|
اکبر معصوم بيگی
|
سخن امروز من دربارهي ميراث بهرنگي است. ميخواهيم ببينيم كه از پس سي سال كه از مرگ بهرنگي ميگذرد چه عناصري از كار او براي نسل كنوني زنده و چه عناصري مرده است. گذشت بيش از يك نسل، با اين همه رويدادهاي توفانزايي كه در اين سي سال اتفاق افتاده، فرصت بسيار خوبي براي ارزيابي به دست ميدهد. بيگمان راست است كه اگر نويسنده و اثر را در حكم متن بگيريم و زمينهي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگيِ پديد آمدن متن را بستر كار در نظر بگيريم، نميتوان متن را از بستر و زمينه جدا كرد و دربارهي آن سخن گفت؛ هر متن در زمينهها و بافتهاي گوناگون معنيهاي متعدد و متفاوت دارد. با اين همه، اين سخن نيز پُر بيجا نيست كه قياس دو دورهي مختلف و نهادنِ متني در زمينهي خاص ميتواند به يك متن واحد برجستگي خاصي بدهد يا آن را از جلوه و جلا بياندازد.
دورهاي كه بهرنگي در آن ميزيست داراي خصايصي است كه اگر آن خصايص را در نظر نگيريم ممكن است در ارزيابي كار بهرنگي دچار خطا شويم. بهرنگي در عصري ميزيست كه هنوز نزديك به 75 درصد جمعيت كشور در روستاها به سر ميبردند. هنوز اكثريت مردم ايران از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند، فضاي سياسي حاكم بر جامعه اجازهي هيچگونه تحرك فكري به نيروهاي متفكر و فعالان اجتماعي نميداد. هنوز تا رسيدن به تقسيم كار دقيق فكري ده سال فاصله باقي بود. از اينجاست كه ميبينيد بهرنگي نيز مانند بسياري از اهل فرهنگ هم نسل خود فقط داستان نمينويسد. هم داستاننويس است، هم منتقد داستان و شعر و تاريخ، هم ترجمه ميكند، هم تاريخ علم براي نوجوانان مينويسد، هم به تاريخ مشروطه ميپردازد، هم تاريخ جهان را نقل ميكند، هم روستاشناس است و هم هنرشناس و غيره. اما همين عدم تخصص در يك رشتهي خاص و پرداختن به زمينههاي متعدد و مختلف در عينحال كه نويسنده را از كار متمركز در يك زمينه خاص، مثلاً ادبيات و داستاننويسي، باز ميدارد اما چنان فراگيري و جامعيتي به شخصيت نويسنده ميبخشد كه او را از يكسويه نگري، تنگنظري و تك بُعديت شخصيتي نويسندهي امروز، كه هم از تخصص و كار حرفهاي به معناي اروپايي كلمه بيبهره است و هم از تاريخ و جامعه و سياست بيخبر، بركنار نگه ميدارد. اين از نكتهي اول. بهرنگي در عصري ميزيست كه سلامت نفس، كار، علم و علمباوري، و پرهيز از تباهيها، تحسين و بلكه «تقديس» ميشد. صفت علمي، چون باطلالسحري، كافي بود تا گشاينده هر دروازهي بستهاي باشد. به اصطلاح امروزيها «پارادايم»هاي علم، تاريخ و توليد پارادايمهاي مسلط بودند. همهچيز ميبايست در خدمت پيشرفت باشد. يادمان باشد كه بسياري از ارزشهاي عصر روشنگري اروپايي، هرچند با تحريفهايي، با انقلاب مشروطه به ايران هم راه يافت. از طرف ديگر، خاصيت پارادايم در اين است كه تا حد امكان ميكوشد دامنهي نفوذ خود را گسترش بخشد و تا حد مقدور همهي حيطهها را در برگيرد. يكي از خواص پارادايم تغليظ است. تسلط يك پارادايم خاص طبعاً مايهي نوعي قالبيانديشي، تفكر مكانيكي و غلو در اهميت پارادايم مسلط است. و باز طبعاً همين مبالغهها و قالبيانديشيها به كار نويسندهاي كه به تأثير پارادايم عصر قلم ميزند آسيب ميرساند. اما بايد ديد كه آيا همهي كار نويسنده در همين تأثيرپذيريها خلاصه ميشود؟ چرا كه به قول هگل هنرمند فرزند راستين زمانهي خويش است و طبعاً به ندرت ميتواند از محدوديتهاي عصر خويش فراتر رود. نمونهي نويسندهي ديگري را در متني ديگر در نظر بگيريد. چنان كه ميدانيد قرن نوزدهم عصر تسلط بيچون و چراي علم و پارادايم علمي است. همهچيز از علوم انساني و اجتماعي بگير تا ادبيات و هنر سخت تحت تأثير نيروي نجاتبخش علماند. راه بيرونرفت از همهي بنبستها و مشكلات مادي و معنوي بشر در علم جستوجو ميشود. پوزيتيويسمْ مذهب مختار عصر است. علم درفش پيكار با كهنهانديشي، سياهبيني و خرافهپرستي است. اميل زولا نويسندهي بزرگ فرانسوي زادهي اين عصر است. در آن زمان علم ژنتيك هنوز چندان پيش نرفته بود و همهچيز از ديدگاه وراثت و انتقال خوني در نظر گرفته ميشد. اميل زولا مجموعه داستانهايي در بيست جلد دارد زير عنوان خانوادهي روگون ماكار كه لابد وصفاش را شنيدهايد. اين مجموعهي بيست جلدي در عينحال كه دربردارندهي داستانهاي جداگانه است اما داستان دو خانوادهي پيوسته به هم نيز هست و بسياري از شخصيتها در داستانهای ديگر هم سروكلهاشان پيدا ميشود. اين مجموعه با دارايي خانوادهي روگُن ـ ماكار شروع ميشود و با دكتر پاسكال كه كتاب بيستم است پايان ميگيرد. هر بيست داستان وصف دورهي خاصي است كه در تاريخ پرالتهاب فرانسه به «امپراتوري دوم» مشهور است و دورهاي از 1852 تا 1870 را در برميگيرد. به نظر خوانندهي امروزي در مجموعه داستانهاي روگن ـ ماكار ظاهراً همهي همّ و غم زولا اين است كه ثابت كند وراثت و انتقال خصوصيات ارثي از پدر و مادر به پسر و دختر سهم تعيينكننده در شكلگيري شخصيت فرد دارد. در عينحال كه البته زولا به تأثير از كار هيپوليت تن عامل محيط را هم شاخصهي تعيين كنندهي ديگر ميداند. از نگاه خوانندهي امروزي آثار زولا شايد دل آزارترين جنبهي كار او همين مبالغهاي است كه در علمگرايي او وجود دارد (به خصوص كه حالا معلوم شده است كه علم موردنظر زولا شبه علم بوده است). نمونهي ديگر تسلط روانكاوي در كار دي. ايچ. لارنس نويسندهي انگليسي است. بسياري از آن چه لارنس، به تأثير از فرويد، به عنوان دستآوردهاي روانكاوي در كار خود دخالت ميدهد اندكي بعد منسوخ ميشود. اما پرسش اينجاست كه آيا همهي كار زولا و لارنس در همين گرايش افراطي به علم و روانكاوي خلاصه ميشود؟ بيانصافي است اگر جذابيتروايي، توصيفهاي زندهي زولا از پاريس نيمهي دوم قرن نوزدهم و رنگارنگي شخصيتهاي او را ناديده بگيريم و فقط به روح عصر توجه كنيم. همين حكم در مورد لارنس، خالق فاسق بانو چترلي و پسران و عشاق، هم صدق ميكند. و نيز چنين است حال صمد بهرنگي. اقتضاي عصر بهرنگي فضاي سرد و چولي است كه پس از شكستهاي پياپي جنبشهاي اجتماعي، اصلاحات ارضي نيمبند در روستاها، هجوم بيكاران روستايي به شهرها و قطببندي شديد شهر و روستا چنان فقر سياهي را بر جامعه تحميل كرده است كه حتي تصوير كردن بخشي از اين ستم هر روزه، پرهيبي هولناك از جامعهي آن روز ايران به دست ميدهد. بيشك چيرگي فضاي غالب عصر به بهرنگي مجال آن را نميدهد كه در پي روانشناسي فردي قهرمانان خود باشد و به دلمشغوليهاي شخصي آنها بپردازد (نمونهي درخشان اين آميزهي مسايل اجتماعي و روانشناسي فردي ديكنز است). بيگمان برخي تحميلهاي عصري باعث ميشود كه بهرنگي گاه داستان خوبي را با فلان پايانبندي قالبي يا نتيجهي اخلاقي ـ اجتماعي خراب كند؛ بيترديد برخي ديدگاههاي عصري تيپهايي را به داستانهاي بهرنگي تحميل ميكند كه اگر با خصوصيات شخصيتي درميآميخت نتيجهي بسيار بهتري ميبخشيد. شك نيست كه اصرار به راهحل نشان دادن در داستان از قبيل همان تحميلهاي عصري است. اما، با همهي اين احوال، همهي كار بهرنگي در اين تحميلها خلاصه نميشود. براي خوانندهي امروزي ماهي سياه كوچولو ضمن آن كه ميتواند حاوي اين يا آن فكر اجتماعي يا فلسفي باشد، در وهلهي نخست «اوديسه»ي كشف است، اوديسه كنجكاوي سمجي كه از كاهلي و آسانگيري تن ميزند، اوديسهي گام در راه نهادن و از نامكشوف نهراسيدن است. به اصطلاح شكسپيرشناسها قهرمان بهرنگي، يا به سخن بهتر قهرمانان بهرنگي، بيشتر اتللويياند تا هملتي. ترجيح ميدهند در راهي كه گام ميگذارند دچار خطا شوند و حتي نقد