header image
 
کدام انقلاب؟ چاپ
عباس هاشمی‏   
‏ گفت وگویی که می خوانید در ماه سپتامبر ‏‏2006، با دو تن از دوستان ام انجام شده که ‏مایل بودند آن را در «سایت»شان بگذارند. من ‏ابتدا نه با «مصاحبه» موافق بودم و نه با گذاشتن ‏آن در «سایت»ی! اما مرا متقاعد کردند که به ‏هر حال منتشر شود.‏
‏«آرش» را مناسب تر یافتم. سئوالات بسیاراند و ‏جواب ها کوتاه و ناکافی. کوتاهی اش عمدی ‏است اما ناکافی بودن اش، بضاعتی ست! خُرده ‏سئوالات چندی را حذف کرده ام چون زبان طنز ‏و طعنه در پاسخ هایم بود ؛ اما، سئوالاتی نبودند ‏که از اهمیت چندان برخوردار باشند.‏

‏                                                                                         عباس هاشمی‏

س: شما در مورد چشم انداز بحران هسته ای و ‏این که مذاکرات چنین طولانی و پُر کش و ‏قوس شده، چه فکر می کنید، واقعاٌ ایران دارد ‏‏«وقت می خرد»؟!‏
ج: طولانی شدن مذاکرات و این «کش و ‏قوس»ی که می گویید فقط به خاطر ‏‏«بازی»های ایران و این که ایران «وقت می ‏خرد» نیست. طرف مقابل هم محتاج زمان است. ‏چون، نمی تواند و درست تر این که به نفع اش ‏نیست عکس العمل دفعی و قهری از خود نشان ‏بدهد. واقعیت این است که آمریکا با وضعیت ‏ویژه و صف آرایی جدیدی در سطح بین المللی ‏مواجه شده و به ویژه فرانسه دارد نقش عجیبی ‏بازی می کند. تجربه ی تلخ «عراق» را هم که ‏اضافه کنید می ماند «اپوزیسیون سازی»! در این ‏مورد هم «اپوزیسیون» ایران پیچیده است، اما ‏هم آمریکا و هم اروپا دارند این کار را انجام می ‏دهند.‏
س : منظورتان را نمی فهمم. ممکن است بیشتر ‏توضیح بدهید؟
ج: منظورم این است که «اپوزیسیون ایران»، ‏اپوزیسیونی نیست که آمریکا بتواند رویش ‏حساب کند و سریع سازمان اش بدهد و به ‏کارش بگیرد. این هم زمان می خواهد. تازه ‏بعدش هم معلوم نیست چه چیزی از توی آن در ‏بیاید! یاد طنزی از «هادی خرسندی» افتادم که ‏بر سر «مذاکره ی ایران با آمریکا، در باره مسایل ‏عراق» نوشته بود! او گفته بود که این مذاکره ‏برای مسایل عراق نبوده، برای این بوده است که ‏آمریکا از ایران بپرسد کمک های مالی اش را به ‏کدام اپوزیسیون بدهد. و چنان که مبلغ کم بود، ‏جمهوری اسلامی روی آن بگذارد! این طنز ‏گزنده مثل بسیاری از طنزهای او قابل تأمل ‏است.‏
س: پس اگر نه می تواند حمله نظامی بکند و نه ‏اپوزیسیون بسازد، چه خواهد کرد؟ ‏
ج: آمریکا مجبور است بیشتر تأمل کند [البته او ‏چنین عادتی ندارد؛ اروپایی ها دارند یادش می ‏دهند و تجربه ی عراق هم کمک اش کرده] ‏چون موضوع فقط به ایران و حتا منطقه بر نمی ‏گردد. مسئله ابعاد بین المللی به خود گرفته. ‏آخوندها اگر «نفت را به در خانه ی ‏مستضعفین» نبردند، آن را خوب و به حساب ‏بین قدرت های امپریالیستی تقسیم کرده اند! ‏این اختلافات بین آمریکا و اروپا و چین و ‏شوروی به میزان معاملات شان و سهمی که می ‏برند مربوط می شود. حمله ی نظامی به ایران ‏نانِ همه را آجر می کند و شکاف رقبا افزون می ‏شود و این در شرایطی ست که آمریکا دارد ‏هژمونی امپریالیستی اش را از دست می دهد به ‏همین جهت راه اصلاح این رژیم را در پیش می ‏گیرد. چیزی که مورد توافق اروپا هم هست.‏
