header image
 
‏«ساکن بند توابین»‏ مصاحبه مهدی اصلانی با کاوه چاپ
مهدی اصلانی‏   

شناخت و آشنایی من با کاوه به زمان انتشار ‏بیانیه 16آذر و موجودیت سازمان فداییان خلق ‏ایران بر میگردد
کاوه ای که من میشناختم انسانی مهربان وغیر ‏مذهبی بود با روحیه ای شاد و لیبرال مسلک ‏‏(که آن زمان وی را این گونه میشناختیم) ‏صورتش  همیشه ته تراش بود و ادکلن زده. با ‏چم وخم و پیچیدگی های سیاست هم چون ‏بسیاری ناآشنا بود. بیشتر شور بود تا شعوری ‏هدفمند(هم چون بسیاران) ضد توده ای بود و ‏شکل گیری جریان 16آذر را منطبق با مواضع ‏سیاسی خودش ارزیابی کرده بود. وی در ‏سال1362ودرضربه اولیه به جریان 16 آذر د ر ‏پاییزآن سال دستگیرمی شود. دیداری که پس ‏از 23 سال مادیت میابد و به نظرم‏
کاوه  49 ساله پیرتر و فرسوده تر از آنی شده ‏است که می باید. از بدو  ورود به زندان زندگی ‏دیگرگونه ای را پی می گیرد. در تمامی این سال ‏ها در بند های  زندانیان
غیر سر موضعی حبس می کشد. بند هایی که ‏به بند توابین شهره بوده است. بند کارگری، ‏بندجهاد، سالن 5 اوین، و.......‏
با این درجه از شناخت به پای گفت وگو باوی ‏می نشینم.‏ 
سختی کار و سنگینی فضا و دوستی عهد ماضی ‏از همان ابتدا سایه می گستراند. و جدل رو در ‏رو را برایم مشکل می سازد
چند بار پا پس میکشم و نهایتاٌ غرولند های ‏پرویز قلیچ که همیشه کاپیتان مان بوده است ‏کار خود را می کند و گفت وگو به شکلی که می ‏آید در ویژه نامه ی این شماره آرش و موضوع ‏تواب،  ثبت می شود. کاستی های گفت وگو به ‏دلایلی که آوردم همه متوجه من است
‏                  مهدی اصلانی‏ ‏  ‏
‏ ‏

مهدی اصلانی : ضمن تشکر از این که در این ‏مصاحبه شرکت کردی اگر موافقی با نوع ‏دستگیری ات وهمین طور نوع حبس کشیدن و ‏قرار گرفتن در موقعیت های زندان شروع کنیم. ‏در چه بند هایی بودی و در چه فضایی 6 سال ‏حبس را سر کردی.بندهای سر موضعی وغیر سر ‏موضعی و..‏
در اصل چه شد که در فضایی قرار گرفتی که  ‏با فضای بچه‌های سرموضعی متفاوت بود؟! تو ‏خود بهتر می دانی که هر کس به ریز پرونده ‏خود آگاه است و به همین دلیل خودش را ‏می‌خواهد بالانس بکند با اطلاعاتی که در دست ‏پلیس سیاسی است. و همین طور که می‌دانی ‏من هیچ گاه در این مورد چیزی از تو و یا ‏مسئول‌ات که از رفقای خوب من است و با من ‏زندان بود، نپرسیدم. اما من یک نوع قضاوتی در ‏مورد تو داشتم. و آن این بود که تو هرچه کردی ‏به خود کردی و نه با دیگران. ارتباط تو هم البته ‏در زمان دستگیری ات فردی بود. اطلاعاتی که ‏من دارم این است که تو آسیبی به کسی نزدی. ‏این را صراحتاٌ گفته باشم. اما تو از روزی که ‏دستگیر شدی، خود را به گونه‌ای بالانس کردی ‏که از بچه‌های سرموضعی جدا شدی. به غلط یا ‏درست ما در زندان بند سرموضعی ها را داشتیم ‏و بند تواب ها (با درجه بندی های متفاوت). در ‏خط کشی بین بچه‌های زندان، تو در کنار ‏تواب‌ها قرار گرفتی. به همین خاطر در صورت ‏امکان بیشتر تکیه ی خودت را روی این مسئله ‏متمرکز کن که چطور شد  تو در آنطرف قرار ‏گرفتی؟ با شناختی که من از تو و خانواده‌ات ‏داشتم  هیچ‌گاه مذهبی نبودید و تو جزء ‏لیبرال‌ترین بچه‌های ما بودی، یک مرتبه در ‏زندان در جایی قرار گرفتی که تا چند ماه ‏قبل‌اش به آن تعلق نداشتی. این که چرا اون‌جا ‏قرار گرفتی و این که چه جور گذران کردی، این ‏که در سالن پنج در اوین چه اتفاقی افتاده، در ‏بند جهاد، در بند کارگریِ گوهردشت و.. چه ‏روندی حاکم بوده؟! آن‌چه تو می‌توانی روایت ‏کنی، کمکی است برای بازشناسی تاریکخانه‌ی ‏تواب سازی رژیم جمهوری اسلامی ایران، که ‏بخش زیادی از آن، ناشناخته مانده است.‏

کاوه: روزی که برای دستگیری من آمدند، ‏مسئولم در ماشین کمیته بود و مأمورین به ‏بهانه‌ای مرا به پشت ویترین مغازه کشیدند تا ‏مسئولم از درون ماشین منو شناسایی و تأیید ‏بکند. بعد دوباره برگشتند و منو دستگیر کردند ‏و با خود به اوین بردند. درون ماشین مسئولم با ‏یک پاسدار عقب بود و من با راننده، جلو نشسته ‏بودیم. در پارک وی که یک لحظه توقف کردند ‏و تنها شدیم، مسئولم زیر لب گفت که  مجبور ‏شدم بگویم. من هیچ عکس‌العملی نشان ندادم ‏چون گیج بودم و نمی‌دانستم که شرایط چیست ‏و چه باید بگویم. این که مسئولم چه چیزهایی ‏را گفته و من چه چیزهایی را باید بگویم و چه ‏چیزهایی را نباید بگویم؟. تنها مسئله‌ام این بود ‏که چه باید بکنم. شب اول با من کاری نداشتند. ‏منو با یک پتو در راهرو نشاندند. روز  دوم، ‏مراحل اولیه بازجویی بود که بیشتر در مورد ‏خانواده و روابط و شغل و رده‌ی تشکیلاتی و ‏چگونگی کار در تشکیلات. من مطمئن بودم در ‏شرایطی که مسئولم اسم منو داده، یک سری ‏اطلاعات را هم همراه آن داده است. که من ‏چکاره‌ام و وضعیت من به چه صورت است. بهتر ‏دیدم که با آن‌ها بازی کنم و یواش یواش جلو ‏بروم و کم کم اطلاعاتم را با دانسته‌های آ‌ن‌ها ‏جور کنم. ضمن این که متوجه نشوند که من با ‏این‌ها بازی می‌کنم و دارم وقت کشی می‌کنم. ‏در رابطه با رده، خودم را هوادار معرفی کردم و ‏چون  در آن اواخر، فقط مسئولم با من برخورد ‏می‌کرد . آن روز گذشت. بعد از اولین بازجویی، ‏سه هفته با من کاری نداشتند. در این سه هفته ‏با مسئولم و دو نفر دیگر، بابک زهرایی‎ ‎‏ معروف ‏و محمدشیرخانی از بچه‌های اکثریت، که اعدام ‏شد، در یک سلول بودیم. در این مدت حتا یک ‏مرتبه با مسئولم حرف نزدیم که تو چه داده‌ای و ‏چه نداده‌ای! زیرا به همه چیز شک داشتیم. این ‏سه هفته را تنها با فکر کردن گذراندیم در سلول ‏‏209. بعد از این مدت مرا به بازجویی صدا ‏کردند. آن‌جا بازجویی اصلی من شروع شد. ‏کتک  مفصلی خوردم، شلاقِ کف پا. دلیل‌شان، ‏دروغ گویی بود. این که تو عضو فعال بوده‌ای  و ‏می‌دانیم که مسئول ارتباطات شهرستان‌های ‏سازمان بوده‌ای.‏
مهدی: تو فکر می‌کنی این اطلاعات را از اول ‏نداشتند.‏

