|
با احترام به حقوق انسانی یک روزنامهنگار
|
|
|
اسد سیف
|
|
در لیست زندانیان کشتهشده در قتلعام سال ١٣٦٧ زندانیان کشور، "افخم"نامی به چشم می خورد که به ظاهر، بیهویت، حتا بی نام کوچک و یا تعلق سازمانی، غریبانه و بیگانه به لیست درآمده است. افخم اما کیست که هیچ کس سراغی از او نگرفته و یا نکوشیده هویت او را در این سیاهه کامل کند. با این گمان که او همان افخم باشد که من می شناسم، گفتنیست: پس از پیروزی انقلاب، آنگاه که دوران نمایش قدرت سازمانها و گروههای سیاسی بود، روزی در دفتر حزب توده در تبریز با شخصی آشنا شدم که افخم نام داشت. مردی کوتاهقد، درشت هیکل، سیاهچرده، باسری تاس و شکمی گنده که به همراه دو تن دیگر از کادرهای روزنامه "آذربایجان"، ارگان فرقه دمکرات آذربایجان- سازمان ایالتی حزب توده ایران در آذربایجان بود. لهجهاش آشکارا نشان می داد، از آن سوی مرز، از آذربایجان شوروی آمده است. مدتی بعد که به جمع هیأت تحریریه این روزنامه پیوستم، شناختم از او بیشتر شد. دانستم که از فعالین فرقه دمکرات آذربایجان در سال ١٣٢٤ در شهر سراب بوده است، و با شکست فرقه به آذربایجان شوروی مهاجرت کرده و در آنجا سالها به عنوان کادر حقوقبگیر فرقه در روزنامه آذربایجان قلم زده است. پس از انقلاب به همراه دو تن دیگر با نامهای حمزه خشکنابی و سیدآقا عوناللهی، از طرف حزب توده جهت کار در روزنامه به ایران آمد. خشکنابی در دانشگاه مسکو زبان و ادبیات فارسی تدریس می کرد و چند کتاب نیزبا ترجمه او، از روسی به فارسی از سوی انتشارات "پروگرس" و یا "رادوگا" منتشر شده بودند. او در زمان حکومت ملی آذربایجان نیز، سردبیر این روزنامه بود. عوناللهی به عنوان استاد تاریخ در آکادمی علوم آذربایجان مشغول به کار بود. در این میان افخم تنها کسی بود که تحصیل او به مدرسه حزبی محدود بود و کاری به ظاهر غیر دولتی داشت. بعدها مدتی با این همکاران همخانه شدم. خشکنابی پیرمردی بود که دیگر از شور و شوق و احساس سیاسی چیزی در او یافت نمی شد. بیش از سی سال دوری از کشور و به همراه آن زندگی در جامعهای بسته، از او انسان دیگری ساخته بود. بیشتر به مطالعه ادبیات دل خوش داشت و آنچه اصلاً نمی دانست، سیاست بود. مشکلات زندگی در ایرانِ پس از انقلاب را تاب نیاورد و در نتیجه به شوروی بازگشت. سالی پس از او، عوناللهی نیز در پی توقیف "آذربایجان"، ایران را ترک گفت. افخم اما رفت و دوباره برگشت. این بار در روزنامه "مردم به زبان آذربایجانی" نه تنها همکار بلکه همخانه شدیم. برای ما نسل جدید و جوان در آن شرایط، سیاست و حزب، همه زندگی بود. افخم اما جز شکم هیچ چیزی را مقدس نمی دانست. برای دستیابی به یک غذای لذیذ حاضر بود، به هر خفتی تن دهد. کم و بیش از خود و بعدها از دیگران شنیدم که مشروبخواری قهار بوده و هیچ روزش بی مشروب نمی گذشته است. خود تعریف می کرد؛ زندگی مرفهای در آذربایجان شوروی داشت و در کنار کار در روزنامه، به صرف دانستن زبان فارسی و آشنایی مختصر به زبان عربی، کارهای جنبی دیگری، با وساطت حزب، به وی واگذار می شد که از این راه، درآمدش بسیار بالا بود. پس می توانست خوب بخورد و به دلخواه بنوشد. از این بابت رنج امروز افخم برایم قابل درک بود، زیرا در شرایطی زندگی می کردیم که به عنوان کادر حرفهای حزب، حقوق اندکمان به زور شکم را سیر می کرد. افخم پس از مهاجرت، در آذربایجان شوروی ازدواج کرده بود و دو یا سه فرزند نیز داشت. و جالب اینکه، پیش از مهاجرت نیز متأهل بود و دختری در ایران