط قضایی در جامعه ی مدنی ، حق قضاوت را از کسی که مورد ظلم قرار گرفته است سلب میکند. ما زخم خوردگانیم، ما قاضیان خوبی نمیتوانیم باشیم . قضاوت کار ما نیست. زخم را درک میکنم، اما همین زخم ما را از مقام قاضی به پایین میکشد . ما در اینجا حق دادخواهی داریم. نه حق قضاوت. مرزبندی میان زندانیان؟ این مرزها را چه کسانی می بندند؟ به نفع کیست ؟ چه کسی از دیگری زندانی تر است؟ چه کسی زندانی برحق است و چه کسی نه؟ زندانی انقلابی کیست؟ آیا ایده ئولوژی زندانی انقلابی بودن او را تایین میکند؟ این حق تایین به چه کسی داده شده است؟ دفاع بی قید و شرط از حقوق بشر ، و مبارزه با زندان سیاسی و زندانی کردن انسانها به خاطر عقیده شان در این مرزبندی ها چه جایگاهی دارد؟

از خائن و خیانت نام برده شد ....

 دهه 60 بدترین و سیاه ترین سالها را برای انسان سیاسی در ایران به همراه داشت. سالهایی که انسان تحقیر شد. در این دهه کودکان به زندان افتادند. در زندانها کودکان زیر 18 سال فراوان بودند. و حتی زیر 15 سال. این کودکان با شور انقلابی ، و نه شعور انقلابی راهی خیابانها شده بودند و در دام گرگان جمهوری اسلامی به زندانها افتادند. این کودکان ، و یا حتی بزرگسالان زندانی در آن سالها ، چه شناختی از مبارزه داشتند که عدم ادامه ی راه ایشان را " خائن " لقب بدهد ؟

از  سازمانهای مخالف با اعدام و طرفدار آزادی حرف زده شد. من به عنوان یک طرفدار سابق یک سازمان چپ ، اعلام میکنم که در دهه 50 و 60 اکثریت سازمانهای سیاسی ما  مخالف اعدام و طرفدار آزادی  به معنای عام و خاصش نبوده اند.  .  شعار " اعدام باید گردد " عمده ترین شعار ما بود که آن را  با صدای هر چه رساتر فریاد میکردیم ، ما آزادی را تنها برای خود و هم اندیشانمان  میخواستیم. ما آزادیخواه نبودیم ، ما خودی خواه بودیم.

راستی تکلیف ما با توابین چه است ؟ این انسانها  هم در این جامعه زندگی میکنند و به تدریج از خلوت گاه های خود بیرون می آیند و خواستار حقوق شهروندی خود هستند. با ایشان چه کنیم؟

من از این دوستان میپرسم ، وقتی از برخورد صحیح با توابین صحبت میکنید ، برخورد صحیح به نظر شما چیست ؟ آیا به نظر شما یک  تواب از حقوق شهروندی برخوردار است ؟ حقوق شهروندی یک انسان به او حق شرکت در هر جلسه و هر اجتماعی را میدهد. آیا توابین از این حقوق برخوردار هستند؟ وقتی در مورد اتفاقی که در هانوفر افتاد و شرکت یک تواب در جلسه اپوزیسیون صحبت میکنیم ، و برخورد صحیح را میطلبیم ، این برخورد را چه میدانیم ؟ آیا مایلیم این انسان ها را ـ که من هم میدانم بد کرده اند ـ تا آخر عمر از حقوق شهروندی محروم کنیم ؟ آیا باید زندانی ابدی برای آنها بسازیم؟ هر مجرمی اگر جرمی کرده باشد ، بعد از محاکمه و تحمل محکومیت از حقوق یک انسان عادی برخوردار میشود. آیا دادگاهی برای محاکمه و اجرای حکم برای این انسانها تشکیل خواهیم داد؟ مرزبندی های مابا توابین کجاست؟ آیا ایشان را جنایتکارانی در حد لاجوردی و حاجی داوود میشناسیم ؟ یا آنها را زاده ی ددمنشی های لاجوردی و حاج داوود میشناسیم؟ توابین را در چه حد قابل مجازات میدانیم ؟ آیا توابی که در حد خبرچینی و آزار روحی کار میکرده ، باید مجازات شود ؟ آن که در حد آزار جسمی ، کتک زدن ، منع کردن زندانیان از رفتن به توالت و ... کار میکرده چه ؟ آن که شکنجه میکرده چه ؟ آن که در جوخه های اعدام شرکت میکرده است چه ؟ مجازات ایشان چه خواهد بود؟ چه کسانی این مجازات را تایین میکنند؟

از شناسایی توابین صحبت شد . یعنی ما باید گروههای برای شناسایی توابین در اجتماعات ایرانی درست کنیم ؟ تا کجا پیش خواهم رفت ؟ بعد از شناسایی با ایشان چه کنیم ؟ گروههای ضربت هم تاسیس خواهیم کرد یا به شناسایی بسنده میکنیم ؟ مرزهایمان کجاست ؟

جنبش اپوزیسیون ایران تا کنون بهای سنگینی بابت عدم شناخت درست از صورت مسئله داشته است. صحبت هایی که یکی از دوستان در مورد شرایط زندان کرد ، همین اصل را در بر میگیرد. شرایط زندان در سال 60 تا 63 و 65 و 65 و 68 بارها تغییر کرد . مقایسه ی زندان دهه شصت با زندان دهه هفتاد و هشتاد و نتیجه گیری کردن ادامه ی همان عدم شناخت صحیح از صورت مسئله است. متاسفانه بسیاری از عزیزان از بابت نوشته های بلندی که در اواخر دهه هفتاد و دهه هشتاد از زندان بیرون می آمد ، ابراز تعجب سوء ظن آمیزی میکنند. این ابراز تعجب در مورد مرخصی ها نیز مطرح است. درحالی که اگر صورت مسئله را تغییر شرایط زندان قرار دهیم ، این مسائل با سوء ظن همراه نخواهند بود. زندانی دهه 80 شرایط زیستی  اندک بهتری نسبت به زندانی دهه 60 داشت. این شرایط اندک بهتر نباید در مبارزه ما برای آزادی زندانیان سیاسی تاثیری بگذارد. اگر اکبر گنجی در این دهه نامه ها و مانیفستش را در زندان نوشت و بیرون داد ، نامه های عزیزمان ناصر زرافشان و احمد باطبی نیز یک روز بعد از  نوشته شدن روی اینترنت و در دست جهان قرار میگرفت. خوشبختانه این دو عزیز هیچ سابقه ی همکاری با رژیم جمهوری اسلامی را نداشته اند و شاهدی زنده بر تغییر شرایط هستند. این ما هستیم که باید تحلیل های خود را منطبق با شرایط کنیم. زیر سوال بردن اعمال زندانی که منجر به عدم دفاع ما از حقوق انسانی او میشود از نظر من کاری به شدت غیر منطقی است. صورت مسئله ی اصلی ما مخالفت با هر گونه زندان سیاسی است. اینکه هیچ انسانی به خاطر عقیده و اندیشه و کلام و نوشته اش زندانی نشود. مسئله ی اصلی ما مبارزه برای نجات زندانی عقیدتی ـ سیاسی است. مبارزه برای آزادی عقیده ، و نه مبارزه برای آزادی " هم عقیده".

من با صحبت های مهدی اصلانی بسیار موافقم. مبارزه اصلی ما نه با انسان مچاله شده ای است که برای دریافت رخصتی لحظه ای  انسانهای دیگر را مورد حمله قرار میدهد . مبارزه را از معلول به علت انتقال بدهیم. عامل مچاله کردن انسانها را مورد حمله قرار دهیم. من هم معتقدم که فرق است بین کسی که مقاومت میکند و می ایستد و کسی که همکاری با رژیم را انتخاب میکند. اما توان انسانها ، توان جسمی و روحی ایشان متفاوت است. همه کس نمیتوانند در مقابل فشار ، یکسان عمل کنند. ما باید نوک تیز حمله را بر عامل فشار نشانه برویم ، نه بر افرادی که زیر این فشار کج و مج میشوند.

در زیر متن سخنرانی سودابه اردوان و ثریا زنگباری را می خوانید.

*

 

 

 نگاهی به مقوله ی تواب

 

 

سودابه اردوان

 

 

در چند ماه اخیر، من و دوستانم ضرورت پرداختن به موضوع تواب های زندان را در ابعادی وسیع احساس می کردیم. راجع به مقوله ی زندان، مقاومت ها، اعدام ها و بسیار چیزهای دیگر، کم و بیش بحث هایی شد؛ اما راجع به پدیده ی تواب و عملکرد آنان، ماهیت و تفاوت های بین آنان فقط اشاراتی شد. هر چند که در لابلای مقالات و کتاب ها نیز اشاراتی شده است.

آن چه مسلم است با توجه به سیل عظیم زندانیان سیاسی در دهه ی شصت؛ و تعداد زیادی که بریدند و از ادامه ی مبارزه باز ایستادند و با پشت کردن به آرمانهای خود به سیل توابان رژیم پیوستند، اهمیت پرداختن به مسئله ی تواب دو چندان می شود. این زندانیان بریده و تواب شده، اکثراٌ آزاد و در جامعه پراکنده اند. آنان با توجه به عملکرد خود در داخل زندان و هم چنین چگونگی زندگی شان در خارج از زندان، جایگاهی متفاوت را برای خود بوجود آورده اند. عده ای پس از بریدن و تواب شدن و قبول اسلام، همکاری با زندانبانان، از زندان آزاد شده و به زندگیِ عادی خود بازگشته اند. اما عده ای پس از همکاری و خیانت های خود در داخل زندان، خط خیانت را که با منافع شخصی شان نیز عجین شده، در خارج از زندان نیز به طرق متفاوت، ادامه می دهند. حال تمامی این زندانیان بریده و تواب شده ی سیاسیِ سابق، چه در داخل کشور، چه در خارج از کشور، در کنار ما و در جامعه حضور دارند و متأسفانه در مواردی تأثیر برخوردهای منفی و مخرب خود را به شکل های گوناگون در اطراف خود به جا می گذارند. و هیچ گاه به طور مشخص این بحث مطرح نشده است که با این طیف متعدد از نادمین و تواب ها، کدام برخورد می تواند اصولی، درست و انسانی باشد.

وقتی به گذشته و به شکل های برخورد به این مسئله نگاه می کنیم، همیشه گرایش زیادی به ساده کردن مسئله را می بینیم: صرف جاسوس و خائن نامیدنِ همه و سعی در انتقام  یا مجازات این خائنین. گرایش به بخشیدنِ کامل و قربانی نامیدنِ همه ی طیف های تواب به طور یکجا، و به دنبال آن نشاندن زندانیانِ سیاسیِ بریده و تواب در کنار خود و یا حتا در جایگاه قهرمان، برخورد سیاسی بسیار دوگانه و سطحی را با مقوله ی تواب نشان می دهد. چنین برخورهایی هرگز قادر به جواب دادن سئوالات بیشمار در باره ی این مقوله ی پیچیده نخواهند بود.

همانطور که دوستانم در سخنرانی های قبلی اشاره کردند، پیچیدگی مسئله و وجود طیف ها و گوناگونی تواب ها، نیاز به کار تحلیلی و آکادمیک همه جانبه ای را طلب می کند. در این میان چه بسا کسانی باشند که به کمک از طرف جامعه نیاز داشته باشند و چه بسا مواردی که نیاز به افشاء و ضرورت به هشدارهای جدی امنیتی داشته باشند. برای روشن شدن این موضوع من به چند نمونه اشاره می کنم:

- یکی از توابین خطرناک و شناخته شده ی اوین پس از آزادی، بازجویان و پاسداران را شناسایی کرده و بعد از  به گلوله بستن آن ها، به زندگی خود نیز خاتمه می دهد. جایگاه چنین کسانی در کجا باید باشد؟!

- تواب های متفاوتی از مجاهدین پس از همکاری های همه جانبه با رژیم، زمانی که از زندان آزاد می شدند، بار دیگر به سازمان مجاهدین پیوسته و در این سازمان فعالیت می کنند!

- در همین سوئد، توابی را می شناسیم که در زندان مسئول بند بوده و به طرق مختلف دست به آزار و اذیت زندانیان دیگر زده است. او ضمن پنهان کردن گذشته ی شرم آور خود، و در عین تظاهر به مبارز بودنِ در زندان، از اطرافیان خیرخواهِ نزدیک خود، اقدام به سودجویی وسوء استفاده کرده است.

- و یا همین موردی که چند سال پیش در سوئد اتفاق افتاد. فردی که هوادار یکی از جریان های سیاسی در ایران بوده است دستگیر می شود و پس از بازجویی و شکنجه، می بُرًد و شروع به همکاری با دادستانی می کند. پس از مدتی او را با شرط همکاری در خارج از کشور آزاد می کنند. او به سوئد آمده و تا مدتی در ارتباط با یکی از مأموران وزارت اطلاعات ایران در سوئد بوده است. مأمور اطلاعات فردی است به اسم رضا سلیمی که از جانب رژیم وظیفه دارد که زندانی آزاد شده را برای همکاری تحت فشار قرار دهد. فرد مذکور پس از مدتی از همکاریِ اطلاعاتی سرباز می زند و به زندگی عادی خود در شهر نینِس هامنِ سوئد بر می گردد. روزی رضا سلیمی زنگ در خانه ی او را به صدا در می آورد؛ به محض باز شدنِ در، ضربه ای با چکُش به زندانی بخت برگشته وارد می کند و سپس او را در وانِ حمام به قتل می رساند. رضا سلیمی که به احتمال زیاد نام مستعار اوست، با داشتن پاسپورتِ دیپلماتیک از طریق پلیس سوئد به وزارت امور خارجه تحویل داده می شود و از آن جا به راحتی از طریق سفارت ایران آزاد و از مجازات این جنایت فرار می کند.

·      نمونه ی دیگری که در نوع خود مهم است، شرکت علنی یکی از توابین در سمینار زنان در هانوفر آلمان است. این شخص ضمن آن که از گذشته ی خود و تواب بودن اش دفاع می کند و خود را مدیون حاج داوود رحمانی، شکنجه گر قزل حصار می داند، با شرکت خود در این مراسم و تحمیل خود برای گفت و گو با زندانیان سابق و کسانی که او را با اعمال ننگین اش از نزدیک می شناسند، باعث تشنج و بهم ریختگی سمینار می شود. همین مورد به ما نشان می دهد که تا چه اندازه در برخورد با این موضوع یعنی تواب ها، کم تجربه و خام هستیم. وجود یک تواب و وقاحت غیر منتظرانه ی او، عملاٌ باعث بهم ریختگی و اختلاف نظر در سمینار شد. تواب مذکور درست مانند شرایط داخل زندان از این بهم ریختگی و تشنج احساس قدرت و رضایت می کند.

برای این که ما بتوانیم در قضاوت ها و عکس العمل هایمان در برابر چنین کسانی منطقی تر باشیم و دچار احساسات نشویم، ابتدا باید شناخت و ارزیابی کامل و درستی در رابطه با طیف های گوناگون توابین داشته باشیم. عملکردهای آنان را چه در زندان و چه در خارج از زندان، بشناسیم. بر اساس منش و رفتاری که در جامعه دارند، قادر به مشخص کردن جایگاه آنان و هم چنین مواضع خودمان باشیم. دو گروه از توابین هستند که تشخیص آن از سایر توابین به مراتب راحت تر است. گروه اول کسانی هستند که در خارج از زندان نیز همانند داخل زندان خط خیانت را ادامه می دهند. در سرکوب و دستگیری، لو دادن و شکنجه ی انقلابیون و معترضان با دادستانی همکاری می کنند. معمولاٌ حضور این دسته با فعالیت های ضد مردمی و خیانت آمیزشان جسته گریخته به گوش ما می رسد. مثلاٌ کسانی که اخیراٌ به خارج آمده اند، خبر مجتبی شکنجه گر اوین را که با شماری از توابین در پاکستان فعالیت می کنند و فراریان سیاسی را شناسایی و دستگیر می کنند را به گوش ما می رسانند. قضاوت در مورد کار خائنانه و جنایت آمیز چنین توابینی به مراتب روشن است. و این افراد جایی در میان توده ی مردم ندارند.

گروه دیگر، کسانی هستند که درست در نقطه ی مقابل این طیف قرار دارند. اینان زیر فشار و شکنجه ی رژیم، طاقت نیاورده و حاضر به همکاری اطلاعاتی می شوند و وقتی از زندان بیرون می آیند همه ی آن همکاری ها، مانند آواری بر سرشان خراب می شود. دچار عذاب وجدان می شوند و در جهنمی دیگر قرار می گیرند. نمونه ی این افراد نوشته های فرهاد بهبهانی در کتاب خاطرات خویش می باشد. او چهار ماه بعد از آزادی بنا بر تعهدی که احساس می کند، روایتی تکان دهنده از متلاشی شدنِ خود و ارزش های انسانی اش در سیستم امنیتی ایران می نویسد. او در مورد خودش چنین می گوید:

حالت تاجری را دارم که همه چیز خودش را از دست داده است و نمی داند از کجا شروع کند. در زندان همواره فکر می کردم اگر روزی من از این جا خلاص شوم و به زندگی باز گردم دیگر چه غمی خواهم داشت. اکنون به نظرم می آید که تمام غم ها این جاست. هیچ گاه چنین بار سنگینی از اندوه و ناراحتیِ وجدان در خود احساس نکرده ام. صدمات زیادی دیده ام و خیلی چیزها از دست داده ام، ولی بزرگترین چیزی را که از کفم رفت، خودم بودم. خودم را گم کرده ام و اکنون دیگر نمی دانم با که زندگی کنم.

چنین افرادی در جامعه ی ما کم نیستند ولی به ندرت کسی پیدا می شود که جرأت و توانایی بازگشایی زخم ها و بیان این دردها را پیدا کند. این افراد با سختی و رنجی بی پایان از درون به زندگی طاقت فرسای خود ادامه می دهند و معمولاٌ چندان افراد موفقی در عرصه ی زندگی نیستند.

بین این دو گروه مشخص که شرح آن از نظر شما گذشت، تعداد زیادی از زندانیان سیاسی سابق هستند که در تناقض و ترکیبی از تأثیرات متفاوت دوران زندان خود غوطه می خورند. اکثر این افراد از یادآوری گذشته ی خود شدیداٌ دچار ناراحتی روحی می شوند و عمداٌ راه چاره را در فراموشی موقت این پدیده می دانند. هر چند که در عمل چندان موفق هم نیستند؛ و به طور دوره ای در بحران های عمیقی فرو می روند. مشکلات روحی پس از زندان نه در فراموش کردن آن بلکه، یاد گرفتن چگونگی کنار آمدن با این پدیده را طلب می کند؛ چرا که زخم ها عمیق تر از آن است که بشود فراموش کرد. و اما نتیجه یا حرف آخر این که:

مسایلی را که در این جا طرح کردم، گوشه ای از تجربیات شخصی من در این رابطه است. این توضیحات و هم چنین نظرات من نه بر پایه تحصیلات آکادمیک بلکه متکی بر تجربه های گذشته ی من از 8 سال زندان جمهوری اسلامی است. امید که کمکی باشد برای پیدا کردن جواب های مشخص از سئوالات بیشمار. جواب هایی که باید از طرف متخصصینی که به طور سیستماتیک و آکادمیک درباره ی انسان، اجتماع و سیاست تحقیق و تفحص می کنند به عرصه ی زندگی مادی آورده شود.

2006/9/ 6 سوئد

 

 

توابين و توابيت در تاريخ

 

    ثريا زنگباري

 

 نلسون ماندلا مي گويد: "نظام زندان هر حكومتي به فشرده ترين و برهنه ترين شكل، درون مايه آن حكومت را باز مي تابد و و يژه گي هايش را.  بدين معنا كه هر حكومتي مي تواند با دستي باز و بي دست انداز نظم و مناسبات دلخواهش را در زندان برقرار كند"

 

     

اگر بخواهيم به تاريخچه توابيت نگاه كنيم بايد به تاريخ مبارزه و ايستادگي در مقابل ظلم برگرديم. ظلم مبارزه را بوجود آورد و زماني كه مبارزه در مقابل ظلم قرار گرفت قدرت، نقش تاريخي خود را در زندگي بشريت آغاز كرد. ستمگران براي بدست آوردن قدرت و سپس حفظ آن جنگيدند و ستمديدگان براي بقاي خود و رهائي مبارزه كردند. در­اين جنگ، ستمگران از­ هر وسيله­اي استفاده كردند و مي­كنند. از جمله تطميع ستمديدگان و توانستند تعدادي را نيز بعنوان عمال و جاسوسان خود بكار گمارند و بدين ترتيب "توابيت" ظهور كرد و سپس مانند هر پديده ديگري تكامل يافت و به شكل پيچيده امروزي درآمد.

اين البته فرضيه­اي است كه برمبناي شناخت نسبي از عملكرد انسان­ها در ­شرايط مختلف مي تواند مبناي پيدايش آن چيزي باشد كه ما امروزه آن را بنام توابيت مي ناميم. اما آنچه مسلم است اين است كه امروزه جمهوري اسلامي و ساير رژيم هاي شكنجه گر براي به توبه كشاندن مردم از مبارزه از همان روش هائي استفاده مي كنند كه پدرانشان در طول تاريخ ابداع كرده اند و همان نمايش هائي را ترتيب مي دهند كه از ابداعات مفتشان تفتيش عقايد بوده است.

من امروز اما بدليل كمي وقت هم براي مطالعه و فراهم آوردن شواهد و منابع و هم براي ارائه آن، كار خود را محدود به دوره اخير نموده و تعدادي از كتابهاي در دسترس را ورق زده و سعي در جمع آوري اطلاعات موجود در اين زمينه از زمان رضا شاه تا به امروز نموده ام. بديهي است كه كار­من دربرگيرنده كليه منابع موجود نيست.

تواب به چه كسي گفته مي شود

تواب از ديد زندانبانان

 در زندان هاي رضاشاهي از توابين به عنوان جاسوسان، خبرچينان و خائنين نام برده شده است. اما جاسوسان و خبرچينان گاهي خود، زنداني نبوده بلكه ماموران دولت بوده­اند كه به قالب زنداني در آمده اند تا در ميان زندانيان به جاسوسي بپردازند.

