header image
 
نمی­گذارم این بار خونی ریخته شود . . . چاپ
شهریار مندنی­پور   
رفتن به
نمی­گذارم این بار خونی ریخته شود . . .
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4

 

 

 

اولین روز که درِ اتاق پنجدری را باز کرده بودند صدها پروانة خاکستری که از بال­هایشان گرده­ای نقره­ای می­بارید، به پرواز درآمده بودند.

«نینای» بال بال­زنان رفته بود میان پروانه­ها، چرخیده بود:

ـ لامصب! چرا فکر این خونه زودتر به فکرت نرسید؟!  . . .

دریچه­های سال­ها باز نشده را باز کرده بود:

ـ سه سال از عمرمون رو که می­شد با هم باشیم مفت حروم کردیم... لامصب چرا زودتر فکرش رو نکردی...

بعضی از پروانه­ها هنوز تکه­های پیله­ به دمشان چسبیده بود... جریان هوای ماندة پنجدری آن­ها را به حیاط کشاند.

 ـ ... سه سال خفه­خون گرفتیم...  ولی یکی­شون نگفت بدبختا شما هم حق دارین یه کم واسة خودتون زندگی کنین...

خانه سال­های سال متروک مانده بوده. عمارت دو اشکوبة  قدیمی­اش، دور تا دور حياط ساخته شده: یک سمت رو به شمال و تابستان‌نشين‌، یک سمت آفتابگيرِ زمستان‌نشين‌... اشکوب اول عمارت نیمه زیرزمین است. اشکوب دوم: سرتا سر، اتاق­های کوچک و بزرگ که بیشترشان به هم راه دارند... بلندای ارتفاع عمارت، آن طور که همة خانه­های قدیمی بوده­اند، برایشان هم حجاب دارد و هم امنیت یک قلعه... وسط حياط یک حوض‌ سنگي‌ است. سایة بلند کاج و سایه­های پهن نارنج­هایی پیر بر آب سبز آن، می­تابند. بالای حوض‌، یک سردیسِ سنگي‌ بدتراشیده هست: به طور ترسناکی شبیه سر یک شیر هست و گاهی نیست. دهنش‌، حفره‌اي‌ گرد است. در گذشته­های دور لابد از آن آب به‌ حوض‌ مي‌ريخته، ولی گِل‌ و لای توی آن سنگ شده...   

هنوز دو ماه از اقامتشان در خانه نگذشته بود که نینای زمزمه و بهانة بیرون رفتن پیش کشیده بود. «امیر» داشت موهای صاف و بلند او را که سرتاسر کمرگاهش را می­پوشاند، شانه می­کشید.

 از جرقه­های شانه و موها خوشش می­آمد. نهیب زده بود:

ـ پس خودم هر دوتا مون رو می­کشم که دستگیر نشیم  . . . ‌ چادر هم سرت بکنی، از اون قد وبالات معلوم می­شه تو هستی. صورتت رو هم نقاب بزنی، باز چشمات که تو دنیا تکه لو می­دن که تویی . . . گیرمون می­ندازی . . . کله­خراب قشنگ من! چرا هی یادت می­ره جفتمون سنگساری هسیم . . . ؟ !   

و محض یادآوری اشاره کرده بود به شیشة تیرة سیانور، که از روز اولشان آمادة استفادة سریع توی تاقچه گذاشته بودند؛ تا اگر پیدایشان کردند، از این خانه فقط جنازه­شان را بیرون ببرند . . . « نینای » داد زده بود:

ـ مگه که بگیریم. اگه نگیریم دست و پام رو نبندی، می­رم خیابون، حال می­دم به کور کچلا، ناکسا.  . .

اتاق به اتاق، می­دوید و امیر به دنبالش . . . اتاق به اتاق، نینای یک تکه لباسش را پرت می­کرد به صورت امیر و عقبش می­انداخت. توی اتاق­های خالی و پستوهایشان خنده­ها و فریادهای نینای می­پیچید. در سه کنج سقف­ها، عنکبوت­های بنفش به گوشه­های تارشان پناه می­بردند.

