|
زندانی جمهوری اسلامی ایران
پاسخ اول:
به عقیده من مساله را نمیتوان بدین شکل کلی طرح کرد. تعریف کلی از تواب جوابگوی روش برخورد با این پدیده نیست. طبقه بندی و سطوح همکاری با رژیم و زندانبانان در میان توابها نامعین است. علاوه بر آن، زندانیانی که دچار تزلزلهایی در دوره بازجویی و یا زندان خود شدهاند، زندانیان منفعل و غیرو نیز وجود دارند، که گاه در بحثها با توابها در هم آمیخته میشوند. به همین دلیل ارائه یک تصویر کلی و ناروشن بحث را به ناکجاآباد میکشاند. من سعی می کنم با آوردن نمونههایی موضوع را روشن تر کنم.
در بین ما بودند کسانی که زیر بازجویی دوام نیاورده و اطلاعات داده بودند ولی حاضر به ادامه همکاری با رژیم نبودند. این افراد در بین ما بودند و در بسیاری از موارد حتی نمیشد، در آن لحظات فهمید که زندانی در زیر بازجویی اطلاعات داده یا نه؟
در بین توابین، سطوح همکاری با رژیم متفاوت بود. برای من این تعریف از آنجایی صدق می کند که فرد شروع به گزارش دادن از زندانیان دیگر میکند. از این سطح، همکاری تواب آغاز شده و تا نگهبانی دادن، ضرب و شتم زندانیان سیاسی مقاوم در زیر هشت و یا داخل بندها، کابل زدن، تیر خلاص زدن، برای شناسایی مبارزین درون و بیرون از زندان همکاری کردن، به اعدام دادن مبارزین یا حتی اعضای خانواده خود و... ادامه می یابد. باید روشن کرد که ما با چه کسانی میخواهیم وارد گفتگو شویم؟ اگر منظور توابی است که در زندان از هیچ کوششی در جهت سرکوب زندانیان سیاسی دریغ نداشته و در خارج از زندان هم همچنان سنگ بازجو و جلاد خود و دیگران را به سینه می زند و بازهم از هیچ کوششی در دفاع از رژیم جمهوری اسلامی دریغ نمی کند، نه تنها این گفتگو در خدمت فرهنگ دمکراتیک نیست، بلکه زیر پا گذاشتن ارزشها و معیارهای دمکراتیک حتی درون جامعه بورژوایی است.
برای ما که در آلمان زندگی میکنیم، این مثالها فراوان است. چرا که برخورد این جامعه با گذشته خود نمونههای مشابهی را دربردارد. مثلا هنوز که هنوز است، بعد از بیش از 60 سال پس از سقوط فاشیسم در آلمان، اگر فردی که از نظرات فاشیستی یا نژادپرستانه در آلمان دفاع کند، وارد جلسهای شود، معترضین زیادی جلسه را ترک کرده و اعتراض خود را به حضور این فرد در جلسه عمومی و سیاسی ابراز می دارند. از لحاظ حقوقی، در آلمان دفاع علنی از فاشیسم جرم است و نیروهایی که علنا از فاشیسم دفاع میکنند، اجازه فعالیت را ندارند. بدیهی است که چنین قوانینی، در وضعیتی که سیستم سرمایهداری در جهان یکه تازی میکند، هر روز کم رنگتر شود و فاشیستها و نژادپرستان نیز سعی در باز کردن جای پای خود دارند.
یک نمونه دیگر را ذکر میکنم تا مقلدین ایرانی «دمکراسی محافظهکار» کمی «دمکراسی بیاموزند»:
هنگام انتخابات مجلس وقتی نماینده حزب نژادپرست آلمان NPD (که آموزگار احمدینژادها در ضدیت با یهودیان و سلطنتطلبان در نژادپرستی «آریایی» هستند) در مصاحبه تلویزیونی شرکت کرد، دیگر نمایندگان احزاب، حتی نماینده حزب دست راستی و محافظهکار آلمان، حاضر نشدند کنار او قرار بگیرند. آنها از جلوی دوربین کنار رفتند و نماینده مذکور با مجری برنامه تنها ماند. دوباره تاکید میکنم حتی حزب محافظهکار «دمکرات مسیحی» نیز تماس و گفتگو با آنها را تحریم کرد! حالا این «نوای مغازله» با همکاران بازجو و بلندگوهای جمهوری اسلامی را چه کسانی سر میدهند؟! بگذارید راحت و صریح بگویم: یا از دمکراسی حتی به مفهوم بورژوایی آن، چیزی سر در نمیآورند و یا میدانند و برای منافعی حقیرانه راه را برای حمله به دستاوردها و ارزشهای انسانی و دمکراتیک هموار میکنند.