تواب اما عنواني است كه توسط جمهوري اسلامي بكار گرفته شد. مفهوم واژه­اي اين عبارت، توبه كار يا كسي است كه از عمل حرام خود كه باعث دوري او از خدا شده است، شرمسار است و با شرمساري بطرف خدا برگشته است. جمهوري اسلامي مخالفت با رژيم را عملي در حد حرام مي داند كه مجازاتش زندان يا اعدام است. حال اگر كساني كه برعليه جمهوري اسلامي قدعلم كرده اند توبه كنند و توبه­اشان از طرف زندانبانان پذيرفته شود و بازجويان آنها را بعنوان تواب قبول كنند، شايد از اعدام و شكنجه رهائي يابند.

هر زنداني پيش از آن كه از طرف زندانبانان بعنوان تواب پذيرفته شود بايد تمام اطلاعات خود را به بازجو تحويل دهد. اين اطلاعات شامل گرايش و فعاليت هاي سياسي خود و تمام آشنايان و افراد فاميل و همرزمان سابق و غيره است. اما تنها دادن اطلاعات براي پذيرفته شدن بعنوان تواب از طرف زندانبانان كافي نيست، بلكه نكات زير هم جزو شرايط ضروري است:

- اعلام همكاري با مسئولين زندان به تقاضاي خود زنداني و يا بازجو

- خواندن نماز و شركت در نماز جماعت و دعاي كميل (در دوره هائي اين مورد براي كليه زندانيان اجباري بوده و خواندن نماز به تنهائي لزوماٌ به معناي تواب بودن زنداني نبوده است.)

- آمادگي براي انجام مصاحبه داخلي و بيرون از زندان( از طريق تلويزيون سراسري)

- شركت فعال در بدام انداختن همرزمان سابق و افراد ديگر

- در صورت امكان اجراي قرار با هم رزمان سابق خود كه از دستگيري او بي اطلاع هستند و بدام انداختن آنها

- گزارش دادن از همبنديان خود دردرون بند براي بازجويان

- و حتي تا آنجا بايد پيش برود كه دربازجوئي، شكنجه و اعدام هم رزمان سابق خود شركت كند.

از ديد جمهوري اسلامي، توابين صادق قادر خواهند بود هم در اين جهان و هم در جهان ديگر از مجازات خود بكاهند. از اينرو است كه آن ها زندان ها را دانشگاه و مركز بازپروري مي خوانند، جائي كه زنداني در آن با مطالعه اسلام، عبرت گرفتن از خطاها، پس دادن كفاره وتحمل مجازات جسماني از انساني منحرف به انساني شايسته تبديل مي شود.

تواب از ديد زندانيان

در بين زندانيان سياسي سابق تعريف روشني      

براي توابيت و اينكه چه كسي تواب است، وجود

 ندارد. مي توان گفت كه تعريف توابيت كاملا فردي است و هر كسي مرزهاي خاص خود را جهت جدا كردن توابين از ساير زندانيان دارد. اين مرزها طيف وسيعي از زندانيان را در درون خود جا مي دهند. يك طرف اين طيف كاملا نزديك به زندانيان غير تواب قرار دارد در حالي كه طرف ديگر آن با زندانبانان و شكنجه گران يكي شده است.

از جانب عده­اي از زندانيان مبارز، كساني كه اعلام كرده بودند كه از مبارزه دست كشيده اند و مايل هستند كه به يك زندگي معمولي روي بياورند و كاري به سياست نداشته باشند، تواب ناميده مي شوند. اينها زندانياني بودند كه در زندان در هيچ مبارزه اي شركت نداشتند و تلاش داشتند كه دوره زندان خود را بدون هيچگونه برخوردي طي كرده به آخر برسانند. اين گونه زندانيان هرگز مقررات زندان را نقض نمي كردند و با نگهبانان درگير نمي شدند اما براي زندانيان ديگر هم مشكلي بوجود نمي آوردند.از نظر زندانبانان اينگونه زندانيان تواب نبودند.

گروه بعدي كساني بودند كه در زير بازجوئي طاقت نياورده و كساني را لو داده بودند اما سپس پشيمان شده و از همكاري بيشتر ابا كرده بودند.

 گروهي اما از اين هم فراتر رفته و در مورد همبنديان خود گزارش مي دادند. واقعيت امر اين بود كه در اكثر موارد، بعد از برداشتن قدم اول، متوقف كردن آن غيرممكن مي شد. زنداني كه براي نجات خود شروع به كوتاه آمدن كرده بود درهمان حد كوتاه آمدن به هدف خود نائل نمي شد چرا كه بازجويان كه خود را در شكستن او موفق مي ديدند خواست هاي بيشتري را در مقابل او قرار مي دادند و از او همكاري بيشتري مي خواستند. اين پروسه اكثراٌ قدم به قدم طي مي شد. زنداني كه تا رسيدن بدانجا مرز بزرگي را رد كرده بود و از صف انقلاب خود را جدا كرده و به صف خائنين پيوسته بود برداشتن يك قدم ديگر براي بدست آوردن آنچه را كه بدنبالش بود چندان مشكل نمي يافت. دوره انحطاط، ديگر شروع شده بود و قدم به قدم پيش مي رفت و پاياني برايش متصور نبود. اين دوره مي توانست تا جائي پيش برود كه تواب به شكنجه هم رزمان سابق خود بپردازد و حاضر به زدن تير خلاص بشود. هرچه توابان در اين انحطاط خود پيشترمي­رفتند، توقع بازجويان بيشترمي شد و بدين ترتيب مسابقه اي براي اثبات توابيت در مي گرفت. در اين بازي مرگ هر توابي سعي مي كرد بر ديگران پيشي گرفته و "خلوص" خود را به بازجو ثابت كند و در اين راه نه تنها گزارشهاي دروغ در مورد زندانيان مي دادند حتي در مورد همديگر نيز به بازجويان گزارش مي دادند و هر توابي سعي مي كرد توابين ديگر را "ناصادق" و توابين تاكتيكي جلوه داده و به اين ترتيب "خلوص" خود را به اثبات برساند.

وجود توابين تاكتيكي كه با توبه و جلب اعتماد بازجويان اقدام به زدن تشكيلاتي در رابطه با سازمان مجاهدين در درون زندان كرده بودند كار جلب اعتماد بازجويان را از طرف توابين مشكل تر كرده بود. توابين تاكتيكي براي جلب اعتماد بازجويان تا آنجائي پيش رفته بودند كه حتي به همكاري در بازجوئي ها و دخالت كردن در اعدام ها پرداخته بودند.

  پروسه تواب شدن را به طور اجمال مي توان به صورت زير بيان كرد:

- نوشتن و دادن اطلاعات راجع به خود، ديگران وتشكيلات خود

- مصاحبه داخلي يا براي بيرون از زندان از طريق تلويريون

- شركت در دعاي كميل و نماز جمعه(بصورت داوطلب)

- كار در كارگاه جهاد ( مردان در كارهای ساختماني و زنان در دوختن لباس براي جبهه ها)- (در مواردي زندانيان بريده اي هم كه با زندانبانان همكاري نكرده بودند، به مدت كوتاهي در كارگاه جهاد مشغول بكار مي شدند كه بدليل جو حاكم بر كارگاه، ناچاراٌ يا تواب مي شدند و يا كارگاه را ترك مي كردند.)

همكاري با مسئولين زندان:

- همكاري اطلاعاتي مثل دادن گزارش ازهمبنديان به زندانبانا

- همكاري فرهنگي مثل ترجمه و نوشتن مقاله در نشريه توابين                       

- همكاري عملي در داخل بند مثل مسئوليت بند و كتك زدن زندانيان

- گشت وشناسائي و بدام انداختن همرزمان سابق كه گاهي همراه با عمليات نظامي هم بوده و در مواردي حتي تا مرزهاي كشور هم براي انجام اين عمليات پيش رفتند.

- بازجوئي و شكنجه زندانيان، بخصوص هم رزمان سابق و يا هم گروهي­هاي خود

- شركت در اعدام و زدن تير خلاص

لازم به يادآوري است كه لزوما همه توابين تمام اين مراحل را و نيز به ترتيبي كه در بالا آمده است طي مي كردند اما آن ها مجبور بودند كه براي اثبات توابيت خود به بازجو و بخصوص با توجه به مسابقه اي كه در بين توابين راه افتاده بود بطور مرتب پيش بروند و مراحل بيشتري را از اين پروسه طي كنند.

شكل هاي توابيت

روال پايدار در رژيم اي ديكتاتوري متشكل كردن توابين در مقابل نيروهاي مقاوم و گروه های اپوزيسيون است. بعد از كودتاي ۲۸مرداد ۱۳۳۲ كه عده زيادي از افراد سرشناس حزب توده دستگير مي شوند بخشي از زندانيان توده اي تحت حاكميت ديكتاتوري نظامي تواب مي شوند. آنها با كمك رژيم اقدام به چاپ نشريه اي بنام عبرت به سردبيري محمود جعفريان مي كنند. و توابين ديگر در آن به قلمفرسائي و تعريف و تمجيد از رژيم وقت مي نمايند.

دقيقاٌ اين پديده در سال ۱۳۶۰در زندان اي مختلف ايران به اجرا گذاشته شد. در اوائل سال ۶۰ توابين نوپاي جمهوري اسلامي عمدتاٌ بشكل غيرعلني كار مي كردند. با موج دستگيريها و افزايش تعداد زندانيان، تعداد آنها نيز افزایش پيدا كرد تا حدي كه مسئولان زندان در صدد متشكل كردن آنان برآمدند. در تهران توابين متشكل شده و نشريه اي بنام رجعت منتشر مي­كردند. در زندانهاي شهرهاي مختلف هم تشكيلات هاي توابين بوجود آمد از جمله در سنندج توابين گروه حزب الله و در تبريز كانون ارشاد. آنها با انجام مصاحبه ها و همكاريهاي وسيع اطلاعاتي سعي در تخريب روحيه زندانيان و افراد فعال گروهها در بيرون از زندان داشتند.

با بوجود آمدن اين تشكلات ها توابين بطور علني و آشكار به فعاليت در ميان زندانيان پرداختند و بتدريج مسئوليتهائي در اداره داخل بند از طرف مسئولين زندان به آنها واگذار شد. از جمله مسئوليت فروشگاه، مسئوليت بند، مسئوليت نظافت و غيره

يرواند آبراهاميان مي نويسد: "توبه هاي علني در ايران در شكل هاي گوناگوني چون استشهاد پيش از محاكمه، نامه هاي جانسوز، خاطرات سرزنش آميز، "جلسات مطبوعاتي"، "مناظره"، ميزگردها و از همه رايج تر "مصاحبه ها و گفتگوهاي" ويديوئي كه در ساعات اوليه شب از تلويزيون پخش مي شد جلوه كرد." (اعترافات شكنجه شدگان ص ۲۳)

اين گونه ابراز ندامت ها هم با هدف تخريب و هم با هدف تسخير روح و دل ها انجام مي گرفت. از يك طرف نادمين، صاحبان قدرت را ستايش مي كردند و در محق بودن آنها داد سخن مي دادند و از طرف ديگر خود و ياران خود را تحقير نموده و از كوردلي، ناآگاهي و گول خوردن و خيانت آنان به مردم و صاحبان قدرت سخن مي گفتند. از جهتي سعي در بدست آوردن دل ستمگران دارند و از طرف ديگر تخريب روحيه ياران سابق خود و تخريب هر آنچه كه خود زماني بعنوان ارزشهاي انساني ارج مي نهاده است.

اين گونه توبه هاي علني و نمايشي از ابتكارات دوره اخير و مختص رژيم شاه و خميني نبوده  بلكه سابقه­اي طولاني دارد. وادار كردن گاليله به "شهادت" علني مبني براينكه او اشتباه كرده بوده و زمين گرد نيست و نمي چرخد، از معروفترين نمونه هاي تاريخي است. در دوره انگيزاسيون استفاده وسيعي از اين گونه توبه هاي نمايشي مي شده است. با توسعه وسائل ارتباط جمعي، اينگونه نمايشات برد بيشتري مي يافت و دامنه كارآئي آنها وسعت بيشتري مي گرفت.  اما در سالهاي اخير و با ورود ويدئو در اواخر دهه ۵۰ هجري شمسي جمهوري اسلامي به يك سلاح تبليغاتي جديد مسلح شد كه براي پيش كسوتان شكنجه گرش غيرقابل تصور بود.

در اين اواخر شاهد نوع پيچيده تري از اين نمايشات هستيم و آنهم آزاد گذاشتن زنداني قبل از دادگاهي شدن اوست. زنداني بطور حتم دوره بازجوئي را گذرانده است. اما نه آن اطلاعاتي كه زنداني بخاطرش دستگير شده و نه آنچه در بازجوئي احتمالا به آن اضافه شده است، ميزان حكم زنداني را تعيين نخواهد كرد چرا كه در اين صورت نيازي به فرستادن او به بيرون نبود. رفتاري كه زنداني در بيرون از زندان و در مدتي كه منتظر دادگاهي شدن  است در پيش مي گيرد، تعيين خواهد كرد كه دادگاه چه حكمي را براي او صادر كند. اين پيغامي است كه مسئولين زندان به زنداني مي دهند و اين نيز بخشي از پروسه تواب سازي است. در شكنجه دادن زنداني براي توبه، شكنجه گرمسئوليت شكنجه شدن را در واقع بعهده خود زنداني مي گذارد، به اين معني كه زنداني مي تواند از شكنجه شدن رهائي يابد اگر توبه كند. و در اين شيوه جديد هم زنداني مي تواند از گرفتن حكم زندان بالا و يا اعدام نجات يابد اگر در بيرون نشان دهد كه توبه كرده است. در اينجا ديگر زنداني در زندان نيست و كسي نمي تواند "ادعا" كند كه زنداني زير شكنجه توبه كرده است!

در بين توابين علني و غيرعلني بودند كساني كه بصورت تاكتيكي توبه كرده بودند و قصدشان اين بود كه دوران زندان را با درگيري و محكوميت كمتر بگذرانند. اين افراد بصورت فردي و به ابتكار خود دست به توبه تاكتيكي مي زدند. در اوائل سال ۶۰ اما توبه تاكتيكي بعنوان يك خط مشي در زندان توسط بعضي از گروهها توصيه مي شد. مشخصا سازمان مجاهدين خلق و حزب توده به هواداران خود رهنمود داده بودند كه به محض دستگير شدن توبه و مصاحبه كنند. اين بحث را سخنران بعدي بسط خواهند داد.

علاوه بر موارد ياد شده پيشه وري اشاره اي به خائنين دوطرفه در زندانهاي رضاشاهي دارد اما در زمان جمهوري اسلامي بجز مورد توبه هاي تاكتيكي، دراين بررسي كوتاه به مورد ديگري برنخورديم.                                      

علل روي آوردين به توبه

براي توابيت دلائل بيشماري مي توان برشمرد از جمله جعفر پيشه وري در كتاب يادداشتهاي زندان مي نويسد كه عده اي را با زور و زجر و مشقت و شلاق و حبس تاريك و تهديد به خيانت وادار مي كردند. اينها در بيرون مردم خوب و بي آزاري بوده اند ولي وقتي قدم اول را برداشتند ديگر راه بازگشت نداشتند. حتي بازپرس در موردي گفته است كه زندانيان بي خود از دست خائن عصباني هستند زيرا كه او را سه شب و سه روز نگذاشته اند بخوابد تا حاضر به همكاري شده است و بعد از آن ديگر چاره اي نداشته. اگر براي آنها جاسوسي نمي كرده از اينجا رانده و از آنجا مانده بوده. پيشه وري اضافه مي كند كه تعدادي هم بدون شكنجه و حبس تاريك و زجر بكار افتاده و براي جلب اطمينان پليس، آشنايان خود را به زندان مي كشانيدند.

شكنجه در درجه اول براي تخليه اطلاعات متهمين و سپس براي كسب اظهارندامت مورد استفاده قرار مي گيرد. در شكنجه براي تخليه اطلاعات متهمين چون با گذشت زمان ـ اغلب ۲۴ساعت ـ اطلاعات بي استفاده مي شود، شكنجه شونده اميد به پايان شكنجه بعد از گذشت زمان دارد. اما با شكنجه براي اظهار ندامت، قرباني مي تواند تا بي نهايت زيرفشار باقي بماند. تنها راهي كه در اين صورت شكنجه گر براي قرباني باقي مي گذارد كنار آمدن با شكنجه گر و ابراز ندامت است و گرنه بايد بصورتي به شكنجه گر بفهماند كه مرگ را به تسليم شدن ترجيح مي دهد. (نقل به معني از يرواند آبراهاميان)

به اين ترتيب تعداد زيادي از توابين در زير شكنجه در دوره بازجوئي تن به همكاري دادند. تعداد ديگري بعد از اينكه دوره بازجوئي را بدون دادن اطلاعاتي گذراندند، ناگهان شروع به همكاري كردند. عده اي هم درزير شكنجه هاي تنبيهي دوران هاي مختلف از جمله "تابوت ها"، بريدند و به همكاري پرداختند. اما بودند كساني هم كه بدون هيچگونه شكنجه اي و قبل از اينكه پايشان به زندان برسد وبه محض دستگيري اعلام هرگونه همكاري كرده بودند.

اما از آنجائي كه توابين هنوز لب به سخن نگشوده اند تا دلائل تواب شدن خود را بيان كنند، مي شود فقط به عوامل بيروني و آنهم عوامل شناخته شده بيروني اشاره كرد. به احتمال زياد اگر توابين به سخن گفتن در اين مورد بپردازند، دلائل بيشماري را برخواهند شمرد كه براي ما ناشناخته است.

دستمزد خيانت

توابان در قبال خدماتي كه انجام مي دادند امتيازاتي هم كسب مي كردند. جعفر پيشه وري مي نويسد كه جاسوسان و خبرچين ها براي كمي سوخته ترياك، دو تا تخم­مرغ و يا يك چيز بسيار بي اهميت براي زندانيان ديگر پاپوش درست مي كردند. مسئوليت كافه زندان هم يكي ديگر از امتيازاتي بود كه نصيب خائنين مي شده است.

در مورد تعدادي از زندانيان سياسي كه رو به خيانت آورده بودند پيشه وري مي نويسد كه:"...مي زدند، مي رقصيدند، به اتاقهاي همديگر رفته به هم تبريك مي گفتند. مزاح و شوخي و غوغا راه انداخته بودند. مي گفتند، بازي را برده با پليس كنار آمده ايم، مي خواهيم با دولت خودمان همكاري كنيم، وظيفه و شغل هاي بزرگي خواهيم داشت. دست بعضي ها حكمي هم داده بودند كه بعد از خاتمه كار بلافاصله بخدمت پليس مشعول بشوند."

او اضافه مي كند: "خائنين محققا از كاركنان اداره سياسي و جاسوسين زندان، خطرناكتر بودند. و ما در اين مدت طولاني از دست اين تيپ هاي جنايتكار ميتوانيم بگوئيم بيشتر از مأمورين شهرباني زجر و مشقت كشيديم."

پرويز نيكخواه از فعالين كنفدراسيون دانشجويان ايراني در سال ۱۳۴۴ متهم به توطئه سوء قصد به جان شاه شده به ده سال زندان محكوم شد. بعد از شش سال در زندان ناگهان متحول شده اعلام كرد كه به يك "وطن پرست واقعي" تبديل شده است. نيكخواه سپس در سازمان راديو و تلويزيون ملي مشغول بكار شد. به زودي پس از نيكخواه، هشت تن ديگر از رهبران كنفدراسيون همگي در شكل مصاحبه هاي تلويزيوني و مطبوعاتي اظهار ندامت هاي مشابهي كردند.

در دوره جمهوري اسلامي اما، توابيت ديني بود كه توابان بعهده داشتند و مي بايست ادا كنند. بازجويان ادعا مي كردند كه توابيت اجري است كه توابين دريافت مي كنند زيرا كه آنها گناهكارند و سزاوار آتش جهنم. آنها با توبه كردن خود گناهان خود را مي شويند تا شايد بتوانند از آتش جهنم رهائي يابند بنابراين بازجويان ديگر نيازي نداشتند تا در مقابل خدمات آنان مزدي پرداخت كنند. با اين حال اما گاهي توابين امتيازات ناچيزي دريافت

مي كردند از جمله ملاقات هاي خصوصي با همسران زنداني خود در صورتي كه همسرانشان هم تواب شده بودند. يكي از مهمترين امتيازاتي كه نصيب بعضي از توابان مي شد، استفاده از مرخصي بود. از بين توابان تنها آنهائي مستحق مرخصي گرفتن بودند كه موفق به جلب اعتماد صد در صد بازجويان مي شدند و اين اعتماد ميسر نمي شد مگر تواب نهايت همكاري و سرسپردگي خود را به اثبات مي رسانيد.

قبل از سال ۶۷ هيچ زنداني غير توابي به مرخصي فرستاده نشده بود.                                    

 

 

  

گزارش یادمانِ کانون زندانیان استکهلم

 

یادمان جان باختگان زندان در هجدهمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی روز شنبه ۲۳ سپتامبر با حضور نزدیک به ۲۵۰ نفر در شهر استکهلم برگزار گردید. این مراسم ساعت ۶ بعد از با دقیقه ای کف زدن بیاد و در گرامی داشت جان باختگان زندان آغاز و با سرود زندانی که نادر آنرا اجرا کرد و مروری برکشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 و چند مطلب کوتاه در مورد زندان ادامه یافت. در بخش اول برنامه ناصر رحمانی نژاد در باره شکنجه:" شرارت مذهب یا مذهب شرارت" و عباس سماکار در باره "تاثیر زندان بر سازمانهای سیاسی" سخنرانی کردند. در نوبت دوم برنامه، میترا به اجرای رقص بسیار زیبای "آزادی" که سرکوب و زندان و سپس آزادی را به نمایش گذاشت، پرداخت. شهلا شفیق، سخنران نوبت دوم برنامه بود که تحت عنوان" تاملی بر توبه و توابیت در زندان جمهوری اسلامی" به سخنرانی پرداخت و مواردی از روش بررسی این مقوله را مورد بحث قرار داد. برنامه بعدی، پرسش و پاسخ بود و سخنرانان به مدت نیم ساعت به سئوالات حضار پاسخ دادند. در پایان، شمیم و گروه و یاران وی به اجرای موسیقی پرداختند. طبق معمول هرسال، شماری زیادی از حانواده های جان باختگان و زندانیان سیاسی سابق که از کشورهای مختلف بودند، در مراسم شرکت داشتند.  در حاشیه سمینار نمایشگاه بزرگی از عکس های خاوران برگزار گردید که بسیار مورد توجه قرار گرفت. کمیته خارج کشور حزب کمونیست ایران و سازمان هواداران چریکهای فدائی خلق ایران به این مراسم پیام فرستادند.