س: اصلاح این رژیم؟ یعنی چه؟
ج: در درجه ی اول از طریق فشار و تهدید و ‏معاملات پشت پرده، در غیر این صورت به شکل ‏متداول یا «مقبول عام» آن: «انقلاب مخملین» ‏که آن هم تدارک دارد. مهمترین اش گردآوری ‏و متقاعد کردن عناصری ست که اصولاٌ با ‏‏«انقلاب» مخالف اند. این مخالفت هم چون یک ‏‏«اصل طلایی» ایدئولوژی ها، فرقه ها و همه ی ‏برج و باروهای حزبی- گروهی را در می نوردد و ‏اتحاد نیروهای «اصلاح طلب» را برای یک ‏‏«انقلاب مخملین» و لبیک به مشی و منافع ‏آمریکا بویژه (در منطقه) فراهم می سازد.‏
س: شما فکر می کنید با روشنفکران یا ‏‏«عناصر»ی که می گویید، می شود این رژیم را ‏عوض کرد؟
ج: سئوالِ بجایی ست. برای یک «انقلاب ‏مخملین» ضرورت تام دارد که بخش معینی از ‏دستگاه سیاسی- نظامی رژیم با پروژه ی مزبور ‏همکاری کند (در ایران اطلاعات و سپاه). ‏‏«روشنفکران» و عناصر بریده از انقلاب، گرچه ‏با ارتجاعِ ایدئولوژیک شان نقش بسیار مهمی در ‏چنین انقلاباتی بازی می کنند، اما آن ها ‏تضمینی جدی برای مهار «انقلاب مخملین»- از ‏رفتن به سوی یک انقلاب واقعی- به حساب نمی ‏آیند. به همین خاطر ضروری ست که بخشی از ‏دستگاه سرکوب خشن در پشت پرده ی ‏‏«مخملینِ» انقلاب به حالت آماده باش وجود ‏داشته باشد. این دستگاه در عین حال به کسانی ‏که احیاناٌ دچار خوش خیالی و یا توهماتِ ‏انقلابی هستند و خیال می کنند می توان به ‏صفوف «انقلاب مخملین» رفت و سر از «انقلاب ‏واقعی» در آورد، درس سیاست خواهد داد. ‏درسی به مراتب خشن تر از انقلاب 57 که به ‏‏«خط امام»ی های توده ای- اکثریتی داده شد.‏
س: شما فکر می کنید مردم ایران با تجربه ‏انقلاب 57، باز هم در سرشان فکر انقلاب دارند؟
ج: پیش از این باید بگویم، انقلاب از «سر» نمی ‏آید و بدواٌ هم «فکر» نیست. انقلاب از انباشت ‏نارضایتی های عمیقِ اقتصادی- سیاسی و ‏اجتماعی، از اوج فساد و انحطاط و بی کفایتی ‏مطلق رژیم سیاسی حاکم بر می خیزد نه از فکر ‏و سر این و آن!‏
س: پس این رویگردانی سرها از انقلاب- برغم ‏این همه- از چه روست؟‏
ج: «ماهی از سر می بگندد نی زِ دُم» البته در ‏ابتدا رویگردانی مردم از انقلاب طبیعی بود آن ‏هم به خاطر دو عامل مهم بود. یکی سرکوب ‏شدید و افسارگسیخته، دیگری بی اعتمادی به ‏رهبری اپوزیسیون! اما اولاٌ مدتی ست که آن ‏دوران رعب و وحشت تمام شده و مردم ایران ‏دوران تأمل و جمعبندی از انقلاب و راه برون ‏رفت از این منجلاب را تجربه و جستجو می ‏کنند (به خصوص که تجربه ی ده سال «اصلاح ‏طلبی» را هم پشت سر دارند.) ثانیاٌ وظیفه ی ‏پیشگام، انتقال آگاهی و جمعبندی های شکست ‏و پیروزی های هر دوره و سپس سازماندهی ‏متناسب هر دوره است. افزون بر این پیشگام ‏همیشه باید حداقل یک گام از مردم جلوتر ‏باشد. در حالی که بخش عمده ای از اپوزیسیون، ‏مبین روحیه شکست تودها شده اند. من پیشگام ‏را تسامحاٌ به کار می برم.‏