کاوه: روز اول خیلی برخوردشان ملایم بود، ‏نمی‌دانم.‏
مهدی: تو خودت چون زندان بوده ای، بهتر ‏می‌دانی که اگر اطلاعات نداشته باشند، سه ‏هفته آدم را رها نمی‌کنند آن هم در جمع و با ‏مسئول قبلی‌ات که هم پرونده هم بوده اید.‏
کاوه: من فکر می‌کنم این اطلاعات را قبلاٌ از من ‏داشته‌اند. زیرا مسئول من مجبوربه دادن ‏اطلاعات شده بود چون دیدم که چقدر کتک ‏خورده بود، زمانی که به دنبال من آمدند، دیدم ‏که پاهاش ورم کرد بود وپانسمان بود، مسلم بود ‏که اطلاعات را از طریق او داشتند و تنها ‏می‌خواستند ببینند که من چقدر با آن‌ها ‏همکاری می‌کنم.  من فکر می‌کنم که ‏می‌دانستند که اطلاعات ناب دیگری ندارم. زیرا ‏تنها رابطه من با مسئولم  بود و همه چیز را وی ‏گفته بود. چون چیزی هم نداشتم. و ارتباط‌ام ‏هم فردی بود. این موقعیت برایم یک حسن ‏داشت که بتوانم از دادن اطلاعات دیگر، پرهیز ‏بکنم. و خوب، این‌ها مرا با کابل می‌زدند تا ‏بتوانند که اسم و اطلاعات دیگری بدست ‏بیاورند. هر چند در حدی نبود که پاهام متلاشی ‏بشود، ولی بعد زیادتر شد زیرا اطلاعات ویژه ‏می‌خواستند. در رابطه با بچه‌های شهرستان ها ‏که این‌ها چه کسانی بودند و تلفن یا آدرسی ‏دارم یا نه. ولی من می‌دانستم که مسئولم این‌ها ‏را گفته زیرا تنها او همه چیز را در جریان بود. ‏من فقط پیک بودم  پس اطلاعات سوخته بود. ‏بعد وسایل خودم را جمع کردم و منتقل‌ام ‏کردند به یک سلول انفرادی. حدود دو ماه در ‏بند انفرادی 209، بودم. در این دو ماه یک بار ‏دیگر مرا خواستند و باز با مشت و لگد و کابل به ‏کف پام زدند و بعد از دو ماه یک ملاقات در ‏‏209 به من دادند به مدت 10 دقیقه. و بعد از ‏آن مرا در دی ماه 62، منتقل کردند به ‏آموزشگاه. بدون این که چیزی به من بگویند. ‏مرا بردند به سالن 3 آموزشگاه اطاق 33 ‏
مهدی: تاآن‌جا که خاطرم است، شماره‌ اتاقهای ‏سالن 3 از 60 شروع می‌شد.‏
‏ ‏
کاوه: نمی‌دانم. شاید 63 بود. به هر حال اطاق ‏دوم یا سوم بودیم. ‏
مهدی: مسئولت  را کجا بردند؟

کاوه: زمانی که مرا بردند برای بازجویی، دیگر از ‏وی خبر نداشتم. تا روز دادگاه. یعنی زمانی که ‏در سالن سه مرا برای دادگاه صدا کردند، اسم  ‏اورا هم خواندند، او در اطاق بغلی بود و من خبر ‏نداشتم. چون اطاق‌ها دربسته بود.‏
مهدی: تودرانفرادی زمانی که تنها بودی، آیا ‏عکس العمل خاصی داشتی، مثلا نماز خواندن. ‏یا این که به بیرون اطلاع بدهی که من دارم ‏نماز می‌خوانم؟یا ادای هم کاری در آوردن؟