در زیر متن سخنرانی ناصر رحمانی نژاد و عباس سماکار را می خوانید.

کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)- واحد سوئد

 

 

شکنجه:

شرارت مذهب، یا مذهب شرارت؟

 

 

ناصر رحمانی نژاد

 

 

ادوارد پیترز(1)، استاد تاریخ در دانشگاه پنسیلوانیا، که در زمینه‌ی تاریخ شکنجه، شکار جادوگران، انکیزاسیون، قانون و موضوعاتی که در پیوند با قوانین و حقوق جزایی اروپاست، مطالعات و انتشارات با ارزشی دارد. او در کتاب خود به نام «شکنجه»(2) توضیح می دهد که از حقوقدانان رُمیِ قرن دوم و سوم میلادی تا تاریخ نگاران و حقوقدانان روزگار ما که در باره‌ی شکنجه مطالعه و تحقیق کرده‌اند، همه تقریباٌ به یک تعریف مشابه از شکنجه رسیده‌اند. او از اولپیان(3)، حقوقدان رُمیِ قرن سوم تا جان هیث(4) تاریخ نگار حقوق در قرن بیستم، تعاریفی در باره‌ی شکنجه ارائه می‌دهد و هر یک از آن‌ها را از جنبه‌‌های مختلف مورد بازبینی قرار می‌دهد. او از اولپیان چنین نقل می‌کند: «ما از شکنجه ((quaestio، زجر و رنج جسمی به منظور بیرون کشیدن حقیقت را می‌فهمیم، نه استنطاق به خودیِ خود. نه القاء خفیف  ترس به درستی مناسب این حکم نیست. پس، از آن رو، شکنجه باید به عنوان زور و زجر فهمیده شود، چیزهایی که معنی آن را تعیین می بخشد.» (5)

ادوارد پیترز پنج تعریف دیگر از شکنجه، از دوره های مختلف تاریخ، ارائه می دهد، و سپس وارد یک تحلیل موجز اما دقیق درباره هر یک از این تعاریف می شود، که طرح آن ها در اینجا کمکی به بحث ما نمی کند.

البته باید گفت تعاریفی که تا امروز از شکنجه شده بیش از شش تعریفی است که ادوارد پیترز معرفی کرده، اما او برجسته ترین آن ها را از مقاطع تاریخی معین و از زاویه قوانین جزایی رسمی برای بحث خود انتخاب کرده است. از جملهی شش تعریفی که او در کتاب خود آورده، یکی هم ماده اول اعلامیه علیه شکنجه است که توسط مجمع عمومی سازمان ملل در نهم دسامبر 1975 به تصویب رسیده است. در این ماده شکنجه چنین تعریف شده است: «... شکنجه یعنی هر عملی که بوسیله آن درد یا رنج شدید، خواه جسمی یا روانی، به عمد یا به تحریک یک مقام دولتی بر فردی یا یک شخص سوم، به منظور گرفتن اطلاعات یا اعتراف، وارد شود؛ تنبیه کردن بخاطر اقدامی که مرتکب شده، یا تهدید او یا اشخاص دیگر.... » (6)

شاید بتوان گفت که در مجموع تعریفی که این اعلامیه درباره شکنجه ارائه می دهد، یک – از لحاظ حقوقی به طور نسبی کامل تر از سایر تعاریف است؛ و دو – به لحاظ اعتبار سازمان ملل و امضای آن از طرف 142 کشور عضو، در اغلب موارد به آن استناد می شود.

اما همه ما می دانیم که تعریف حقوقی شکنجه در قالب یک پاراگراف و با زبان موجز رسمی حقوقی، بسیار متفاوت تر از آن عمل تبه کارانه ای است که توسط فرد یا افرادی در یک سیاه چال یا در مکانی ویژه، و به وسیله ابزار و آلاتی مخصوص برای در هم شکستن یک انسان صورت می گیرد. مکانی که هیچ شاهدی بر جنایتی که جریان دارد، حضور ندارد.

ادبیات شکنجه و زندان، مملو از صفحات هولناک و تباهی زایی است که محصول شهادت قربانیان این تبه کاری است. انسان وقتی جرات می کند و پا در این عرصۀ خوف می گذارد، با صحنه هایی روبرو می شود که نمی تواند باور کند؛ یا دلش نمی خواهد که باور کند. درمی ماند که چگونه ممکن است یک انسان، یک موجود بشری، اولا تا این حد بی رحمی، شقاوت و سنگدلی داشته باشد، و دوم آن که تا مرزهای غیرقابل باور، تخیل و توانایی های خود را در ابداع ابزارها و روش های شکنجه گسترش دهد!

پریمو لوی(7)، یکی از قربانیان فاشیسم ایتالیا و آلمان هیتلری، در جایی گفته است که: «انسان تنها حیوانی است که شکنجه می کند».

ادوارد پیترز در همان کتاب «شکنجه» می گوید: «تاریخ شکنجه در واقع می تواند ویژه باشد. بطور مثال، روشن نیست که یونانی ها تا چه میزان روش های شکنجه شان را به مصری ها و ایرانی ها مدیون هستند، بنابراین ممکن است، و پذیرفتنی است که با توجه به دانسته هایمان از یونانی ها شروع کنیم – زیرا برخی از قوانین آن ها به نظر می رسد که بر قوانین رم، و قوانین رم بر قوانین قرون وسطا و سپس اوایل اروپای مدرن تاثیر گذارده است»(8).

یکی از این ویژگی ها که ادوارد پیترز اشاره می کند، می تواند ارتباط قوانین یک کشور و شیوۀ برخورد نظام قضایی آن با به اصطلاح خلافکاران و قانون شکنان، اعم از سیاسی و غیرسیاسی باشد. زیرا قوانین یک کشور، هر چقدر کوشش شده باشد که روش های خشونت آمیز و مردود با هنجارهای اجتماعی و سیاسی را در پشت کلمات به ظاهر منزه و شسته رفته پنهان کنند، اما در یک قرائت حقوقی می توان جوهر انسانی یا غیرانسانی، یا در واقع جوهر عدالت خواهانه یا ظالمانه آن را تشخیص داد. اما در عین حال تجربه تاریخی نشان داده که تنها قوانین یک کشور نمی تواند بازتاب ماهیت و چگونگی عدالت اجتماعی آن باشد. همچنان که دیدیم با انتشار تصاویر زندان ابوغریب، سراسر جهان آگاه گردید که بزرگترین مدعی دموکراسی در جهان، تبه کارانه ترین روش های شکنجه را اعمال می کند. همچنین می دانیم که هم اکنون بازجو ها و شکنجه گران حرفه ای دولت ایالات متحده آمریکا، در زندان های بسیاری از کشورهای مختلف، تحت عنوان «مبارزه با تروریسم»، افراد زیادی را به دام انداخته و شکنجه می کنند.

من، به لحاظ چارچوب موضوع صحبتم، می خواهم از قرون وسطا، که سرآمد و نمونه برجسته تاریخ خشونت و بی رحمی در اعمال و کاربرد شکنجه به مثابه ابزار و روش اصلاح جامعه و هدایت جهان مسیحیت بر پایه تعلیمات مسیح بوده است، آغاز کنم.

حاکمیت کلیسا در قرون وسطا، که با جنگ های صد ساله و سی ساله جز ویرانی، آوارگی، گرسنگی، کشتار و به آتش کشیدن هستی میلیون ها مردم بی گناه حاصلی به بار نیاورد، بطور مشخص، از قرن دوازدهم تا پایان قرن هیجدهم، به اتکاء قوانین الهی، نظام تفتیش عقاید، شکنجه و قتل را به طور سیستماتیک و با قدرت و خشونت هرجه تمام تر برقرار ساخت. اگر چه کلیسا از قرن نهم شکنجه را بکار می برد، اما از قرن دوازدهم به بعد، به دنبال تغییر قوانین کهنه ی گذشته، قوانین جدیدی که تلفیقی از احکام شرعی و قوانین رُم بود، رسماٌ دادگاه های تفتیش عقاید را در سراسر اروپا برقرار ساخت. به اتکاء این قوانین جدید، کلیسا توانست از این پس، هر کس را که به ارتداد مشکوک بود برای «کشف حقیقت» به زیر شکنجه ببرد. کلیسا تنها برای گسترش مسیحیت نبود که سرزمین های دیگران را اشغال می کرد، تنها به خاطر مبارزه با کفر نبود که دگراندیشان را در سیاهچال ها به استنطاق می کشید و زیر شکنجه های وحشیانه از آن ها اعتراف دروغ می گرفت، کلیسا ثروت سرزمین های کفر و اشغالی را نیز طبق قوانین شرع مالک می شد و هر کس را که به مرگ محکوم می کرد، مایملک او را نیز صاحب می شد. در این تاراج جان و مال، فقط کلیسا، یعنی پاپ و انیوه بی شمار گله های شکمباره ی روحانیت کلیسای اروپا نبود که سود می بردند؛ شاه، نجبا، حقوقدانان، شاهزادگان و فرمانروایان ریز و درشت قلمروهای کوچک نیز در این غارت و جنایت شریک بودند. بنابراین کلیسا غیر از اجر اخروی که خدا و مسیح وعده داده بودند، اجر دنیوی نیز می برد. بقه همین دلیل آن ها آماده بودند تا با تمام قدرت، از هر دو دنیای خود دفاع کنند.

اما این دفاع مستلزم وسایلی بود که باید هم صورتی موجه می داشت و هم ضمانت اجرایی قدرتمند. احکام شرع پایه قوانینی بودند که به همراه قوانین دیگر – که توسط حقوق دانان، مشاوران و سیاستمداران تدوین شده بود – نهادهای لازم حقوقی و قانونی را آن گونه که ضامن حکومتی ابدی باشد، تشکیل می دادند. در این نظام قضایی جدید، مجازات ها عامل مهم در حفظ نظم امور و تامین امنیت منافع کلیسا و دولت بود: از یک طرف قوانین غیرقابل انعطاف و گریزناپذیر، و از طرف دیگر کیفرهای سخت و بی رحمانه. نظام قضایی جدید برای مجازات ها، از پیش پاافتاده ترین رفتارها و هنجارهای اخلاقی خصوصی و اجتماعی مردم تا مخالفت های جدی و شورش ها علیه کلیسا، خدا و شاه را پیش بینی کرده بود.

یکی از راه هایی که می توان دینامیسم این نظام مزبور و تبه کار مذهبی را شناخت، مطالعه در ادبیات خود آن ها، اعم از کتب مقدس، رساله ها و احکام فقهی و حقوقی و غیره .... است. از جمله این اسناد که شاید یکی از اسناد مهم و مرجعی مستقیم در این باره است، کتاب «روش کار دفتر مقدس تفتیش عقاید» است.

در این کتاب، نقش دفتر مقدس و ویژگی آن به عنوان مکانی ممتاز چنین ستایش شده است: «اینجا، به نحو اعجاب آوری مناسب ترین مکان برای نشان دادن توجه و تلاش عظیمی است که در دادگاه عالی مقدس و تفتیش عقاید جهانی رم، بطور نمونه وار، مشاهده می شود.» (9)

پس از ستایش های پرطمطراقی که از اهمیت دادگاه های تفتیش عقاید و موفقیت های کشیش ها و مفتشین عقاید بزرگی مانند پدراف. فرانسسکو اوتاویو (10) ، و به دام انداختن و مجازات کافرهایی مثل «مولینوس مرتد شریر» (11) شاهد می آورد، بخش های دیگر کتاب است که درباره روش کار در به دام انداختن گناهکاران، شهادت گرفتن، نقاشی کردن از چهره متهمانی که شاهد یا شهود دعوی در نقاطی دور هستند و روبه رو کردن آن ها با متهم ممکن نیست؛ شگردهایی که در ترسیم پرتره ها می توان به کار برد تا شناسایی متهم هرچه مطمئن تر صورت گیرد؛ و بسیاری نکات ظریف پلیسی که همه با جزئیات و دقت وسواس آمیزی، مو به مو، توضیح داده شده اند.

با مطالعه این کتاب، انسان احساس می کند که در دام شبکه مخوف و مرموزی گرفتار آمده که هیچ امیدی به رهایی از آن نیست. گویی عناصری شیطانی که همه رازهای انسانی را می شناسند، پیشاپیش همه روزن های نجات و تنفس را بسته اند و با منطق موذیانه و سمج خود فرد قربانی را خلع سلاح کرده و او را عریان در برابر خود قرار داده اند. چنین تلقین می شود که اگر آدم بخت برگشته ای، بهر دلیلی، به دام کلیسا بیفتد نجات او قریب به یقین غیرممکن است. انواع تمهیدها پیش بینی شده که متهم به زیر شکنجه برده شود. هیچ عذری، حتی نقص عضو یا هر ناتوانی جسمی دیگر سبب نجات قربانی نمی شود. در کتاب «روش کار دفتر مقدس تفتیش عقاید» انواع و اقسام عذرهای غیرقابل پیش بینی، پیش بینی شده، و انواع و اقسام تمهیدها آن ها را خنثی می کند. دست آخر آن که، قربانی بی گناه باشد. بی گناهان مصون از درد هستند، زیرا خداوند حافظ بی گناهان است. اگر قربانی در زیر شکنجه درد کشید و فریاد زد، نشان آنست که گناهکار است.

کتاب «روش کار دفتر مقدس تفتیش عقاید» به مفتشین عقاید پیشاپیش این حکم را داده که خود می توانند رأساٌ هر فردی را بنا به تشخیص خود دستگیر کنند. کتاب در این مورد چنین راهنمایی می کند: «هنگامی که هیچ کس به منظور آگاهی دفتر مقدس اعلام جرمی ارائه نداده است، اما شایعه وجود دارد که در شهری یا مکانی، شخصی علیه مسند مقدس عملی انجام داده یا سخنی گفته، و اگر مفتش عقاید درباره آن شایعه، خاصه از طرف کسانی که مهم، محترم و در ایمان شان با تعصب بوده، شنیده باشد، در چنین مواردی اگر هیچ شکایتی ارائه نگردیده یا هیچ اتهامی اعلام نشده، اما فقط شایعه ای به دفتر مقدس رسیده که جرمی اتفاق افتاده، مفتش عقاید خود موظف است به عنوان نماینده دفتر تفتیش عقاید، جریان استنطاق را به ترتیب زیر یا مانند آن به عهده گرفته و آغاز کند...». (12)

اگر کسی در چنگ دفتر تفتیش عقاید گرفتار می آمد، به ویژه اگر اتهام او ارتداد، جادو و از این قبیل بود، امید آن که دوباره آفتاب روشن بیرون را ببیند، غیرممکن بود. متاسفانه آمار دقیقی در دست نیست تا میزان باور نکردنی قربانیان کلیسا در طول آن قرون تاریک دانسته شود. اما برای آن که تصوری تقریبی از میزان قربانیان داشته باشیم، همین قدر بگویم که طی سه قرن از این حفت قرن، فقط نه میلیون زن به اتهام های مختلف قتل عام شدند (13). جمع آوری آمار دقیق قربانیان، به دلیل پراکندگی و دوری شهرها از یکدیگر و همچنین دور بودن بسیاری از دهکده های کوچک از یکدیگر و شیوه نارسای خبررسانی، و در پاره ای مناطق فقدان شیوه های ارتباط گیری، اساسا ناممکن بود.

چه کسانی هدف دفترتفتیش عقاید قرار می گرفتند؟ همه کس. چون جرم ها از بدگویی، توهین، دشنام، قماربازی، مشروب خواری، کفرگویی، افترا، هر نوع ناهنجاری اخلاقی، پیراهن سینه باز پوشیدن (در مورد زنان)، رفتار اغواکننده داشتن (در مورد زنان) گرفته تا اقدامات جدی تر مانند عصیان علیه کلیسا یا دولت – به صورت فردی یا جمعی – را در برمی گرفتند.

دفتر تفتیش عقاید برای هر یک از جرم ها، مجازات های معینی نیز داشت. مثلا برای قماربازان گردن یا یقه فلزی یی بود که بر آن ورق بازی، تاس و پیپ های بزرگی از فلز یا چوب سنگین آویزان بود که به دور گردن قربانی انداخته می شد و او را در معابر و میدان های شهرها، در معرض دید مردم قرار می دادند، و اوباش را آزاد می گذاشتند تا آن ها را تحقیر کرده، دشنام داده و آزار کنند (14). یا مجازات مشروبخواران، که عبارت از بشکه چوبی آنگوری بود که بر دوش های قربانی می گذاشتند و او را در میدان عمومی شهر یا معابر پر رفت و آمد قرار می دادند تا مورد تمسخر و تحقیر رهگذران واقع شود. این نوع بشکه چون قسمت پایین آن باز بود، قربانی می توانست بایستد و یا تا محدوده معینی راه برود؛ اما نوع دیگر آن که قسمت پائین آن بسته بود، بشکه را از مدفوع و مایعات متعفن پر می کردند و قربانی را داخل آن قرار می دادند. این دو نمونه و دهها نمونه دیگر، بیشتر برای تحقیر و توهین قربانیان ابداع شده بود و از جمله شکنجه های روانی بود و نه شکنجه جسمی (15).

اما انواع دیگر شکنجه که بیشتر شکنجه جسمی بود، آن قدر شیطانی و خبیثانه بودند که انسان در می ماند چگونه ممکن است کسی یا کسانی تا این حد مرزهای سبعیت و بربریت را در نوردیده باشند. تنها پاسخی که می توان برای آن داشت، آن که اینها روش های مختلف مجازات مرگ در وحشیانه ترین شکل و با دردناک ترین رنج ممکن بوده اند، اگر چه وسایل و روش های شکنجه از وسایل و روش های مجازات مرگ کاملا متفاوت و مجزا بودند. من فقط دو نمونه از وسایل شکنجه و یک نمونه از مجازات مرگ را مثال می زنم تا تفاوت آن ها را خود ارزیابی کنید:

1- گلابی: «نام این وسیله از شکل آن گرفته شده. هنگامی که بسته است شبیه گلابی است» (16). یک گلابی فلزی را در نظر بگیرید که از طول به سه یا چهار قاچ تقسیم شده و در بالا، یعنی سر گلابی، یک پیچ بزرگ تعبیه شده که با چرخاندن آن قاچ های گلابی یا قسمت های جدا شده را از هم باز می کند، به نحوی که می توانند تا حداکثر ممکن از هم فاصله بگیرند. «این وسیله در دهان، یا مقعد مرد قربانی و آلت تناسلی زن قربانی با فشار وارد می شود. بعد این وسیله در داخل عضو قربانی به تدریج باز می شود و درد به شدت ویران کننده ای بوجود می آورد»(17). این شکنجه بیشتر کیفر زنان و مردانی بود که به اصطلاح متهم به روابط جنسی با محارم یا با شیطان داشتند.

2- شلاق زنجیری با ستاره های آهنی: این وسیله تشکیل شده از چند رشته زنجیر آهنی که در انتهای هر رشته زنجیر یک ستاره آهنی با میخ های تیز آویزان است. «کاربرد این شلاق به سادگی قابل فهم است، اما اثر ویران کننده آن شاید چندان روشن نباشد. زخم هایی که این شلاق به جا می گذارد، قابل مقایسه با انواع شلاق های دیگر نیست. قسمت هایی از بدن قربانی با هر ضربه این وسیله بشدت پاره و جدا می شود» (18).

این دو نمونه از شکنجه ها، نمونه های نسبتا ملایم از شکنجه هایی بودند که در آن قرون سیاه اعمال می شد. دهها نمونه دلخراش و هولناک دیگر هستند که برخی از آن ها بی تردید کشنده اند، و من آگاهانه آن ها را مثال نزدم، زیرا شنیدن آن ها واقعا تحمل ناپذیر است.

روش هایی که به وسیله آن ها مجازات مرگ را اجرا می کردند، به مراتب هولناک تر هستند و من تنها یک نمونه از آن ها را در اینجا می آورم، اما این به این معنا نیست که از این بربریت بی اطلاع باشیم، برعکس باید از آن ها اطلاع درست و دقیق داشت:

گاو فالارید: این وسیله اعدام بسیار ساده است. یک گاو فلزی تو خالی است که در پهلوی آن دریچه ای تعبیه شده تا بتوانند قربانی را در شکم گاو قرار دهند. پس از این کار زیر شکم و اطراف گاو را آتش می افروختند و قربانی به تدریج در آن می پخت و می مرد. گفته اند که طنین فریادهای قربانی مانند نعره های گاو بوده است (19).

کلیسا برای برقراری این نظام شکنجه، مثل هر دستگاه قدرت مدار دیگر، دلایل بسیاری که ساخته و پرداخته روحانیت والا مقام آن بود، داشت. مقامات و کارگزاران کلیسا به همراه مقامات و کارگزاران دولت، در توجیه و اعمال تبه کاری های خود نظریه های رنگارنگ حقوقی، اجتماعی و به ویژه مذهبی و اخلاقی داشتند. حقوقدانان، قاضی ها، کشیش ها، سیاستمداران و انبوه تحصیل کردگان جیره خوار کلیسا و دولت، نظریه پردازان نظام شکنجه بودند. یکی از این نظریه پردازان برنارد دولاروش فلاوین (20)، حقوقدان قرن هفدهم فرانسه بود. او که تلاش می کرد هماهنگی میان قانون و جامعه را در شکل موجود آن موجه جلوه دهد، یک قطعه موسیقی را مثال می زد که چگونه سازهای مختلف با صداهای مختلف می توانند بوسیله یک آهنگساز نواهای شیرین، دلنشین، زیر، بم، تند و ملایم تولید کنند و در مجموع هماهنگ و خوشایند باشد. او برای آن که منظور خود را روشن تر کرده باشد، به استعاره متوسل می شود: «جراحی که (فقط) ترحم می کند، و قطع نمی کند، جراحت را غیرقابل علاج می سازد؛ پدر دلرحم، فرزند خود را اصلاح ناپذیر بار می آورد: همین طور است قاضی مهربان که فساد را تغذیه می کند و گسترش می دهد، و به قوانین و شأن عدالت خیانت می ورزد» (21).