اما اگر منظور از «تواب» کسانی است که در شرایط فشار، تزلزلاتی از خود نشان دادهاند و به این مرز نزدیک شدهاند، موضوع از نظرم به سمت دیگری سوق مییابد. توصیه من به چنین افرادی این است که برای این که خود را از فشار احتمالی روحی که دارند، رها کنند و نیز زندگی امروز و آینده خود را به روشنی و با فشار کمتری ادامه دهند، لب به سخن باز کنند. البته این مساله روشن است که این کار سادهای نیست ولی آنها میتوانند برای انتقال تجربه حتی اسمشان را علنا عنوان نکنند ولی ناگفتههای زندان و سرکوب را به دیگران توضیح دهند.
در پایان این قسمت یک نکته مهم را نیز باید اشاره کنم. پرسش این است که شما چرا زندانیان سیاسی سابق را به گفتگو و یا برخورد با توابین فرا میخوانید؟ مگر نه اینکه بخش بزرگی از جامعه ایران، به ویژه جنبش انقلابی، صرف نظر از زندانی سیاسی یا غیر زندانی، از اعمال و خیانتهای آنان صدمات بیشماری خورده است؟ مگر نه اینکه تعداد بیشماری از فعالین سیاسی، در اثر همکاری توابها با نیروهای اطلاعاتی رژیم، مجبور به ترک کشور شدند و عزیزان بیشماری را از دست دادند؟ چرا میبایستی تنها زندانیان سیاسی سابق پرچمدار این برخورد باشند و یا نوع برخورد با آنان را تعیین کنند؟ مساله ما با این توابین مساله شخصی یا صنفی نیست. ما با بخشی از سیستم سرکوب، شکنجه و زندان در ایران روبرو هستیم. این مسئله یک مسئله اجتماعی است که کل جامعه ایران از آن آسیب خورده است. به نظر من هر کس که در جنبش انقلابی فعال است و یا خانوادههای اعدامیها و در نهایت هر انسان آزادهای میتواند و میباید حق برخورد با آنان را داشته باشد. بدیهی است که زندانیان سیاسی سابق نیز در این زمینه برخورد خود را انجام میدهند و در صف نخست آسیبخوردگان از توابین هستند.
پاسخ دوم:
شما از گفتگو با توابین صحبت می کنید. ولی من هنوز جای گفتگو در بین نیروهای مبارز زندان را خالی می بینم. هنوز من دقیقا نمی دانم چه بر سر رفیق بغل دستی من رفت. هنوز نمی دانم چه احساسی داشت، چه فشاری را تحمل میکرد، چه فکری در ذهن داشت، وقتی که زیر ضربات کابلها آسیب های جبران ناپذیری بر او وارد می شد. جای این گفتگوها در بین ما خالی است. چرا باید این توان کم و محدودی که داریم را پخش کنیم و در پی آن باشیم که فلان تواب آیا واقعا مسلمان شده بود یا نه؟! و نظرش را تغییر داده بود یا مساله دیگر عامل بریدنش بود. این مساله مرا به یاد بحثی که ما درون زندان در مورد توابین بین خودمان داشتیم، میاندازد. به قول رفیقی که خودش جزو معدود کسانی بود که شکنجههای تابوتهای قزل حصار را تا به آخر، بدون پذیرش کوچکترین شرطی دوام آورده بود و از سلامت روحی بالایی هم برخوردار بود، میاندازد. او می گفت فرق نمیکند شرط تواب شدن و همکاری با رژیم برای این افراد چه باشد. اگر رژیم دیگری سر کار بود که از آنها علاوه بر همکاریهای اطلاعاتی، میخواست به جای اینکه مسلمان شوند، نماز بخوانند و... استریپ تیز کنند، آنها این کار را هم می کردند.