کاوه: تا زمانی که انفرادی بودم نه. هیچ سئوالی ‏هم در این مورد نشد. حتا در بازجویی هم ‏سئوال نشد که مسلمان هستی یا نه! نماز ‏میخوانی یا نه! از زمانی که به بند آموزشگاه ‏رفتم وحدود 40 نفر بودیم، بچه‌های سازمان‌های ‏مختلف چپ. همه نماز می‌خواندند، جز چند پیر ‏مرد که توده‌ای بودند. جالب این‌جاست که نمی ‏دانم این ویژه‌گی برای من بود یا اطاق آنگونه ‏بود، در مورد مسایل سازمانی و پرونده‌ای هیچ ‏گاه سئوالی از طرف هیچ کس در رابطه با هیچ ‏چیزی نمی شد. ولی این اطاق، اطاقِ نماز ‏خوان‌ها بود. شرایط چنین بود و من هم برای ‏این که شرایط خودم را می شناختم باید خودم ‏را سبک‌ میکردم، و از همان اول نماز خواندم ‏زیرا نگفته بودم که مارکسیست هستم، و در ‏تمام طول بازجویی‌ها مطرح کردم که هوادار ‏ساده بودم، و کار زیادی نمی‌کردم.  سعی کردم ‏برای این که دیگر بچه‌ها را زیر ضرب نبرم، چون ‏تعداد زیادی را می‌شناختم. رابط شهرستان‌ها ‏بودم و اکثر آدرس‌ها و تلفن‌ها را داشتم. مطرح ‏کردم که اعتقاد ایدئولوژیک ندارم و فقط این ‏سازمان را قبل از انقلاب به خاطر اسم‌ و ‏سوابق‌اش دوست داشتم. تمام پرونده من این ‏بود به اضافه‌ی اطلاعاتی که مسئولم در رابطه با ‏شهرستان‌ها گفته بود.‏
وقتی در این اطاق قرار گرفتم یا باید مقابله ‏می‌کردم و یا همسان می‌شدم. برای این که روی ‏من بیشتر فشار گذاشته نشود، تصمیم گرفتم که ‏با این مسئله،خودم را همسان کنم و منافاتی در ‏این مسئله نمی دیدم که متحول شوم. ضمن ‏این که در آن شرایط روحی بد که من قرار ‏گرفته بودم، نیاز به یک تکیه‌گاه داشتم. احساس ‏می‌کردم که اگر من با این مسئله همسان بشوم، ‏شاید آن تکبه‌گاه روحی خودم راپیدا کنم. خوب ‏در مدتی‌ هم که در آن اتاق بودم با دیگران ‏صحبت می‌کردم دیده بودم بچه‌هایی را که در ‏بازجویی‌ها افسرده و دیوانه شده بودند و کارشان ‏به بیمارستان کشیده بود. تقریباٌ یک ماهی از ‏بودنم در آن اتاق می‌گذشت، همسایه‌ی پائینی ‏ما در یوسف آباد، که توده ای بود را گرفته ‏بودند. در بازجویی ها من او را می دیدم که ‏کنارم بود. منتهی او مرا نمی شناخت، به خاطر ‏این که زیاد به سرش زده بودند حالت روانی پیدا ‏کرده بود. در یک چنین شرایطی بود که ‏احساس می کردم نیار به یک تکیه گاه دارم.  ‏توجیهی که برای خودم داشتم آن بودکه باید ‏کاری کنم زیر ضرب آن ها قرار نگیرم که مجبور ‏شوم اطلاعات  خودم را بدهم، کسی را با خودم ‏داخل زندان بکشم. تمام مسئله ام این بود که ‏کسی را لو ندهم برای همین این بیراهه را ‏انتخاب کردم ورفتم، باید خودم را ساده تر نشان ‏می دادم. به عنوان یک آدمی که زیاد سیاسی ‏نیست.‏
مهدی: یعنی در واقع تو برای این که خودت را ‏با محیط سازگار کنی – جایی که همه نماز ‏می خواندند تو هم همرنگ شدی و دیگر آنکه ‏به لحاظ روحی، نیاز به یک تکیه گاه داشتی! ‏تکیه گاهی ایدئولوژیک شاید.‏

کاوه: یکی هم به این خاطر که فکر می کردم ‏اگر بخواهم جلوی این ها بایستم، فشار بیشتری ‏را به من وارد می کنند، نمی دانستم در مقابل ‏فشار آیا توان ایستادن دارم یا نه؟ و آیا می توانم ‏اطلاعاتم را حفظ کنم و مقاومت کنم یا نه؟!‏
مهدی: در واقع احساس کردی ،نیاز به تکیه ‏گاهی ایدئولوژیک داری و..‏

کاوه: ایدئولوژیک نه؛ چون اتاق ایدئولوژیک بود، ‏و من هم در آن اتاق بودم. احتیاج به تکیه گاه ‏معنوی و روحی داشتم که این خلاءای را که از ‏محیط باز، به یک محیط در بسته آمده بودم را ‏بتوانم در خودم پُر کنم. نه این که من از یک ‏انسانی که ماتریالیسم را قبول داشت، تبدیل به ‏یک انسانی شوم که ایدئولوژی مذهب را ‏پذیرفته. و حزب الله شده.‏
مهدی:  من فکر می کنم خدا باوری بوده است  ‏و نه حزب الهی شدن. چنان که پدر و مادر من و ‏توهم خداباور بودند و هم ضد حزب الله.‏

کاوه: خداباوری هم شاید نه؛ به‎ ‎این مفهوم  که ‏نیاز به یک تکیه گاه داشتم. که این خلاء  را پُر ‏کنم.‏
مهدی: آخر این خلاء از کجا پیش آمده بود؟ ‏

کاوه: همان طور که گفتم از دنیای آزاد تا ‏حصار. این وسط یک فضایی است که آن خلاء را ‏ایجاد می کند. و من احساس بدی داشتم، زیرا ‏آدمی بودم- تو با روحیه من آشنا بودی- همه ‏جا رفت و آمد داشتم و با تیپ های مختلف کار ‏می کردم؛ در بیشتر جمع ها بودم و کار و ‏مسئولیت قبول می کردم؛ حالا از یک چنین ‏فضای بازی، انسان را در حصار سه متری بند ‏‏209 ببرند؛ و بعد در یک اتاق 12 متری 40 ‏نفره. کسی را نمی شناسی، هیچ کس به دیگری ‏اعتمادی ندارد؛ خودت هستی و خودت. شاید ‏اگر من درجای دیگری قرار می گرفتم، و با بچه ‏هایی بودم که سرموضع بودند و نماز نمی ‏خواندند! شاید من الان این جا نبودم؛ و ‏سرنوشت دیگری برام رقم می خورد. شاید با اون ‏بچه ها در سال 67 اعدام شده بودم، سرنوشت و ‏یا تقدیر باعث شد که من در آن جا قرار بگیرم و ‏تحت آن شرایط، این پنج شش سال خود را ‏بگذرانم.‏
اگر در این جا سئوالی نیست، برگردم سر بحث ‏اولم.‏
حدود یک سال و نیم اتاق دربسته بودم. البته ‏تحت شرایطی. خودت این مراحل را گذراندی. ‏روزی نیم ساعت هواخوری، دست شویی روزی ‏سه بار، ملاقات هر هفته.‏
مهدی: یک سال و نیمی که می گویی در ‏همین سالن سه بودی؟

کاوه. بله در همین اتاق بودم. و اختلافات داخل ‏خود اتاق پیش می آمد بر سر سانتی مترهای ‏جا، سر انداختن پتو و یا سر کم و زیاد تقسیم ‏شدن برنج و نان! و فحش های رکیک؛ چیزهایی ‏که در یک جمع 40 نفره می تواند مورد اختلاف ‏قرار بگیرد. با این فراز و نشیب، یک سال و نیم ‏من سر کردم. بعد از این دوره، سالن پنج را ‏عمومی کردند و همه ی ما را منتقل کردند به ‏سالن پنج که در بسته بود و بعد از یک هفته ‏درب سالن باز شد. در این سالن به غیر از بچه ‏های چپ، تعداد زیادی از بچه های مجاهدین ‏نیز بودند. البته در این سالن بودند عده ای که ‏نماز نمی خواندند که بعد از یک دوره، اسم آنها ‏را صدا کرده و با وسایلشان آن ها را بردند.‏
مهدی: این روابطی که توضیح دادی برایم به ‏عنوان کسی که خودم 5سالی را به حبس بوده ‏ام از این نظر قابل توجه است که کیفیت روابط ‏در اتاق های به اصطلاح بریده چقدرنازل بوده ما ‏هرگز سر سانتی مترهای جا فحاشی نمی کردیم ‏یا سر نان و یا...  تا جایی که به خاطر دارم، فکر ‏می کنم سال 64 بود که از شش سالن 1 تا 6 ‏آموزشگاه، سالن 5 شد مخصوص نمازخوان ها و ‏سالن سه مخصوص نماز نخوان ها.‏