این کلمات آیا آشنا نیستند؟ مقامات جمهوری اسلامی بارها و بارها این استعاره ها را بکار برده اند. فرمان خمینی را در مورد قتل عام زندانیان سیاسی بیاد دارید؟: «رحم بر محاربین ساده اندیشی است. قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشداٌعلی الکفار باشند» (22).

نظام های سرکوب همیشه برای جنایت های خود دلایلی دارند، اما نظام های مذهبی به علت آن که باور دارند که قباله رسالت هدایت بشریت از جانب خدا به آنها سپرده شده، کاربرد خشونت را به مثابه اجرای حکم الهی و اجتناب ناپذیر می دانند، و کوشش دارند که آن را به آسمان، و در واقع به مرجعی غیرقابل دسترس و واهی، احاله کنند. در کتاب «روش کار دفتر مقدس تفتیش عقاید» می خوانیم که : «شکنجه روشی است برای کیفر، و توسط آنان که عاشق عدالت هستند یافت شد تا حقیقت، کشف و دانسته شود»(23). و از آن جا که تزویر ذاتی مذهبی است، برای مبرا ساختن خود از ارتکاب جنایت، چنین می گوید: «دستی که شمشیر را می گیرد، در حقیقت نه دست آدمی، که دست خداست؛ نیز آدمی نیست، که خداست که بر و برگ می سوزاند، به چرخ می بندد، سر از تن جدا می کند، اندام را می شکافد و می کشد....»(24).

در رابطه با شکنجه، سه ویژگی را در قرون وسطا شناخته ا ند:

«1- نهادینه شدن و مدون بودن شکنجه؛

2- شرکت روحانیت در شکنجه؛

3- طول مدت و وسعت پدیده شکنجه»(25).

****

حالا برویم به سراغ یک نظام مذهبی دیگر در دوران خود ما؛ جمهوری اسلامی ایران. داستان شکنجه در جمهوری اسلامی ایران از مقوله دیگری است. شکنجه در جمهوری اسلامی ایران، ضمن آن که از میراث گذشته این نکبت بشری سهمی برده، اما قواعد و روش های ویژه خودش را دارد. چند عامل است که در این ویژگی - هنگامی که درباره شکنجه در جمهوری اسلامی ایران صحبت می کنیم – باید در نظر گرفته شود.

اولین و چه بسا مهم ترین عامل، عامل مذهب است. اگر قرآن را از نقطه نظر یک مسلمان معتقد نگاه کنیم، باید آن را به عنوان مجموعه ای از احکام و فرامین خدا، یعنی معتبرترین و بنیادی ترین منبع احکام فقهی و حقوقی، و همچنین تعالیم اسلامی بپذیریم. سرچشمه قوانین فقهی و حقوق قضایی اسلام از قرآن آغاز می شود، و سپس به سنت و مباحث و اصول دیگر گسترش می یابد. قرآن، اما، به ویژه و همواره منبع و بنیاد حقوقی باقی می ماند و «عدالت اسلامی» همچنان از آن الهام می گیرد. احکام قرآن، به دلیل آن که باور بر این است که کلام خداست، احکامی ازلی ابدی و بلاتغییرند. احکامی هستند برای تمام اعصار و تمام رنگ ها و تمام نژادها. در این کتاب «آسمانی»، یک موضوع سرتاسری وجود دارد که به کرات در آیه های مختلف و با تعابیر مختلف تکرار می شود و آن هشدار به کافران است، به آنان که کلام خدا را باور ندارند و آن را تنها «افسون و سحری همچون سحرهای پیشینیان» (26) می دانند، و وعدۀ کیفرهای شدید در این دنیا، و به ویژه عذاب الیم در آن دنیا. یکی از آیه های قرآن که مجازات های زمینی، یعنی در یک حکومت اسلامی، در مورد دشمنان، اسلام را به روشنی از هم متمایز می کند، و آن سنگ بنای نظام جزایی جمهوری اسلامی است، آیۀ 33 از سورۀ مائده است که می گوید: «همانا کیفر آنان که با خدا و رسول او به جنگ برخیزند و به فساد کوشند در زمین جز این نباشد که آن ها را به قتل رسانند یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف ببرند یا با نفی بلد و تبعید از سرزمین صالحان دور کنند. این ذلت و خواری عذاب دنیوی آنهاست و اما در آخرت باز به عذابی بزرگ معذب خواهند بود»(27). در پرتو این آیه می توان دریافت که جمهوری اسلامی ایران طی بیست و هفت سال گذشته با عملکرد خود ثابت کرده که در حوزه های اجتماعی، فرهنگی، علوم، دانش، آموزش و .... به ویژه در حوزه های حقوق انسانی و قضایی یکی از پیروان مومن، متعصب و انعطاف ناپذیر احکام قرآن است.

دومین عامل، عامل سیاست است. با توجه به این که ترسیم خط مرز معینی میان دیانت و سیاست در اسلام، و به ویژه مذهب شیعه، به دلایل مختلفی دشوار است، اما با وجود این می توان به طور کلی تمایز میان این دو حوزه را در پاره ای جاها مشاهده کرد. به طور مثال تفاوت برخورد رژیم با گروه ها و سازمان های سیاسی مسلمان مثل مجاهدین، فرقان، آرمان مستضعفان، طرفداران شریعتی، طرفداران شریعتمداری، و به طور کلی همه مسلمان ها از یک طرف و مارکسیست ها از طرف دیگر. یا برخورد آن ها با تمام گروه ها و سازمان های اصلاح طلب تحت عنوان «خودی ها» از یک طرف، و برخورد با «غیرخودی ها» از طرف دیگر. این دو نوع برخورد متفاوت، بیشتر برخوردی سیاسی است تا برخوردی مذهبی، در این دو نوع برخورد گوناگون، آن ها عمدتا با ارزیابی های سیاسی است که روش خود را در برابر هر یک از این گروه ها و سازمان ها، چه در زندانی، چه در جریان بازجویی و شکنجه، و چه در دادگاه ها، و به ویژه احکام صادره، تنظیم می کنند. البته باید اضافه کرد که برخورد رژیم با برخی گروه های سیاسی با ایدئولوژی اسلامی، عامل مذهبی نیز علاوه بر عامل سیاسی دخالت دارد.

بنابراین، این دو عامل مذهب و سیاست، دلایل و انگیزه های لازم و کافی به عاملان و آمران اجرای احکام خدا می دهد تا همۀ آن فرقه های گمراه را، که در قرآن از آن ها به نام های زیانکاران، بیماردلان، گنه کاران، تکذیب کنندگان، گمراهان، کافران، منافقان، سرکشان و غیره یاد می کند، به صراط مستقیم هدایت کنند یا از روی زمین بردارند.

نهادی که مسئولیت رتق و فتق این امر مهم و حساس، یعنی نظامی قضایی حکومت اسلامی را به عهده دارد، تشکیل شده از مشتی حکام شرع که از حوزه های مذهبی یک سره به دادگاه های مختلف نظام قضایی رژیم گسیل شده اند تا بر سر حیات و هستی انسان ها تصمیم بگیرند. این حکام شرع که با توجه به خاستگاه اجتماعی شان، با اندک سواد ابتدایی به حوزه ها رفته و پس از چند سالی به افتخار کسوت آخوندی نائل شده اند، در موقعیت جدید ناگهان خود را در بستر عینی بهشتی می یابد که خدا وعدۀ آن را در آخرت به آن ها داده بود. بنابراین، حالا که بهشت برین بر روی زمین تحقق پیدا کرده، بگذار جهنم را هم در همین دنیا بنا کرد.

در سوی دیگر، نظام امنیتی رژیم اسلامی است که بخشی از آن از اراذل و  اوباش و باج بگیران، و بخشی از زندانیان مذهبی رژیم گذشته، عناصر نسبتا تحصیل کردۀ مذهبی طبقۀ متوسط سنتی، یا کسانی که هم زمان با شغل خود تحصیل کرده، دیپلمی گرفته و تجربه کسب کرده اند، به علاوۀ کسبۀ بازاری، لومپن ها، عناصر بی ریشه و به طور خلاصه از اقشار پائین مذهبی سنتی و عقب ماندۀ جامعه تشکیل شده، که در رابطۀ نابرابر جلاد و قربانی، ناگهان در جلد جلاد احساس وجود و غرور می کنند. ملغمه این گروه های اجتماعی، تحت تعالیم مذهبی و آموزش های نظامی نسبتاٌ سازمان یافته، شبکۀ نظام شکنجه را تشکیل می دهند. ار ترکیب چنین عناصری، با توجه به قدرت و اختیاراتی که در دست دارند، توقع دارید جز فجایعی که به وجود آوردند، بوجود بیاید؟ آن ها، همانطور که بارها و بارها گفته اند، و در عمل نیز ثابت کرده اند، قانون و احکام ویژۀ خودشان را دارند. از هیچ قاعده و قانون موجود، چه ملی و چه بین المللی پیروی نمی کنند، چون آن ها خود را از طایفۀ حق می دانند.

حاکم شرع، بازجو و شکنجه گر حکومت اسلامی با همۀ همپالکی های دیگر خود در نظام های دیگر، تفاوت می کند. همزاد ها و جفت های او را تنها می توان در قرون وسطا یا در امپراتوری عثمانی یافت. شکنجه گر حکومت اسلامی، بر خلاف شکنجه گرهای دیگر، هم به خاطر ایمانش شکنجه می کند و هم به خاطر حفظ حکومت اسلامی.

شکنجه کردن برای او شغل نیست، بلکه امری مقدس، انقلابی، جهاد برای تحکیم و گسترش رسالت پیغمبر اسلام، هدایت گمراهان، نابودی کافران، فریضۀ دینی، و خلاصه یک واجب شرعی است. او بیشتر برای آخرتش شکنجه می کند. در واقع او، توشۀ آخرتش را فراهم می آورد.

 اما این حرف، البته، به این معنا نیست که او ضرورتاٌ ریاضت کش یا پرهیزگار هم هست. نه. جهان پر از تضادها و تناقض هاست. همین مسلمان مؤمن که در راه خدا و برقراری «عدل علی» شکنجه می کند، و حتی پیش از شکنجۀ کردن وضو می گیرد و به نماز می ایستد، و پیمان خود را هر بار که در برابر قبله می ایستد با خدای خود تجدید می کند، و آنقدر نجیب است که اگر می خواهد یک قربانی زن را به اتاق شکنجه ببرد، سر ترکه ای، خط کشی یا مدادی را به دست او می دهد و سر دیگرش را خود می گیرد که با نا محرم تماس نگیرد. مبادا که معصیت کرده باشد، اگر در جریان بازجویی لازم شود تجاوز هم می کند؛ اگر پایش بیفتد زنا هم می کند؛ حتی ممکن است به متهم جوان مردی هم تجاوز کند. اما همۀ این ها وقتی در راه خدا و اسلام، و با نیتی پاک انجام شود، خب، راه هایی هم وجود دارد که از دفتر گناهان او شسته شوند. اسلام برای پاک کردن هر گناهی راهی دارد. همان طور که قانون الهی می گوید با کنیز خود نمی توان ازدواج کرد، اما اگر ابتدا او را آزاد کنی، بعد می توانی با او هر کار که مایل باشی انجام دهی! همانگونه که باکره را نمی توان اعدام کرد، اما اگر ابتدا از او ازاله بکارت کنی، بعد می توانی او را اعدام کنی! همانطور که صغر سنی را نمی توان اعدام کرد، اما اگر او را تا سن قانونی در زندان نگهدارید، بعد می توانید او را اعدام کنید!

آموزش های قرآن و اسلام اینها هستند. کارگزاران نظام اسلامی از این قماش اند، و اینها هستند که وعدۀ عدالت اسلامی و برقراری حکومت «عدل علی» را می دادند، و می دهند.

نهاد قضایی جمهوری اسلامی ایران، اگرچه مانند کلیسای قرون وسطا کتاب دستور العمل شکنجه ندارد، اما قرآن یکی از منابع الهام بخش است که می تواند مورد استفاده قرار بگیرد. مهم آن است که شرایط جهنم را برای مخالفان مجهوری اسلامی بوجود آورد – همانطور که در قرآن توصیف شده: آیه «[آری] جهنم [از دیر باز] کمینگاهی بوده(21) [که] برای سرکشان بازگشتگاهی است(22) روزگاری دراز در آن درنگ کنند (23) در آنجا نه خنکی چشند و نه شربتی (24) جز آب جوشان و چرکابه ای (25) .... پس بچشید که جزء عذاب هرگز[چیزی] بر شما نمی افزائیم(28) (29)».

و به  این ترتیب بر جان و مال و ناموس مردم هجوم آوردند و هرچه از تبه کاری و جنایت می شناختند و آموخته بودند، در عمل پیاده کردند.

با این حال، پس از چند سال، با یأس و خشم از خود سؤال کردند که چگونه است که حتی سخت ترین شکنجه ها، و وحشیانه ترین رفتارها و زنجیرۀ پایان ناپذیر اعدام ها و کشتارها، آن ها را باز نمی دارد و همچنان مخل ما هستند. تصمیم گرفتند که مشکل را از ریشه حل کنند. و باین ترتیب، خمینی فرمان قتل عام زندانیان را صادر کرد.

امروز پس از هیجده سال که از آن فاجعۀ دردناک می گذرد، حکومت اسلامی همچنان در تلاش پنهان کردن و محو کردن آثار جنایاتشان هستند. آیا همین امر خود، فاش ترین شهادت بر دروغ و کذب بودن قرآن شان نیست؟ اگر آن جان باختگان همان کفاری بودند که در قرآن حکم به قتل آنان داده شده، اگر آنان همان محارب هایی بودند که خمینی در فرمانش از آدم کشان خود می خواهد که «با خشم و کینۀ انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب»(29) نمایند، پس چرا برای پنهان کردن آن بهر حربه و دسیسه ای متوسل می شوند؟ تبه کاری ها، همه، در نهان صورت می گیرند، و تبه کاران درست به دلیل آگاهی به سرشت تبه کارانۀ اعمال شان، از آشکار شدن آن ها می هراسند.

جمهوری اسلامی ایران هر روز بیش از پیش در گنداب و مرداب جنایت ها و مفاسد خود فرو می رود. آن ها هنوز برای مشکل زندان ها به دنبال راه حل هستند. در چند سال اخیر، شاهرودی رئیس قوۀ قضاییه رژیم، سخت تلاش می ورزد تا مشکل زندان ها را به شیوه ای دیگر، اما با همان هدف همیشگی جمهوری اسلامی ایران، حل کند. یعنی نابود کردن خود مشکل، یعنی محو صورت مساله. شاهرودی با طرح پروژه ای به نام اصلاح زندان، در چند سال اخیر به مناسب های مختلف، در جاهای مختلف و در برابر مسئولان محافل مختلف دربارۀ این مساله صحبت کرده است. حتی برای نمایندگان حقوق بشر برای فریب آن ها. به همین جهت، یعنی به جهت آن که هر جا بنا به مصلحتی سخن گفته، حرف های متناقضی زده است. سال گذشته گزیده ای از صحبت های او، که لابد باید نغزترین صحبت او باشد، در جزوه ای به نام «چرا حبس؟»، در ایران منتشر شد. مطالعه این جزوه از این نظر اهمیت دارد که نشان می دهد که جمهوری اسلامی ایران پس از 27 سال حکومت، به علت فساد، دزدی، چپاول و غارت ثروت ملی، نادانی و بی کفایتی در مملکت داری، هنوز در حل مسائل سادۀ حقوقی و قضایی کشور درمانده اند، و اکنون که تظاهر به حل آن می کنند، همچنان همان راه حل های عشیره ای احکام قرآن را پیشنهاد می کنند. مرور برخی از نظرات رئیس قوۀ قضایی حکومت اسلامی خالی از فایده نیست. دربارۀ حقوق بشر چنین اظهار لحیه فرموده اند: «چند ضربه شلاق وحشیگری است، اما تمام جامعه را به آلودگی و فساد کشیدن، حفظ حقوق بشر است؟ این که با حقوق بشر منافات دارد و هیچ فلسفه و فردی آن را قبول نمی کند. کدام منطق و عقل قبول می کند که ما چند ضربه شلاق را چون به ظاهر خشن است، نزنیم، اما بپذیریم که همۀ جامعه آلوده شود؟ تمام مجازات های اسلامی ما از نظر حقوق بشری قابل دفاع است»(30). این حرف ها را در تاریخ 26 شهریور 1379 در «دیدار با اعضای ستاد حقوق بشر» گفته است. در جای دیگری دوباره ایشان دربارۀ حقوق بشر فرموده اند: «ترجیح مجازات های بدنی از نظر حقوق بشری قابل اثبات است، خیلی بهتر از مجازات زندان است که امروز در دنیا معمول است، چون زندان ضربه به روح زندانی و خانوادۀ اوست و این خود خلاف حقوق بشر است»(31). حاج آقا هم تعریف جدیدی دربارۀ حقوق بشر ارائه فرموده اند و هم دستورالعمل حقوق بشری به جهانیان پیشنهاد می کنند. حالا به پیشنهاد حاج آقا در مورد اصلاح سیاست زندان توجه کنید: «نگرش اسلام به زندان و زندانی به استثنای بعضی از جرایم که خیلی نادرند و معمولاٌ در متن اسلام برای آن ها حکم زندان مقرر نشده، بل که مجازات های خیلی سخت و سریعی در نظر گرفته شده است، نگاه تربیتی و مراقبت است»(32). توجه کردید: «مجازات های سخت و سریع» در این یکی اظهار نظر منظورش را صریح بیان می کند: «یکی از فلسفه ها این که اسلام زندان را کیفر قرار نداده، همین است. اسلام مجازات را – اعدام یا شلاق یا محرومیت – بر شخص بزهکار قرار داده است و به دیگران تسری پیدا نمی کند»(33). این سخنان را «در همایش جایگزین حبس»، در تاریخ 18 اردیبهشت 1381 اظهار فرموده اند!

در مورد مشخصاٌ شکنجه عقیده دارد: «این یک بحث لفظی است که می گویند مجازات بدنی و شلاق و.... قرون وسطایی است»(34). در جای دیگر همین معنی را گسترش می دهد:«می گویند مجازات بدنی شکنجه است، این طوری نیست. این تشابه لفظی است. باید فلسفۀ آن را و فلسفۀ قصاص و ابعاد ارزشی آن را، ارزش دنیایی و بشری نه، ارزش آخرتی آن را تشریح کرد»(35). طبق نظر حاج آقا شکنجه ارزش آخرتی دارد. اما نمی گوید ارزش آخرتی به شکنجه گر می رسد یا به قربانی. شاید هم به هر دو، چون شکنجه گر، شکی نیست که اجر می برد، اما در عین حال گفته شده که درد کشیدن و رنج بردن هم گناهان را سبک می کند. به این معنی فرد گناهکار با شکنجه شدن بیشتر، گناهانش می تواند به صفر برسد!

اما نکتۀ مهمی که باید به آن توجه داشت اینست که آنچه شاهرودی می گوید در مورد زندانیان عادی و زندان های غیرسیاسی ایران است. و وقتی این نکته را دانستیم هولناک بودن ماجرا تا حدودی روشن می شود. او برای حل مشکل زندان های عادی، یعنی پائین آوردن آمار زندانیان عادی و در نتیجه پائین آوردن هزینۀ زندان ها راه حل کشتن و اعدام را پیشنهاد می کند. با توجه به این نکته، آن وقت می توان سیاست جمهوری اسلامی ایران را در مورد زندانیان سیاسی به راحتی درک کرد. این نظام زندان و شکنجه و کشتار، پیش تر نیز چنین سیاستی را در مورد زندانیان سیاسی به اجرا گذاشت. کشتارهای سال 1360 و 1367 را فراموش نکنیم. آیا باید دست روی دست گذاشت و دوباره به این حکومت جنایت، چنین فرصتی را داد؟ یا می توان این فرصت را از او گرفت، پیش از آن که دست به اقدام بزند. فرانسیسکو گویا، نقاش بزرگ اسپانیایی گفته است:«خواب خِرد هیولا می آفریند».

جهان ارتجاع با تمام قدرت در حال تعرض است. دولت های ظلم و ستم هر روز مجهزتر و ورزیده تر می شوند؛ نظام شکنجه در اکثریت کشورهای جهان به روشی سیستماتیک تبدیل شده. هر روز روش های جدیدتر ابداع می شود، و با رشد تکنولوژی، ابزار و وسایل جدیدتر شکنجه تولید می شود. دانش پزشکی و روانشناسی برای سنجش مقاومت جسمی و روانی قربانی، و به ویژه نقاط ضعف روانی قربانی بطور فردی، به کمک نظام شکنجه آمده است. نظام شکنجه، مانند نظام سرمایه داری، توسط ایالات متحده آمریکا به تدریج به سمت جهانی شدن حرکت می کند. ایالات متحده امریکا نه تنها کنوانسیون ژنو، بلکه اعلامیه های بین المللی دفاع از حقوق بشر و پیمان نامه های سازمان ملل علیه شکنجه را زیر پا گذاشته و خود قوانین جدیدی برای شکنجه تدوین می کند. با انتقال قربانیان «مبارزه با تروریسم» به هر کشوری که صلاح می داند، یک شبکۀ جهانی شکنجه بوجود آورده است. اسرائیل به عنوان یک دولت یهود، هرچه خشن تر از پیش همچنان به کشتار و شکنجۀ فلسطینی ها و اعراب ادامه می دهد، و می رود تا در منطقۀ خاور میانه، با سیاست تهاجمی جدیدش از سیاست جنگ و اشغال امریکا پیروی کرده و شریک سیاست او شود.

