|
آرش: آقاي نگهدار، آخرین سئوالم به مناسبت یادمان قتل عام زندانیان سیاسی در ایران است که هر سال در دهم شهریور – به عنوان روز این کشتارها که توسط مادران در ایران تثبیت شده- برگزار می شود. برای خوانندگان آرش اهمیت دارد که بعد از گذشت بیست و هشت سال نظر شما را-که یکی از رهبران اصلی سازمان اکثریت بوده اید و سال ها هم دبیر اول و در اکثر سیاست گذاری های این سازمان نیز نقش مهمی داشته اید- در مورد كشتار زندانيان سياسي جمهوری اسلامی ایران بدانند. جمهوری اسلامی ایران از فردای انقلاب مصادره شده ی مردم ایران، کشتار مخالفان سیاسی- عقیدتی خود را آغاز کرد. ابتدا و عمدتاً بلند پایگان نظام ستم شاهی را هدف داشت؛ چندی بعد به اقلیت های دینی و سرکوب خواسته های قومی و مل[كُردستان و تركمن صحرا] هم تسری یافت.. احکام اول انقلاب در مدرسه رفاه، در دوران خود عموماً با سکوت جنبش ترقی خواهانه و در رأس آن جنبش چپ و همراهی بخشی از روشنفکران مواجه گردید. - در سال 1360، کاربدستان رژیم اسلامی، کشتار بخش وسیعی از مخالفان سیاسیِ کمونیست و مذهبیِ مخالف خود را- در مقابلِ سکوت بخشی دیگر از چپ ها که رژیم اسلامی را ضد امپریالیست می دانستند- سربه دار کرد. - همچنین در تابستان 1367، خمینی به هیئتِ منتخب خود، نیری، اشراقی، رئیسی و پورمحمدی فرمان داد که مسئله ی وجود زندانی سیاسی را با کشتار آن ها حل کنند. امروز که شما بعد از بیست و هشت سال، به پشت سر خود نگاه می کنید، نظر و موضع شما در قبال این سه مرحله ی کشتار (در زمان وقوع آن ها و حال)چیست؟
نگهدار: گروهی از فعالان زنان، کارزاری را شروع کرده اند برای جمع آوری یک میلیون امضاء با هدف لغو قوانین تبعیض آمیز عیه زنان. وقتی این را شنیدم برای آنان نوشتم که جمع آوری یک میلیون امضاء نشانه ی یک بسیار خوب است. و نشان می دهد که اراده برای رفع تبعیض در جامعه جدی است. ولی این اراده هنوز آنقدر قوی نشده که نشان دهد که این مطالبه به یک امکان واقعی تبدیل شده است. روزی که اکثریت زنان جامعه ما خواهان برابری حقوقشان بشوند، امکان واقعی برای تغییر بوجود آمده است. در آستانه انقلاب تقریبا تمام جامعه ما خواهان کشتار سران حکومت محمد رضا شاه و عاملان ساواک و فرماندهان ارتش بود. مبارزه قوی ترین جریان چپ در آن زمان مسلحانه و قهرآمیز بود. در آرم سازمان ما و سازمان مجاهدین به عنوان دو سازمان اصلی عرصه ی سیاسی کشور، نقش سلاح حک شده بود. این نه تنها در روی آرم، بلکه، روی ذهن ما نیز حک شده بود که اعمال خشونت راه دست یابی به اهداف سیاسی است. اعمال خشونت علیه "دشمنان خلق" برای ما تنها راه رهایی تلقی میشد. این خشم و نفرت نه تنها اذهان ما را، که تار و پود همه جامعه را در می نوردید. دفاع از حقوق بشر – حتی در میان برجسته ترین روشنفکران – به دفاع از حقوق مظلومان، رنج کشیده گان یا زحمتکشان منتهی بود. وقتی یک سازمان سیاسی حقانیت خود را با دست زدن به اعدام "دشمنان خلق" تعریف کند این انتظار بسیار بیهوده ای از آن سازمان است که برای آنان چیزی کمتر از اعدام طلب کند. در ناسیه فدائیان خلق در آن روزها نگرانی اصلی اصلا این نبود که چرا این طور بیرحمانه و بی حساب آدم می کشند. نگرانی اصلی در ما این بود که مبادا طرفداران آیت الله خمینی با عوامل رژیم شاه مخفیانه ساخت و پاخت کنند و آنها از چنگ عدالت خلق بگریزند. این فکر در اسناد رسمی سازمان، در اعلامیه های ما در باره اعدام ها و در باره ارتش به خوبی قابل مشاهده است. در آن سال ها تنها قشر فوق العاده کوچکی از جامعه ما اعدام بدون محاکمه را "بی عدالتی" و "کاری ناثواب" می دانست. مرحوم بازرگان یکی از آنها بود. بقیه، به شمول ما همه از اعدام ها خوشحال بودند. عکس اجساد لت وپار شده اعدامی ها را در صفحه اول مطبوعات منعکس می شد و جامعه را به وجد می آورد. در مورد اعدام های دهشتناک سال 60 و 61 ما خیلی از بچه های مجاهد و راه کارگری و اقلیتی و پیکاری و غیره را از نزدیک می شناختیم. همه