س: شما به «اصلاح طلبی» با تمسخر اشاره می ‏کنید؟
ج: نه؛ این مسیری بوده که می بایست طی می ‏شد.‏
س: چرا می گویید بخش عمده ی اپوزیسیون ‏مبین روحیه ی شکست توده هاست؟
ج: چون بخش عمده ی اپوزیسیون به نظر می ‏رسد که هنوز از پوپولیسم فاصله نگرفته و هم ‏چنان در فضای سال های 60 و 61 که ایران را ‏ترک می کرد، قرار دارد. خستگی 25 سال غربت ‏هم هست. برای همین بدنبال راه حل های ‏سطحی و علاج باسمه ای جامعه است. از انقلاب ‏و رادیکالیزم می ترسد. از همین رو به هر ‏ریسمانی می آویزد. این روحیه متعلق به دوران ‏سرکوب خشن بود که مردم نُطُق نمی کشیدند. ‏حاضر بودند بچه هاشان معتاد و فاسد بشوند اما ‏دنبال سیاست نروند. نتیجه چه شد؟ دامنه ی ‏سرکوب و دخالت به همه ی عرصه ها کشیده ‏شد و مقاومتی جدی در مقابلِ آن صورت ‏نگرفت. من تکرار می کنم که سهم عظیم بی ‏کفایتیِ گروه های سیاسی در این بی اعتمادی و ‏انفعال شایان توجه است. به بخش عمده ‏اپوزیسیون اشاره کردم. اما سهمی را هم باید به ‏تأثیر محیط خارج از کشور بر بخشی از ‏‏«روشنفکران» در نظر داشت که مستعد پذیرش ‏افکار شبه سوسیالیستی و سوسیال دموکراتیک ‏بوده اند. این بخش بیشتر از گروه اول از ‏‏«انقلاب» و «رادیکالیزم» گریزان است.‏
ماحصل این که امروز با گذشت یک ربع قرن و ‏به قیمت گزاف و با از دست دادن سرمایه های ‏بزرگ معنوی، ماهیت این رژیم و تمام تاروپودِ ‏ارتجاعی اش بر ملا شده و توهمات عظیم مردم ‏کاملاٌ فرو ریخته است. اما، اپوزیسیون اش دچار ‏توهم و مبتلا به خرافه های دموکراتیک شده ‏است!!‏
س: منظورتان را توضیح می دهید؟‏
ج: منظورم این است که عمده اپوزیسیون ما به ‏‏«خروس بی محل» می ماند. اوایل انقلاب که ‏دیکتاتوری داشت به هر کجا پنجه می انداخت و ‏خون می ریخت و دموکراسی سلاخی می شد، ‏عموماٌ رویشان را به «امپریالیزم» کرده بودند و ‏مشت شان را به او نشان می دادند و هورا می ‏کشیدند، امپریالیسمی که دیگر حضوری نداشت ‏و عقب رانده شده بود. حالا که امپریالیست ها بر ‏سر سهم شان و این که کدام بیشتر بچاپد به ‏معامله و بند و بستِ علنی و پشتِ پرده مشغول ‏اند، لالمونی گرفته و یا مثلاٌ مارکسیسم را رد ‏کرده ولی، با ادبیات مارکسیسمِ سنتی می گوید ‏‏«مرحله ی انقلاب دموکراتیک است نه ‏سوسیالیستی». جالب تر این که «انقلاب ‏دموکراتیک»اش هم به «حقوق بشر» تنزل ‏یافته. ‏
س: شما مخالف «حقوق بشر» هستید؟