با این اوضاع و احوال نه چندان امید بخش، تصور می کنم که روش های همیشگی ما دیگر کهنه شده و کارآیی ندارند. تاکتیک «دشمن دشمن من، دوست من است» - که سوی دیگر «هدف وسیله را توجیه می کند» است – شیوه ای که تلاش می شود به عنوان مبارزه مردم ایران جا زده شود، شیوه ای مردود، مذموم، منفور و محکوم به شکست است.

آیا باید خون همۀ آن گل های عطرآگین را که به دست دژخیمان حکومت اسلامی پرپر شدند، هدر رفته دانست و فراموش شان کرد؟ آیا گردهمایی هایی از این قبیل، برای مقابله با این نیروهای تبه کار کافی است؟ قتل عام سال 67 باید تبدیل به یک فاجعه ملی شده، و وجدان سیاسی، اجتماعی، انسانی و اخلاقی هر ایرانی را اشغال کند.

بهایی که هزاران برومند در زندان های جمهوری اسلامی ایران، با مقاومت و با تحمل شکنجه های وحشیانه، و سرانجام با جان خود نثار آزادی کردند، چگونه ممکن است فراموش شود؟ این دِین سنگین که باید بر دوش های یکایک ما سنگینی کند، چگونه باید بازپرداخت گردد؟

این دِین، این درد و اندوه جانکاه که پس از کشتار سال 67 در جان بازماندگان آن جنایت نشست، در لابلای بسیاری از خاطرات زندانیانی که از آن واقعه جان بدر برده اند، موج می زند. کافی است که این خاطرات را با کمی تامل بخوانیم. اندوه سنگین واژه ها گاه تاب آوردنی نیستند. مثلا به این جمله سادۀ ف. آزاد دقت کنید: «زندان آینۀ گذشته و توشۀ آینده من است». جنایتی که جمهوری اسلامی مرتکب شده فقط محدود به دورۀ زندان و شکنجه زندانیان ما نیست. آثار آن روزها و شب های پایان ناپذیر ترس، دلهره، درد، شکنجه، تحقیر، توهین، انتظار، و تماشاگر دست بستۀ رنج و مرگ دوستان و رفقای خود بودن، مثل عضوی از وجود انسان تا پایان عمر همراه قربانی می ماند. پس از آزادی هم، از این کابوس ها رهایی ممکن نیست.

«نه زیستن نه مرگ» عنوان کتاب چهار جلدی ایرج مصداقی که همه می شناسید، تنها به شرایط تعلیق میان مرگ و زندگی در زندان، به شرایط تعلیق و اضطراب آور میان سلول و شکنجه گاه بر نمی گردد؛ این عنوان، به نظر من، همچنین به شرایطی برمی گردد که بازماندگان فاجعه سال 67 از آن پس، در آن بسر می برند. ایرج مصداقی با انتخاب این عنوان، قلب چیزی را نشانه گرفته که هستی خود را در آن معنی می کند و به آن معنی نیز می بخشد.

همین معنی را، هرمز متقی با زبان دیگری در نوشته خود به نام «زندگی پس از سال 67» به آن اشاره می کند. می گوید: «این [بودن] از مفهموم [زندگی] یعنی نه – مرگ، می گریزد – زندگی مرده است و تو هستی. تعداد اندکی از زندانیان که آزاد شدند خود را یکسره به خاطرۀ آنان که کشته شدند سپردند، مبادا که فراموش کنند که در زندان جمهورس اسلامی چه گذشت، مبادا به «زندگی» برگردند....» (36) او در جایی در نوشته اش از خود سؤال می کند: «پس از سال 67 چگونه به زندگیت ادامه خواهی داد؟ این که در تخیل ناباورانۀ آن کس که کشته شد تو به زندگیت ادامه می دهی ستایش مرگ یا مجیز مردگان نیست. واقعیت اینست که تو با آنان یک بار کشته شدی و در تخیل آنان در لحظه مرگ شرکت کردی. این «زندگی» با همه مفاهیم متعارفش دیگر وجود ندارد. اطلاق نام «زندگی» به آنچه پس از 67 به آن ادامه خواهی داد، تنها به خاطر اینست که هنوز کلمۀ مناسب تری پیدا نمی شود» (37).

بنابراین برای این «بودن»، برای «زندگی» خود باید معنی مناسبی جست و جو کنیم. و این معنی، تنها در شیوۀ زندگی ما، و مقصود و محتوای این زندگی، این که برای تغییر این جهان ظلم چه می کنی، نهفته است.

در کتاب ایرج مصداقی، «نه زیستن نه مرگ» صحنۀ عجیبی توصیف شده که من هر بار آن را مرور کرده ام تابم را از دست داده ام: زمستان است و پس از کشتار سال 67 به اوین منتقل شده، توالت بند گرفته، و ایرج مصداقی با یک ابر گنده و آستین های بالا زده، دستش را تا بازو در سوراخ توالت فرو برده و به قول خودش، «آن را چندین بار محکم به حالت تلمبه، بالا و پائین»

می برد. سپس ادامه می دهد «بعد از چند بار تکرار این عمل، به یکباره هرچه در سطح توالت شناور بود، فروکش می کرد. من می ماندم و دستی پر از مو که به شدت به مدفوع آغشته بود! اوین از آب چشمه و چاه استفاده می کند و به ویژه در سرمای زمستان، سردی آب کشنده است. هر بار به سختی دست هایم را می شستم. استخوان هایم به شکل دردناکی تیر می کشیدند. [اما] این کار را با لذت تمام انجام می دادم. بچه ها تمامی سرمایه ام بودند که روزی سر به هزاران می زند و حالا بسیاری شان را از دست داده بودم. خود را مانند تاجری ورشکسته می دیدم. احساس عجیبی داستم. حالا حتی مدفوع دوستان زنده مانده ام نیز برایم عزیز بود و دوست داشتنی! کسی نمی دانست چرا این قدر به انجام این کار اصرار دارم و آن را به کسی دیگر وانمی گذارم. من به لحاظ روحی خودم را تخلیه می کردم و از بار فشارها می کاستم» (38).

در صحنۀ دیگری از کتاب ایرج مصداقی، روزهای بازدید گالیندوپل است، و با همۀ فضای تهدید آمیزی که زندانبان ها به وجود آورده اند که زندانیان مطلبی دربارۀ شرایط زندان به بازرسان نگویند، آن ها تصمیم می گیرند که «در صورت پیش آمدن امکانی، مسایل خود را مطرح» کنند. عاملی که پشت چنین موضع استواری قرار دارد اینطور توضیح داده می شود: «در واقع ما زنده بودن مان را مدیون کسانی بودیم که رفته بودند..... اگر آن ها استواری نشان نداده بودند، معلوم نبود ما زنده بمانیم. اگر موضع بالای زندان نبود، ما مجبور بودیم با خفت

و خواری و ننگ همکاری اطلاعاتی و .... زنده بمانیم نه با پذیرش یک انزجارنامۀ خشک و خالی»(39).

فقط درک فروتنانه ای چنین، از بهای سنگینی که آن جان باختگان پرداختند، می تواند انگیزۀ کافی برای پرداخت این دین باشد.

«کبوتران طوقی بر دارها شان می رقصیدند

و دارکوبان به دارشان رشته می کوبیدند»(40).

این شعر که یکی از ده ها و شاید صدها شعری است که توسط یکی از آن جان باختگان سروده شده، بی آن که نام خود را پای آن بگذارد، توصیف آن تبه کاری افزون بر تبه کاری جانیانی است که ایرج مصداقی در کتابش به آن اشاره می کند: «بعدها شنیدم پاسداران گاه برای این که زودتر مراسم اعدام پایان یابد و به سری بعدی برسند، با همۀ سنگینی بدنشان از پاهای قربانیان آویزان می شدند»(41).

هزاران غنچه، هزاران گل نوشکفته، هزاران گل عطرآگین به دست دژخیمان پرپر شدند. چگونه می توان این گل های رنگارنگ و خوشبوی گلستان ایران را فراموش کرد؟ باغ ایران تاکنون به خارستان بدل شده، با ماست که آن را به گلستان تبدیل کنیم.

 

پانویس ها :

1-      Edward piters

2-      Torture, expauded edition, 1996, University of Pennsylvania press

3-      Ulpian حقوقدان قرن سوم

4-      John Heath   تاریخ نگارِ حقوق دربی قرن بیستم

5-اولپیان، به نقل از شکنجه اثر ادوارد پیترز.

6-میثاق سازمان ملل علیه شکنجه و سایر اعمال یا کیفرهای خشن، غیر انسانی یا خفت بار، مصوبه 1975، به نقل از شکنجه اثر ادوارد پیترز.

7- Primo Levi

8-شکنجه، ادوارد پیترز

9-روش کار دفتر مقدس تفتیش عقاید (تألیف آلدو میگلیورینی، 2000، ایتالیا)، به نقل از:

Torture- Inquisition-Death Penalty, Lilli Editore چاپ، (Aldo Migliorrini)

10 – Father F. Francesco Ottavio

11 – Molinos

12- روش کار دفتر مقدس تفتیش عقاید، به نقل از:Torture- Inguisition- Death Penalty

13 -  فیلم مستند Burning Times بقه کارگردانی Danna Read

14 -  روش کار دفتر مقدس تفتیش عقاید، Death Penalty به نقل از:Torture- Inguisition-

15 – Torture- Inquisition-Death Penalty، آلدو میگلیورینی.

16- همان. 17- همان. 18- همان.

 19- همان.

20 – Bernarl de La Roche Flavin.

21- برنارد دولاروش فلاوین، Trewe Livres به نقل از Tortured Subjects اثر لیزا سیلورمن Lisq Silver,qn

22- نامه یا در واقع فرمان خمینی در مورد اعدام مجاهدین، به نقل از خاطرات حسینعلی منتظری، ناشر شرکت کتاب، چاپ اول، زمستان 1379.

23 – روش کار دفتر مقدس تفتیش عقاید، Death Penalty به نقل از: Torture- Inguisition- آلدو میگلیورینی.

24- همان.

25 – Torture- Inguisition- Death Penalty

26- قرآن، سوره ی مدًثر، آیه ی 24، ترجمه ی مکارم.

27- قرآن، سوره ی مائده، آیه ی 33، ترجمه مهدی الهی قمشه ای، بنیاد نشر قرآن و انتشارات امیرکبیر، 1367

28- قرآن، سوره ی نبا، آیه های 21 تا 25 و 26، ترجمه ی فولادوند.

29- فرمان خمینی در مورد اعدام مجاهدین، به نقل از خاطرات حینعلی منتظری.

30- هاشمس شاهرودی، رئیس قوه ی قضائیه، چرا حبس؟، انتشارات راه تربیت، 1384

31- همان. 32- همان. 33- همان. 34- همان. 35- همان.

36- هرمز متقی، «زندگی پس از سال 67»، نقطه، شماره 6، سال دوم، تابستان 1375.

37- همان.

38- ایرج مصداقی، نه ریستن نه مرگ، نشر آلفابت ماگزیما، سوئد، 1383.

39- همان. 40- همان. 41- همان.

*

 

 

تاثير کشتار زندانيان سياسي

بر جنبش­های اجتماعی و سازمان­های سياسي

 

عباس سماکار

 

با درود به شما خانم­ها، آقايان، دوستان و رفقای عزيزی که در نشست امشب برای بزرگ­داشت خاطره جانباخته­گان کشتار زندانيان سياسی ايران حضور پيدا کرده­ايد، به ويژه سپاس از حضور رفيق مادر سلاحی که همواره برای من نشانه اميد و مبارزه بوده است و با سپاسگزاری از کانون زندانيان سياسی ايران در تبعيد که مرا به اين مراسم دعوت کرده است گفتاری را که آماده کرده­ام به عرض شما مي­رسانم.

بزرگ­داشت هرسالهٌ خاطرهٌ جان­باخته­گان زندان­ها و سرکوب­های سياسی، و برگزاری سالگرد کشتار همگانی سال 1367 شمسی در زندان­های جمهوری اسلامی، بي­شک نشان مي­دهد که جامعه ما نمي­تواند ابعاد عظيم اين جنايت­ها را فراموش کند.

جامعه ما سال­ها ست که زير سلطه رژيم نکبت­بار جمهوری اسلامی سر مي­کند و در اين مدت جز سرکوب و خفقان و نابودی و خون­ريزی از اين رژيم چيزی نديده و داغی که از تبه­کاری اين رژيم بر دل دارد به آسانی التيام نمي­يابد.

در واقع هيچ جنايتی نيست که بي­مکافات بماند. از نظر تاريخی پاسخ تمام اين پليدي­ها، البته نه با انتقام و اعدام و شکنجه متقابل؛ بلکه، با تلاش برای بنای يک دنيای بهتر، يک دنيای آزاد از هر گونه ستم اجتماعی و طبقاتی ست؛ دنيائی که در آن تمام نيروی خلاقه انسان بتواند در راه سازندگی، صلح و آرامش و فراهم کردن زندگی آسوده و بي­دغدغه برای تمام آحاد جامعه به­کار افتد.

برگزاری اين سالگردها، ضمن اين­که بيان احساس و درونه عاطفی و نفرت­ ما از اين جنايت­ها ست؛ به اين منظور هم هست که، به همه گرايشات موجود در ايران هشدار بدهيم که نيروی پيشرو و بالنده جامعه ما قاطعانه قصد دارد که در دنيای آينده سد بزرگی در برابر اين گونه جنايت­ها برپا کند. اين گردهمائي­ها در عين حال، ­کوششی ست برای بررسی انگيزه­های اساسی اين جنايت­ها و يافتن راه برون رفت از اين نکبت سلطه­يافته بر جان جامعه ما.

از اين رو، برای بررسی اين انگيزه­ها، فکر مي­کنم لازم باشد که حداقل، نگاه کوتاهی به زمينه­های مادی شکل­گيری اين جنايت­ها از نظر تاريخی بندازيم و آن شرايطی را در نظر بگيريم که منجر به پي­گرفتن چنين سياست­هائی شده است.

 سياستِ سلطه هر حکومت­ طبقاتی، طبعاً بر مبنای نياز به بازسازی شرايط حياتی آن تدوين مي­شود و در جوامع پيرامونی سرمايه داری و جوامعی که در ساختارها و فرماسيون­های اجتماعی پيشاسرمايه­داری به سرمي­برند، روبنای حرکت اجماعتی و سياسی حکومت­ها چيزی جز استبداد عريان نيست. اين حکومت­ها به طور کلی، در برابر مبارزات مردم برای گرفتن حقوق اجتماعی و طبقاتي­شان دست به سرکوب مي­زنند و شيوه و اسلوب سرکوب­شان نيز بر اساس شکل­گيری گرايشات نظری سياسی و قطب­بندي­های طبقاتی در هر جامعه متفاوت است. مثلاً در يک جامعه با يک طبقه کارگر سازمان يافته، حتی اگر اين سازمان­يافتگی شکل و شمای رفرميستی هم داشته باشد، اسلوب برخورد سلطه حاکم، با شيوه برخورد همين حاکميت در يک جامعه با طبقه کارگر سازمان نيافته فرق دارد.

سرکوب­ها و به ويژه کشتار همگانی زندانيان سياسی در سال 1367 شمسی در جمهوری اسلامی را هم مي­شود از هيمن زاويه بررسی کرد:

کشتارهمگانی سال 1367 به­خصوص، يک سياست في­البداهه نبود؛ بلکه، بخشی از يک استراتژی به شمار مي­آمد که طرح و اجرای آن از سال­های ­اول سلطه رژيم جمهوری اسلامی آغاز شد و نمي­شود آن را به عنوان سياست محدود به همان سال 1367 خلاصه کرد. برای درک بهتر زمينه­های اتخاذ اين سياست، ضروری ست که در نگاه به گذشته، به­دوران آغاز سلطه رژيم جمهوری اسلامی و با نگاه به شرايط زمان شاه، به شکل دقيق­تری اين امر را بررسی کنيم. از اين رو، لازم است که ابتدا به دوران پيش از انقلاب بهمن بپردازيم تا با تشريح آن شرايط بهتر بتوانيم سياست­های رژيم جمهوری اسلامی را به نقد بکشيم.

در ايرانِ زمان شاه، در سال­های دهه 20 و آغاز دهه 30 شمسی، ما شاهد يک مبارزه عظيم اجتماعی و سياسی در جامعه هستيم.

فضای نيمه­باز سياسی که با به­وجود آمدن خلع قدرتِ ناشی از سقوط رضا شاه و قطع ناگهانی سلطه سياسی او و توازن قوا در سطح جهانی بين اردوی کار و سرمايه برقرار شد، توانست آن زمينه­ای را فراهم آورد که حتی مبارزات کارگری در ايران که در آن زمان در ساختار و فرماسيون پيشاسرمايه­داری سر مي­کرد، اوج بگيرد و جامعه در کل خواهان حقوق تازه­ای بشود که تا آن زمان درخواست آ­ن­ها چندان زمينه­ای نداشت.

اين فضای نسبتاً باز، در مجموع سبب به ميدان آمدن تهی دستان شهر و روستا شد و در اين ميان، گرچه جنبش کارگری حرکت­های مهمی در آن مقطع به انجام رساند و تشکلی مانند شورای متحد کارگران ايران، اعتصابات و مبارزات چندی را در شرکت نفت و کوره­پزخانه­ها پيش برد؛ اما به خاطر کم و کاستی تجربيات مبارزاتی، طبعاً توده­های کارگری که زير سلطه مناسبات ارباب و رعيتی هنوز در بافت توليد صنعتی گسترش نداشتند و تشکل­های مستقل طبقاتی خود را نيز کمتر دارا بودند، نمي­توانستند در اين مبارزات نقش تعيين کننده­ای بازی کنند و مهر طبقاتی خود را بر پيکار جاری  بزنند.

به­دليل همين گسترده نبودن توده کارگری ايران، موج توده­های مردم نيز بدون داشتن پرچم و شعار طبقاتی مشخص، به صورت يک توده بي­شکل در يک مبارزه عمومی برای ملی شدن نفت در کف جامعه به حرکت درآمدند و رهبری اين مبارزه نيز طبعاً در دست عناصر رنگارنگ غيرکارگری قرار گرفت.

اما اين جنبش، واقعاً توده­ای بود و به اقشار اجتماعی محدودی مانند دانشجويان و يا روشنفکران ختم نمي­شد. از اين رو مقابله با آن نيز، نمي­توانست به دستگيری و يا محدود کردن تعداد معيينی از فعالين سياسی ختم شود تا بتوان از پسش برآمد. رژيم شاه برای مقابله با اين جنبش توده­ای، به يک کودتا نياز داشت، تا با سرکوب وسيع در سطح تمام کشور و کشاندن نيروهای نظامی به خيابان­ها و دستگيری مبارزان فعال و برقراری يک وضعيت فوق­العاده، سلطه­اش را بر تمام جامعه اعمال کند.

با بروز کودتا و با ممنوعيت تشکل­های علنی مبارزاتی، يعنی ممنوعيت سازمان­های سياسی مخالف رژيم و همچنين، ممنوعيت سازمان­های صنفی سنديکائی کارگران و زحمت­کشان، مبارزه علنی در کف جامعه خنثی شد  و مخالفان رژيم ديگر نتوانستند در حرکت­های علنی به مبارزات خود ادامه دهند.

اگر در اين مقطع در جامعه ما يک طبقه کارگر متشکل در يک سازمان انقلابی وجود داشت، چه بسا به آسانی مي­توانست از پس کودتا برآيد و از انگيخته­گی مبارزاتی و ديگرخواهی توده­های مردم در آن دوران، برای برقراری يک مناسبات رهائي­بخش سود بجويد. اما جامعه ما فاقد چنين امکانی برای ادامه مبارزه در شرايط سرکوبِ کودتا بود. به بيان ديگر، در اين مقطع اصولاً رشد توده کارگری، در رابطه با نيازهای سرمايه جهانی و نياز استراتژيک نيروهای متفقين در جنگ دوم جهانی، عمدتاً در صنايع نفت، راه آهن و پوشاک صورت گرفته بود و حضور توده­های کارگر و زحمت­کش و يا تهي­دستان در مبارزات سياسی و اجتماعی که بيشتر در مبارزه برای ملي­کردن نفت خلاصه مي­شد و قالب يک مبارزه بين  کار و سرمايه و حتی مبارزه برای رهائی از اسارت مناسبات ارباب و رعيتی را نداشت، حاصل همين توازن قوای بين­المللی بود، تا توازن قوا در قطب­بندی طبقاتی در دل خود جامعه. از اين نظر هم بود که رژيم شاه توانست، با به بيراهه کشاندن مبارزات ملي­کردن نفت که توده بي­شکلِ مردم در آن شرکت داشتند، و همچنين با محدود کردن فعاليت سازمان­های سياسی مخالف که عمدتاً متشکل از روشنفکران و تعدادی از پيشتازان کارگری بودند، مخالفت با رژيم را سرکوب کند.

اما با سياست سرکوب، مقاومت در برابر رژيم شاه به کلی از بين نرفت؛ بلکه از کودتا به بعد، اين دانشگاه بود که در غياب يک جنبش توده­ای و ممنوع شدن فعاليت علنی سازمان­های سياسی، به عرصه تازه مبارزه بدل شد و توده­های دانشجوئی جايگزينی مبارزاتی موجود را بر دوش گرفتند.

در همان پائيز سال 32 که يکی دو ماه بيشتر از کودتای 28 مرداد نمي­گذشت، با ديدار ريچارد نيکسون معاون آيزن­هاور رئيس جمهور وقت آمريکا به خاطر تحکيم رژيم کودتا از ايران، دانشجويان دانشگاه در يک اعتراض وسيع به خيابان­ها ريختند و از آن پس، شعار «اتحاد، مبارزه، پيروزي»، جزئی از مبارزات دانشجوئی در ايران و پايه يکی از پايدارترين جنبش­هائی شد که دولت­های حاکم بر ايران به خود ديده بودند.

جنبش دانشجوئی به شکل وسيع و واقعي­اش، از همين تاريخ در ايران شروع شد. پيش از اين تاريخ، در دوران رضا شاه، از اين جنبش چندان خبری نبود؛ چون لايه دانشجوئی اندک و نازک بود و تجربه مبارزاتی چندانی نداشت. حتی در طی سال­های 20 تا 32 ­که قشر دانشجوئی از نظر کمی ازدياد يافت؛  باز به­خاطر رواج مبارزات سياسی علنی توسط توده­های مردم و به رهبری جريانات سياسی سازمان­يافته، مبارزات دانشجوئی در سايه قرارداشت.