داشت. با یورش ارتش شاه به آذربایجان در ٢١ آذر سال بیست و پنج، چون بسیاری دیگر، راه فرار در پیش گرفته، به کشور شوروی پناه می برد. زن به همراه دختر تنها می ماند. دخترش را بعدها برادرش به فرزندی می پذیرد، و این را هیچ کس از دوستانش نمی دانست. در ایران نیز سعی در پنهان کردن موضوع داشت. با توقیف روزنامه "مردم"، افخم نیز در عمل بیکار شد، و این زمانی بود که جنگ ایران و عراق آغاز شده و خروج از کشور با موانع فراوان روبرو بود. در مورد افخم مشکل ضبط گذرنامه نیز بود که خود داستانی جداگانه دارد. به همین علتها بود که افخم در ایران ماندنی شد. ... و این اما ظاهر زندگی افخم بود. اینکه جز این، یعنی آنچه شرح آن رفت، به کارهایی دیگر مشغول بود، را نمی دانم. تکیهام بر این نکته از این بابت است که، بسیاری از مهاجرین بازگشته از شوروی، از جمله رهبران حزب توده، زندگی دوگانهای در ایران داشتهاند. با توقیف روزنامه "مردم"، "مردم به زبان آذربایجانی" نیز از ادامه انتشار باز ماند. افخم دیگر کاری نداشت که در حزب انجام دهد. مدتها می خورد و می گشت و نامه (گزارش) می نوشت. به اعتبار اینکه، سالها در آذربایجان شوروی زندگی کرده بود، و به این علت که بسیاری از تودهایها شیفته اطلاعات از زندگی و مردم آذربایجان شوروی بودند، پای افخم به محافل خصوصی باز شد. او بیشتر شیفته خوردن و نوشیدن بود تا بحث. آنجا که دامنه ارتباطها و در نتیجه اعتراض تودهایها به رفتار او بیشتر شد، سازمان حزب در آذربایجان تصمیم گرفت تا افخم را به تهران بفرستد. کیانوری اما مخالف بود. علت را نمی دانم، ولی شاهد اصرار انوشیروان ابراهیمی، عضو هیأت دبیران حزب و مسؤول آن در آذربایجان، بودم. پس از بارها اصرار، سرانجام کیانوری پذیرفت و افخم در زیرزمین خانهای در تهران که طبقه بالای آن را صفرخان در اختیار داشت، مسکن گزید. در این فاصله یک بار او را دیدم. می گفت دارد خاطرات صفرخان را بر نوار ضبط می کند. بعدها از صفرخان شنیدم که ضبط خاطرات تمام شده بود و او نوارها را در اختیار یکی از دوستان جهت انتشار در خارج از کشور قرار داده است. سال ١٣٦١، آنگاه که نوبت سرکوب نیروهای مخالف و معترض، به حزب توده ایران رسید، بسیاری از تودهایها بازداشت شدند. عدهای نیز از کشور گریختند و در این میان حدود هزار نفر به اتحاد شوروی پناه آوردند. افخم نیز قصد خروج از کشور و بازگشت به شوروی را در سر داشت. تا آنجا که اطلاع دارم، یک بار تا اردبیل نیز به همراه کسی آمده بود، اما موفق نمی شود. بار دوم به همراه شخصی به نام اژدر، که اکنون ساکن کشور سوئد است، قصد عبور از مرز می کند. از قرار معلوم در مرز آستارا دستگیر می شود، همراهش اما فرار می کند. از صحنهسازی و یا واقعیت موضوع اطلاع دقیق ندارم. این همراه مدتی بعد خود به شوروی می گریزد و جریان فرار و بازداشت افخم را برای دوستان خویش چنین تعریف کرده است.(1) از زندگی در زندان افخم اطلاعی در دست نیست، فقط گفته شد، در قتلعام تابستان ٦٧ او نیز در تهران اعدام شده است. چگونگی آن معلوم نیست. یکی از مسؤولین آن زمان سازمان مخفی حزب توده در ایران تعریف می کند؛ خبر اعدام افخم را از رفقا شنیدم و به حزب نیز گزارش دادم. هم او می گوید؛ مدتی پس از آن، خبری در روزنامه کیهان تهران چاپ شده بود، مبنی بر اینکه؛ جسدی پیدا شده متعلق به شخصی به نام افخم. پلیس از بستگانش خواسته بود تا جسد را تحویل بگیرند. از حل این معما خود عاجزم. حدس می زنم، با اطلاعاتی که رژیم خود از