کاوه: البته سالن شش و چهار- جهاد و ‏کارگری- هم نمازخوان ها بودند.‏
مهدی: اما سالن3  معروف شد به سالن نماز ‏نخوان ها. و سالن 5 نمازخوان ها. من که آمدم ‏اوین اینگونه بود. از آن دوره بگو...‏

کاوه: حدود سال 65 بود که این سالن در باز ‏بود. درب حیاط باز بود و زندگی روزمره را در ‏آن جا می گذراندیم. درون سالن، وضع متفاوت ‏بود. آدم فروشی ها و لو دادن ها و گزارش ‏نویسی ها، رواج داشت. من از همه ی این ‏مسایل به دور بودم. و خوش بختانه هیچ گاه هم ‏به من هیچ پیش نهادی نشد که بیا با ما ‏همکاری کن و یا در این موارد، فشاری نبود. در ‏واقع به جرئت می توانم بگویم که من دوران ‏حبس و محرومیت از جامعه را داشتم می ‏کشیدم.‏
مهدی: در این مدت بازجویی دوباره رفتی؟‏

کاوه: نه. منتظر دادگاه بودم یک روز در سالن ‏پنج صدا کردند و گفتند دادگاه داریم. در سالن ‏پایین هم وقتی اسم مسئولم را خواندند پشت ‏من بود.  دست اش را  گذاشت روی شانه ام و ‏فشاری داد. با هم رفتیم دادگاه که بیش از دو ‏سه دقیقه طول نکشید، و همش فحش و بد و ‏بیراه  بود که قاضی نثار من کرد- فکر می کنم ‏رازینی و یا نیری بود- و اصلاٌ اجازه نداد من ‏صحبت کنم و گفت برو گم شو بیرون، خدمتت ‏می رسیم. آمدیم بیرون و یک هفته بعد هم ‏حکم هر دو را دادند برای من 12 سال و برای ‏مسئولم 6 سال  بریده بودند.‏
مهدی: در دادگاه چیز خاصی بین تو و قاضی ‏رد و بدل شد،؟‏

کاوه: به من گفت توده ای! من گفتم که توده ‏ای نیستم. با فحش و بد و بیراه گفت که شما ‏همه توده ای هستید.‏
مهدی: تجربه ی زندان را تو و من و دیگران ‏همه داریم و می دانیم در مواقعی مسئولین و ‏اصطلاحاٌ رده دارها کمتر از زیر مجموعه خود ‏حکم گرفتنه اند. باز تجربه زندان می گوید در ‏برخی موارد، عده ای برای این که بازجویی و ‏حکم خود را سبک کنند فکر می کنند همه ‏اطلاعات سوخته را بدهند، و بیش از اندازه حرف ‏می زنند. این حرف ممکن است کسی را به خطر ‏نیانداخته و کسی را هم به زندان نیاورد، اما ‏پرونده را کلفت میکند. در بسیاری موارد، پرونده ‏ضخیم در حکم دادن وجبی قاضی بی تاثیر ‏نبوده است  خوب می دانیم مسئله ی بازجویی ‏با مسئله ی حکم دادن قاضی که پرونده  متهم ‏جلوی رویش است، متفاوت می باشد، فکر می ‏کنی در دادن حکم تو این عوامل مؤثر بوده ‏است؟ منظورم پر گویی است
کاوه : شاید این طور باشد که میگویی. من ‏همان طور که گفتم، برای این که از زیر ضرب ‏بیرون بیام، تقریباٌ همه اطلاعات سوخته را که ‏می دانستم، دادم. در واقع بعد از سه هفته که ‏من دوباره بازجویی شدم به خاطر این که باور ‏کنند که دارم همکاری می کنم، همه اطلاعاتی ‏را که فکرمیکردم دیگر بدرد کسی نمی خورد، ‏همه را دادم.‏
مهدی: مثلاٌ چه اطلاعاتی؟

کاوه: این که بچه هایی که می آمدند مغازه من ‏و من یک سری بسته ها را به آن ها می دادم. و ‏این که میپرسیدند از چه شهرستان هایی، من ‏اسم دو سه شهر را دادم. چون احساس می ‏کردم که سوخته است. و برای این که خودم را ‏از زیر ضرب بیرون بکشم و مبادا زیر فشار زیاد، ‏اسم کس دیگری راکه هنوز بیرون است ندهم، ‏همه را گفتم و دادم.‏
مهدی: گفتی که در این فاصله، تو را به ‏بازجویی دوباره نخواستند. میدانی که در سال ‏‏63 ضربه دیگری -سازمان16 آذر- خوردیم که ‏همه ما دستگیر شدیم. بعد ازآن آیا برای تکمیل ‏اطلاعات ، و در حالی که تو تعداد زیادی از بچه ‏ها را می شناختی- دوباره تو را به بازجویی ‏نبردند؟ مثلاٌ در مورد "ش" که تو رو خوب می ‏شناخت و دستگیری پر مسئله ای هم داشت؟

کاوه: نه. به هیچ وجه. اصلاٌ. من بعد از دادگاه، ‏در هیچ یک از مراحل اداری زندان قرار نگرفتم. ‏تنها در مورد ملاقات هایی بود که صدا می ‏کردند و می رفتم.‏
مهدی: می خوام بپرسم، وقتی که این مراحل را ‏پشت سر گذاشتی، باز فکر می کردی باید در ‏همین سالن بمانی؟ با روحیه  ی غیر مذهبی که ‏من از تو می شناختم، هنوز فکر می کردی که ‏اون تکیه گاه را نیاز داری؟ تو می توانستی جزء ‏دسته ای باشی که به جای دیگری منتقل ‏شدند؟

کاوه: من یک ویژه گی دارم که سریع با محیط ‏سازگار می شدم. سریع خودم را با آن شرایطی ‏که برام بوجود آمده وفق میدهم. نمونه ای را ‏مثال بزنم: من با همسر و دو فرزندم به مدت ‏شش ماه در هایم-کانتین- زندگی کردیم. من ‏در این کانتین ها راحت بودم. چرا؟ سریع آدابته ‏شدم. هیچ وقت فکر نکردم که ممکن است ‏روزی این جا را ترک کنم و برم جایی که مثل ‏خانه فعلی ام باشد این در واقع ویژگی روحی ‏من بوده.‏
مهدی: تفاوت آن اما دراین است که تو این فشار ‏را آگانه پذیرفتی که بیایی خارج، ولی در زندان ‏تو نپذیرفتی و تورا وادار کردند و به زندان ‏انداختند. به پوچی این رسیده بودی که اگر  با ‏آن ها بروم اتفاقی نخواهد افتاد! حالا که خودم ‏را آدابته کردم، چه ایرادی داره، همین جا می ‏مانم! و قرار است که یک مدت دیگر حکمم را ‏بگیرم و..... توجیهاتی از این دست. هرجا اشتباه ‏میگویم مرا تصحیح کن.‏