ج: کدام «حقوق بشر»؟ «حقوق بشر»ی که ‏وسیله ی مذاکره و معاملات است؛ یا حقوق ‏بشری که باید به آن احترام گذاشت و متخطی ‏را مجازات کرد؟ این دول مدعی حقوق بشر، ‏نمی دانند 25 سال آزگار بر ایران و ایرانی چه ‏رفته است؟ حتا بخشی از آن را که در بولتن ‏هایشان منعکس می کنند، بشر از بشر بودن اش ‏شرم می کند. آدم کشان رژیم ایران به کرات ‏آمده اند در فرانسه در آلمان و در سایر کشورها ‏آدم کشتند، سر بریدند و مثله کرده اند؛ در ایران ‏زندانیان اسیر را قتل عام کرده اند؛ به دختران ‏نابالغِ اسیر تجاوز کرده اند و هزاران جنایت دیگر ‏علیه بشریت. کدام حقوق بشر؟ جدولی که این ‏دول به دوستان و همطرازهایشان در کشورهای ‏عقب افتاده نمره می دهند؟! و البته گاهی تهدید ‏می فرمایند که وضع حقوق بشر در این جا یا آن ‏جا خراب است؟! و یا آفریقا در مقام چندم و ‏ایران در مقام چندم قرار دارند و برای آن که ‏جدی بودنِ شان را نشان بدهند، گاهی اسم ‏آمریکا و یا کشورهای بزرگ صنعتی را هم می ‏آورند؟! این حقوق بشر را می گویید؟! که شاید ‏بیلان اش در سال چند تلگراف و توصیه به ‏متخطیان «حقوق بشر» است؟ (با عرض معذرت ‏از فعالین حقوق بشر که لااقل همین کارها را ‏می کنند).‏
جدی بودن این «حقوق بشر» همان بس که ‏برای برقرار کردن روابط سیاسی و دیپلماتیک ‏هر چه بیشتر با این جانوران آدم خوار، دول ‏امپریالیستی- مدافع حقوق بشر- از یک دیگر ‏سبقت می گیرند. این بدین معنی ست که هم ‏چنان پول و قدرت بر همه شئونات زندگی ‏جهان سرمایه داری حکومت می کند و همه ‏چیز در مقابل آن ثانوی ست.‏
بانک های سوئیس از هویت صاحبان حساب ‏های میلیاردی که همین آدم کشان جمهوری ‏اسلامی باشند، با خبرند. اما نفع شان در این ‏است که سکوت کنند و «شتر دیدی ندیدی»..... ‏دور شدیم. اما نتیجه بگیرم از این اشاره. ‏اپوزیسیون خارج از کشور باید این ها را نشان ‏بدهد و خود این هم دستانِ خوش خط و ‏خالشان را برای مردم اروپا، افشاء کند. مردم ‏دنیا حالا دیگر جمهوری اسلامی را به خوبی ‏می شناسند. باید پشتیبانانش را نشان داد ‏و افشاء کرد که این جرثومه ی فساد با ‏پشتیبانی چه کسانی سرپا ایستاده است.‏
س: شما در صحبتِ تان از این گفتید که ‏توهمات عظیم مردم از رژیم کاملاٌ فرو ریخته و ‏ماهیت اش روشن شده، وضعیت اقتصادی و ‏سیاسی هم که وخیم است، پس چرا انقلاب نمی ‏شود؟
ج: برای وقوع انقلاب، وضعیت ویژه ای لازم ‏است. طبق فورمول های متخصصین انقلاب مثلاٌ ‏لنین، می بایست دو شرط اساسیِ عینی و ذهنی ‏انقلاب فراهم باشد؛ پائینی ها نخواهند، بالایی ها ‏نتوانندو به اصطلاح، کارد به استخوان برسد. ‏یکی از پارامترهای دیگر در انقلاب، روانشناسی ‏توده ی محروم است. من اطلاع دقیقی از این ‏عوامل ندارم و اصولاٌ از خارج نمی توان ‏‏«بارومتر» انقلاب را درست احساس کرد و ‏فهمید. ولی همه ی این عوامل از آن وضعیت ‏ویژه چندان دور نیستند. مگر یک عامل بسیار ‏مهم که خود می تواند عوامل دیگر را در تأثیر ‏بگیرد و سرنوشت انقلاب را رقم بزند و آن ‏‏«رهبری» است که تبلور بلوغ سیاسی- اجتماعی ‏جامعه است. با وجود این ضعف اساسی شرایط ‏بحرانی می تواند به انفجار کشیده شود ولی ‏بدون یک «رهبری» برآمده از دل جنبش و ‏مبین خواست های اساسی انقلاب، عظیم ترین ‏انفجارها هم به انقلابی اجتماعی که نیاز امروز ‏جامعه ی ماست منجر نمی شود و به سرنوشت ‏انقلاب 57 دچار خواهد شد.‏