برخی از آنان تنها به زندان بسنده نکردند و در خارج از زندان هم از هیچ کمکی به جلادان سابق خود دریغ نمیکنند. حدود پنج سال پیش، رفقای ما در ایران به ما هشدار دادند که هشیار باشید، وزارت اطلاعات چند تن از توابین «دِبش» را دارد به خارج کشور میفرستد. ما از ارسال این توابین سابق و جیره گیران امروزی وزارت اطلاعات، با آمدن «هدی» (تغییر نام بعد از تواب شدن) با خبر شدیم و به دنبال آن چند نمونه دیگر که در انگلیس و آلمان و سوئد به سر میبرند.
اگر از این جنبه به موضوع نگاه کنیم، آن گاه، خواستاران گفتگو با چنین توابینی، ما را به مغازله با شاخکهای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی فرا میخوانند.
بیایید موضوع را از جنبه سیاسی و اجتماعی نگاه کنیم. رژیمی که چنین سرکوب و شکنجهای را سازمان داده و میدهد، هنوز برسر کار است. این حکومت، در زندانها، مبارزان را به قتل میرساند و متزلزلان را به ورطه تواب شدن سوق میدهد. یعنی ما با «تولید و بازتولید تواب» به صورت سیستماتیک روبرو هستیم. اگر در پی علاج چنین عارضهای هستیم، نخست جمهوری اسلامی را باید از اریکه قدرت سیاسی به زیر بکشیم. باید گورهای دسته جمعی مبارزین را پیدا کنیم و از آنان و خانوادههایشان اعاده حیثیت کنیم. باید به مردمی که روزگاری چنین از دست حکومتیان و پیروانش عذاب و ستم کشیدهاند، احساس امنیت و قدرت ببخشیم. بایستی شکنجهگران و ستمگران این سالها را به پای میز محاکمه بکشانیم و...
خلاصه کنم، بسیاری از این «پیش شرطهای اولیه» بایستی تحقق پیدا کند تا روند درمان زخمهای یک جامعه سرکوب شده را به پیش ببریم. در هزارتوی چنین راه پر پیچ و خمی است که وضع توابین میتواند مورد بررسی قرار بگیرد. نه این که ستمدیدگان، شکنجهشدگان و آسیب خوردگان از رژیم و توابهایش هنوز امنیت و آرامش در داخل و خارج از کشور ندارند و حالا توابها هم از موضع طرفداری از رژیم و کارهایی که انجام دادهاند میخواهند برعلیه انسانهایی که در زندان شکنجه کردهاند، تعرض دیگری را نیز به انجام برسانند. یاری کنندگان به چنین فضایی، آرامش شکنجهگر و تواب را تامین میکنند تا در حمله به شکنجه دیده وقیحانه تر عمل کنند.
پاسخ سوم:
برای بسیاری از ما مقاومت درون زندان های جمهوری اسلامی تنها به مقاومت زیر شکنجه و زیر بازجویی محدود و ختم نمیشد. چرا که فشارهای رژیم هم تنها به این دوره محدود نمیشد. برای حفظ سطح مبارزه درون زندان و حفظ روحیه مبارزاتی میبایستی درون بندها (و بعد از اتمام بازجویی) نیز مبارزه را به اشکال دیگر ادامه داد. حفظ سطحی از مبارزه و روحیه مبارزاتی درون بندها انعکاس خودش را به شکل مستقیم روی بازجوییها داشت. نمونههای زیادی بودند که در اثر قرار گرفتن در بند توابین روحیه مبارزاتی خود را از دست داده و اقدام به دادن اطلاعات نداده زیربازجویی کرده بودند و یا بر عکس کسانی که زیر بازجویی اطلاعات داده بودند ولی بعد از قرار گرفتن در بند سرموضعیها، این همکاری با دشمن ادامه نیافته بود. این مساله مرا به یاد رفیقی انداخت. او از اعضای بالای سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر بود که در زیر بازجویی مصاحبه را قبول کرده بود. بنا به گفته خودش زیر بازجویی همه چیز برایش تمام شده بود و دیگر به مبارزه اعتقادی نداشت. او بعد ازمدتی که در بند ما بود، روحیهاش دگرگون شد. یک بار که لاجوردی در حسینیه طبق معمول زندانیان را به مقابله طلبیده بود، به بالای صحنه حسینیه رفت و گفت من از همین جا از خودم انتقاد میکنم که مصاحبه را پذیرفتم و از تمام بچههای خوب زندان معذرت میخواهم. لاجوردی که به شدت خشمگین شده بود، او را از همان جا به زیر بازجویی و شکنجه مجدد برای پذیرش مصاحبه برد. ولی از آنجا که موفق نشد مقاومت او را در هم شکند، این رفیق ما را پیش از زمان موعود اعدام کرد. این مثال تا حدی روشن میکند که مسئله بر سر رده تشکیلاتی افراد نبود. چه بسا هوادارانی که از بریدن رهبران تاثیر میگرفتند و یا رهبرانی که به خاطر مقاومت هواداران به خود آمده و از خود انتقاد میکردند و این دیدن یک طرفه موضوع است که این تاثیرگذاری را یک طرفه و از بالا به پایین ببینیم.