کاوه: نه. در مرحله اول من می ترسیدم؛ ترس از ‏آن که که اگر با اونا برم، چه عواقبی بعد از آن ‏در انتظار است؟! در واقع آیا اگر اشتباه کرده ‏باشم، این باعث نمی شود که ضرری به دیگران ‏بزنم؟ من کم آدم نمی شناختم و اگر اشتباه می ‏کردم ممکن بود که خیلی ها رو اسم هایشان را ‏بدهم و اونا دستگیر و حتا امکان اعدام داشته ‏باشند. چون ظرفیت تحمل خودم را نمی ‏شناختم. هیچ کس هم نمی داند. به همین ‏خاطر در مسیر زندگی همان سالن 5 قرار ‏گرفتم. وقتی هم در مسیر قرار گرفتی مانند آبی ‏هستی که در رودخانه جریان دارد و تو هم داری ‏باهاش میری. و من هم باهاش رفتم. و این یک ‏زندگی عادی روزمره شده بود. من نه آدم ‏فروشی کردم و نه همکاری با پاسداران سالن؛ ‏ونه گزارشی نوشتم؛ و نه با سردسته های سالن ‏کار کردم. با دو سه تا از بچه ها مثل علی ‏لاکانی، دور هم سفره کوچک خودمان را ‏داشتیم. این ها همه در سالن پنج بود.‏
مهدی: در مورد کسانی که با زندانبانان همکاری ‏می کردند و گزارش نویسی و غیره داشتند کسی ‏را می شناسی؟

کاوه: این ها در دوره من بیشتر از بچه های ‏مجاهدین بودند که بریده بودند. یا واقعی بریده ‏بودند و یا داشتند بازی می کردند. زمانی که ‏حکم گرفتم مرا به سالن چهار- که بند کارگری ‏برای باغبانی و کارگری و.... بود- منتقل کردند، ‏در سال 64، یکی از همان ها که گزارش می داد ‏و آدم فروشی می کرد، از زندان فرار کرد. ‏پاسدارها روش قسم می خوردند. این ها کسانی ‏بودند که نگاه می کردند آدم چکار می کند.‏
مهدی: یعنی تواب تاکتیکی بود؟

کاوه: همانی که فرار کرد، تواب تاکتیکی بود.  ‏سال 64 یا اویل 65، قرار بود کنار تپه اوین ‏سالنی بسازند. ماه رمضان بود. بعد از افطار  ما را ‏برای ساختمان سازی و بیگاری می بردند. روز ‏پنجم ششم بود که او هم با ما بود و چون شب ‏کار می کردیم دیگر بر نگشت. اسمش علی بود ‏ولی فامیلی اش را فراموش کرده ام. در واقع ‏خیلی از مسایل را فراموش کرده ام. همه را در ‏زندان گذاشتم و آمدم بیرون.‏
شب دنبال علی گشتند نبود. بعد خبردار شدیم ‏که فرار کرده است. این در واقع جزو تواب هایی ‏بود که برای جلب اعتماد پاسداران، خیلی ‏گزارش داده بود.‏
حدود 3یا 4 ماهی هم بند چهار بودم که ‏مرتضوی به زندان آمد و رئیس زندان شد. ما را ‏به گوهردشت فرستادند و مدتی در بند دربسته ‏ی گوهر دشت در سلول های 2 یا 3 نفره بودیم، ‏بعد هم در سالن ها را باز کردند و عمومی شد. ‏که ما را منتقل کردند به سالنی بیرون از آن ‏مجموعه بندهای گوهردشت که سوله بود. در ‏واقع به بند جهاد که حدود 500 نفر در آن جا ‏بودیم.‏
مهدی: این دوره ای که تو اشاره می کنی، دوره ‏ایست که هم حاج داود از قزل حصار رفته و هم ‏لاجوردی از اوین برداشته شده. در واقع دوره ‏ایست که سیستم تواب سازی و فروانروایی آن ‏ها تقریباٌ به آخررسیده. فشار مثل سابق روی ‏زندانی نیست. ولی تو باز ترجیح دادی که با این ‏روند هم چون اوایل، ادامه بدهی! در واقع این ‏موج و آدابته شدنی که می گویی، هم چنان ‏ادامه داشت. از بین این بچه هایی که با تو ‏بودند، کسانی که خلاف تو رفته باشند و مسیر ‏را عوض کرده باشند وجود داشتند.‏

کاوه: اون مجموعه ای از ما را که به گوهردشت ‏آوردند، کسانی نبودند که آدم فروشی و یا با ‏زندانبان همکار ی می کردند؛ این مجموعه همه ‏کسانی بودیم که نه آدم فروش بودیم و نه تواب ‏به معنای صرف، که با آن ها کار کند. ما یک ‏مجموعه 15 نفره بودیم که بیشتر می خواستیم ‏زندان را بگذرانیم و خلاص شویم. دیگر نمی ‏خواستیم بایستیم و مقاومت کنیم همکاری ‏اطلاعاتی هم نمیکردیم . در بین ما، هم چپ ‏وجود داشت هم مجاهد .‏
مهدی: به این مجموعه، ادبیات زندان می گوید ‏تواب. همان طور که تو خودت هم اشاره داری. ‏در واقع در توابین رده بندی های بسیاری وجود ‏دارد. از کسی که آدم فروشی و گزارش داده تا ‏تیر خلاص زن وتا کسانی که به قول تو فقط ‏گذران زندگی می کردند. تو در واقع جزو این ‏طیف بودی. آیا تو این را پذیرفته بودی که در ‏زندان، جزو طیف تواب ها هستی؟

کاوه: واقعیت اش را بخواهی، من از این کلمه ‏خیلی بدم می آید. چون احساس می کنم  ‏چیزی نیست که به من بچسبد. من از این کلمه ‏برداشت بدی دارم؛  من  تواب کسی را می دانم ‏که گزارش داده، کتک زده با پاسدارها همکاری ‏کرده و تیر خلاص زده است. کسی رو تواب می ‏دانم که جلوی رفیق هم تشکیلاتی خودش ‏ایستاده و اون رو تحت فشار قرار داده است. من ‏هیچ کدام از این کارها را نکردم. و این کلمه ‏برای من خیلی سنگین و گران است. ضمن این ‏که من فقط زندان ام را کشیدم. من البته کسی ‏نبودم که داخل زندان، برسر مواضعم بایستم. اگر ‏از مواضع برگشتن به معنای تواب بودن است، ‏چون کسی مرا مجبور به این کار نکرد. من ‏انگیزه ای نمی دیدم که داخل زندان بخواهم ‏روی مواضع سابقم بایستم.  فقط می خواستم ‏زندانم را بگذرانم. گفتم، چه بسا اگر من روز اول ‏در یک اتاق دیگه قرار می گرفتم، مطمئنم که ‏سرم بالای دار بود.‏
مهدی: به خاطر دوستی که در گذشته داشتیم، ‏می دانی که قصد آزار تو را ندارم. تو بهتر می ‏دانی که شرایط زندان در سال 64 بسیار تغییر ‏کرده بود.  می خواهم بپرسم انسانی که می ‏تواند با جو حرکت کند، اگر شرایط سخت تر و ‏فشار بیشتر می شد، تا کجاپیش می رفت؟ از ‏کجامعلوم با این موج تا انتهای این راه بی ‏بازگشت نمیرفتی؟ متوجه منظورم هستی؟

