|
محمد رضا شالگوني
|
|
من فکر می کنم در هر دوره ای، ما باید برای دفاع از پرنسیب ها و اصول مان، سرراست به جنگیم. وقتی می گوییم یک مبارزه طبقاتی حق است، پس هر روز باید بر آن تأکید کرد و برایش جنگید و تردید نباید داشت. در مورد حقوق انسانی و دموکراسی، اگر اعتقاد داریم باید بایستیم. نه این که بسته به اوضاع و احوال ، به بهانه های مختلف و مصلحت اندیشی حرف مان را بپیچانیم .
باید قاطع ایستاد و از اصول دفاع کرد. من همین جا بگویم، موضع من و سازمانی که من به آن تعلق دارم، در مورد موج اول کشتار ( که مسئولان و سردمداران رژیم سابق بود ) ما جزو کسانی نبودیم که هل هله می کردند، ولی در مجموع تأیید می کردیم. ولی حالا فکر می کنم که آن موضع اشتباه و نادرست بود. خیلی روشن، ماامروز اصلاٌ معتقد هستیم که اعدام باید برچیده شود. همان موقع معتقد بودیم و اکنون هم معتقدیم که شگنجه نباید باشد. بنابراین اگر یک ژنرال ارتش شاهنشاهی را شکنجه میدادند ما بایست اعتراض می کردیم. اگر نکرده ایم باید از کار خودمان شرمنده باشیم. به زبان مارکس می گویم: شرم یک احساس انقلابی است. معمولاً انقلابی ها می توانند شرمنده باشند. ما بایستی در مقابل هر نوع شکنجه می ایستادیم. بنابراین من معتقد هستم اگر زمانی که نصیری را شکنجه کرده بودند ، و قتی من خودم او را دیدم با سر باند پیچی شده ، باید این بحث را بمیان می کشیدم. همین جا یادآوری کنم که اکثر مقامات رژیم شاهنشاهی باید محاکمه ومجازات میشدند ، دست بسیاری از آنها به خون مردم و آزادیخواهان این کشور آلوده بود.اما محاکمات آنها میبایست اولاً علنی و باحضور وکلای مدافع منتخب شان و برمبنای مدارک و اسناد روشن صورت میگرفت؛ ثانیاً هیچ گونه شکنجه جسمی و روانی در موردشان نمیبایست اعمال میشد؛ ثالثاً نمیبایست اعدام میشدند.در واقع اگر دنبال انتقام جویی صرف نباشیم ( که نباید باشیم )هدفِ مجازات و محاکمه جنایت کاران و چگونگی آن ، بیشتر درس آموزی و جلوگیری از تکرار جنایت خواهد بود.چنین هدفی را از طریق احترام به حقوق انسانی متهم بهتر و روشن تر میتوان دنبال کرد.شکنجه و بی اعتنایی به حقوق انسانی افراد چیزی است که طرفداران سوسیالیسم تحت هیچ عنوانی نباید تحمل کنند تا چه رسد به این که تجویزش کنند.کسانی که بنیاد نظرشان بر آزادی و برابری عمومی انسانها گذاشته شده، بیش از هر جریان دیگر از بی احترامی به حقوق فردی انسانی ضربه می بینند. فراموش نکنیم طبقه کارگر در هر جامعه طبقاتی بیش از طبقات بالا و مرفه از بی احترامی به حقوق انسانی صدمه می بیند.اگر قرار باشد فقط عده ی معدودی و در موارد بسیار نادری شکنجه شوند،اکثر آنها از ما خواهند بود و موارد نادر به سرعت به قاعده رایج تبدیل خواهد شد.