پاسخ چهارم:
واژه «قربانی» ناروشن است و بسته به حوزه مورد استفاده معانی متفاوتی مییابد. من در زیر نخست سعی در تفکیک این حوزهها و معانی از هم خواهم داشت و سپس به اصل پرسش میپردازم.
الف- قربانی در حوزه ی مذهب به انگلیسی Sacrifice و به آلمانی Opfer نامیده میشود. در زبان فارسی نیز رایجترین مفهومی همان واژه «قربانی» در ذهن متبادر میشود.
ب- در حوزه جرم شناسی که به انگلیسی Victim و به آلمانی بازهم Opfer نامیده میشود. در فارسی نیز باز هم «قربانی» ترجمه شده است. برای جلوگیری از تداخل معانی میتوان در بعضی موارد واژه «آسیبدیده» را در این مورد به کار برد. آسیبدیده یا قربانی به این مفهوم، نشانگر شخصی است که در اثر یک عمل جنایتکارانه صدمه خورده و یا از بین رفته است. آسیبدیده و یا قربانی قاعدتا کسی است که در اثر یک عمل جنایتکارانه حقوقش صدمه خورده است. نقض حقوق آسیبدیده میتواند جسمی باشد مانند قتلش، شکنجه و یا سایر صدمات جسمانی. اما تعرض میتواند به ارزشها و حقوق انسانی آسیب خورده صورت پذیرد. برای نمونه توهین و فحاشی، سلب حقوق فردی و فشارهای روحی به این نوع از آسیبخوردگی مربوط میشود. این مفهوم، نیاز به توضیح وسیعتری دارد که در اینجا از آن خودداری میکنم.
ج- قربانی در اثر جنگ یا مبارزه سیاسی که با واژگان گروه الف از آن ياد میشود ولی خصیصه و سمت و سوی دیگری دارد. در جنگ یا مبارزه سیاسی یک انسان یا گروه انسانی ممکن است خود را فدای هدفی تاکتیکی و یا استراتژیکی کند. برای جلوگیری از تعبیر نامناسب، جبهه جنگ را در نظر بگیرید که گروه کوچکی از سربازان مشغول دفاع از یک نقطه استراتژیک هستند. آنان برای پیروزی «نیروهای خودی» با تلفات زیاد این سنگر را حفظ میکنند تا «مجموع گروه» به پیروزی دست یابد. پیروزیای که الزاما «مدافعین نقطه استراتژیک» در لحظات به ثمر رسيدنش زنده نيستند تا با سايرين پيروزیشان را ناظر و شاهد باشند. اين گونه افراد را برای جلوگیری از تداخل با معنی مذهبی «قربانی»، میتوان «فداکاران»، «از خودگذشتگان» و یا «از جان گذشتگان» نامید. این مفهوم پیش از آن که به مذهب ربط داشته باشد به مبارزه و جنگ (سوای بررسی ماهیت آن که پیشروست یا ارتجاعی) ربط دارد، و منظور از آن دسترسی به هدفی (نظامی، سیاسی و...) است.