کاوه: این طرف حتما مرز داشتم؛ آدمی نبودم  ‏با موج مخالف برم. ببین مهدی، وقتی که آدم در ‏شرایط قرار می گیرد، تازه تصمیم می گیرد که ‏چکار بکند. خوب من در شرایط زندن قرار ‏گرفتم، شرایط اتاقی که در آن قرار داشتم؛ با ‏وصف این، از جایی آمده بودم که تحلیل داشتم؛ ‏اصلا برای چی در زندان بودم؟! این نبود که من ‏پشت کردم به چیزهایی که بیرون اعتقاد داشتم! ‏پشت کرده باشم به انسانیتی که احساس می ‏کردم با جریانی که داشتم حرکت می کردم در ‏درون اش بوده. چه درست  چه نادرست. من ‏برای یک هدف انسانی قدم برداشته بودم. حال ‏چه احساسی و چه ایدئولوژیکی؛ فرق نمی کند. ‏وقتی  به جایی رسیدم و در شرایطی قرار گرفتم ‏که امکان داشت این باور  مرا به خطر بیاندازد، ‏ضمن این که انسانیت خودم را به دست موج ‏ندادم، تنها کاری که کردم خودم را راضی کردم  ‏که تظاهرکنم و باعث کاسته شدن فشار به ‏خودم شود. آن روزی که من داخل این اتاق ‏شدم، این تصمیم را گرفتم که کاری کنم که از ‏انسانیتم و باورهای انسانیم چیزی کم نشود، و ‏فشار را هم از روی خودم کم کنم. در این فشار  ‏تن به نماز دادن و مراسم مذهبی و دعای کمیل ‏رفتن هم، قطعاٌ بود. ولی یک قدم بیشتر از این ‏برنداشتم. و اگر این فشار روی من اضافه می ‏شد، این نبود که نامردی کنم و انسانیت خودم ‏را زیر پا بگذارم. این رو حتم دارم. امکان داشت  ‏اگر درون اتاق بغلی قرار می گرفتم،  الان سرم ‏بالای دار بود. هر چند هیچ کسی نمی تواند صد ‏در صد بگوید که اگر در تابوت حاج داوود قرار ‏می گرفت حتماٌ مقاومت می کرد. ولی من این ‏باور را دارم که اگر تحت فشار قرار می گرفتم ‏تن به نامردی نمی د ادم.‏
مهدی: تعریف تو از تواب چیست؟ تویی که در ‏بندی معروف به بند توابین گذراندی . بند جهاد. ‏در واقع چیزی که من ار تعریف تو دریافت ‏کردم، این است که می شود ساکن بند توابین ‏بود و تواب نبود. در واقع تعدادی از ساکنان بند ‏توابان با تعریف تو تواب نبوده اند. ‏
‏ ‏
کاوه: حد اقل چهار پنجم شان با تعریف من ‏تواب نیستند.‏
مهدی: خوب، اگر بخواهی تواب را برایم تعریف ‏کنی و خط قرمزت با آن ها را رسم کنی تفاوت ‏تو با آن باقیمانده چیست؟

کاوه: تواب کسی است که با جمهوری اسلامی ‏کار اطلاعاتی می کند؛ آدم هایی بودند که همه ‏را زیر نظر داشتند؛ کسانی هستند که آدم ‏فروشی می کنند. به نظر من چهار پنجم سالن ‏هایی که من بودم، تواب نبودند. و بیشتر آن ها ‏حتا تاکتیکی در این بند قرار داشتند. و هر کدام ‏از این ها زمانی که آزاد شدند، یا به خارج آمدند ‏و بر علیه رژیم مبارزه می کنند و یا در ایران ‏دوباره دستگیر شدند. من با یکی از بچه هایی ‏که در گوهر دشت بودم،  و در یکی از مجلات ‏سینمایی کار می کرد دوسال پیش دوباره ‏دستگیر شد. ما توابی داشتیم به نام اسماعیل ‏اقبالی که آدم فروشی هم کرد، و مرتضوی هم ‏خاطرخواهش بود از شیفته گان جمهوری ‏اسلامی؛ بچه آبادان بود و با این ها کار می کرد. ‏بچه ها را زیر شلاق می برد، حتا گزارش خنده ‏بچه ها را می داد؛ ولی تا فرصتی پیدا کرد از ‏گوهردشت فرار کرد. او رفت مرخصی و چون ‏کسی رو نداشت، مرتضوی خودش ضامن او شد؛ ‏رفت شهر خودش و از آن جا رفت عراق و بعد ‏هم در عملیات فروغ جاویدان شهید شد. ‏
مهدی: در مورد مجاهدین مسئله با موارد بچه ‏های چپ کاملا فرق می کند، به هر حال تعریف ‏تو از تواب این است که همکاری اطلاعاتی کرده، ‏آدم فروخته، گزارش داده و احتمالا تیر خلاص  ‏هم زده. تو که همه حبس ات را در بند توابین ‏سکونت داشته ای خط قرمزت با آن ها را در چه ‏می بینی و خط قرمز از نظر تو چیست؟

کاوه: آیا خط قرمز نماز خواندن است؟ روزه ‏گرفتن است و یا در مراسم دعا شرکت کردن؟
مهدی: برای من نه.‏

کاوه:  آخر این مسائل دارند عمده می شوند.‏
مهدی :  ببین خودت هم میدانی فرق است بین ‏کسی که در سال 60 تا 62 نماز خوانده با کسی ‏که در سال 64، 65 نماز خوانده است. سال 60 ‏تا 62، دوره حاجی داوود و لاجوردی، فشار ‏زندان وحشتناک بوده در حالی که در سال 64 ‏شرایطی بوده که می شد نماز نخواند. در ‏شرایطی که تو در آن قرارداشتی که سال65 ‏است می شد به بند جهاد نرفت؛ می شد زد ‏بیرون. ببین کاوه یکی از بدترین تصویر هایی که ‏از تو در ذهنم مانده فکر میکنم به ماه محرم ‏سال1365یا 66 برمی گرده. بچه های بندی که ‏من هم آنجا حضورداشتم گفتند بیایید تواب ها ‏در محیط باز زندان مشغول سینه زنی هستند از ‏لای کرکره های فلزی بند سینه زدن تواب ها را ‏تماشا می کردیم که یک باره تورا بالای یک ‏چهار پایه با شال فلسطینی و مشغول خواندن ‏نوحه دیدم با شناختی که از روحیه غیرمذهبی ‏تو در بیرون زندان داشتم خیلی برایم گران و ‏سخت بود. این موقعیت که چرا تو آنجا ایستاده ‏ای آن هم سال66-65 تو میتوانستی آنجا نباشی ‏و تغییر بدهی شرایط را. با این نظر من توافق ‏داری؟

