|
صفحه 1 از 4
اولین روز که درِ اتاق پنجدری را باز کرده بودند صدها پروانة خاکستری که از بالهایشان گردهای نقرهای میبارید، به پرواز درآمده بودند.
«نینای» بال بالزنان رفته بود میان پروانهها، چرخیده بود:
ـ لامصب! چرا فکر این خونه زودتر به فکرت نرسید؟! . . .
دریچههای سالها باز نشده را باز کرده بود:
ـ سه سال از عمرمون رو که میشد با هم باشیم مفت حروم کردیم... لامصب چرا زودتر فکرش رو نکردی...
بعضی از پروانهها هنوز تکههای پیله به دمشان چسبیده بود... جریان هوای ماندة پنجدری آنها را به حیاط کشاند.
ـ ... سه سال خفهخون گرفتیم... ولی یکیشون نگفت بدبختا شما هم حق دارین یه کم واسة خودتون زندگی کنین...
خانه سالهای سال متروک مانده بوده. عمارت دو اشکوبة قدیمیاش، دور تا دور حياط ساخته شده: یک سمت رو به شمال و تابستاننشين، یک سمت آفتابگيرِ زمستاننشين... اشکوب اول عمارت نیمه زیرزمین است. اشکوب دوم: سرتا سر، اتاقهای کوچک و بزرگ که بیشترشان به هم راه دارند... بلندای ارتفاع عمارت، آن طور که همة خانههای قدیمی بودهاند، برایشان هم حجاب دارد و هم امنیت یک قلعه... وسط حياط یک حوض سنگي است. سایة بلند کاج و سایههای پهن نارنجهایی پیر بر آب سبز آن، میتابند. بالای حوض، یک سردیسِ سنگي بدتراشیده هست: به طور ترسناکی شبیه سر یک شیر هست و گاهی نیست. دهنش، حفرهاي گرد است. در گذشتههای دور لابد از آن آب به حوض ميريخته، ولی گِل و لای توی آن سنگ شده...
هنوز دو ماه از اقامتشان در خانه نگذشته بود که نینای زمزمه و بهانة بیرون رفتن پیش کشیده بود. «امیر» داشت موهای صاف و بلند او را که سرتاسر کمرگاهش را میپوشاند، شانه میکشید.
از جرقههای شانه و موها خوشش میآمد. نهیب زده بود:
ـ پس خودم هر دوتا مون رو میکشم که دستگیر نشیم . . . چادر هم سرت بکنی، از اون قد وبالات معلوم میشه تو هستی. صورتت رو هم نقاب بزنی، باز چشمات که تو دنیا تکه لو میدن که تویی . . . گیرمون میندازی . . . کلهخراب قشنگ من! چرا هی یادت میره جفتمون سنگساری هسیم . . . ؟ !
و محض یادآوری اشاره کرده بود به شیشة تیرة سیانور، که از روز اولشان آمادة استفادة سریع توی تاقچه گذاشته بودند؛ تا اگر پیدایشان کردند، از این خانه فقط جنازهشان را بیرون ببرند . . . « نینای » داد زده بود:
ـ مگه که بگیریم. اگه نگیریم دست و پام رو نبندی، میرم خیابون، حال میدم به کور کچلا، ناکسا. . .
اتاق به اتاق، میدوید و امیر به دنبالش . . . اتاق به اتاق، نینای یک تکه لباسش را پرت میکرد به صورت امیر و عقبش میانداخت. توی اتاقهای خالی و پستوهایشان خندهها و فریادهای نینای میپیچید. در سه کنج سقفها، عنکبوتهای بنفش به گوشههای تارشان پناه میبردند.
امیر نینای را توی حیاط گیرانداخته بود. او را با تنة درخت نارنج بغل کشیده بود. درختهای نارنج آن سوی حوض، مقابل سر سنگی در هم تنیده شدهاند. از حرکت کمرگاه نینای، تیغهای پیر نارنج، پوست پشتش را خراشيده بودند، سوراخ کرده بودند.
دورتادورشان، پنجرههای تاریک اتاقها و درگاه زیرزمینها محاصرهشان کردهاند. شاهدشانند. بعد امیر به یادگاریِ این عشقورزیشان، با ناخن، روی تنة نارنج یک خط نشانه ـ این بار عمودی ـ خراش میداد. . . سفيدي زير پوستنارنج، سفيدي پوست نيناي بود . . .