به نظرم تا حدودی مبهم بودن طرح پرسش را با توضیحات بالا روشن کرده باشم. اما فرض میگیریم که تعریف دوم بیش از همه به موضوع بحث ما نزدیک است. پس بر روی آن بیشتر مکث میکنیم. به همین خاطر من واژه «آسیب خورده» را در پرسش بالا به جای «قربانی» پیشنهاد میکنم. با این تعبیر بخش اعظم مردم ایران و حتی جناحهای از قدرت رانده شده جمهوری اسلامی نیز جزئی از آسیب خوردگان این حکومت محسوب میشوند! نکته در اين است که چه روندی «آسیب خوردگی» يک تواب يا يک عضو دستگاه امنیتی رژیم (برای مثال حجاریان و یا گنجی) را به جلوی صحنه میفرستد؟! چه روندی میخواهد زندانیان سیاسی مقاوم و مبارزی را که شکنجههای سهمگین رژیم را تاب آوردهاند به گرداب فراموشی تاریخی روانه سازد؟ مگر زندانیان سیاسی ایران از رژیم جمهوری اسلامی آسیب نخوردهاند؟ منتها یک فرق کلیدی در اين میان وجود دارد: زندانیان سیاسی آسیبها را در جسم و جان خود دارند ولی از آن ره توشهای برای سعادت و رهایی مردم از این رژیم بيدادگر ساختهاند. از تجربیاتشان میگویند و از امید به دگرگونی و رهایی! اما گویی نه توابین، بلکه هواداران آنان یعنی «توابین سیاسی دستگیر نشده» میکوشند تا صحنه را واژگونه کنند! میپرسید چرا؟ در فضای سیاسیای که رژیم و دنبالچههایش در داخل و خارج از کشور به تعرض مشغولند، تصویر مقاومت و امید به پیروزی انسانها و رهایی از نکبت سرمایه و جمهوری اسلامی بایستی از صحنه کنار زده شود.
گاهی بسیار متاثر میشوم و فکر میکنم واقعا دنیای وارونهای است، این دنیا! در زندان نه تنها به عنوان زندانی زیر فشار بودی، بلکه به عنوان زندانی سرموضعی همیشه تحت فشارهای مضاعف، شکنجههای پایان ناپذیر روحی و جسمی از طرف رژیم و نمایندگانش یعنی توابین قرار میگرفتی و همین توابین در زندان به خاطر همکاریهای بیشائبه خود از امکانات و امتیازات ویژهای برخوردار بودند. اغلب آنها بعد از چند سال آزاد شدند. در زندان همیشه میگفتم زندان هم زندان طبقاتی است!
اما وقتی حدود ده سال پیش به خارج از کشور آمدم و متوجه شدم که چه ارج و قربی توابین در بین طیفی از فعالین سیاسی دارند، باز پیش خود فکر کردم چه دنیای وارونهای است، این دنیا! اینجا میبایستی تو به عنوان کسی که مقاومت کردهای از موضع تدافعی، خودت را به اثبات برسانی و توضیح دهی چرا مقاومت کردی؟! چرا دست به حرکتهای اعتراضی درون زندان زدی؟! و... چه "راحت" میبود برای زندانی اگر زیر شکنجه به عنوان این که جسم است و پوست و گوش تسلیم میشد. چه "راحت" بود اگر شرایط همکاری و یا آزادی را میپذیرفت، خیلی سریع آزاد میشد و بعد از زندان هم دغدغه کار در نهادهایی که عدم سوء پیشینه میخواستند نداشت، چه "راحت" بود اگر برای پناهندگی به خارج میآمد و بلافاصله به عنوان زندانی سیاسی سابق از طرف کشورهای غربی به رسمیت شناخته میشد و در نهایت و از همه بهتر چه "راحت" بود که در بین اپوزیسیون خارج کشوری علی رغم همه همکاریهایی که با رژیم کرده، از حمایتهای مادی و معنوی خوبی برخوردار میشد.