کاوه: من توافق ندارم. من در شرایطی قرار ‏گرفتم که لزومی برای تغییر آن شرایط نمی ‏دیدم و لزومی هم برای همکاری با بچه های سر ‏موضعی نمی دیدم. من یک زندگی پیدا کرده ‏بودم و نمی خواستم این روال را از دست بدهم. ‏اخبار از سالن های دیگر و از شما نیز توسط ‏نگهبان ها و تواب هایی که با رژیم همکاری می ‏کردند، به ما هم می رسید که بچه ها امروز ‏چایی نگرفتند، امروز نان نگرفتند و چایی را ‏روی پاسدار خالی کردند. این اخبار بود، ولی من ‏در شرایطی نبودم که ظرفیت این حرکات را ‏داشته باشم. نه این که از این نتیجه بگیری ‏چون ظرفیت نداشتم پس ظرفیت کارهای پست ‏را داشتم، نه. پذیرفتن این دلیل پذیرفتن آن ‏دیگری نیست. این وسط راه سومی هم وجود ‏دارد. نمی توانی بگویی چپ یا راست. وسطی هم ‏وجود داشت. و در وسط کسانی بودند مثل من. ‏کسانی بودند که شرایط به آن ها تحمیل شده ‏بود، و آن ها می خواستند که این شرایط ‏تحمیلی را در آرامش بگذرانند. به کسی ضربه ‏نزنند و به خودشون هم ضربه نخورد. من چنین ‏ارزیابی کردم و در آن جا ماندم تا 67 آزاد شدم. ‏در ضمن من شال فلسطینی نداشتم نوحه ‏وسینه زنی می کردیم. بابا، قبل از زندان  هم ‏بعضی اوقات میرفتیم سینه زنی. تو محرم ها ‏‏(باخنده)‏
مهدی: اما اون اختیاری بود نه از سر اجبار و تن ‏دادن به شرایط. تو از یک طرف معتقدی و ‏میگویی شرایطی که در زندان بود، قبول کردم ‏که کاری به من نداشته باشند و من هم کاری ‏نداشته باشم. ولی اکنون که به بیرون آمدی و ‏در خارج هستی، شرایط دیگری را انتخاب کرده ‏ای و با باور خودت وارد مبارزه با رژیم هم شده ‏ای! و با بخشی از نیرو های منصوب به سلطنت ‏هم کاری میکنی این رو چگونه توضیح میدهی؟ ‏در واقع فکر میکنی  با حکومت مبارزه هم ‏میکنی. مگر این ستیز را نمی شد در زندان هم ‏داشت؟ مگر این که بگویی در زندان این باور را ‏نداشتم؟
‏ ‏
کاوه: جریانی که من الان با آن ها کار میکنم ‏جبهه ای از ملی ها هستند که چپ ها هم ‏حضور دارند اما، در زندان نمی خواستم  با ‏حکومت وارد ستیز بشوم. چون نمی دانستم که ‏تحمل فشارم چقدر بود.  من چون در حبس ‏بودم دلم می خواست که حبس ام را بکشم. ولی ‏این نبود که طرفدار حکومت شده باشم و یا از ‏ایده های قبلی دست برداشته باشم. در زندان ‏کم هم صدمه و لطمه ندیدم. هر چند بچه های ‏دیگری در سالن های دیگری بودند که جان ‏خود را برای دفاع از انسانیت دادند. تصمیم من ‏حفظ خود بود.‏
مهدی: زمان دستگیری هر زندانی، یکی از مهم ‏ترین لحظات زندانی است. از حضور مسئول ‏مستقیم ات در ماشین پاسدارها در زمان ‏دستگیری، چه حسی داشتی؟ و این حضور ‏مسئولت، چه مقدار درتصمیم گیری ات ‏درزندان، چیزی که به هر حال نوعی ریزش و ‏شکستن بود در تو تأثیر داشته است؟!‏

کاوه: لحظه ی بسیار بدی بود  مثل این بود که ‏از درون تهی شده باشم. نمی دونم منظور تو از ‏حس چیست و چی را می خواهی بفهمی؟ ولی ‏وقتی در ماشین نشستم و بعد در 209 روی ‏زمین، حس کردم وجودم خالی شده است. غیر ‏قابل قبول بود که مسئول مستقیم ام مرا لو داده ‏باشد.‏
‏ هر چند که الان فکر می کنم اگر مسئولم را ‏روز دستگیری در ماشین نمی دیدم، شرایط ‏زندان برای من بسیار سخت تر می شد. و حتماٌ ‏در شرایط فشار شدیدی قرار می گرفتم،  فکر ‏می کنم که زندگی در زندان هم برایم متفاوت ‏میشد. زیرا نمی فهمیدم از کجا خوده ام! و حتماٌ ‏زیر فشار بیشتری می رفتم. وقتی من وی را در ‏ماشین دیدم، دیدن او به  عنوان مسئول ‏مستقیم من این اثر را داشت که نوع زندگیِ  5 ‏سال زندان خود را انتخاب کردم.  ‏
مهدی: روایت  مسئول تو این بود که قراری ‏ازوی در ضربه دبیر خانه لو رفته بوده و او برای ‏حفظ یکی از اعضا ی رهبری وقت که قرار ‏لورفته با وی بوده است  او باید زیر شکنجه ‏شدید یک قرار را می داده. قراری که طرف ‏مقابل را پلیس نمی شناخته اما قرار لورفته بوده. ‏وی در لحظه تصمیم گیری .کم خطرترین فرد از ‏زیرمجموعه اش را داده که تو باشی. او مطرح ‏کرد که در ماشین به تو گفته است که در رابطه ‏با تو همه چیز را گفته و هم چیز را هم به گردن ‏گرفته است.‏

کاوه: چنین چیزی را در ماشین به من نگفت. ‏ولی در ماشین تنها چیزی را که به من گفت ‏این بود که: مجبور شده. این تنها جمله ای بود ‏که در ماشین رد و بدل شد.‏
مهدی: برخورد افراد در زمان بازجویی و حیطه ‏ی اطلاعاتی شان در زمان دستگیری و فشار ‏بازجویی می تواند دوره بازجویی با دوره  حبس ‏کشیدن را از هم متفاوت کند. مسئول تو با ‏فشاری که در بازجویی متحمل شده بود و ‏همین طور شکنجه زیادی که شده بود، و تو ‏خودت هم مطرح کردی که پاهایش در ماشین ‏باند پیچی بود، زندگی در این طرف را انتخاب ‏میکند. و دوره ی حبس را  نیز به خوبی می ‏کشد. تو می دانی که وی از خانواده ای بهایی ‏بود و این فشار را بر وی مضاعف می کرد،  وضع ‏او از این نظر هم خطرناک بود ولی به هر حال ‏زندان خوبی را کشید. این سئوال را کردم که ‏امروز نگاه تو به او چگونه است؟

