|
بحث هایی پیرامون سکوت گونتر گراس
|
|
|
از فیگارو 21 اوت 2006 / برگردان: نجمه موسوی
|
در بیوگرافی ای که گونتر گراس به تازگی به چاپ رسانده است، خود بر عضویتش در وافن- اس اس اعتراف می کند. این اعتراف باعث عکس العمل های زیاد و متفاوتی در تمام دنیا شد. خبرنگاران، جامعه شناسان، تاریخ پژوهان قلم به دست گرفتند تا از نویسنده دفاع کنند و یا او را محکوم سازند. دو نمونه از این برخوردها را در زير مي خوانيد..
گونتر گراس، معجزه گر کلمات و وجدان بی اخلاق
از:گی سورمان
این که گونتر گراس ناچار بوده با اس-اس همکاری کند، چرا که این همکاری اجباری بوده است و او اختیاری از خود نداشته است را نهایتا می شود درک کرد. اما پنهان کردن این مسئله به مدت شصت سال، آن هم از طرف کسی که همیشه به آلمانی ها درس اخلاق داده و همه جا نازی ها را محکوم کرده و با آن هایی که مشکوک به همکاری با نازی ها بوده اند و یا با نئو- نازی ها درافتاده، تعجب آور است. و این، امری است که امروز نیز گراس از توضیح آن عاجز است، چه توضیحِ علت سکوتش و چه اعتراف کنونی اش. شصت سال دروغ که نشانگر این است که فرد تا چه حد می تواند در عین هنرمند بزرگی بودن بی اخلاق بزرگی هم باشد. شاید پذیرشش برای ذهن سخت باشد اما این امری عمومی است که می توان با یک حرکت، هم جادوگر کلمات، فرم ها و صداها بود و در عین حال خالی از ابتدایی ترین ارزش های اخلاقی. از یاد نبریم که هنرمندان بزرگی در آلمان، کسانی چون لنی ریفنستال، ارنو برکر، ویلیام فورتوانگلر... با رژیم نازی همکاری کردند. در فرانسه نیز هرگز فراموش نخواهیم کرد که در تمام طول جنگ دوم جهانی ژان پل سارتر فراموش کرد علیه نازی ها و حرکات ضدیهود موضع گیری کند. گراس هم در همان رده قرار دارد مگر این که مدعای این باشد که چون هنرمند است از هر گونه رده بندی اخلاقی خارج است. اما آن چه خصوصا در آلمان در این باره باید مطرح شود، این است که آیا هنرمند از خواننده ها و مطبوعاتی که از هنرمندان یک (رهبر فکری) ایده ال می سازند گناهکارتر است یا کمتر مقصر است. زیرا گراس خارج از رمان هایش ( همیشه چشمگیر و ناخوانا) در طول زندگی حرفه ای اش دائما موضع گیری هایی کرده که تماما تعجب آورند. در کتاب « مرد چپ» اش، مطلقا چپ، تمام ایده های منفی دوران خود را تایید کرده و هم چنین همه ی دولت های خونریز، از کوبا گرفته تا چین را حمایت کرده است. او همیشه برای حمله به فاشیست های آمریکایی، ریگان و جورج دبلیو بوش ( این که خطری ندارد) در صحنه حاضر بوده است اما آیا هرگز شنیده ایم، حتا کمی، فاشیسم مائو را رد کند ؟ یا مثلا فاشیسم اسلامی را؟ البته که گراس در سال هایی صلح طلب بود که نمی باید، یعنی در سال های 1980: سالی که فرانسوا میتران که بدون شک به همه ی گونتر گراس های آلمانی فکر کرده بود با ظرافت چنین گفت: اگر هم اکنون، همه ی صلح طلبان در غرب اند اما همه ی موشک ها در شرق می باشند. زمانی که وقت متحد شدن دو آلمان رسید او به عنوان حفظ یادگارهای سوسیالیسم با این ایده و یا به تعبیری علیه مستعمره کردن آلمان شرقی توسط کاپیتالیسم آلمان غربی مخالفت کرد. بعضی ها مدعی اند که گذشته ی اس اس او، او را گروگانی در دست سرویس های مخفی آلمان شرقی کرده بود. آنها می دانستند. می گویند موضع گیری هایش از جانب آنها دیکته می شده ولی نمی توان این ادعا را به هیچ وجه