اما از کودتا به بعد، اگرچه در کف جامعه توازن قوا به سود رژيم کودتا به هم خورد، ولی در دانشگاه توازن قوا هم­چنان به نفع نيروهای پيشرو و مخالف رژيم باقی ماند و دانشجويان که در دهه 20 با حضور در جنبش توده­ای و حضور در سازمان­های سياسی، از نظر مبارزاتی و تشکيلاتی تجربه و رشد پيدا کرده بودند توانستند سنگر مبارزه با رژيم را در درون دانشگاه نگه­دارند و به مبارزه ادامه بدهند.

علت اين وضعيت را هم مي­شود در اين ديد که اصولاً؛ دانشجويان از نظر سنی افراد جوانی را تشکيل مي­دهند که دانش­آموخته­گی آن­ها و تجمع­شان در يک محيط همسان و همگن، آنان را آرمان­خواه و وفادار به به­روزی مردم بار مي­آورد.

افزون بر اين، دانشجويان، در شرايطی به سر مي­برند که از نظر اجتماعی هنوز دارای موقعيت برتر و يا دارای شغل­های پردرآمدی نيستند که سبب محافظه­کاري­شان شود و آن­ها را از آرمان­گرائی و پيکار اجتماعی دور کند. دانشجو همين­که به چنين مرحله­ای برسد و شغل و جايگاه اجتماعی ويژه پيدا کند، از رده جنبش دانشجوئی خارج مي­شود و ديگر نمي­تواند روی ديگران تاثير بازدارنده بگذارد. جنبش دانشجوئی اين سنت و اين مبارزه را بازسازی مي­کند و با خارج کردن رده­های بالائی دانشجوئی از اين جنبش و جاگزينی نيروی تازه­ای که هرسال وارد دانشگاه مي­شود، تازگی، جوانی و آرمان­خواهی خود را نگه­مي­دارد و تجربه مبارزاتی و خصلت تشکل­يابی را به رده­ها و نيروهای تازه وارد انتقال مي­دهد.

به اين ترتيب، جنبش دانشجوئی حداقل در جامعه ما و در خيلی از جوامع پيرامونی نشان داده است که همواره در حالت التهاب و جوشش مبارزاتی به سر مي­برد و به خصوص در غياب آزادي­های اجتماعی، به عنصری ناسازگار با دولت­ها بدل مي­شود.

شايد رمز اين­که بعد از سال­های کودتا، تقريباً تمامی جنبش مبارزاتی راديکالِ مخالف شاه (منهی مبارزات جاری در کردستان و يک دوره کوتاه بين سال 39 تا 42 در تمام ايران)، عمدتاً در دانشگاه خلاصه شد در همين خصلت باشد. در واقع، از کودتا به بعد، سازمان­های سياسی گرچه ديگر به صورت علنی در کل جامعه نيروئی نداشتند، اما توجه دانشجويان دانشگاه و بسيج و هواداری آنان از اين سازمان­ها، توانست اين سازمان­ها را از محو شدن در يک سکون و رکود نجات بخشد. اين مسئله حتی سرانجام به آن­جا رسيد که جنبش چريکی، که يک نهاد تازه مبارزاتی به شمار مي­آمد، در واقع از دل دانشگاه سر برآورد و به­جای سربازگيری و تغذيه از دل جامعه، به بسيج نيرو از درون دانشگاه بپردازد.

جنبش چريکی فقط در سطح يک سازمان خاص (سازمان فدائي) خلاصه نمي­شد و سازمان مجاهدين و يا گروه­های مستقل غيرمتشکل در اين دو سازمان را هم در بر مي­گرفت، و به همين دليل هم بود که شکل جنبشی داشت و يک سازمان سياسی با گرايشات طبقاتی معيين به شمار نمي­آمد. و متاثر از حمايت دانشجوئی از آن هم بود که روشنفکران غيردانشگاهی پی به گيرائی و نفوذ اين حرکت بردند و به آن گرايش يافتند و هرکدام، گروه­های مستقل چند نفره خود را بدون ارتباط با سازمان مادر، در آن تشکيل دادند.

اما علی رغم اين تغذيه نيرو، يک مشکل در راه تشکل­يابی و انتقال تجربه­های سياسی و تشکيلاتی وجود داشت که فقط حرکت در درون جنبش دانشجوئی قادر به پاسخ­گوئی به آن نبود؛ و آن هم عبارت بود از مسئله انتقال تجربيات از سازمان­های سياسی قديمی به مبارزه دانشجوئی. سازمان­های سياسی، به دليل نداشتن امکان ارتباط علنی با جنبش دانشجوئی و به ويژه امکان ارتباط با گروه­های چندنفره و مستقل سياسي­ای که در اين دوره به صورت پراکنده در مناطق مختلف کشور تشکيل شده بود، و اصولاً به خاطر دشوار بودن امر ارتباط رسانه­ای در آن دوره، عملاً قادر به برقراری رابطه و پيوند نبودند. در نتيجه، تنها مکانی که مي­شد اين تجربيات را در آن به نسل تازه به ميدان آمده مبارزه و به تشکل­های کوچکِ سربرآورده جديد منتقل کرد زندان بود. زيرا، بسياری از مبارزان قديمی و آموزش ديده و با تجربه، در زندان­ها به سر مي­بردند و هر فرد زندانی که قادر بود از پروسه سازمان­دهنده زندان بگذرد و دوباره قدم به جامعه بگذارد، همان تجربيات را که در دوره زندان، آموخته بود به بيرون و به دل مبارزه موجود منتقل مي­کرد.

به اين ترتيب، رژيم شاه با اين­که سازمان­های سياسی را ممنوع  و سرکوب کرد و به زندانی کردن و شکنجه و اعدام فعالين آن پرداخت، اما نتوانست از پس جنبش دانشجوئی برآيد و اين جنبش، جای خالی سازمان­های سياسی را پر کرد و زندان هم به عنوان پديده مکمل، آموزش­گاه فعالين دانشجوئي­ای شد که به نوبه خود انتقال دهنده تجربيات سازمان­ها به دل جامعه برای ادامه مبارزه بودند.

رژيم شاه از جنبش دانشجوئی و مبارزين زندانی آسيب سختی ديد و در يک برآمد انقلابی توده­ای، همين­عوامل کلک آن را کند.

اما جمهوری اسلامی با رژيم شاه فرق مي­کرد. بسياری از سردمداران اين رژيم، خود در زندان شاه آموزش ديده بودند و از تغذيه سازمان­های سياسی از جنبش دانشجوئی و از تاثير سازمان­دهنده آن­ها در زندان آگاهی داشتند. از اين­رو جمهوری اسلامی در پی آن شد تا، به ويژه با توجه به پايگاهی که به دليل توهم توده­های مردم در جامعه داشت، دست به سرکوب مستقيم نيروهای سياسی بزند و هردو امکانِ بازسازی سازمان­های سياسی، يعنی جنبش دانشجوئی و زندان را از دسترس آن خارج کند و با سرکوب پايه­ای اين دو زمينه بازسازی و بازتوليد تجربه مبارزاتی، جامعه و به ويژه طبقه کارگر را که به عنوان يک نيروی تازه وارد مبارزات شده بود و قصد داشت با مداخله­گری در سرنوشت جامعه نقش محوری خود را بازی کند، از اين تجربه­های مبارزاتی محروم سازد.

در اين مقطع، يعنی در دوره آغاز حاکميت جمهوری اسلامی، با اين­که تغييرات بنيادی در مناسبات اجتماعی جامعه ايران پديد آمده بود و با به ميدان آمدن جنبش کارگری، جامعه ما مي­رفت تا حضور طبقه کارگر را در مبارزات سياسی به حساب بياورد، اما مبارزات کارگری جز در موارد و مناطق محدودی، همچنان در سطح وسيع فاقد سازمان انقلابی خود بود.

در واقع در کف جامعه، توازن قوا به دليل همان توهمی که از آن ياد کردم، به سود جمهوری اسلامی بود. اما در دانشگاه، درست مانند دوران شاه، اين توازن هم­چنان به نفع نيروهای مخالف و انقلابی باقی ماند. از اين نظر، سرکوب سازمان­های سياسی، در آغاز حاکميت جمهوری اسلامی در دستور کار قرار گرفت تا توازن قوا در دانشگاه هم که در آن دوران انقلابی روی بسياری از اقشار اجتماعی تاثيرگذار بود به سود رژيم تغيير کند.

البته اين سرکوب، در آغاز با هجوم مستقيم و وسيع به طبقه کارگر توام نبود؛ چون مراکز تجمع سازمان­ها در کارخانه­ها و در ميان طبقه کارگر قرار نداشت و با وجود اين­که مبارزات کارگری در اين مقطع نيز برای گرفتن حقوق خود در جريان بود؛ ولی جمهوری اسلامی، سازمان­های سياسی را که بيشتر در مراکز مبارزات مليت­ها و همين­طور در دل ستادهای دانشجوئی پايگاه داشتند مورد هجوم قرار داد.

جمهوری اسلامی، ابتدا با سرکوب اين سازمان­ها در دل جنبش­ ملی در گنبد کاووس و بعد در کردستان به عنوان مهم­ترين پايگاه توده­ای اين سازمان­ها شروع کرد و با هجوم وسيع به جنبش­های ملی و جنبش برابری طلبانه زنان آن را ادامه داد.

جمهوری اسلامی برای اين کار، سياست سرکوب هم­ جانبه­ای را طرح­ريزی کرد تا به تدريج و در مراحل مختلف به اجرا دربياورد؛

يعنی، با اجرای طرح سرکوب جنبش­های ملی و سرکوب ستادهای دانشجوئی در دانشگاه­ها، و سرکوب جنبش برابری طلبانه زنان، به اساسی ترين حرکتی دست زد که مي­توانست ضربه­های مهلکی به تداوم مخالفت­های سازمان­يافته سياسی بزند؛ به اين شکل که، ناگهان اقدام به بستن دانشگاه کرد تا يک­مرتبه اين محيط را از تمام تجربيات سياسی و سازمان­يافته­گي­ها و آموخته­گي­هايش خالی کند و بعد دانشگاهی را ­بگشايد که نه تنها در آن دانشجويانی وجود نداشته باشند که بتوانند دانشجويانی را که هر سال، تازه وارد مي­شوند آموزش دهند و تجربه مبارزاتی خود را به آن­ها منتقل کنند؛ بلکه، اقدام به پذيرش دانشجويانی کرد که نه سابقه مبارزاتی داشته باشند و نه ظاهراً با رژيم مخالفت کنند.

عبور اين دانشجويان تازه از سد کنکور، و پس از آن از سد آزمون ايدئولوژيک رژيم آن زمينه­ای بود که قصد داشت يک دانشگاه مطيع و آرام و موافق رژيم را جانشين دانشگاه قبلی سازد تا هر گونه امکان تداوم مبارزه سازمان­ها در دل دانشگاه و سپس بازگشت آنان به درون جامعه را از بين ببرد.

همزمان با اين سياست، جمهوری اسلامی اقدام به دستگيری وسيع دانشجويانی کرد که با برآمد انقلاب، از مخفي­کاري­های زمان شاه خارج و خود را در ستادهای مبارزاتی علنی کرده بودند وهمه آن­ها را مي­شناختند و دستگيري­شان کار دشواری نبود. همين مسئله در مورد فعالين غيردانشجوی سازمان­های سياسی نيز پيش آمد و آن­ها که در سطح وسيع در جامعه، در سطح دبيرستان­ها، کارخانه­ها، ادارات، بيمارستان­ها و در سطح رسانه­ها و جوامع هنری و ادبی شناخته شده بودند دستگير و زندانی شدند و يا به­ناچار به خارج از مرزهای دسترسی رژيم پناه­بردند.

در واقع از سازمان­های سياسی، مانند زمان شاه، چيزی در دانشگاه باقی نماند و بيشترين کادرهای آنان زندانی شدند و يا به کردستان رفتند و يا به خارج از کشور پناه بردند.

اين مسئله البته مرحله اول سرکوب سازمان­های سياسی و اصولاً مخالفت علنی در جامعه به شمار مي­آمد. يعنی، هنوز آخرين مرحله نابودسازی نيروهای مخالف به اجرا در نيامده بود.

و آخرين مرحله نيز، کشتار زندانيان سياسی بود که بازگشت­شان به جامعه مي­توانست برای رژيمی که آوازه­ای از سرکوب، محروميت، و ادامه يک جنگ نابود کننده داشت و ديگر مورد نفرت مردم واقع شده بود خطرهای جدی ايجاد ­کند.

زندانيان سياسی در اين دوره، علي­رغم اعدام­های سيستماتيک سال 60 و جو سرکوب و سياست­های تواب­سازی رژيم، همچنان به مقاومت و سازماندهی مبارزاتی در زندان ادامه مي­دادند و حتی شکنجه و فشارهای طاقت فرسای جمهوری اسلامی نمي­توانست به مبارزه آن­ها خاتمه بدهد. در واقع ساختار سياسی زندان در سال­های 60 تا 67 چکيده­ای از تمرکزيافتگی نيروهای سياسی را در خود بازنمائی مي­کرد. بنابراين، رژيم در پی فرصتی مي­گشت تا با رها شدن از شر اين نيروی انقلابی، آينده­اش را تضمين کند و اين فرصت را يافت.

8 سال جنگ بي­سرانجام و سپس ناگزيرشدن از پذيرش قطعنامه سازمان ملل برای پايان دادن به آن، سبب آن وحشتی در رژيم شد که اجرای بند آخر اين سناريو دهشتبار، يعنی کشتار دسته جمعی زندانيان سياسی را در دستور کارش گذاشت.

طی دو ماه در اواخر تابستان سال 1367 شمسی، در يکی از تاريک­ترين، مخوف­ترين و جنايت­بارترين دوران حيات رژيم ددمنش جمهوری اسلامی، به دستور مستقيم خمينی و همکاری و دست­اندرکاری جناح­های ريز و درشت و درون و بيرون حاکميت جمهوری اسلامی، هزاران تن از فرزندان جامعه ستمديده ما، به دست جلادان رژيم جمهوری اسلامی قتل عام و در گورهای دست­جمعی مخفی، زير خاک مدفون شدند و خانواده آن­ها حتی نتوانست نشانی از گورستان فرزندان خود بگيرد.

امروز اما بار ديگر، نه تنها جنبش دانشجوئی از دل همان سرکوب و دانشگاه يک­دستِ و غيرمخالفِ رژيم سربلند کرده؛ بلکه کلِ جامعه، آن شرايط را دور زده و به مرحله مبارزاتی ديگری قدم گذاشته است.

امروز، با قطبی شدن مبارزات اجتماعی و برآمد جنبش کارگری، با رشد کمی و کيفی طبقه کارگر و قطب­بندي­های مشخص طبقاتی در جامعه­ای که سلطه ايدئولوژيک سرمايه­داری در آن برقرار است، طبقه کارگری به جای سازمان­های سياسی پيشين پا به ميدان گذاشته است که مي­رود تا مبارزه همه جنبش­های اجتماعی ديگر، مثل جنبش­ برابری طلبانه زنان، جنبش مليت­های تحت ستم، مبارزات معلمان، و پرستاران و ديگر زحمت­کشان را گرد خود سازمان دهد و با محور شدن در يک پيکار بزرگ طبقاتی، تعيين کننده سرنوشت آتی جامعه شود.

جنبش کارگری امروز، با توجه به وزن و توان مبارزاتی بزرگش (به دليل نياز سرمايه­داری به بازسازی اين نيروی توليدی که سرکوب سيستماتيک آن را مانع مي­شود و قادر نيست نابودی آن را در دستور کار خود قراردهد.) در واقع دارد نشان مي­دهد که مي­تواند، جاي­گزينی در برابر سرکوب جنبش دانشجوئی و سازمان­های سياسی برای سازمان­يابی مبارزاتی کل جامعه باشد.

امروز، جنبش کارگری، آن زمينه تغذيه و سازمان­يابي­ای ست که پيش از اين، فرضاً جنبش دانشجوئی چنين نقشی را در دانشگاه داشت. به اين خاطر، اين نيرو، به دليل گسترده­گی و وزن و توانمندي­اش در گستره مبارزات اجتماعی به­شکل علنی در برابر رژيم قد علم کرده است و کاری که سازمان­های سياسی فقط در شرايط اعتلا مي­توانند به آن اقدام کنند، در حال حاضر به انجام مي­رساند و رژيم را به چالش آشکار در کف جامعه، يعنی همان­جائی که انقلاب رخ مي­دهد مي­کشد.

البته نبايد دچار اين توهم شد که الزاماً و در هر موقعيت و شرايطی، جنبش کارگری به پيروزی مي­رسد. جنبش کارگری هم مي­تواند دچار افت و خيز انقلابی و رکود شود و حيات و تداوم مبارزاتی آن، دقيقاً به شرايط سازمان­يابی انقلابی آن بستگی دارد. اما در اين شرايط و در همين قدم­های اول

هم اين جنبش جاي­گزين تازه­­ای ست که نسبت به جنبش دانشجوئی و يا سازمان­يافتگی گرايشات سياسی جامعه کمتر آسيب­پذيراست و اميد و مبارزه را رونق داده و خود به مرکز اين مبارزه تبديل شده است و مي­خواهد تمام مبارزات ديگر را هم  گرد خود سازمان دهد.

سازمان­های سياسی پيشرو که علي­رغم سرکوب­ها توانستند در ميان مليت­ها، به ويژه در کردستان و برخاً در خارج از مرزهای رژيم جمهوری اسلامی ادامه زندگی بدهند، طبعاً بايد تمايل داشته باشند که اين نقش پيش­صحنه طبقه­کارگر را تقويت کنند و درهماهنگی و ياری همه­جانبه با آن، زمينه تشکيل يک سازمان انقلابی وسيع کارگری را در جامعه ايران فراهم آورند.

انقلاب، همواره نيروهای خود را بازشناسی مي­کند و در اين ميان، پرچم­داران يک دگرگونی عظيم قصد کرده­اند که وظيفه تاريخی خود را بر دوش بگيرند.

مردم محروم و توده­های ستمديده و خانواده­های رنج کشيده زندانيان سياسی، طبقه کارگر ايران و همه آنان که دل به دنيای بهتر و انساني­تری سپرده­اند، درد عظيم کشتار زندانيان سياسی را فراموش نخواهند کرد. تمامی جانباخته­گان سرکوب­های رژيم جمهوری اسلامی، به ويژه زندانيان سياسی جانباخته و آن زندانيان سياسی که هم اکنون در زندان­ها به سرمي­برند، در قلب جامعه ما جا دارند. شعار آزادی زندانی سياسی، شعار روزِ مليون­ها انسان در ايران و در سراسر جهان است.

مردم جامعه ما با دفاع از آرمان­های جانباخته­گان راه آزادی و برابری اجتماعی، در پی بنای سرزمينی هستند که ديگر در آن از زندان، شکنجه و اعدام خبری نباشد و همه نيروی عظيم شهروندان جامع در راه صلح، آزادی و برابری به­کار افتد.

 

* * *

 

یادمان قتل عام سال ۶۷  در استرالیا

 

مراسم گرامیداشت هیجدهمین سالگرد جانباختگان  67 ، در سیدنی- استرالیا بر گزار شد .

این مراسم در تاریخ نهم سپتامبر ساعت شش و نیم شامگاه، با قرائت متنی در ارتباط با چگونگی رخ داد این فاجعه فراموش نکردنی و روند شکل گیری این کشتار توسط جنایتکاران رژیم اسلامی، آغاز و با اعلام یک دقیقه سکوت به پاس احترام تمامی جانباختگان، ادامه یافت، شعر « بیدار» سروده ای از رفیق سعید سلطانپور، و اعلام برنامه توسط رفیق مجری .

بخش اول برنامه، آواز خوانی توسط  آقای ولی، دوست کرد زبان ترکیه ، که بمناسبت این روز تدارک دیده بود ، ارائه گردید که مورد توجه و استقبال حضار قرار گرفت .

بخش دوم: سخنرانی رفیق مبارز، عباس سماکار با عنوان، تاثیر زندان بر جنبش اجتماعی و سازمانهایسیاسی  بود ، با اینکه سخنرانی45 دقیقه ای ایشان از طریق مکالمه تلفنی انجام می گرفت و در ادامه پاسخ به پرسشها، حدودأ یک ساعت ونیم طول کشید، درپایان با کف زدنهای ممتد به پاس احترام و قدردانی از این رفیق و مورد توجه قرار گرفتن موضوع سخنرانی، توسط حضار شرکت کننده در این گرامیداشت را نشان  می داد .

خاتمه برنامه: قرائت بیانیه پایانی و اعلام سپاس و تشکر از حضور دوستان در این مراسم توسط یکی از برگزار کنندگان و سرود انترناسیونال، سمبل آخرین جدال درد، رنج  و اندوه با ستم، جنایت و سرمایه، پایان بخش این مراسم و کف زدن طولانی .

اتحاد دموکراتیک ایرانیان- سیدنی

کانون زندانیان سیاسی ایران در تبعید- سیدنی

 

 

 

 هيجدهمين سالگرد قتل عام زندانيان در آخن- آلمان

به دعوت کانون ره آورد، هيجدهمين سالگرد قتل عام زندانيان سياسی ايران ساعت ۶ عصر روز شنبه ۹ سپتامبر در آخن برگزار گرديد. اين بزرگداشت، دوازدهمين مراسمی بود که در شهر آخن به اين مناسبت برگزار می شد سالن مراسم علاوه بر عکس های قربانيان اين فاجعه و ديگر جان باختگان راه آزادی وعدالت در ايران، با گل ها و شمع های رنگی، تزئين شده بود.  برنامه با پخش فيلم «گلزار خاوران»، تهيه و تدوين دلناز آبادی آغاز گرديد. اين فيلم با تصاوير انبوه جان باختگان کشتار ۶۷ همراه با شعر احمد شاملو، «آخر بازی» از مجموعه شعر «ترانه های کوچک غربت»، و با صدای شاعر آغاز می شود و آن گاه به معرفی گلزار خاوران می پردازد.
پس از يک دقيقه سکوت، پيام کانون ره آورد به مناسبت اين روز قرائت شد. سپس خانم منيره برادران به سخنرانی پرداخت.  در زیر متن سخنرانی ایشان را می خوانید.