در هر حال، خیلی روشن معتقدم که ما باید از حقوق انسانی اعدام شدگان و دستگیر شدگان دوره انقلاب دفاع می کردیم و اگر نکردیم باید شرمنده باشیم . آن کشتارها باید محکوم می شد. که البته عده ای محکوم کردند. به هر حال بی اما و اگر میگویم که باید آن کشتار ها را محکوم می کردیم. اما در مورد آن دو دور دیگر کشتار ، ما از روز اول در کنار قربانیان کشتارها بودیم و طبعاً آن را محکوم کردیم. در کشتار های سال 60 و61 علاوه بر کمونیست ها و فعالان چپ ( که جای خود دارند )مخصوصاً لازم میدانم از فعالان مجاهدین یاد بکنم که شمارشان از دیگران بیشتر بود و مظلومانه کشته شدند. صرف نظر از این که نظرمان در باره سیاست های مجاهدین و رجوی چه بود و چه هست،از اینها باید دفاع میشد. این ها شهدای مردم هستند و باید از مظلومیت آن ها دفاع کرد. البته ما همان موقع هم قاطعانه آن کشتارها را محکوم کردیم و خودمان هم جزو قربانیان بودیم.ولی همه باید این کار را می کردند و آن بخش از چپ که به بهانه های به اصطلاح "ضد امپریالیستی" و غیره،با آن کشتارها مخالفت نکردند و بعضاٌ تأییدهم کردند- مثل حزب توده و اکثریت و پیرامونیان آنها – کار بی شرمانه و جنایت کارانه انجام دادند و بیش از همه به اعتبار و آبروی چنبش چپ ضربه زدند.چپ و هلهله کردن برای کشته های مردم؟! اگر شرافتی در آن ها باشد، باید از کارهای خود شرمنده باشند. در مورد موج بعدی کشتار در سال 67 نیز باید بگویم که اصلاٌ رژیم را خطری تهدید نمی کرد. منتها چون جنگ را باخته بودند می ترسیدند.جالب است که در این مورداصلاح طلبان حکومتی می گویند از کشتار خبر نداشتند که به نظرم دروغ میگویند. اگر ما در خارج خبردار شدیم ممکن نیست که دست اندرکاران رژیم در داخل خبردار نشده باشند. فاجعه بزرگتر از آن بود که اینان بی خبر بمانند. و بی شرمانه تر از همه این است که بعضی از آنها هنوز هم میکوشند کشتارهای دهه 60 را مسکوت بگذارند یا توجیه کنند.باید این جا یادآوری کنم که کشتارهای دهه 60 فقط به کشتار فعالان سیاسی خلاصه نمیشود. عده زیادی از معتقدان به مذاهب دیگر را نیز بی رحمانه کشتند یا شکنجه کردند که مخصوصاً از شهدای بهائیان باید یاد کرد.من اعتقادات مذهبی ندارم و بنابراین به چندو چون باورهای آنها کاری ندارم. اما تردیدی ندارم که اگر کسی حاضر میشود در دفاع از اعتقاداتش از جان خود بگذرد، حتماً از شهدای راه آزادی است و به همه مردم تعلق دارد. در یک کلام بدون دفاع از آزادی ها و حقوق افرادانسانی(تأکید میکنم ، منظورم همه افراد انسانی است ) محال است به آزادی و دموکراسی و نظام اجتماعی قابل تحمل دست یابیم.در این جا بگذارید به گفته ی یکی از کمونیست های نامدار و یکی از جان بدر بردگان کشتارهای استالینی ، ویکتور سرژ ،اشاره کنم که میگوید " به یاد داشته باشید دفاع از انسان را،احترام به انسان را.به حقوق انسان، به امنیت و به ارزش او باید احترام گذاشت. بدون اینها سوسیالیسمی وجود نخواهد داشت. بدون اینها همه چیز دروغ ، بی ارزش و در تباهی خواهد بود. منظورم از انسان همه انسانهاهستند،حتی رذل ترین آنها،حتی اگر دشمن طبقاتی و پدر در پدر بورژوا باشند.هرگز نباید فراموش کرد که بالاخره انسان انسان است."