 امیر نینای را توی حیاط گیرانداخته بود. او را با تنة درخت نارنج  بغل کشیده بود. درخت‌­های نارنج‌ آن سوی حوض، مقابل سر سنگی در هم تنیده شده­اند. از حرکت کمرگاه نینای، تیغ­های پیر نارنج، پوست‌ پشتش را خراشيده بودند، سوراخ کرده بودند.

 دورتادورشان، پنجره­های تاریک اتاق­ها و درگاه زیرزمین­ها  محاصره­شان کرده­اند. شاهدشانند. بعد امیر به یادگاریِ این عشق­ورزی­شان، با ناخن‌، روی تنة نارنج‌ یک خط نشانه ـ این بار عمودی ـ خراش می­داد. . . سفيدي‌ زير پوست‌نارنج‌، سفيدي‌ پوست‌ نيناي‌ بود . . .

سه چهارم پولي‌كه‌ روي‌ هم‌ گذاشته‌ بودند، براي‌ اجاره‌ پنج سالة خانه ‌و پیش پرداختِ آب و برق رفته‌ بود. سحرگاه یک روز معمولی ـ برای دیگران معمولی ـ کنار مقبرة « حافظ » قرار گذاشته بودند. دار و ندارشان را برای همسر و بچه هایشان گذاشته بودند و فقط با یک چمدان از خانه­هایشان بیرون زده بودند. توي‌ خيابان‌ قشنگ شهر، با هم، براي‌اولين‌ وآخرین بار  قدم زده بودند. و سرانجام خودشان را به این اولین ـ و به قول خودشان آخرین ـ خانة مشترکشان رسانده بودند. خانه‌، خيلي‌ جا دارد: ‌براي‌ هر کاری که تخیل به آن سرک بکشد. صداهای کوچه و خیابان دوردست  به درون آن هیچ نفوذی ندارند.

امیر، در خانه را از تو برای همیشه قفل کرده بود. بعد وسط حیاط، چرخان، به سرتاسر عمارت: به پنجره­های مشبک از شیشه­های رنگی:زرد، فیروزه­ای، نیلی، ارغوانی . . .  انگشت اشاره چرخانده بود که:

ـ همه­اش فقط براي‌ من‌ و تو . . .  می­تونیم هر چی بخوایم بشیم. هر اتاقی رو هم مخصوصِ یه کاری اسم بذاریم . . .

امیر فقط برای یک اتاق، فرش و رختخواب جور کرده بود. نيناي‌ گفته‌ بود:

ـ ... خيلي‌ خوبه‌ که تو اتاقا خرت و پرت­های پفیوز نیستن . . . حواسمون از هم پرت می­شه اگه خرت و پرتای نامرد پفیوز باشن.

همراه قهقهه­ها، و بازیگوشی­های کودکانة نینای، مرغ­ها و خروسشان را از توی قفس آزاد کرده بودند تا در حیاط جولان بدهند، و نشانه­های زندگی­شان را  جا به جا روی آجرهای قزاقی و خاک باغچه جا بگذارند.

   بعد شروع کرده بودند. سه روز پشت سر هم به هم پیچیده بودند و کم­کم زاویه­های حساسِ تن همدیگر را کشف کرده بودند:  . . روز چهارم وازده از قوطی­ کنسروهای تلنبار شده گوشة اتاقشان، با هم تنور توي‌ آشپزخانه‌ را آتش‌ كرده‌ بودند. زيرزمين‌هاي‌ سمت آفتابگیر خانه‌ پر از هيزم‌هاي‌ بيست‌، سي‌ ساله‌  بودند. و نيناي‌ اولين‌نان‌ عمرش‌ را پخته‌ بود.

نینای، هنوز که عطر خمیرِ نان از تنش می­تابید، نان‌ كلفت‌ و نیم سوختة داغ‌ را كف‌ دو دست‌  امیر انداخته بود وگفته‌ بود:

ـ اگه‌ ولش‌ كني‌، نه مرد  هسی، نه من رو دوس داری!