سه چهارم پوليكه روي هم گذاشته بودند، براي اجاره پنج سالة خانه و پیش پرداختِ آب و برق رفته بود. سحرگاه یک روز معمولی ـ برای دیگران معمولی ـ کنار مقبرة « حافظ » قرار گذاشته بودند. دار و ندارشان را برای همسر و بچه هایشان گذاشته بودند و فقط با یک چمدان از خانههایشان بیرون زده بودند. توي خيابان قشنگ شهر، با هم، براياولين وآخرین بار قدم زده بودند. و سرانجام خودشان را به این اولین ـ و به قول خودشان آخرین ـ خانة مشترکشان رسانده بودند. خانه، خيلي جا دارد: براي هر کاری که تخیل به آن سرک بکشد. صداهای کوچه و خیابان دوردست به درون آن هیچ نفوذی ندارند.
امیر، در خانه را از تو برای همیشه قفل کرده بود. بعد وسط حیاط، چرخان، به سرتاسر عمارت: به پنجرههای مشبک از شیشههای رنگی:زرد، فیروزهای، نیلی، ارغوانی . . . انگشت اشاره چرخانده بود که:
ـ همهاش فقط براي من و تو . . . میتونیم هر چی بخوایم بشیم. هر اتاقی رو هم مخصوصِ یه کاری اسم بذاریم . . .
امیر فقط برای یک اتاق، فرش و رختخواب جور کرده بود. نيناي گفته بود:
ـ ... خيلي خوبه که تو اتاقا خرت و پرتهای پفیوز نیستن . . . حواسمون از هم پرت میشه اگه خرت و پرتای نامرد پفیوز باشن.
همراه قهقههها، و بازیگوشیهای کودکانة نینای، مرغها و خروسشان را از توی قفس آزاد کرده بودند تا در حیاط جولان بدهند، و نشانههای زندگیشان را جا به جا روی آجرهای قزاقی و خاک باغچه جا بگذارند.
بعد شروع کرده بودند. سه روز پشت سر هم به هم پیچیده بودند و کمکم زاویههای حساسِ تن همدیگر را کشف کرده بودند: . . روز چهارم وازده از قوطی کنسروهای تلنبار شده گوشة اتاقشان، با هم تنور توي آشپزخانه را آتش كرده بودند. زيرزمينهاي سمت آفتابگیر خانه پر از هيزمهاي بيست، سي ساله بودند. و نيناي اوليننان عمرش را پخته بود.
نینای، هنوز که عطر خمیرِ نان از تنش میتابید، نان كلفت و نیم سوختة داغ را كف دو دست امیر انداخته بود وگفته بود:
ـ اگه ولش كني، نه مرد هسی، نه من رو دوس داری!
دستهاي مرد از شدت سوزش میلرزیدند. برای پرت کردن حواس، نگاه میکرد به علفهایی که از كاهگل بامها روییده بودند.
لبة بامها، جا به جاهایی، سرخی شقایق هم دیده میشد. و از نان، هنوز بخار بلند ميشد... نيناي، لوند، تكهاي از نانكنده بود. خيره به مرد، فوتش کرده بود، جويده بودش . . . داغنای نان انگار به صورت امیر تابیده بود که عرق کرده بود. نینای همان طور بیاعتنا، لقمهاي دیگرکنده بود. زبانبر لبها ماليده بود. بعد، یکدفعه زير دستهای امیر کوفته بود. . . كفدستهاي قرمز شده و تاولهایشان را با چشمهای گریان میبوسید؛ زبان میکشید، که صدای کوبة مردانة در بلند شده بود. هر دو خشكشان زده بود. امیر پابرهنه، آهسته پشت در رفته بود. گوش سپرده بود. كوبه را باز میكوفتند اما هیچ صدای دیگری پشت در نبود... در را باز نكرده بود امیر. شب، هیاهوی سیرسیرکها مثل شبهای دیگر بود، اما آنها دیگر دوستش نداشتند. هر دو چمباتمه زده گوشه اتاق، خیره مانده بودند به پیشرفت مهتاب روی رختخوابشان که کف اتاق پهن مانده بود... گاه به گاهي به نظرشانرسيده بود كه در ميزنند. گاهي كوبه مردانه، گاهي كوبهزنانه... دم دمای صبح، نيناي پیشانی گذاشته بود روی زانوهای امیر و گفته بود:
ـ ترس خيلي حسوده. چشم ديدن خوشی مارو نداره...پستفطرته...
و وقتی سربلند کرده بود، در چشمهایش پردة نازکی اشک برق میزد.
امیر پرسیده بود:
ـ دلت برای بچههات و شوهرت تنگ نشده؟
ـ تو اگه شده بگو ... اگه بفهمم ازم قایم کردی خودم رو خلاص میکنم ... من بعضی وقتا خیلی میترسم. چون خیلی با هم خوب با هم هسیم. برای چی توی دنیا ترس هس؟ ... ها ... ؟ برای چی؟
و نینای داد میزد: « برای چی نمیدانی ؟ » مشت میکوفت به سینة پهن امیر، به سر شانههایش که برای چی هیچی نمیداند ...