در قسمت دوم برنامه قطعه ای کوتاه، نوشته رضا براهنی توسط آقای جعفری قرائت و اجرا شد و آنگاه گزارش مراسم امسال در گلزار خاوران همراه با اسلایدهایی از آن به نمایش در آمد. سپس قطعه شعری توسط هادی امينيان، يکی از زندانيان سياسی سابق در دو رژيم که برای قربانيان سال ۶۷ سروده بود دکلمه شد.

حق آگاهی و مقابله با فراموشی

منیره برادران

 

در تابستان سال ٦٧ جنایت هولناکی در زندانهای ایران اتفاق افتاد، که حداقل در تاریخ صد ساله گذشته کشور ما بیسابقه بوده است. هزاران زندانی به دار آویخته شدند. اعدام و همچنین اعدام به دلایل سیاسی در تاریخ کشور ما  امر تازه ای نبوده است. اما آن چه که اعدامهای سال ٦٧ را ویژه و  بیسابقه می کند، ابعاد، دلائل آن و برجسته بودن جنبه دینی این جنایت است. کسانی اعدام شدند که سالهای پیش در دادگاه های انقلاب اسلامی محاکمه شده و محکومیت خود را می گذراندند. حتی تعدادی از اینها محکومیتشان پایان یافته و  به دلیل امتناع از مصاحبه و ابراز ندامت، که شرط آزاد شدن بود، در زندان مانده بودند. محاکمه مجدد آنها که به حکم خمینی و به تشخیص هیئت منتخبی از طرف وی صورت گرفت، به دلایل عقیدتی و دینی بود. حکم مزبور این مسئله را به صراحت بیان کرده است: « کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر مواضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند، محارب و محکوم به اعدام می باشند.»

 اگر در مورد زندانیان مجاهد «مواضع نفاق»، عمدتا عقیده و موضع آنها را در مورد سازمانشان در برمی گرفت، این مسئله در مورد زندانیان وابسته به چپ، به مسلمان بودن و بجاآوردن نماز مربوط می شد. «نماز می خوانی؟» یا «مسلمان هستی؟» سوالهائی برای تعیین «مرتد» بودن یا کیفرخواست زندانیان چپ در دادگاه های تفتیش عقیده بود. حتی نحوه مجازات هم جنبه دینی داشت. در حالیکه حکم مجازات زنان مجاهد تفاوتی با مردان نداشت، حکم زنان چپ شلاق نامحدود در وعده های نماز بود.

 فاجعه ٦٧ یک قتل عام بود. هم به دلیل بعد گستردگی اعدامها و هم به این دلیل که حکم، یک حکم کلی و تصفیه زندانها از افراد مخالف و سرموضعی بود. بنابراین «جرم» فردی در سرنوشت زندانی تاثیر چندانی نداشت. به رغم ناروشنی های زیادی که به دلیل عدم دسترسی به اسناد زندان و همچنین عدم دسترسی به شاهدان و خانواده های قربانیان در ایران وجود دارد، تا کنون هویت قریب به ٥٠٠٠ قربانی جنایت ٦٧ از طرف بازماندگان و فعالین حقوق بشر در خارج از کشور شناسائی شده است. زندانیان در حضور هیئتی که باید در مورد مرگ آنها تصمیم می گرفت، نه از داشتن حق وکیل برخوردار شدند و نه فرصت دفاع از خود به آنها داده شد. این هیئت حتی نام دادگاه هم نداشت و بنا به فرمان خمینی «هیئت تشخیص موضوع» بود. اعدام شدگان حتی تا آخرین لحظه از آگاهی به سرنوشت خویش محروم ماندند و نیز امکان نوشتن وصیت نامه به آنها داده نشد. قربانیان جنایت ٦٧ را در گورهای دسته جمعی دفن کرده اند. و محل دفن آنها را به خانواده هاشان اطلاع نداده اند. وابستگان اعدام شدگان چپ با اتکا به اطلاعاتی که خود بدست آورده اند، می دانند که عزیزانشان را در گورستان متروک خاوران دفن کرده اند. اما هنوز اطلاعی از محل دفن هزاران مجاهدین اعدام شده در دست نیست.

 

در برخورد با این جنایت معمولا این سوال پیش می آید که چرا و به چه هدفی جمهوری اسلامی به چنین جنایت هولناکی دست یازید. آیا این کشتار انتقام حکومت در شکست در جنگ با عراق بود یا در انتقام از پیشروی نیروهای مجاهدین در شهرهای مرزی؟ تضادهای داخلی حکومت در این کشتار دخیل بود؟ یا هدف پاکسازی زندان از مخالفان بود؟ تلاشهائی هم برای تحلیل کشتار ٦٧ صورت گرفته است. اما به نظر من بحث مهمتر پرداختن به این موضوع است که چه بنیانهای سیاسی، تاریخی و اجتماعی این جنایت را در جامعه ما ممکن ساخت. 

بنیان اعدامهای بی رویه در همان سال اول انقلاب پایه گذاشته شد. محاکماتی، که با اتکا به شریعت و در تناقض با تمام موازین شناخته شده بین المللی بود و اعدامهای گسترده از همان زمان آغاز شد. با نمایش عکسهای اعدامی پیش از مراسم و نشان دادن عکس جنازه های به دارآویخته در روزنامه ها پرده شرم دریده شد.

 این فاجعه در سال ٦٠ به اوج خود رسید. در آن سال بنای ننگینی در جامعه پایه گذاشته شد: شکنجه و اعدام قبح خود را از دست داد و  کشتار هزاران نفر که در روز روشن و با زیر پا گذاشتن موازین حقوق بشر صورت گرفت، دیگر یک تابو نبود. جناياتى در زندانها به‌وقوع پيوست كه كمتر حكومت مستبدى جرات اقدام آن را دارد. حتی اعدام نوجوانان و زنان باردار هم حیرت کسی را برنیانگیخت به بیان دیگر فضای ارعاب دوزخی حسهای انسانها را فلج کرد و آغازی شد بر یک روند فاجعه بار. شکنجه ها و اعدامهائی که صورت گرفت، ورای تصور بود چهره های شکنجه دیده بر صفحه تلویزیون به نمایش گذاشته شد و اسامى تيرباران‌شدگان كه ارقامى هول‌برانگيز را شامل مى‌شد، به روزنامه ها كشيده ‌شد. برای دستگیری، شکنجه و اعدام انسانها نیاز به مجوز و مراحل قانونی نبود.  

بر چنین بنای ننگینی بود که قتل عام زندانیان در سال ٦٧  ممکن گردید. جنایت سال ٦٧ ، ريشه در بنیانی دارد كه در همان سال اول انقلاب پایه گذاشته شد. «جرم» و کیفرخواست بار روشن حقوقی خود را از دست داد و زبان مبهم دینی به جای آن نشست. بنا به تشخیص شخصی هر قاضی شرع، متهم مفسدفی الارض، محارب، مرتد و غیره شناخته شده و سرنوشت او تعیین می شد. روشن است که در چنین بنائی از قضاوت، مدرک اثبات جرم، شاهد، حق داشتن وکیل و دیگر اصول شناخته شده بین المللی جایگاهی نداشته و ندارد. این بنیان که ضدیت با موازین حقوق بشر و دخالت دادن قوانین شرعی در امر حقوقی و قضائی است، همچنان پابرجاست.

امروز بحث «فراموش نکردن» به یکی از مسائل مهم ما تبدیل شده است. اما این بحث هنوز در مرحله نظری و شعاری باقی مانده است. آنچه که باید فراموش نشود، چگونه و چه کسی باید فراموش نکند، مورد بحث و تامل جدی واقع نشده است. چیزی که جامعه باید در خاطره اش حفظ کند، تنها حوادث جنایت بار و ننگینی که مورد انکار و تحریف واقع شده، نیست. چگونگی و چرائی آن ماجراها هم باید مورد پرسش و تامل قرار گرفته و فراموش نشوند. در سال ٦٠ جنایت در روز روشن صورت گرفت. اعدامها را با بوق و کرنا دراخباررادیو و تلویزیون اعلام کرند و در روزنامه ها نوشتند، اعلام اعدامها، بیرحمی خشن در کلام و تصویر در رسانه ها و سخنان مسئولین، که وقیحانه حکم به قتل مردم می دادند اما، نه فاش گوئی، بلکه تهدید و ارعاب کل جامعه بود.  برعکس در سال ٦٧ جنایت در خفای کامل اتفاق افتاد. اما در هر دو حالت واقعیتها انکار و وارونه جلوه داده شدند. نه فقط به این دلیل که عمق و گستردگی جنایات در زندانها پوشیده ماند، بلکه همچنین به این علت که صدای قربانیان و مدافعان آنها را خاموش کردند. جائی که قربانیان هیچگونه امکان دفاع از خود نیافتند، جمهوری اسلامی همه اتهامات ممکن و ناممکن را به آنها وارد ساخت.

اگر گذشته به حال خود رها شود، شبح آن همیشه در جامعه سنگینی خواهد کرد. چیزی که نباید فراموش شود گذشته سیاهی  است که راویانش، قربانیان و داغ دیدگان هستند. از زبان آنهاست که جامعه می تواند با حقیقت گذشته سیاه و مخدوش شده آشنا شود. شناخت واقعیت حوادثی که در جامعه فاجعه آفریدند و به یاد سپردن آنها به پرورش خودآگاهی حقوق بشر در جامعه و همچنین به تفاهم و همدردی با تجربه های تلخ و دردناک قربانیان و حس قدردانی از استقامت آنها می انجامد. و تجربه دردناک آنها در یک پروسه و چالش اجتماعی می تواند به خاطره جمعی راه یابد.

روشن شدن حقیقت چند پروسه دربردارد: تحقیق و بررسی موارد نقض حقوق بشر و جنایتهای گذشته، سندیت دادن به آنها و شناساندن آن به جامعه، پذیرفته شدن حقیقت در جامعه و بالاخره رسمیت یافتن حقیقت. رسمیت یافتن به این معنا است که حقیقت مستند جزو اسناد تاریخی به حساب آید و از راههای مختلف مثلا از طریق ثبت در کتب درسی و بناهای یادبود به نسلهای بعدی منتقل شود. به این طریق دیگر نمی توان حقیقت را نفی و تکذیب کرد.

چه کسی نباید فراموش کند؟ قربانیان و داغ دیدگان هیچوقت فراموش نمی کنند. در حافظه آنها داغ از دست دادن عزیز یا تحمل شکنجه و اسارت بطرز دردآوری نقش بسته است. به قول نیچه چیزی که دردش تمام نشدنی است  در حافظه ماندگار می شود.  پس مخاطب «فراموش نمی کنیم» باید دیگرانی باشند که آن فجایع را تجربه نکرده، از آنها آگاه نبوده و یا نخواسته اند که ببینند و بدانند که در آن سالها بر قربانیان چه گذشت. اما آنها برای اینکه فراموش نکنند یا پیش از اینکه فراموش نکنند ابتدا باید حقیقت آن چه را که گذشت، بدانند. باید از حق آگاهی برخوردار باشند تا حقیقت را به خاطر بسپارند. حق آگاهی و یافتن حقیقت مثل حق آزادی بیان و عقیده از حقوق شهروندی است.

اما جامعه چگونه می تواند با فراموشی مقابله کند؟ ما نمی توانیم گذشته را تغییر دهیم. اما می توانیم بر چگونه به خاطر سپردن آن تاثیر بگذاریم. برای هدایت حافظه و ایجاد فضائی که در آن گذشته به خاطر سپرده شود، نیاز به ابزارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است. کمیسیون حقیقت نهادی است که چنین فضائی را ایجاد می کند. هدف چنین کمیسیونی درگیر ساختن جامعه با موضوعها و حوادثی است که لاپوشانی و تحریف شده اند و سندیت دادن به آنهاست تا حقیقت بر همگان روشن شود و نفی و تکذیب آنها دیگر ممکن نگردد. می توان در تحلیل و ریشه یابی حوادث اختلاف نظر داشت اما نمی توان بر سر واقعیتهائی که سندیت آنها را تجربه تلخ قربانیان و دیگر فاکتهای معتبر تشکیل می دهد، تردید کرد. حقیقت نسبیت هم برنمی تابد و هیچ مذهب و ایدئولوژی آن را توجیه نمی کند. روشن شدن حقیقت، اما به هدف تازه کردن داغها نیست، بلکه هدف آن مقابله با فراموشی در جامعه و تامل و بازنگری در حوادث گذشته است. تجربه و رنج قربانیان کسانی را که حقی از آنها ضایع شده، از رنج شخصی فراتر می برد و به آن نقش اجتماعی می دهد. کمیسیون حقیقت صدای قربانیان و خانواده های آنها را در جامعه انعکاس می دهد، کسانی که هیچوقت امکان سخن گفتن نداشته اند. تجربه آنها، مسئله شکنجه و اعدام به یک گفتمان اجتماعی تبدیل می شود.

 تشکیل کمیسیون حقیقت نیاز مبرم جامعه ماست که با هر تحول سیاسی که در ایران اتفاق افتد، سربلند خواهد کرد. بازماندگان، شکنجه شدگان و خانواده دهها هزار اعدام شده می خواهند بدانند چه بر سر عزیزان آنها آمده و می خواهند دست اندرکاران جنایت به جامعه معرفی شوند و امر دادخواهی صورت گیرد. اما این خواست محدود به آنها نیست. چرا که تنها آنها قربانی نشدند. هدف به انقیاد درآوردن کل جامعه بود و برای چنین اهداف پلیدی ابتدا باید صدای مخالفان را خاموش می کردند. در سال ١٣٦٠سرکوب گروه های مخالف راه را برای سرکوبهای بعدی گشود. سازمانهای دموکراتیک و همچنین شوراهاى كارگرى همگی ممنوع و فعالین آنها روانه زندان یا مجبور به فرار شدند. حجاب اجبارى از مراكز كارى و آموزشى به خيابانها و حتى خانه‌ها کشیده شد. سانسور و خفقان بر جامعه حاکم شد، تنها روزنامه های حکومتی اجازه نشر یافتند. در چنین فضائی اسلامی کردن جامعه شتابی هولناک یافت تا زمینه برای  تصويب قوانين قصاص‏ اسلامى در ١٣٦٣ مهیا شود. گرچه در عمل از همان فردای روز انقلاب و با دادگاه های انقلاب اسلامی شرع بر امر حق و قضاوت حاکم شده بود.

 نقض حقوق بشر و جنایت امری مجرد نیست. انسانها هستند که آن را اعمال می کنند. روشن شدن حقیقت دو سویه دارد. در کنار شناساندن ناحقیها و آنچه بر قربانیان رفته، باید کسانی هم که آمر و عامل این ناحقیها بوده اند، به جامعه شناسانده شوند. کمیسیون حقیقت باید باشد. کمیسیون حقیقت مرجعیت قضائی ندارد از اختیارات قضائی هم برخوردار نیست اما می تواند نقش و مسئولیت اشخاص و نهادها را در اعمال نقض حقوق بشر به جامعه بشناساند. به این معنی کمیسیون حقیقت در راستای دادخواهی قرار دارد. یا بهتر بگوئیم بخشی جدائی ناپذیر از روند دادخواهی در جامعه است.

 اگر نقطه حرکت دادخواهی تکیه بر جرم فردی است، کمیسیون حقیقت بر جرم جمعی و نقش گروهی در پیشبرد جنایت و اعمال نقض حقوق بشر تکیه دارد و همچنین نقش نهادهای مختلف حکومتی. نهادهای غیردولتی هم اگر مستقیم یا غیرمستقیم در حوادث جنایت بار شریک بوده اند، موضوع بررسی کمیسیون حقیقت قرار می گیرند. مثلا در آفریقای جنوبی مذاهب مختلفی که با سکوت و انفعال خود به تداوم آپارتاید یاری رسانده بوندن، در مقابل کمیسیون از خود انتقاد کردند. اما شاخه ای از کلیسا، شاخه «رفرم هلندی» که تبعیض نژادی را فعالانه حمایت کرده و آن خواسته خدا دانسته، بر بعضی از قتلها حتی مهر تائید زده بودند و سران رژیم عمدتا از پیروان این کلیسا بودند، مسئولیت بیشتری داشت.

امروز، کمیسیون حقیقت به یک وسیله مرسوم برای نقد سیاستهای سرکوب و فاصله گرفتن از این سیاستها تبدیل شده است. سازمانهای بین المللی حقوق بشر هر کدام به نحوی مشوق و حامی تشکیل کمیسیون حقیقت در جوامعی هستند که در مرحله پشت سرگذاشتن استبداد و دیکتاتوری قرار دارند. اما کمیسیون حقیقت، گرچه یک وسیله مرسوم و تا حدودی موثر در گذار به دموکراسی است، اما یک الگوی واحد نیست تا همه کشورها از آن پیروی کنند. هر کشوری ساختار متفاوتی در سرکوب داشته است. بنابراین محور کار کمیسیون هم با توجه به این ساختارها تعین می شود. به عنوان مثال در آفریقای جنوبی و همچنین در گواتمالا و پرو که سرکوب عمدتا جنبه نژادی داشته است، کمیسیون بیشتر به ریشه یابی و عملکرد راسیسم پرداخت تا مثلا آرژانتین که موضوع محوری تحقیقش ناپدیدشدگان بود. شکل اجرائی هم می تواند متفاوت باشد. در بعضی کشورها کمیسیون حقیقت با همکاری و دخالت سازمان ملل تشکیل شد، در حالیکه بیشتر کشورها، که جامعه شان، آمادگی پیشبرد کمیسون حقیقت را داشت، خود این بار سنگین را بعهده گرفتند.

 به نظر من اگر کمیسیونی در کشور ما تشکیل شود، نمی تواند آمیختگی دین حکومتی را در سرکوب مخالفان و دیگراندیشان محور کار خود قرار ندهد. مثلا در بررسی جنایت ٦٧ چگونه می شود این واقعیت را نادیده گرفت که رهبر اسلامی حکم قتل را داده و هیئت مرگ را هم او تعیین کرد. کمیسیون حقیقت باید فجایعی را که از آمیختگی دین در امور قضاوت حاصل شده است، به جامعه شناسانده و آن را نقد کند. برای شناساندن قبح مجازاتهائی چون سنگسار باید دلایل دینی آن و نامربوط بودن این دلایل در یک جامعه لائیک مورد بررسی قرار گیرد. کمیسیون حقیقت باید بتواند مردم را به تامل و تردید در درهم آمیختگی حوزه جرم و موضوع «گناه» وادارد تا جدائی امور الهی از مقوله های زمینی و حقوقی، که مردم آن را تعیین می کنند، روشن شود. 

به این اعتبار کمیسیون حقیقت در جامعه ما می تواند و باید نقش مهمی هم در روشنگری و اصلاح دین داشته باشد.

خلاصه کلام، شکنجه و اعدام تنها داغ شخصی نیست، ننگی است بر کل جامعه و فراموش نکردن برای مقابله با آنهاست و زدودن ننگ جنایت از جامعه. 

 

 

سالگرد کشتار زندانیان در فرانکفورت

 

اعظم نورالله خانی

 

شنبه 2 سپتامبر 2006 به مناسبت فرا رسیدن هیجدهمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در سال 67، مراسمی در شهر فرانکفورت آلمان برگزار شد. برگزارکنندگان این برنامه، "نیروهای چپ انقلابی- فرانکفورت" و "کانون زندانیان سیاسی ایران در تبعید- واحد آلمان) بودند.

سالن برنامه به نحو زیبایی تزئین شده بود. در یک گوشه صحنه، حلقه سیم‌ خارداری بالا رفته بود که در آن گل‌های بزرگ آفتابگردان قرار داده شده بود و سر دیگر حلقه سیم در حاشیه صحنه ادامه می‌یافت. روی رومیزی نیز سیم‌های خارداری نقاشی شده بودند. بر دیوارهای سالن، گزینه‌هایی از وصیت‌نامه‌های زندانیان سیاسی به اضافه بخشی از نامه محمد مختاری به همسرش چسبانده شده بود. روی این وصیت‌نامه‌ها نیز با تورهای سیمی مزین به گل پوشانده شده بود. چندین شعار نیز روی دیوارهای سالن به چشم می‌خورد، از جمله: "زنده باد یاد جان باختگان راه آزادی و سوسیالیسم، زنده باد سوسیالیسم، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، اعدام، شکنجه نابود باید گردد و...

برنامه با خوشامدگویی به حاضران آغاز شد. مجری برنامه در ابتدا، توضیح داد که پوستر برنامه، کار یک زندانی سیاسی مکزیکی، به نام جاکوبو سیلوا نوگالس است. همچنین وصیت‌نامه‌ها از کتاب "جنگل شوکران" کار مهدی اصلانی و مسعود نقره‌کار برگرفته شده‌اند.

اولین سخنران، فلیسیتاس ترویه، روانکاو آلمانی بود که از نزدیک با زندانیان سیاسی زن در مکزیک کار کرده است. او گزارش‌گونه‌ای از علت دستگیری این زنان و شکنجه جنسی و تجاوز به آن‌ها ارائه کرد. او در سخنرانی خود، به تحلیل علت شکنجه جنسی و نقش و تأثیر آن بر زندانی، خانواده زندانیان و جامعه و روند مبارزاتی پرداخت.1

پس از آن، فرهنگ کسرایی داستانی با نام "غروب آخرین سپیده" (داستان قتل عین‌القضات همدانی به دست روحانیت)،ا ثر فرهاد عرفانی را خواند. به دنبال او، بهرام قدیمی به اجرای موسیقی پرداخت. از جمله قطعاتی که او اجرا کرد یکی از سرودهای سازمان چریک‌های فدایی خلق و دیگری سرودی از حزب کمونیست بود، که خاطرات چندی را در اذهان حاضران بیدار کرد.