او داشت، پس از بازداشت، با شکنجه و نخستین تهدیدها، سفره دل باز شده باشد و حقایقی دیگر آشکار، و همین باعث شده تا اعدام گردد. او نه مسئولیت تشکیلاتی در حزب داشت و نه استعداد این کار را. استعداد جاسوسی نیز در او دیده نمی شد، مگر در کسوت خبرچینی ساده شاید. از آنجا که افخم ارتباطی با بقایای خانوادهاش در سراب نداشت، مرگ او نیز بازتاب نیافت. این را نیز باید بگویم؛ افخم، آنگاه که از در باره سیاست نوشتن دور می شد، زیبا می نوشت، با احساس و سبکی روان. انگار آبشار واژهها را به چشم می بینی. این را کسانی که در "جمعیت نویسندگان و شاعران آذربایجان" (آذربایجان یازیچیلار جمعیتی) بودند و یا در جلسات آن شرکت داشتند، به خوبی می دانند. افخم خود در شمار بانیان و فعالین این جمعیت بود. حزب توده اما مرگ افخم را مسکوت گذاشت. در صفحه اینترنتی این حزب، زیر نام شهدای حزب، نامی از افخم دیده نمی شود. در کتابی نیز که به همین نام منتشر کرده و در صفحه اینترنتی هم موجود است، باز نامی از او نیست. جالب اینکه؛ لیست قربانیان سال ٦٧ که در بسیاری از تارنماها موجود است، در تارنمای حزب توده نیز وجود دارد و در شماره ٧٢ آن نام "افخم" به چشم می خورد. نمی دانم در پس ماجرا چه رازی نهفته است. حزب توده اطلاع داشت که افخم دستگیر شده و زندانیست. این را خود از زبان امیرعلی لاهرودی، عضو هیأت دبیران این حزب، نیز شنیدم. او به من حتا گفت که افخم نزدیکیهای مرز شوروی دستگیر و هم اکنون در تهران زندانیست. لاهرودی با افخم، آنگاه که در تبریز بود، نامهنگاری داشت. با تکیه بر آنچه گفته شد، حزب توده می داند که افخم اعدام شده است، ولی ترجیح می دهد، نامی از او برده نشود و نهایت اینکه؛ یک کادر چهلساله حزب توده، بینام و نشان، فقط به نام "افخم" در لیست قربانیان قتلعام سال ٦٧ باقی می ماند. افخم هرکه باشد، در گام نخست، یک قربانی رژیم جمهوری اسلامی است. در این راه پیش از آنکه، مرام، رفتار و وابستگی سیاسیاش مد نظر باشد، عمل ددمنشانه نظام جمهوری اسلامی نسبت به او اصل است. و پیش از آنکه، سیاست و رفتار حزب توده در این امر مورد پرسش قرار گیرد، باید بپذیریم که؛ جمهوری اسلامی جنایت آفریده و در این راه، جنایتکار بزرگ تاریخ معاصر است. نام افخم نیز به عنوان یکی از قربانیان این رژیم، قابل احترام و ارزش است. اگر قرار است سیاست ضد بشری جمهوری اسلامی محکوم شود، گام نخست در این راه، ایدئولوژیزدایی از قربانیان است. من از این زاویه، به نوبه خویش، به یاد میر وهاب افخمی (افخم) و به افتخار او از جا بر می خیزم و در برابر رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی، یاد افخم را گرامی می دارم. یاد من از افخم نه به عنوان یک رفیق همرزم سابق و یا همکار مطبوعاتی، نه به عنوان یک روزنامهنگار و مبارزی که اعدام شد، بلکه یک قربانی گمنام است. یک قربانی که حتا حزبش نیز حاضر نیست نامی از او در اسناد حزبیاش بیاورد. من اما نمی خواهم هیچیک از قربانیان این رژیم، در سکوت ما، اندک اندک از یادها حذف شوند. از یاد بردن هر قربانی، به فراموشی سپردن گوشهای از جنایات رژیمی است که همچنان جنایت می آفریند. چنین مباد. تابستان ٢٠٠٥ ١ - م.ا. سرابی نیز در خاطرات خویش به این موضوع اشاره دارد. او افخم را از تهران می شناخت، با او رابطه داشت و در "سرعین" او را به همراه اژدر دیده بود. برای اطلاع بیشتر به جلد سوم کتاب او، سالهای پشتِ سر- گریز به اتحاد شوروی، رجوع شود. انتشارات فروغ، آلمان ١٣٨٤
|