اثبات کرد. وقتی در سال 1988 گراس به دعوت دولت هند، یک سال آنجا بود و کتابی نوشت، این کتاب خوانندگان زیادی نیافت و هندی ها از آن ناراضی بودند، زیرا در این کتاب از هندی ها چون نژادی پست تر سخن می گوید. اما سرگذشت گراس، میان استعداد عظیم و بی اخلاقیِ او چیز ناهماهنگی را نشان می دهد. گراس را چون منبع و نمونه ی اخلاقی و یا ذهنی آزاد دیدن، قابل پیشگیری بود و نیازی به گذشت این همه سال نبود تا خودش بر این امر اعتراف کند. اشتباهی که غیر چپ ها برکنار ماندند زیرا او چپی بود که علیه واقعیت های زمان خودو مردمش موضع گیری می کرد. به آنهایی که در آلمان و خارج از آلمان هستند و حال به اشتباه خود اعتراف می کنند و یا سعی می کنند آن را توجیه کنند باید یادآوری کرد که می شد در دام استثنایی کردن گراس نیفتاد. هم در آلمان و هم در کشورهای دیگر علیرغم جایزه ی نوبل، کسانی بودند که در این دام نیفتادند. به هر حال دنباله روی اجتناب پذیر است. گراس، یک اتفاق آلمانی است. این درست است که اس- اس ها فقط در آلمان وجود داشتند اما نباید از نظر دور داشت که نسل کاملی از روشنفکران در همه جا- خصوصا در فرانسه- وجود دارند که خود را چپ می شمرند و معرفی می کنند. آنها دائم موضع گیری هایی در رابطه با ایده های غیراخلاقی می کنند، آنهایی که دیروز استالین و مائو را پرستیدند و فردا برای کاسترو گریه خواهند کرد، کسانی که در مسکو، پکن، هاوانا، تهران و سارایه وو هیچ چیز ندیدند. کسانی که در اسلامیسم نوعی نفی غرب را می بینند. خوشبختانه اشتباهات این جمع با گذشت زمان و در آینده است که برملا می شود.. آیا آگاهی در مورد گراس باعث می شود که از این به بعد ما نسبت به ستارگانی که موضعی می گیرند و صرفا به دلیل ستاره بودنشان مورد قبول می گیرد، آگاهانه تر برخورد می کنیم؟ متاسفانه نه. نمی دانیم آیا شخصیت مطبوعاتی او از روی آگاهی شکل گرفته است، یا به دلیل مد و یا منافع مالی و غیره است. ما مردان سیاسی را کاملا زیرنظر داریم و مواظبشان هستیم زیرا عریان حرکت می کنند اما هنرمندان را چندان زیر نظر نمی گیریم، بخصوص وقتی که استعداد زیادی دارند. از جادوگرانی با چهره ای اخلاق گرا، هیچ وقت به اندازه ی لازم حذر نمی کنیم.
سر و صدایی بی دلیل برگرفته از: فراکفورتر روندشو هانس موم سن
گونتر گراس در بیوگرافی اش به استخدامش در سن 17 سالگی در اس- اس اعتراف کرده است. این خبر بحث عمومیِ فوق العاده ای را به راه انداخته است. این هیاهو اما به دلیل این که او در جوانی تحت تاثیر پروپاگاندهای ناسیونال-سوسیالیسم آلمان به «پیروزی نهایی» ایمان آورده نیست. این چیز عجیبی نیست. اما همه ی بحث بر سر این است که چرا گراس این مسئله را تا به حال در بیوگرافی های خود حذف کرده بوده است. زیرا دریافت حکم پیوستن به وافن اس-اس در آن مرحله از جنگ برای جوانی که هنوز 17 سالش تمام نشده بود چیزی خلاف معمول نبود. سرویس داوطلبانه در وافن اس-اس تا سال 1942 برقرار بود ولی از آن تاریخ به بعد، یعنی در سال 1943 رسما این اصل کنار گذاشته شد. در نتیجه بعد از آن تاریخ، جوانانی که از لحاظ سنی شامل خدمت سربازی می شدند بی هیچ مراسمی به خدمت وافن خوانده می شدند. این وضع، از یک طرف به دلیل هر چه کمتر شدن تعداد داوطلبین بود و از طرف دیگر به علت کوشش های هیملر که خواهان یکی کردن وافن اس-اس و ارتش بود. در