دست‌هاي‌ مرد از شدت سوزش می­لرزیدند. ‌برای پرت کردن حواس، نگاه می­کرد به علف‌های‌ی که از كاهگل‌ بام‌ها روییده بودند. 

لبة بام­ها، جا به جاهایی، سرخی شقایق هم دیده می­شد. و از نان‌، هنوز بخار بلند مي‌شد... نيناي‌، لوند، تكه‌اي‌ از نان‌كنده‌ بود. خيره‌ به‌ مرد، فوتش کرده بود، جويده‌ بودش ‌. .  . داغنای نان انگار به صورت امیر تابیده بود که عرق کرده بود. نینای همان طور بی­اعتنا، لقمه‌اي‌ دیگرکنده بود. زبان‌بر لب‌ها ماليده‌ بود. بعد، یکدفعه زير دست‌­های امیر کوفته‌ بود. . . كف‌دست‌هاي‌ قرمز شده‌ و تاول­هایشان را با چشم­های گریان می­بوسید؛ زبان می­کشید، که صدای کوبة مردانة در بلند شده بود. هر دو خشكشان‌ زده بود. امیر پابرهنه‌، آهسته‌ پشت‌ در رفته‌ بود. گوش‌ سپرده‌ بود. كوبه‌ را باز ‌می­كوفتند اما هیچ صدای دیگری پشت در نبود... در را باز نكرده‌ بود امیر. شب، هیاهوی سیرسیرک­ها مثل شب­های دیگر بود، اما آن­ها  دیگر دوستش نداشتند. هر دو چمباتمه زده گوشه اتاق، خیره مانده بودند به پیشرفت مهتاب روی رختخوابشان که کف اتاق پهن مانده بود... گاه به گاهي‌ به‌ نظرشان‌رسيده‌ بود كه‌ در مي‌زنند. گاهي‌ كوبه‌ مردانه‌، گاهي‌ كوبه‌زنانه‌... دم دمای صبح، نيناي‌ پیشانی گذاشته بود روی زانوهای امیر و گفته‌ بود:

ـ ترس‌ خيلي‌ حسوده‌. چشم‌ ديدن‌ خوشی مارو نداره‌...پست‌فطرته...

و وقتی سربلند کرده بود، در چشم­هایش پردة نازکی اشک برق می­زد.

امیر پرسیده بود:

ـ دلت برای بچه­هات و شوهرت تنگ نشده؟

ـ تو اگه شده بگو ... اگه بفهمم ازم قایم کردی خودم رو خلاص می­کنم ... من بعضی وقتا خیلی می­ترسم. چون خیلی با هم خوب با هم هسیم.  برای چی توی دنیا ترس هس؟ ... ها ... ؟ برای چی؟

و نینای داد می­زد: « برای چی نمی­دانی ؟ » مشت می­کوفت به سینة پهن امیر، به سر شانه­هایش که برای چی هیچی نمی­داند ...

اما فردا صبح، نینای مثل صبح­های دیگر، دامنش را بالای زانوها گره زده، برای مرغ­ها و خروسشان دانه می­ریخت. اگر تخم­مرغی در لانة آن­ها بود، با کیف کف دست می­غلتاندش، مردد که جایزة تاخت و تاز مردش بشود، یا بماند برای جوجه شدن. بعد اجاق را می­افروخت تا بوی دود و شالیزارهای شمالی توی خانه پخش بشود ...  ظهر، از زیر درخت­های نارنج، گلبرگ­های بر زمین ریختة باهارنارنج را جمع می­کردند، تا نینای با آن­ها مربا درست کند و یا توی چای امیر  بریزد، معطرش کند... و امیر انگار تازه زیبایی­های نینای را کشف کرده باشد، دست می­کشید به  لب­های  پُر و برجستة او  که  از  شدت شادابی و  بوسه  قاچ قاچ شده بودند ...

امیر بعد از یک ماه به اعتراف افتاده بود که:

ـ فکر نمی­کردم این قده سخت باشه ... باید‌ يك‌ فكري‌ هم واسة گوشت‌ قرمز بكنيم‌.