مشکل از اینجا شروع نمیشود که توابین کیستند و چه کردهاند و آیا باید آنها را محاکمه کرد یا نه. بلکه مساله بر سر برخوردی است که تلاش دارد چهره شکست خوردگان، زانوزدگان و سرشکستگان سیاسی را به عنوان زندانی سیاسی در ویترین بیاورد. آنان تریبونی برای زندانیان سیاسی مبارز ندارند. چرا که برای آنان مقاومت و مبارزه در همه عرصهها چه در زندان و چه در بیرون از زندان زیر سوال رفته است. چنین روندی است که چنین افرادی را در مرکز توجه عمومی قرار میدهد و به آنان تریبون خوب و گسترده میدهد. در همین راستا است که کشورهای امپریالیستی هم به زندانیان مبارز بعد از سالها فشار و آزار، پناهندگی سیاسی میدهد. تا آنجایی که من خبر دارم تا حال به همه توابینی که به خارج از کشور آمدهاند، بدون استثناء و بلافاصله پناهندگی سیاسی دادهاند. عجب دنیای وارونهای است، این دنیا! ولی برای آنان که هنوز به چیزی به عنوان وجدان انسانی اعتقاد دارند روشن است که اصلا راحت نیست، این گونه "راحت" بودن.
پاسخ پنجم:
باز هم سعی میکنم با مثالی موضوع را بیشتر روشن کنم. یکی از دوستان صمیمی من که زیر اعدام بود و من به او اعتماد کامل کرده بودم، بعد از مدتی بنا به خواست خودش به بازجویی فراخوانده شد. او اعلام همکاری با رژیم کرد و در سلول های 209 شعبه 6 زندان اوین نگهبان زندانیان زن در سلولهای انفرادی زیربازجویی شد. در اولین دیدارمان بعد از تواب شدنش در بند، بنا به توجیه خودش گفت که فقط کار "صنفی" میکند. مثلا زندانیان شکنجه شده را از زیرزمین شکنجه به سلول میآورد و نگهبانی میدهد. در پاسخ به اعتراض من به این که «مگر صنف بازجو داریم که تو کار صنفی بازجویان را می کنی؟» چیزی برای گفتن نداشت.
سعی داشت علت تواب شدنش را به من که دوست صمیمی سابقش بودم، توضیح دهد. مثالی از خودِ من زد. یک بار یکی از منفورترین توابهای بند که نماینده اتاق ما هم بود و هیچ یک از ما با او و امثال او حرف نمیزدیم، به شدت سرما خورده بود و تب و لرز شدیدی داشت. از آنجایی که پتوی او نازک بود، من پتوی خودم را که کلفتتر بود با او عوض کردم.
این دوست سابق تواب شده من، به من میگفت این کار تو در آن زمان با «موازین کمونیستی ما»! خوانایی نداشت و من همان زمان با دیده خوبی به این کار تو نگاه نمیکردم ولی امروز میگویم "همان اندازه که تو انسان خوبی هستی، به همان اندازه کمونیست نیستی". استدلالش را این گونه رد کردم که من و ما (به عنوان کمونیست) با افکار و اعمال سیاسی این افراد مخالفیم، نه با جسم آنان. من موافق شکنجه او توسط رژیم و یا هر رژیم آتی دیگری نیستم. برای همین هم وقتی میدیدم از شدت بیماری رنج میبرد، پتویم را به او دادم. در ادامه سعی کردم برایش روشن کنم آنچه که او با آن به اصطلاح «مرزبندی» کرده نه کمونیسم بلکه درک ساده لوحانه، سطحی و مکانیکی از کمونیسم است.
خلاصه کنم. موضوع توابین و از آن وسیعتر «توابین سیاسی دستگیر نشده» مسئله شخصی نیست، بلکه مسئلهای اجتماعی و سیاسی است. برخورد ما نیز از کینه توزی شخصی برنمیخیزد، بلکه از ارج گذاری برروی ارزشهای انسانیای برمیخیزد که این روزها مورد تعرض حکومت، بازجوهایش، توابهایش و «توابین سیاسی دستگیر نشده» قرار گرفته است. پروسه برخورد با توابین یک پروسه سیاسی، اجتماعی گسترده است که از کانال سرنگونی قدرت سیاسی تولید کننده سیستماتیک توابها گذر میکند.
|