در پایان میخواهم یادآوری کنم که علاوه بر سه دوره ای که شما اشاره کردید، دوران چهارمی هم در تاریخ سرکوب و زندان های جمهوری اسلامی وجود دارد که از سال 67 به بعد شروع میشود.در واقع جمهوری اسلامی بعد از کشتار 67 تصمیم گرفت ، زندان سیاسی پر جمعیت و خیلی خشن به صورت فابل رؤیت و با نام و نشان نداشته باشد. بنابراین یک زندان سیاسی نسبتاً جمع و جور در پیش صحنه درست کردند، که وضع آن مانند زندان های سیاسی پیش از سال 67 غیر قابل تحمل نباشد. و عده ای از زندانیان سیاسی شناخته شده را( که به دلایل مختلف نام شان بر سر زبان هاافتاده و نمیشود مخفی شان کرد)در آنجا نگهداری میکنند ،ولی زندانیان ناشناخته تر که در اقدامات توده ای بزرگ و یا خطرناک تر دستگیر میشوند ،در زندانها یا بازداشتگاههایی نگهداری میشوند که عایق بندی شده اند و خبری از آنها به بیرون درز نمیکند یا بسیار جسته- گریخته درز میکند. این دو سطحی کردن زندان ها به دستگاه های امنیتی رژیم امکان میدهد که با دست بازتری زندانی را شکنجه و تخلیه اطلاعاتی بکنند و حتی بی سرو صداتر اعدام و سر به نیست نمایند. مثلاً در میان دستگیری های وسیعی که در حرکت های توده ای چند ماه پیش آذربایجان صورت گرفت، عده ای به مکان های نامعلوم انتقال یافتند و دستگاه های امنیتی حتی از دستگیری افراد اظهار بی اطلاعی کردند. همین طور در خوزستان و بلوچستان عده ای را به اتهام بمب گذاری و عملیات مسلحانه به اعدام محکوم کرده اند و بعضی ها را اعدام کرده اند که مخالفان رژیم در داخل و خارج از کشور ،از چگونگی دستگیری ، بازجویی و محاکمه آنها عملاً اطلاعات در خور توجهی ندارند. همین طور است عده ای از دستگیر شدگان حرکت های اعتراضی گسترده مردم در کردستان. همه قراین نشان میدهد که شمار این گروه از زندانیان باید به مراتب بیشتر و شرایط آنها به مراتب بدتر از آنهایی باشد که در زندان های سیاسی شناخته شده به سر میبرند.در دهه 40 اخوان ثالث در ارتباط با کشتار وسیع دهه 30 در رژیم شاهنشاهی ، در شعری نوشت :" دارها برچیده، خون ها شسته اند ". همین را حالا میتوانیم در باره سیاست جمهوری اسلامی در دوره بعد از 67 بگوئیم ، با این تفاوت که این بار دار ها و خون ها به سطح عایق بندی شده تری منتقل شده اند. من فکر میکنم رژیم بعداز سال 67 به این نتیجه رسید که باید شکنجه و اعدام را به شکل ظریف تر و کم هزینه تری سازمان بدهد تا نگذارد بازتاب سیاسی آنها در فضای عمومی کشور از حد معینی فراتر برود. حتی فکر میکنم ماجرای قتل های زنجیره ای دهه 70 را در راستای همین سیاست میشود توضیح داد. در واقع اگر تشدید اختلافات درونی حکومتی ها بعد از روی کار آمدن اصلاح طلبان نبود معلوم نبود رسوایی ناشی از آخرین سری قتل های زنجیره ای آن چنان گسترده باشد و در همه دنیا و مهم تر از همه ، در خود کشور آن چنان تکان دهنده موج ایجاد کند. به همین دلیل ، فکر میکنم اپوزیسیون باید روی این سطح عایق بندی شده سرکوب و زندان تمرکز بیشتری داشته باشد.
|