اما فردا صبح، نینای مثل صبحهای دیگر، دامنش را بالای زانوها گره زده، برای مرغها و خروسشان دانه میریخت. اگر تخممرغی در لانة آنها بود، با کیف کف دست میغلتاندش، مردد که جایزة تاخت و تاز مردش بشود، یا بماند برای جوجه شدن. بعد اجاق را میافروخت تا بوی دود و شالیزارهای شمالی توی خانه پخش بشود ... ظهر، از زیر درختهای نارنج، گلبرگهای بر زمین ریختة باهارنارنج را جمع میکردند، تا نینای با آنها مربا درست کند و یا توی چای امیر بریزد، معطرش کند... و امیر انگار تازه زیباییهای نینای را کشف کرده باشد، دست میکشید به لبهای پُر و برجستة او که از شدت شادابی و بوسه قاچ قاچ شده بودند ...
امیر بعد از یک ماه به اعتراف افتاده بود که:
ـ فکر نمیکردم این قده سخت باشه ... باید يك فكري هم واسة گوشت قرمز بكنيم.
ـ من دارم. تو یه فکری واسة خودت بکن ...
وقتی برخلاف محاسبة غلط امیر، ذخیرة آردشان تمام شده بود، آسياب دستي سنگي سنگین را به زحمت از آشپزخانه با هم به حياط کشانده بودند. امیر برافروختة زحمت و زور زدن، کمر صاف کرده بود و رو به آسمان، نفس عمیقی به سینه کشیده بود. کلاغی روی رخبام غربی نشسته بود آنها را تماشا میکرد. نيناي، سر پیش آورده بود و نزدیک سينه عرقآلود امیر نفس عمیقی تو کشیده بود. زل زده بود به لغزش دانههای عرق میان موهای سینهاش ... امیر حیرتی پرسیده بود:
ـ باز هم؟ ! ...
نینای چند قدم آن طرفتر به تنة کاج تکیه داده بود.
ـ خودت هم میخوای، منتها خبر نداری ...
امیر دستهایش را دور او و تنة کاج هفتاد ساله حلقه کرده بود. دستهایش آن طرف تنة کاج به هم قفل نمیشدند ... بعدش، همچنان سرپا، نینای وحشیشدة لذت، با مشت و چنگ امیر را از خود رانده بود عقب که نفس بگیرد ... سرتاسر کمرگاه سفیدش، از پوست زمخت کاج و صمغ و گردة اخرایی، نقشهایی افتاده بودند ... نینای کنار حوض دو زانو بر زمین نشست: چشمهایش خیره به سر شیر سنگی ... همان هفتههای اول، دهان شیر را خالی کرده بودند، به امید این که از آن آب بیاید و شبها با صدای ریزش آب بر حوض بخوابند. اما از آن دهانة تاریک، فقط هوهویی از رخنه داشتن به اعماقی دور بیرون میزند... امیر شروع کرده بود با چاقو روی تنة کاج ، خط نشانة: این بار این جا ... را حک کردن. زیر لبی تصنیف می خواند:« یارم به یکتا پیرهن ... خوابیده زیر نسترن ... ترسم که بوی نسترن .. مست است هوشیارش کند ... یارم به ... »
یکدفعه از حلق نینای خِر خِر ترس بیرون میزند. با انگشت به دریچههای تاریک اتاق پنجدری اشاره میکند. میگوید عبور دو شبح قوزی و روشن را پشت دریچهها دیده. از قاچِ لبش یک چکه خونابه میچکد.
ـ ... بچههامون ... بدبختا بچههامون... مث تولهسگ ولشون کردهایم...
به هم پشت کردند که اشکهای همدیگر را نبینند ... بعد غروب بود و توی بغل هم، رمق از دست داده، روی آجرهای قزاقی حیاط ولو شده بودند. دیوارهای بلند چهار طرفة خانه، آسمان محدودی را قاب گرفته بودند. امیر با سرانگشت رد پرواز پرندهای، شاید عقابی را، در دل آسمان دنبال میکرد. نینای از صدای پچپچهای که توی بعضی اتاقهای خالی خانه جا مانده گفته بود:
ـ ... از تو حیاط میدوم خودم رو میرسونم به اون اتاقه ... ولی اون جا کسی نیس. روی خاک کف اتاق فقط جای پای خودم و خودت هس ... همین ... منتها وقتی صبر میکنم، خوب گوش میدم ... ـ خیلی نامردی اگه این رو که میگم به فکرت برسه دارم دیوونه میشم ـ وقتایی که خوب گوش میدم، به نظرم مییاد انگار گوشه کناری همین اتاقه، اون پچپچههایی که بوده کنجله شده، مونده ... خیلی نامردی اگه اون لبخند پدر سوختهات رو بزنی.
|