جان بر سر مطلوب و دلخواستهي خود بگذارند اما تفكر محض و عافيتانديشي را بهانهي بيعملي نكنند. داستانهاي بهرنگي روايت صادقانهي اتللوهاي يك نسل است. اين از نكتهي دوم. گفتيم كه صمد بهرنگي در عصري ميزيست كه قطببندي فقر و غنا در اوج خود بود. اما اين قطببندي لزوماً در كار همهي نويسندهها تأثير مستقيم نداشت. بهرنگي عمدتاً با عناصر داستان كودكان و نوجوانان كار ميكرد. تا وقتي بهرنگي دست به قلم ببرد كمتر نويسندهاي به خود جرأت ميداد كه عناصري را در عالم فانتزي خوش و خرم و پر تلألو داستان كودكان وارد كند كه اگر در حكم جنايت نبود، باري كم از جنايت هم نبود. امتياز بزرگ كار بهرنگي در اين است كه جغرافياي طبقاتي و فرهنگي داستان كودكان را دگرگون ميكند و كل آن را متوجه طبقات فرودست و حاشيهنشينان بيپناه شهري ميكند. نكته ديگري كه در كار بهرنگي چشمگير است اين است كه بهرنگي افسانههاي عاميانه را فقط وسيلهي تفنن و سرگرمي و وقتگذراني نميداند. به افسانهها جنبهي امروزي ميدهد و از وجوه رمزآميز و استعاري آن نهايت استفاده را ميكند. مقلدان بيمايه و نيز بسياري پيروان صادق و با استعداد از پي بهرنگي آمدند و همين امر به شخصيت بهرنگي آن جنبهي شمايلگونه و اسطورهاي را بخشيد كه در آغاز سخنام به آن اشاره كردم. اين از نكتهي سوم. نكتهي آخر اين كه بهرنگي همواره مخاطب را مدنظر دارد. عصر بهرنگي عصر توجه و احترام به مخاطب است و هر حركتي كه مخاطب و مردم را برماند مذموم شمرده ميشود. اگر مُجاز باشيم كه اصطلاح «مجلسي» را به كار ببريم، ميگويم كه شعر و داستان آن عصر شعر و داستان مجلسي است يعني كه ميتوان آن را بر سر جمع خواند، با مخاطبان گسترده. كساني از نسل گذشته كه شاهد شبهاي شعر خوشه يا شعرخوانيهاي انستيتوگوته بودهاند هنوز حلاوت آن شبها را در بُن دندان خود حس ميكنند؛ برخلافِ شعر و داستان امروز ايران (غرضم بخش قابل توجهي از شعر و داستان امروز است) كه به سبب بياعتنايي به مخاطب، بريدن از مسائل اجتماعي و پشت كردن به سنت درخشان ادبيات اجتماعي دههي 40 و 50 ايران و رويآوري به نظريههاي نامربوط و مُدهاي فكري، اساساً مخاطبستيز است و استعداد خوانده شدن در جمع را ندارد و به نظر ميرسد ساختار كار اقتضاي آن دارد كه در حلقههاي سه يا چهارنفري خوانده شود، داستانهاي بيستوچهار ساعت در خواب و بيداري، ماهي سياه كوچولو، پسرك لبوفروش و بسياري از ديگر داستانهاي بهرنگي را ميتوان براي مخاطبان چندصد نفري خواند و به جمع لذت بخشيد. اگر نظر مرا بخواهيد اين نكتهي آخري نه فقط كماهميتتر از نكتههاي ديگر نيست بلكه راستاش را بخواهيد در پارهاي برهههاي زماني همسنگ و حتي مهمتر از جنبههاي ديگر است. اگر بخواهم سخنام را خلاصه كنم و به آغاز گفتارم برگردم ميگويم كه اين عناصر در كار بهرنگي زنده است: بهرنگي داستاننويسي چيرهدست است، يا بهتر بگوييم، مايههاي نيرومندي براي پرورش و گسترش تجربههاي زنده و روزمرهي خود دارد. از توصيفهاي دراز ميپرهيزد، به كنش و حادثه در داستان توجه دارد و هر قدر جلوتر ميآيد به عوالم شهري نزديكتر ميشود: نمونهاش، بيست و چهار ساعت در خواب و بيداري. پيش از هرچيز به جذابيتروايي داستان توجه دارد و با آن كه فكر اجتماعي مشخصي را در سراسر داستانهاياش دنبال ميكند اما به جرأت ميتوان گفت كه «داستانِ عقايد» نمينويسد و حتي گاه چاشنيهاي غلوآميز در برخي از شخصيتهاي او به گيرايي داستان ميافزايد، گيرم بيگمان به ساختار كار لطمه ميزند. هيچ عرصهاي از عالم داستان را اعم از مثل، متل، افسانه و اسطوره مصون از تعرض نميداند و از همهي اين عناصر براي بيان مافيالضمير عصر بهره ميگيرد. دربارهي عناصر مردهي كار بهرنگي در متن گفتار اشارههايي كردم و اينجا مكرر نميكنم. *
|