در مورد «روانشناسی اجتماعی» مردم هم می ‏توانم بگویم برغم این که مردم خودشان را ‏مخالف انقلاب نشان می دهند و با بی اعتمادی ‏به قضایا نگاه می کنند، اما این وضعیت محصول ‏تجربه ی 25 ساله ی آن هاست و مردم ایران ‏بسیار سیاسی شده اند و چشم و گوششان از ‏وعده و وعید و مراحم اولیا پُر است. آنان،آن جا ‏که باید،کار خودشان را خواهند کرد.‏
س: شما ارتباطی بین همین روحیات ظاهراٌ ‏انفعالی مردم و گرایشات اصلاح طلبیِ فعالین ‏سیاسی و روشنفکران نمی بینید؟
ج: برای فهمیدن درست این پدیده ها باید دید ‏با چه اقشار و طبقاتی و با چه مشکلات و ‏خواست هایی مواجهیم. حقیقتاٌ من «اصلاح ‏طلبی» را پدیده ای متعلق به اقشار مرفه جامعه ‏می دانم که شکمشان سیر است و چیزهای ‏دیگر می خواهند که راحت دم دستشان نیست. ‏اکثریت این ها هم جزئی از سیستم اقتصادیِ ‏رژیم هستند و با هر نوع تحولِ جدی مخالف اند. ‏چون نمی خواهند منافع شان به خطر بیفتد. ‏راحتی و آزادی بیشتری می خواهند. مردمی که ‏من اشاره کردم و گفتم 25 سال تجربه آن ها را ‏به این جا رسانده و به وقت اش کارشان را می ‏کنند، از قماش دیگر هستند. نه شکمشان سیر ‏است و نه بند نافشان به جایی بند است. طرفدار ‏انقلاب از بیخ و بن اند؛ ولی شرایط را مساعد ‏نمی بینند. «همگی منتظر فردایند»* البته این ‏را هم اضافه کنم که در میان «اصلاح طلبان» ‏عناصر رادیکال هم پیدا می شود منتهی به ‏اصلاحات توهم دارند. ولی دیر یا زود می فهمند ‏که داستان از چه قرار است.‏
س: منظورتان از «راحتی و آزادی بیشتر» ‏چیست؟ یعنی راحتی و آزادی مشکل و خواست ‏دیگران نیست، فقط خواست مرفهین است؟
ج: راحتی و آزادی خواست همه ی انسان ‏هاست. ولی آن راحتی و آزادی ای که من اشاره ‏کردم چیزیست برای تکمیل زندگی مرفه ها؛ ‏مثلاٌ آزادی مشروبات، عدم مزاحمت برای ‏دانسینگ، آزادیِ ورود ماشین های فوقِ لوکس ‏برای آقازاده ها و از این دست چیزها که مشکل ‏عده ی خاصی ست. ولی عده ای نان شب ندارند ‏و سه شیفت کار می کنند. مسئله این است.‏
س: به هر حال دموکراسی امر مقدمی ست، این ‏طور فکر نمی کنید؟
ج: نه! اول تخم مرغ است یا خود مرغ؟! ببینید، ‏بیش از 200 سال از عمر دموکراسی در غرب ‏می گذرد. اگر قرار بود دموکراسی بتدریج ‏مشکلات دیگر، یعنی مشکلات اقتصادی و سایر ‏مشکلاتِ ناشی از آن –طبقاتی- را حل می ‏کرد، امروز ما در اروپا «مدینه ی فاضله» داشتیم ‏و اتوپیای همه متحقق شده بود.‏
س: پس شما فکر می کنید اول سوسیالیزم بعد ‏دموکراسی؟
ج: نه! من هم دموکراسی را مقدمه و لازمه ی ‏انکشاف انقلاب می دانم. ولی عمداٌ به شما گفتم ‏نه، تا مسئله روشن شود. دموکراسی داریم تا ‏دموکراسی. دموکراسی مادام که دست به ریشه ‏ی اقتصادی نبرد و شرایط مساوی مادی برای ‏انسان فراهم نکند، دموکراسی واقعی نیست. ‏چون منشاء تبعیضات این جاست و با هیچ آئین ‏نامه و قسمی نمی توان مهارش کرد.‏