نتیجه سروصدای مردم برای عضویت گراس در گروه وافن اس-اس در آن دوره هیچ موضوعیتی ندارد. و باید نسبت به جوانی که در پانزده سالگی تقاضای عضویت در نیروی دریایی را داده بود – که البته تقاضایش رد شده بود- و از سال 1944 بر سرشت جنایتکار نازیسم اشراف داشت پرگذشت تر برخورد کرد. در طول چند هفته ای که تمام سابقه ی نظامی اش به آن خلاصه می شود- زیرا با زخمی شدن در 20 آوریل 1945 این تجربه به اتمام رسید- او امکان دیدن دهشتناکی رفتار اس-اس ها با زندانیان و یا با آنانی که به اردوگاه های کار فرستاده شده اند و یا شهروندان را نداشته است. در نتیجه نمی توان به او ایراد گرفت که چرا زودتر از این ها این قسمت از زندگی اش را برملا نکرده است و با این سرزنش ها تمام اعتبار اخلاقی او را زیر سوال برد. در آلمان افراد زیادی هستند که بعد از این دوره متولد شده اند و او را محکوم می سازند، و یا مدعی این امر می باشند که برنده ی جایزه ی نوبل، افکار عمومی را گول زده است و یا بعضا او را متهم به تبلیغ دلزننده ای برای کتابش می کنند. به صف این مهاجمین صداهای خارجی هم ملحق شده اند، از جمله صداهایی از گدانسک و ورشو. و همه ی این افراد علیه کسی موضع گیری می کنند که از فردای شکست نازی ها علیه آن ها مبارزه کرده و برای آشکارتر شدن جنایت های شان فعالیت نموده است، بخصوص در رابطه با لهستان. در واقع این انتقادها به نوعی حمله به افکار عمومی آلمان هم هست که متهم به پنهان کردن هر کوششی برای آشکار کردن جنبه های مختلف جنایات نازی ها می باشد. و دقیقا به همین دلیل است که تمام کسانی که با اس اس ها و یا وافن و یا دیگر دستگاه های رژیم همکاری کرده اند، ترجیح دادند سکوت کنند زیرا از این که در معرض عام بی آبرو شوند می ترسیدند. کسانی مانند والتر جنس ( نویسنده ای که متعلق به گروه 47* نفر می باشد) و یا مارتین بروس زات، (تاریخ پژوه، متخصص رایش سوم) و دیگران متهم شدند که در رابطه با همکاری شان با اس-اس ها و یاوافن و یا حزب ناسیونال -سوسیال سکوت کرده اند. امروزه همان اتهامات است که به گونتر گراس برای همکاری اش با وافن می زنند. به او ایراد می گیرند چرا زودتر از این ها اعتراف نکرده است، اما این ایرادِ بیموردی است زیرا پیش از این، برخوردها بسیار سخت تر بود. بی شک می توان حدس زد که در گذشته برخوردها به مراتب خشن تر می بودند. حتا عده ای به شدت احساس رضایت می کنند از این که خجالت از تعلق به وافن را به رخِ شخصیتی که تا به حال مورد احترام بوده، بکشند. سنگساری که تهیه دیده شده است نه تنها خدمت رسمی یک جوان 17 ساله را در وافن نادیده می گیرد بلکه حق هر انسانی را برای روبرو شدن با فروپاشی ارزش هایی که باعث سرنگونی رژیم نازی شده نادیده می گیرد. این که گراس تصمیم می گیرد پرده از این دوره از زندگی اش بردارد می بایستی از جانب همه ی متفکرین منقد ارج گذاشته می شد. در حالی که این وضع باعث شده اعتبار او لکه دار شده و رقیبانش در حال آماده کردن موقعیتی هستند که وصیت نامه ی سیاسی او را ریز ریز کنند.
* گروه 47 نفر: گروهی متشکل از نویسندگان آلمانی که در سال 1947 شکل گرفت و تا سال 1967 به حیات خود ادامه داد. هانریش بل و گونتر گراس دو چهره ی معروف این گروه می باشند. * هانس موم سن: تاریخ پژوه، متولد 1930، متخصص به نامِ ناسیونال-سوسیالیسم و استاد دانشگاه بوخن
|