پس از اجرای موسیقی، فرهنگ کسرایی، داستان "آن‌ها هنوز جوانند" اثر علی اشرف درویشیان را خواند. در حین خواندن این داستان، سالن در سکوت محض فرو رفته بود. با چشم‌های اشک‌آلود، لحظه‌ای به اطراف نگاهی انداختم. اشک بود که در چشم‌ها حلقه زده بود و بر گونه‌ها جاری بود.

پس از استراحتی نیم ساعته، میهن روستا، "درباره خانواده‌های زندانیان سیاسی و اعدام‌شدگان" صحبت کرد. در حین سخنرانی، به یاد دورانی افتادم که زنگ در به کابوس شبانه خانه‌ها تبدیل شده بود. کابوسی که با سر زدن سپیده نیز پایان نیافت؛ کابوسی که برخی از خانه‌ها را هیچ گاه ترک نکرد. میهن روستا سال‌های دهه شصت را برحسب نقطه‌عطف‌هایش دسته‌بندی کرده بود و با آن که درباره تجربه ملموسی سخن می‌گفت که بر برخی ازماگذشته بود، باز هم سخنانش تازگی داشت.

پس از میهن روستا، رحمان درکشیده از "نقش توابین در اعدام و سرکوب زندانیان" گفت. او ابتدا واژه "تواب" را به عنوان یک اسم خاص تعریف کرد. و گفت منظور آن دسته از زندانیان هستند که در روند عادی زندگی در زندان، به همکار زندانبان تبدیل شده بودند. او با تعریف چند خاطره، کوشید نقش توابین را در سرکوب زندانیان تشریح کند. در پایان نیز نتیجه گرفت که آن‌ها را نه زندانی سیاسی بلکه به نوعی زندانبان قلمداد می‌کند. متن سخنرانی رحمان درکشیده را در زیر می خوانید.

پس از پرسش و پاسخی کوتاه، فیلم "خاوران" اثر خانم دلناز آبادی به نمایش درآمد. این فیلم نیز حاضران را در اندوه ژرفی فرو برد و به دنبال آن، بهرام قدیمی چند ترانه اجرا کرد و برنامه پایان یافت.

برنامه پایان یافت تا سال دیگر، شاید در همین شهر، شاید در شهر و کشوری دیگر. اما، با آن که سال‌هاست که چنین برنامه‌هایی در گوشه و کنار دنیا برگزار می‌شود، با آن که سال‌هاست در این باره می‌شنویم و می‌خوانیم، این حکایت هنوز تازه است. همان اندازه تازه که باورناپذیر. گویی همین دیروز بود. همین دیروز بود که عزیزان‌مان را بردند. عزیزانی که برخی بازگشتند و برخی در گورهای با نام یا بی نام و نشان خفتند. اضطراب و نگرانی آن سال‌ها، داغ آن سال‌ها اکنون دیگر بخشی از هستی‌مان شده است. آن اسامی؛ آن اسامی که یکی یکی و ده تا ده تا در روزنامه‌ها چاپ می‌شد؛ آن اسامی که در کتاب‌ها و مقالات ثبت شد؛ آن اسامی که در خاطره‌ها ثبت شد و آن اسامی که هرگز ثبت نشد. آن اسامی که روزی انسانی بودند، زنده و پرشور، آرمان‌خواه. شاید روزی فقط اسم باشند و رقم و یک تجربه تاریخی. اما نه برای ما. مایی که به واقعه هنوز بسیار نزدیکیم. به نزدیکی نفس زندگی. واقعه‌ای که در ژرفای روح‌مان نقش بسته؛ واقعه‌ای که برای ما چهره دارد. و تا زنده‌ایم این داغ التیام نخواهد یافت.

1- متن فارسی این سخنرانی که به آلمانی ایراد شد در سایت زیر موجود است:

www.shahrzadnews.org

 

*

 

 

  

نقش توابین در سرکوب و اعدام زندانیان سیاسی

 

 

رحمان درکشیده

 

 

ابتدا سخنم را با درود و گرامی داشت خاطره تمامی جان باخته گان راه آزادی و برابری آغاز می کنم. انسان هایی که در سال های سیاه حکومت اسلامی به خاطر عقاید شان، به خاطر دفاع از حقیقت، برای دفاع از منافع کارگران و زحمتکشان جان باختند.

بحث امروز من موضوع توابین است و این که توابین چه کسانی هستند و چگونه باید با آن ها برخورد کرد. اما قبل از این که وارد این بحث شوم، می خواهم چند نکته را به صورت مختصر توضیح دهم تا در هنگام ارایه بحث، جنبه هایی از دیدگاه من برای شما از پیش روشن شده باشد.

اول در مورد نام توابین است که روی این موضوع خیلی بحث شده. من از کلمه "توابین" به عنوان یک اسم خاص استفاده می کنم و کاری به معنای لغوی آن ندارم. "توابین" نامی است که در سال های 60، در زندان های جمهوری اسلامی به گروهی اطلاق می شد. بحث من در مورد یک پدیده در زندان های جمهوری اسلامی به نام "توابین" است و نه حتا بررسی موردی افرادی که تواب بودند.

دوم این که از نظر من تواب کسی است که در سرکوب زندانیان سیاسی نقش عملی داشته. حالا این نقش می تواند در اشکال گوناگون باشد. مانند شکنجه گر (چه روحی و چه جسمی)، مسوولان بند، نگهبان و غیره. منظور کسانی هستند که در سرکوب عملی زندانیان سیاسی نقش داشته و یا حتا اقدامات شان منجر به اعدام زندانیان سیاسی شده است. بنابر این کسانی که به صورت صوری و تنها در حرف تواب شده بودند، حال چه از موضع تاکتیکی و یا چه انفعال و یا به هر دلیل شخصی و غیر شخصی دیگر، من تواب نمی دانم.

سوم این که بحث "توابین" با موضوع کسانی که در زیر بازجویی ها بُریدند فرق می کند. موضوع بازجویی و شکنجه در دوران بازجویی و نوع برخورد دستگیرشدگان موضوع دیگری است که البته از اهمیت خاصی برخوردار است و باید در جای خود به این موضوع پرداخت. ما کسانی را داشتیم که در زیر بازجویی به شدت ضعیف برخورد کردند، ولی بعد از آن دوران هرگز تواب نشدند و حتا اعدام شدند. پس این دسته نیز مورد بحث من نیستند.

اما چرا بحث توابین را انتخاب کردم. به نظر من در شرایط فعلی این بحث اهمیت دوباره ای پیدا کرده که سعی می کنم در نتیجه گیری ام، در انتهای سخنرانی این موضوع رامفصل تر توضیح دهم.

برای این که وارد سال 60 و شکل گیری جریان توابین شوم، ابتدا سعی می کنم فضای بندها را قبل از حاکمیت توابین برای شما تا حدودی تشریح کنم. به نظر من این کار می تواند کمک کند تا ببینیم که با شکل گیری جریان توابین و حاکمیت آن ها در بندها، فضای زندان دچار چه تغییراتی شد و این تغییرات چه تاثیراتی بر زندان و زندانیان سیاسی گذاشت.

سال 59 هنگامی که من دستگیر شدم، من را به انفرادی های بند 325 سابق که قدیمی ترین قسمت زندان اوین است بردند. در آن موقع فضای بسیار پُر شوری بر انفرادی ها حاکم بود، و این فضای پُر شور به رغم آن بود که ما زندانیان سیاسی در واقع اولین تجربه ی زندان مان بود و اکثر افراد نیز سنی کمتر از 20 سال داشتند. سلول ها تاریک بودند، بدون پنجره ای به بیرون، بدون هواخوری، اما سلول ها و فضای سرد و بی روح شان، به واسطه ی انسان هایی که در آن بودند، فضایی گرم و قابل تحمل پیدا کرده بودند. بعد از 40 روز من را به بند 3 اوین منتقل کردند. بند 3 بالا، بند زندانیان سیاسی بود. در آن زمان روحیه زندانیان بسیار بالا بود. صبح زود برخاسته و ورزش دسته جمعی می کردیم. مطالعات روزانه، بحث های دسته جمعی، برنامه های هنری آخر هفته، همه چیز برای رشد فکری و شخصیتی زندانی مناسب بود. با روش هایی که داشتیم همیشه نشریه "کار" را دریافت می کردیم و... فضای داخل بند نیز فضای رفاقت ها بود. هنگام شب وقت خواب، تازه کشتی ها شروع می شد. یادم نمی رود که کشتی تقریبا هر روزه من با رفیق زنده یاد حسین ملا طالقانی باعث شادی و خنده ی رفقای اتاق مان می شد.

در 11 تیر سال 60 به شکلی وحشیانه و با ضرب و شتم ما را به زندان قزل حصار منتقل کردند و بعد از مدتی، بعد از انتخابات ریاست جمهوری و تحریم بند، بار دیگر ما را بعد از زدن شلاق به بندهای مجرد فرستادند.

به رغم همه ی محدودیت ها، فضای رفاقت ها ادامه داشت و همه ی فشارها و کتک ها قابل تحمل بود و گاه بعد از ضرب و شتم ها، داستان سرایی بچه ها و ترسیم فضای آن صحنه ها و رفتار بچه ها در آن لحظه ها، خنده دیگران را به دنبال داشت. ناگفته نماند که حتا در آن شرایط نیز بحث و مطالعات نظری هم چنان ادامه داشت.

اما در پاییز 60 فضا برای مان به یکباره تغییر یافت. با لو رفتن روابط داخل زندان مجاهدین و جداسازی بندها، تعدادی از مجاهدین را در بند 2 مجرد جمع کردند و مسوولیت بند از سوی زندانبان بر عهده ی تواب "بهزاد نظامی" گذاشته شد. از سوی دیگر زندانیان سیاسی چپ را نیز در بند 1 مجرد جمع کردند و مسوولیت این بند نیز از سوی "داود رحمانی" جلاد و رییس زندان قزل حصار به "مجتبا میرحیدری" واگذار شد.

به واقع جریان توابین از سال 60 شکل گرفت. از سال 60 است که موج وسیع دستگیری ها آغاز شد و تعداد زیادی وارد زندان شدند. در این میان باید بر این نکته نیز تاکید کنم که طرح "توبه تاکتیکی" که از سوی مجاهدین اتخاذ شد، تاثیر مخربی در این جا داشت و باعث عقب نشینی زندانیان شد، به ویژه به خاطر کمیت هواداران مجاهدین. "توبه تاکتیکی" منجر به این شد که زندانیان سیاسی مانند یک لشکر شکست خورده مدام عقب بنشینند و به نظر من این طرح ارتباط زیادی با دیدگاه این جریان داشت. دیدگاهی که معتقد بود به زودی زود حکومت سرنگون خواهد شد.

از این موقع است که آدم هایی مثل بهزاد نظامی، مجتبا میرحیدری، حسین جوادزاده موحد، حمید جعفری ملک کلاهی و بعد از آن ها اسماعیل قناعتی، سیامک نوری، عزیز رامش و غیره به عنوان مسوولین بند دست به فجیع ترین حرکات می زنند.

بهزاد نظامی در بند 2 مجرد، دست به شکنجه زندانیان می زند. او آن ها را به شلاق می بندد. بازجویی می کند. تونل وحشت درست می کند و غیره. در تمام شبانه روز، زندانیان باید در سلول رو به دیوار می نشستند، بدون آن که کوچکترین صدایی از آن ها شنیده شود. حرف زدن ممنوع بود. هر چیز انسانی ممنوع بود. حتا برای رفتن به دستشویی باید اول کتک می خوردی.

مجتبا میرحیدری نیز در بند 1 مجرد همه گونه اختیاری داشت. او به همراه همکارش" حسین جواد زاده موحد" اقدام به بازجویی زندانیان می کرد. از مسایل داخل و بیرون زندان. در جریان بازجویی های او، شاهرضا بابادی که نوجوانی 16 ساله بود، قدرت مقاومت اش را از دست می دهد و دست به اعترافاتی می زند. در پی این بازجویی ها و اطلاعاتی که شاهرضا بابادی و داود بامداد به مجتبا میرحیدری می دهند، تعدادی از زندانیان سیاسی اعدام می شوند. رفقا سعید پسندیده، سعید رستم کلاهی، امید قریب، داریوش یزدانیار و سعید جاوید از جمله اعدام شده گان این جریان هستند.

من آن صحنه را هیچ گاه از یاد نمی برم. وقتی که اطلاعیه ی زندانبان از پشت بلندگوی بند پخش شد و اسم رفقای اعدامی را خواندند، یکی دو ساعت بعد، بقیه بچه هایی را که با آن رفقا به اوین برده بودند به بند برگرداندند. در میان این گروه زنده یاد امید قریب نیز بود. ما با دیدن امید بسیار خوشحال شدیم. اما وقتی مجتبا میرحیدری، امید قریب را زنده دید - قلب امید را که هنوز می تپید - با صورتی غضبناک به زیر هشت رفت و وقتی برگشت امید قریب را دوباره به زیر هشت برده و دیگر برنگرداندند. این گونه، امید را به اوین برگردانده و به جوخه های مرگ سپردند. مجتبا میرحیدری پس از این جنایت احساس قدرت می کرد. او که توانسته بود، انسان های شریفی چون امید را به جوخه های اعدام بسپارد.

در بند تنبیهی، "حمید جعفری ملک کلاهی" مسوول بند بود. او این قدرت را داشت که به هر بهانه ای زندانیان را از سلول بیرون آورده و شلاق بزند. در آن سال ها توابین چنین قدرتی داشتند. در سال 61 در بند تنبیهی قزل حصار، کم کم مقاومت ها شکل گرفت. نتیجه این مقاومت ها این بود که حمید جعفری دیگر این قدرت را نداشت که خودش بچه ها را کابل بزند اما هر هفته داود رحمانی به همراه تنی چند از پاسداران به بند می آمد و براساس لیستی که حمید جعفری تنظیم کرده بود، بچه ها را کابل می زدند. داود رحمانی هم تکیه کلام اش این بود: «نوازندگان بنوازند». یعنی صدای کابل و درد بچه ها برای اش یک موسیقی لذت بخش بود. یادم نمی رود که چند تن از بچه ها از بیماری صرع رنج می بردند. آن ها بعد از خوردن چند ضربه شلاق، تعادل شان به هم می خورد و با این وجود "نوازندگان داود رحمانی" به ضربات کابل ادامه می دادند و این در حالی بود که زندانی در وضعیت عجیبی دست و پا می زد. انگار مرغی که در حال جان دادن و پرپر زدن است. و همه این ها نتیجه ی گزارش های "حمید جعفری ملک کلاهی" بود.

قدرت توابین در بندها با فراز و نشیب هایی تا سال 63 ادامه داشت. در این سال ها توابین در زندان ها جنایات بسیاری آفریدند. در قزل حصار با سازمان دادن تابوت ها، با اعمال فشارهای سیستماتیک در بندها به زندانیان سیاسی و تنبیه کردن آن ها، با ممنوع کردن هر گونه روابط انسانی، خلاصه آن که از اعمال هر گونه شکنجه روحی و جسمی بر زندانیان دریغ نکردند. چه بسیار زندانیانی که در جریان تابوت ها، تعادل روحی شان را از دست دادند و چه فاجعه هایی که رخ نداد و من بر این باورم که این تابوت ها ممکن نبود جز با همکاری توابین، و نه تنها تابوت ها که بسیاری دیگر از فشارها و شکنجه های جسمی و روحی که زندانیان سیاسی تحمل کردند ممکن نبود جز با همکاری توابین در نقش نگهبان، بازجو، مسوول بند و غیره.

در بندهای اوین نیز همین قضایا بود و توابین همین نقش را برعهده داشتند. برای مثال در سال 63 توابین را به اتاق های دربسته بند 3 آموزشگاه برده بودند و در آن جا با حمایت نگهبانان با بچه ها درگیر شده و آن ها را می زدند.

ولی به ویژه از سال 63 به بعد می بینیم که داستان تواب سازی دارد به پایان عمرش می رسد. اول به این دلیل که دستگیری ها کم شده و دوم این که زندانیان مقاومت شان را گسترش می دادند. مقاومتی که از همان آغاز شکل گیری توابین شروع شده بود، کم کم دامنه خود را گسترش می داد. برای مثال در سال 63 ما شاهدیم که در بند 17 زندان گوهردشت، فرستادن 2 تواب به بند، منجر به بایکوت آن ها از سوی زندانیان سیاسی می شود.

در سال 64 ، بندهای محدودی هستند که هنوز توابین در آن ها قدرت را به دست دارند و در سال 65، در نهایت در زندان اوین به 2 بند 2 و 4 آموزشگاه محدود می شود که به بند جهادی ها معروف بودند.

من مثالی برای شما بزنم. در سال 64، من در یکی از اتاق های دربسته سالن 3 "آموزشگاه" اوین بودم. برحسب اتفاق 2 بار پشت سر هم بین من و پاسدار نگهبان درگیری پیش آمد. بار دوم "مجید قدوسی" یکی از دو مسوول وقت آموزشگاه، من را به بند 5 فرستاد که عمومی بود. اما این بند در اختیار توابین بود. یعنی او برای تنبیه مرا از اتاق دربسته به بند عمومی فرستاد. در مدت 2 ماهی که در آن جا بودم، به طور متوسط روزی 2 بار من را به زیر هشت می بردند. یک بار با زنده یاد مسعود مقبلی در حالی که در راهرو بند نشسته بودیم، درگیری ما با توابین به حدی بالا کشید که آن ها خود را برای زدوخورد با ما دو نفر مهیا کردند.

با نگاهی به آن سال ها می توانیم به خوبی حس کنیم، فضای بندها در زمانی که توابین بودند با زمانی که آن ها حضور نداشتند، چه تفاوتی داشت. بعد از پایان داستان توابین نیز می بینیم که فضای بندها باز متفاوت می شود. در داخل بندها باز به گونه ای همان شرایط سال 59 و 60 (تا قبل از حاکمیت توابین) تکرار می شود.

بنابر این، با بررسی تاریخچه مختصری که از توابین در این جا بیان شد، پی می بریم که توابین در زندان نه به عنوان زندانی که به عنوان زندانبان نقش بازی کردند. توابین جزیی از مجموعه ی زندانبان بودند و این مهم نیست که آن ها روزی دستگیر شدند و به عنوان زندانی به زندان آمدند. مهم این است که آن ها در زندان چه نقشی را ایفا کردند. از این روست که من توابین را زندانبان خود می دانم نه زندانی. زندانی که نمی تواند زندانی دیگری را بازجویی کرده و به کابل ببندد. این زندانبان است که چنین اختیاری دارد. این تواب است که با اختیار، همه ی این وظایف را برعهده گرفته و مرزهای شکنجه را در درون زندان، در درون بندها و بالاخره در درون سلول ها به مرزهایی باورنکردنی رساند.

زندانی سیاسی کسی است که به خاطر اعتقادات اش و به خاطر پایداری بر آن ها در زندان می ماند و تحت فشار و شکنجه قرار می گیرد. اما زندانبان کیست؟ زندانبان کسی است که زندانی سیاسی را تحت فشار قرار داده، شکنجه می کند تا او را خرد کرده و مقاومت زندانی را درهم بشکند. اگر شد از او یک تواب بسازد، اگر نشد یک آدم بی مصرف بسازد و باز اگر نشد او را به جوخه های اعدام بسپارد. حالا شما خودتان بگویید، توابین درکدام دسته هستند؟ در خلا نمی توانند باشند. اگر زندانی بودند باید در نقش زندانی باشند و نه زندانبان.

به نظر من دیدگاهی که توابین را توجیه می کند، در راستا و یا ادامه دیدگاهی است که مقاومت در زندان را منتفی می کند. دیدگاهی که بعد از آن سال ها (وقتی پای اصلاح طلبان به زندان کشیده شد و یکی یکی شان مصاحبه کردند و هر چه خواستند گفتند که آن هم ریشه درتوهماتی دارد که به حاکمیت دارند)، آمد و اساسا جانفشانی ها، مقاومت و تاریخ آن در زندان ها را به زیر سوال کشید و آن را برخاسته از توهمات خواند. اما وقتی که در این انکار شکست خورد. وقتی که نتوانست خاوران ها را انکار کند، به تطهیر توابین روی آورد.

و به عقیده من این موضوع خیلی مهمی است. به خاطر این که ما امروز با موج وسیعی از دستگیری ها روبرو هستیم. انسان هایی که به خاطر خواسته های شان و عقایدشان به زندان می روند و ما امروز باید از آزادی شان، از حقوق انسانی شان دفاع کنیم. از مقاومت شان دفاع کنیم از اعتصاب غذای شان. برای چه اعتصاب غذا می کنند؟ برای آن که خواستار حقوق خود به عنوان زندانی سیاسی هستند. حقوقی که در زندان های جمهوری اسلامی همیشه نادیده گرفته شده است.

اگر ما توابین را با زندانیان سیاسی در یک کفه قرار دهیم و از آن ها تنها به عنوان قربانیانی که در دو سو قرار دارند نام ببریم، دیگر نه مقاومت دیروزی زندانیان سیاسی و نه مقاومت امروزی شان معنایی ندارد. دیگر موضع داشتن در برابر فشارهای حاکمیت و در نهایت موضع داشتن در برابر جنایت های آن معنایی ندارد.

شما در نظر بگیرید به طور مثال مطالبی که "سیبا معمار نوبری" تواب معروف گفته است. او گفته است: «مصاحبه چند ساعته من در زندان در نقد گذشته ام و اعلام تواب و مذهبی شدنم نیز یک امر داوطلبانه ای بود که با تقاضا و خواهش من پذیرفته شد».

این را همه ی زندانیان سیاسی می دانند که هیچ مصاحبه ای اختیاری نبوده و نیست. پس او باز هم دروغ می گوید. اما چرا؟ این ساده نیست که او باز دارد دروغ می گوید. او مبلغ حرف هایی است که همین الان جمهوری اسلامی دارد در مورد زندان های اش و مصاحبه ها و غیره می زند.

یک روز تواب "حمید جعفری ملک کلاهی" حرف جالبی زد. زندانبان تصمیم گرفته بود که فشار را بر بند ما که تنبیهی بودیم کم کند. وی همه را جمع کرد و این گونه صحبت های اش را آغاز کرد: «ما مسوولین تصمیم گرفتیم...» به راستی من چرا او را باید زندانی محسوب کنم وقتی که او خود را زندانبان من می دانست؟

 

                                                                *
مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.