س: به نظر شما در کشورهایی مثل فرانسه یا ‏هلند یا فنلاند، دموکراسی وجود دارد؟
ج: دموکراسی وجود دارد؛ اما دموکراسی ‏بورژوایی است. البته چیز بدی هم نیست. کلی ‏برایش جنگیده اند. اما، الگوی دموکراسی نیست. ‏خودش دچار بحران است. دموکراسی های ‏بورژوایی البته بسیاری تبعیضات را از بین برده و ‏یا کاهش داده اند. اما اصلی ترین آن یعنی ‏‏«مادر تبعیض» که اقتصاد باشد دست نخورده ‏باقی مانده و تقدیس می شود.‏
س: بنابراین بدون انقلاب سوسیالیستی، ‏دموکراسیِ واقعی وجود نخواهد داشت؟ از شما ‏می پرسم تحولات آتی را چگونه می بینید؟ آیا ‏باید برای یک انقلاب سوسیالیستی بجنگیم؟
ج: تحولات آتی را قبلاٌ اشاره کردم، به نظر من ‏به چندین دلیل مهم این تحولات به یک انقلاب ‏اجتماعیِ تمام عیار، بدل نخواهد شد. اما، ‏‏«انقلاب سوسیالیستی» (یعنی یک برنامه ی ‏سیاسی با پلاتفرم های روشن برای مسایل ‏انقلاب) تنها الگوی تبلیغ و ترویج سوسیالیست ‏های انقلابی است. انواع جمهوری های دیگر ‏متعلق به ما نیست. مارکسیست های انقلابی، ‏الگو و حرف خودشان را دارند. اما، همواره پیش ‏می آید که گروه های غیر کارگری و بورژوایی، ‏علم و کتل بیشتری برای تغییرات سیاسی  ‏بردارند و آحاد وسیع تری از مردم را زیر لوای ‏خود بگیرند و در نتیجه نقش بیشتری در تحول ‏یک دوره ی معین بازی کنند. سوسیالیست های ‏انقلابی ضمن همیاریِ عملی برای سرنگونی با ‏سایر نیروهای غیر سوسیالیست، می بایست ‏همواره هویت سوسیالیستی و استقلالِ طبقاتی ‏خودشان را در هر گام و برنامه حفظ کنند. هم ‏چنان که «انگلس» کرد. او وقتی در انقلاب ‏ایتالیا با چنین وضعیتی مواجه شد، همچون یک ‏سرباز در انقلاب شرکت کرد، اما از مشارکت با ‏بورژوازی در حکومت، خودداری کرد و گفت در ‏چنین صورتی بنام طبقه کارگر، برنامه های ‏بورژوازی را اجرا خواهم کرد و به «گمگشته ی ‏بی بازگشت» بدل می شوم.‏
راه دور نرویم. در همین انقلاب 57، اگر «چپ ‏رادیکال» شعارهای اساسی خودش را حفظ می ‏کرد و به عنوان «اپوزیسیون چپ» صف مستقلی ‏ایجاد می کرد، امروز اوضاع چنین نبود!‏
س: در مجموع استنباط من اینست که شما ‏وقوع یک «انقلاب مخملین» را بیشتر از حالات ‏دیگر محتمل می دانید؟ در چنین صورتی ‏وظیفه ی چپ های رادیکال را چه می دانید؟
ج: از من نخواهید که رهنمود بدهم. این را از ‏اول هم با امتناع از «مصاحبه»یی برای درج در ‏‏«سایت» عرض کردم.‏
س: به نظر من این یک وظیفه است. من به ‏خاطر دوستی و علاقه ام مصاحبه نمی کنم. شما ‏بیش از دو دهه است در خارج از کشور هستید و ‏حتماٌ به مسایل انقلاب اندیشیده اید. بسیاری از ‏سوسیالیست های جوان نمی دانند شما چه فکر ‏می کنید و به چه جمعبندی هایی رسیده اید. ‏خلاصه ای از جمعبندی هایتان را بگویید.‏
ج: متأسفانه جمعبندی های من در چند قطره ‏اشک خلاصه می شود که برای شستشوی چشم ‏لازم است.‏