ـ من دارم. تو یه فکری واسة خودت بکن ...

وقتی برخلاف محاسبة غلط امیر، ذخیرة آردشان تمام شده بود، آسياب‌ دستي‌ سنگي‌ سنگین  را به زحمت از آشپزخانه‌ با هم‌ به‌ حياط کشانده بودند. امیر برافروختة زحمت و زور زدن، کمر صاف کرده بود و رو به آسمان، نفس عمیقی به سینه کشیده بود. کلاغی روی رخبام غربی نشسته بود آن­ها را تماشا می­کرد. نيناي‌، سر پیش آورده بود و نزدیک سينه‌ عرق‌آلود امیر نفس عمیقی تو کشیده بود. زل زده بود به لغزش دانه­های عرق میان موهای سینه­اش ... امیر حیرتی  پرسیده بود:

ـ باز هم؟ ! ...

نینای چند قدم آن طرف­تر به تنة کاج تکیه داده بود.

ـ خودت هم می­خوای، منتها خبر نداری ... 

امیر دست­هایش را دور او و تنة کاج  هفتاد ساله‌ حلقه کرده بود. دست­هایش آن طرف تنة کاج به هم قفل نمی­شدند ...  بعدش، همچنان سرپا، نینای وحشی­شدة لذت، با مشت و چنگ امیر را از خود رانده بود عقب که نفس بگیرد ... سرتاسر کمرگاه سفیدش، از پوست زمخت کاج و صمغ و گردة اخرایی، نقش­هایی افتاده بودند ... نینای کنار حوض دو زانو بر زمین نشست: چشم­هایش خیره به سر شیر سنگی ... همان هفته­های اول، دهان شیر را خالی کرده بودند، به امید این که از آن آب بیاید  و شب­ها با صدای ریزش آب بر حوض بخوابند. اما از آن دهانة تاریک، فقط هوهویی از رخنه داشتن به اعماقی دور بیرون می­زند... امیر شروع کرده بود با چاقو روی تنة کاج ، خط نشانة: این بار این جا ...  را حک کردن. زیر لبی تصنیف می ­خواند:« یارم به یکتا پیرهن ... خوابیده زیر نسترن ... ترسم که بوی نسترن ..  مست است هوشیارش کند ... یارم به ... »

یکدفعه از حلق نینای خِر خِر ترس بیرون می­زند. با انگشت به دریچه­های تاریک اتاق پنجدری اشاره می­کند. می­گوید عبور دو شبح قوزی و روشن را پشت دریچه­ها دیده. از قاچ­ِ لبش یک چکه­ خونابه می­چکد.

ـ  ... بچه­هامون ... بدبختا بچه­هامون... مث توله­سگ ولشون کرده­ایم...

به هم پشت کردند که اشک­های همدیگر را نبینند ... بعد غروب بود و توی بغل هم، رمق از دست داده، روی آجرهای قزاقی حیاط  ولو شده بودند. دیوارهای بلند چهار طرفة خانه، آسمان محدودی را  قاب گرفته بودند. امیر با سرانگشت رد  پرواز پرنده­ای، شاید عقابی را، در دل آسمان دنبال می­کرد. نینای از صدای پچپچه­ای که توی بعضی اتاق­های خالی خانه جا مانده گفته بود:

ـ  ... از  تو حیاط می­دوم خودم رو می­رسونم به اون اتاقه­ ... ولی اون جا کسی نیس. روی خاک کف اتاق فقط جای پای خودم و خودت هس ... همین ... منتها  وقتی صبر می­کنم، خوب گوش می­دم ... ـ خیلی نامردی اگه این رو که می­گم  به فکرت برسه دارم دیوونه می­شم ـ وقتایی که خوب گوش می­دم، به نظرم می­یاد انگار گوشه کناری همین اتاقه، اون پچپچه­هایی که  بوده کنجله شده، مونده ... خیلی نامردی اگه اون لبخند پدر سوخته­ات رو بزنی.


درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.