کاوه: من هیچ وقت نگاه بدی به مسئولم ‏نداشتم. ولی خانواده  من چرا، خیلی ناراحت ‏بودند، ولی من غیر از اون نگاهی که همیشه به ‏او داشتم، ندارم. چرا که فکر می کنم در زیر ‏کتک زیاد مجبور شده  منو لو بده. حالا چه به ‏خاطر این که قرار دیگری را بسوزاند و چه این ‏که از فشار زیاد نجات پیدا کند. و این غیر ‏طبیعی نیست. یک بارهم با یک آقایی آمد در ‏مغازه ای که کار می کردم وتا منو دید جا خورد ‏و رفت. من خیلی دلم می خواست و می خواهد ‏که دوباره اونو ببینم. ولی رفت.‏
مهدی: سئوال دیگرم در مورد تابستان67 است. ‏این که شما چگونه خبردار شدید، چه ‏برخوردهایی با شما داشتند، چه اتفاقاتی افتاد و ‏حوادثی که منجر به اعدام های سال 67  شد. ‏آیا مشاهداتی داری از برخوردهای پاسداران؟

کاوه: من فکر می کنم که ماجرای 67 برای ما ‏هم مثل همه ی بندها بود. تلویزیون ها را جمع ‏کردند، ملاقات ها را قطع و نامه ها را تعطیل ‏کردند. درست همان برخوردی که با سالن های ‏دیگر داشتند با ما نیز شد و همان بازجویی ها ‏نیز از ما شد. همین انگشتی که می بینی در ‏آخرین بازجویهای سال 67 از دست دادم. همان ‏طور که چشم بند داشتم از من پرسید که اسم ‏بچه هایی را بگو که با مجاهدین رابطه دارند و ‏همکاری می کنند؛ بگو که این ها چه می ‏خواهند بکنند؟! من هی بازی بازی می کردم که ‏یک مرتبه چیزی کوبید روی دستم که انگشتم ‏شکست و خون زیادی رفت. عباسیِ دادیار ‏زندان- همیشه در سالن ما بود و صدایش را می ‏شناختم- به جلو پرید و گفت که دیگه چرا آقا ‏این رو می زنید؟! این از بچه های سالن جهاد ‏است. من سه روز بیمارستان کرج بودم  و دستم ‏را عمل جراحی کردند.‏
مهدی: آیا شما را هم  نزد هیئت معروف مرگ ‏بردند یا نه؟
کاوه: آره ولی همه با چشم بند بودیم.‏
مهدی: ولی جلوی هیئت همه چشم بند را بر ‏می داشتند. برای همین همه اشراقی و نیری ‏وپورمحمدی را می شناسند. ما همه  در دادگاه ‏چشم بند را برمی داشتیم.‏
کاوه: جلوی ما کاغذی می گذاشتند من با چشم ‏بند- در حدی که کاغذ را ببینیم- همین طور ‏که سرمان پایین بود باید جواب سئوال ها را ‏روی کاغذ می نوشتیم.‏
مهدی سئوال ها چه بودند؟‏
کاوه: اسم، مشخصات، مسلمان هستید یا نه؟ ‏نماز می خوانید یا نه؟ چند سال است زندان ‏هستی؟ دوستانت چه کسانی هستند؟ در بند ‏شما کسی هست که سرموضع باشد؟ ...‏
مهدی: شما که در جهاد بودید و همه نماز ‏میخواندید چند نفر بودید؟
کاوه: سی صد و خورده ای بودیم.‏
مهدی: ترکیب بند چگونه بود؟
کاوه: بیشتر بچه های مجاهدین بودند.‏
مهدی: از آن تعداد، در بند جهاد از بچه های ‏چپ هم کسی در 67 اعدام شد؟‏

کاوه: نه. تنها از بچه های مجاهدین 12، 13 نفر ‏را صدا کردند و بردند. نمی دانم که چه بلایی ‏سرشان آمده است. ما تا زمانی که ملاقات های ‏اول را نداده بودند خبر از اعدام های وسیع ‏نداشتیم. زمانی که خانواده ها به ملاقات آمدند ‏از این ماجرا مطلع شدیم. از طریق بعضی از ‏پاسداران بند نیز خبر حمله ی مجاهدین را ‏مطلع شدیم.‏
مهدی: به عنوان سئوال آخر به نظر تو نیروهای ‏سیاسی در خارج از کشور به مقوله تواب، چه ‏برخوردی باید داشته باشند؟
‏ ‏
کاوه:  کسانی که در زندان تحت فشار و شکنجه ‏شکسته شدند و برخی از آنان حتا مجبور به ‏عبور از خط قرمز خودشان شدند! این زندگی ‏افرادی است که زندگی خود را در یک مدت ‏معینی در یک چهارچوبه گذرانده اند. و حالا من ‏نمی دانم که واقعاٌ با این ها چه باید کرد؟ من ‏اصلاٌ راجع به برخورد بچه های چپ با این ها، ‏فکر نکرده ام.‏
مهدی: خود تو که امروز در تبعید هستی با ‏کسی که آدم فروشی کرده و با پلیس همکاری ‏کرده و اصلاٌ آدم زندانبان بوده، چه برخوردی ‏میکنی؟ میدانی بسیاری از کسانی که تحت  ‏شرایطی که تو گفتی، تن به همکاری در زندان ‏دادند، پس از آزادی،  چندان دچار آرامش ‏نیستند و خیلی هم در اجتماع آفتابی نمی ‏شوند. خود تو با این افراد چه برخوردی می ‏کنی؟

کاوه: من فکر می کنم که این یک بیماری ‏مربوط به زندان است. اگر بتوان باید درمان اش ‏کرد. باید دید کاری که این ها در زندان کرده ‏اند نابخشیدنی است، یا نه؛ اگر نه! که باید در ‏کنار رژیم جمهوری اسلامی قرار بگیرند و اگر ‏بخشیدنی است به نظر من باید برخوردی انسانی ‏و روانشناسانه کرد.  باید فهمید که این ها تحت ‏چه شرایطی دست به آن کارها زده اند.‏
مهدی: در مورد معنایی که مطرح کردی ،نیاز ‏به تکیه گاه داشتن؛ یا نوعی خدا باوری! آیا قبل ‏از دستگیری هم این در تو وجودداشت؟

کاوه: امروز به عنوان یک نیرویی که بشود به آن ‏تکیه کرد به خدا اعتقاد دارم. در قبل از ‏دستگیری هم که فعالیت سیاسی داشتم، در من ‏نهفته و پنهان بود اما زمینه  بروز نداشت. به این ‏باور دارم که همه انسان ها نیاز به یک تکیه گاه ‏دارند. حالا اسم آن هر چه که می خواهد باشد. ‏من چنین حسی را دارم.‏
مهدی: در این لحظه ودر غربت تبعید چه ‏آرزویی داری؟
‏ کاوه. تنها یک آرزو، جمهوری اسلامی نباشد.‏

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.