س: من می دانم شما زیاد سراغ سایتِ «هادی ‏خرسندی» می روید. این کار در روحیه تان ‏تأثیر گذاشته! اما من جدی از شما می پرسم!‏
ج: طنز اگر طنز باشد بسیار جدی تر از جدی ‏ست!. من مزاح می کنم اما جدی بودن سئوالات ‏شما هم راهی جز گریز به طنز نمی گذارد. با ‏وجود این به روی چشم.  من باز می گردم به ‏جلد خودم و متعارف به سئوال شما جواب می ‏دهم.‏
این که گفتید «انقلاب مخملین» را محتمل ‏ترین حالت میدانم، قصه درازی دارد! همان طور ‏که می دانید حدود بیست سال پیش که خمینی ‏مُرد (امامِ راحل شد) من هنوز کار تشکیلاتی می ‏کردم. درست بعد از «ارتحال آقا»، نشست ‏وسیعی داشتیم با دوستان و رفقا! و تقریباٌ همه ‏بر این باور بودند که مرگ خمینی نقطه عطفی ‏ست و این رژیم به سراشیب از همپاشی افتاده و ‏عموماٌ انقلاب در چشم انداز می دیدند. در نتیجه ‏هر کس به نوشتن جمعبندی و تنظیم قطعنامه ‏از باورهایش پرداخت. من هم قطعنامه ای ‏تنظیم کردم و به رأی گذاشتم. در این ‏جمعبندی (قطعنامه) امکان انقلاب و تغییری ‏بنیادی را ناممکن دانسته و محتمل ترین حالت ‏را، «استحاله» رژیم فورموله کرده بودم. همان ‏موقع هم به اندازه ی الان برایم عجیب بود که ‏حتا یک نفرهم-به جز خودم- به این قطعنامه ‏رأی نداد!!‏
س: پس برای همین علاقه ندارید جمعبندی ‏هایتان را ارائه کنید؟! (خنده)‏
ج: ولی خاصیت اش این بود که خودمان هم ‏فهمیدیم نه فراکسیون داریم نه عضو فراکسیونی ‏هستیم! (خنده) بازگردیم. تحلیلی که آن وقت ‏ها از اوضاع سیاسی و اقتصادی، اپوزیسیون و ‏وضعیت طبقه کارگر و جنبش توده ای... داشتم، ‏کم و بیش دستخوش تغییراتی شده و مهمترین ‏اش تحرک در جنبش کارگری برای تشکل یابی ‏های صنفی ست. با این وجود هنوز هم در چشم ‏انداز نزدیک، امکان یک انقلاب عمیقِ اجتماعی ‏را نمی بینم. بویژه که فاقد یک جریان چپِ ‏نیرومند و برنامه ای روشن، هستیم. اما تا ‏بخواهید «همایش»های رنگارنگ و منظم برای ‏استحاله «مخملین» برگزار می شود. برای شما ‏کارت دعوت نمی فرستند؟!‏
س: پس من دو باره سئوالم را تکرار می کنم. ‏چپ رادیکال وظیفه اش چیست؟
ج: به هر حال ما در دوران یک بحران جدی ‏هستیم. چپ رادیکال اول از همه باید توهمات ‏اش را کنار بگذارد، برنامه اش را تدوین کند. ‏مخاطبین اش را روشن کند و به سازماندهی ‏کارگران و زحمتکشانِ آگاه بپردازد.‏
این که نتیجه ی انقلاب چه می شود، بستگی به ‏میزان کار و تلاش عناصر آگاه و ترقی خواه دارد. ‏زیرا پتانسیل عظیمی در هر انقلاب برای فرا ‏رفتن از نکبت های بورژوایی وجود دارد. فراموش ‏نکنیم که در ایران به دلیل نبود دموکراسی، نبود ‏آمار، نبود احزاب و در نتیجه ندانستن آراء و ‏گرایشات سیاسی و طبقاتی، «شرط بندی» روی ‏‏«مرحله انقلاب» کار عاقلانه ای نیست. به همین ‏جهت سوسیالیست های انقلابی بدون واهمه از ‏‏«خرده بورژواهای رنگارنگ» [که خود را نماینده ‏انقلاب می دانند و می خواهند مردم را به برنامه ‏های «حداقل»شان متقاعد کنند] به طرح ‏شعارهای رادیکال و سازماندهی توده ای در ‏پایین می پردازند. صحت و سُقم شعارها در ‏اقبال یا عدم اقبال توده های وسیع مردم، محک ‏می خورد.‏
این ها البته مربوط به داخل و دوره ی انقلاب و ‏انفجارهای اجتماعی ست. اما در خارج به نظرم ‏یک وظیفه ی مهم سیاسی وجود دارد که کل ‏اپوزیسیون به آن توجهی ندارد. و آن نقش ‏پشتیبانی عملی کشورهای بزرگ صنعتی مثل ‏فرانسه بویژه، آلمان، انگلیس و غیره از جمهوری ‏اسلامی است؛ و فقط برای منافع اقتصادی شان! ‏این دول که خود را مدافع و مبشر «حقوق ‏بشر» می دانند با این پشتیبانی مستقیماٌ به ‏دوام رژیمی کمک می کنند که مرتکب ‏جنایت علیه بشریت است! افشاء مداوم این ‏اقدام ضد بشری کسانی که خود را مدافعین ‏‏«حقوق» بشر می دانند، وظیفه ی عاجل ‏کل اپوزیسیون و بویژه سوسیالیست های ‏انقلابی است!‏
س: چرا بویژه سوسیالیست های انقلابی؟‏
ج: چون بخش های دیگر، اکثراٌ دچار این توهم ‏هستند که این کشورها از ماهیت و عملکرد ‏جنایتکارانه جمهوری اسلامی اطلاع ندارند. ‏وظیفه ی اپوزیسیون مطلع کردن آن ها از این ‏واقعیت است. و لابد وقتی اپوزیسیون ایشان را از ‏ماهیت و عملکرد جمهوری اسلامی با خبر کرد، ‏آن ها تصمیم به تغییرش می گیرندو...؟!‏
این مؤثرترین کار تبلیغاتی برای بسیج افکار ‏عمومی دنیا و جلب پشتیبانی آنان از خواست ‏سرنگونی این رژیمِ ضد بشری است.‏
س: شاید این آخرین سئوالم باشد. شما در مورد ‏حکم اعدام و مشخصاٌ جنایتکارانی که مرتکب ‏قتل و جنایت سیاسی شده اند چه فکر می ‏کنید؟ فرض کنید همین فردا انقلاب شده و ‏مردم «قصاص» می خواهند و به جانِ مسببین ‏بدبختی ها و جنایتکاران افتاده اند. شما در ‏چنین روزی چه می گویید؟
ج: من اصولاٌٌ با حکم اعدام مخالفم. همه ‏جنایتکاران می بایست در دادگاه های علنی و با ‏وکیل مدافع- آن هم نه تسخیری- محاکمه ‏شوند و نمی بایست کسی محکوم به اعدام شود. ‏توصیه ام به آن ها این است که چون در آن ‏وقت اوضاع شلوغ و آشفته خواهد بود، بهتر است ‏این جنایتکاران از هم اکنون به فکر انتخاب ‏وکلای خود باشند.‏
س: پس شما هم با انقلابِ مخملین نزدیکی ‏هایی دارید؟ (خنده!)‏
ج: ظاهراً انقلاب مخملین به خاطر پرهیزی که ‏از خشونت و خون ریزی از خود نشان می دهد، ‏‏«مخملین» گفته می شود. من با این جنبه اش ‏کاملاٌ موافقم ولی اشکال «انقلاب مخملین» این ‏است که دست به ریشه نمی برد. حال آن که ‏جامعه ی ما نیازمند به یک دگرگونی بنیادی ‏است. دیگر دوران «شاه و شیخ و قهرمان» ‏سپری شده است. در یک «انقلاب مخملین» هم ‏برای تحمیق مردم و هم برای از بین بردن ‏اطلاعات سیاسی – جنائی رژیم مهره هایی را ‏سر به نیست می کنند و مشتی را از زندان و ‏آستین به صحنه می آورند و می شوند «رهبر»، ‏‏«ناجی» و «قهرمان ملی». روز از نو روزی از نو! ‏نگاه کنید یک نمونه اش را پرواز داده اند!‏

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.