شان بچه های کاملا صادق و صمیمی و از جان گذشته بودند و واقعاٌ حاضر بودند برای خوشبختی مردم همه وجودشان را بدهند. در بین ما اصلا آن حسی که نسبتا به اعدام سران رژیم سابق بود نسبت به این بچه ها نبود. ما واقعاٌ این ها را دوست داشتیم و خبر اعدام هر یکی شان برایمان یک خبر هولناک بود. در سطح شهر هم اصلا آن شور و شوق 3 سال پیش به چشم نمی خورد. خوب حس می شد که مردم نیز بیشترشان به شدت از این درگیری ها و کشتارها هراسان و یا اندوه گین اند. ما فدائیان می دیدیم که تشدید خشونت از هر دو طرف، هم از طرف حکومت و هم از طرف گروه های مسلح به ضرر همه است، به ضرر انقلاب است. توده ای ها هم نگران بودند. منتها آنها زیاد این قربانیان را نمی شناختند و من عواطفی را که نسبت به راه کارگری ها اقلیتی ها و حتی مجاهدین اعدامی در میان بچه های اکثریت می دیدم در میان آنها کمتر دیدم. یادم می آید به تصمیم رهبری سازمان زنده یاد رفیق جواد (علیرضا اکبری شاندیز) مقاله ای بدون امضاء نوشت در نشریه کار و بحث کرد که این اعدام ها به زیان انقلاب است و باید متوقف شود. از پی آن اسدالله لاجوردی از اوین زنگ زد و نام نویسنده آن مقاله را خواست. ما در جلسه دبیران سازمان تصمیم گرفتیم مدیر مسوول نشریه، رفیق منصور (محمد رضا غبرایی) که قبلا به حکومت معرفی شده بود، پاسخگو شود. او رفت و لاجوردی او را گروگان گرفت تا نویسنده اصلی مقاله خود را معرفی کند. رفیق منصور، بی هیچ اتهامی گروگان ماند، حتی پس از دستگیری رفیق جواد در کردستان، اعدامش کردند. رفیق منصور تنها قربانی نبود. در سال های 60 و 61 حدود 120 نفر از رفقای ما بدون هیچ اتهام یا پرونده ای، در این جا و آنجا به جوخه های اعدام یا به چوبه های دار سپرده شدند. آن زمان ما با حزب هم صحبت کردیم که باید به این وضع اعتراض کرد. آنها هم کاملا موافق بودند. با توده ای ها هم بیانیه مشترک دادیم و اعتراض کردیم. تمام تشکیلات ما بشدت نگران و حساس بود. خانواده ای از ماها نبود که کسی از آن فراری و زندانی و اعدامی نباشد. ما در عین حال به گروه های قیام کننده علیه حکومت اصرار می کردیم که اسحله را زمین بگذارند و به گفتگو با حکومت روی آورند. خود ما مبتکر مناظره تلویزیونی شدیم. من شخصاٌ به مسعود رجوی بسیار اصرار و استدلال کردم که گفتگو برای همه ما خیر بیشتری از جنگ خیابانی دارد. اما آنها متاسفانه تصمیم خودشان را گرفته بودند. تصمیمی که هزینه آن برای همه ما واقعاٌ کمر شکن شد. اما صفحات اول روزنامه های طرفدار حکومت از عکس اجساد پوشیده نشد. من فکر می کنم حکومت می فهمید که جامعه برای آن کشتارها هورا نمی کشد. همین علت تغییر روش آنها شد. زیرا در آن سال ها کسانی که از آن خشونت ها و کشتارها واقعا بیزار بودند، کسانی که همزیستی مخالفان با حکومت اسلامی را میسر می دانستند، کسانی که از کشتار مخالفان می هراسیدند در جامعه ما اقلیتی ناچیز نبودند. اکثریت بزرگ مردم سعادت کشور را در نابودی طرف دیگر نمی دید. تنها افراطی ترین گروه ها دلشان می خواست هرچه بیشتر از طرف مقابل بکشند و این ها، یعنی فکر لاجوردی و مسعود رجوی فکر اکثریت جامعه ما نبود. ازسوی دیگر در آن سال ها هنوز حقوق بشر با فرهنگ سیاسی اکثریت بزرگ فعالان سیاسی ایرانی عجین نبود. هنوز صدایی که می گفت "مرگ بر هیچ کس" تنها پچ پچی خفته بود. اکثریت جامعه در آن سال ها هاج و واج و غمگین بود. در فاجعه ملی و اعدام دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال 1367 وضع بیشتر متفاوت بود. نه تنها تمام نیروهای مخالف جمهوری اسلامی این اعدام ها را محکوم کردند، بلکه جناح معینی در درون نظام هم با آن شجاعانه به مخالفت برخاست. آیت الله منتظری از نوادر انسان هایی است که در این حکومت وجدان خویش را به هیچ قیمت تا کنون به مقام و موقعیت و پول و ستایش این و آن نفروخته است. اگر در سال 60 در سیمای اکثریت جامعه ما با بهت زدگی و تاثر نمودار بود، در سال 67 هیچ بخش عمده ای از جامعه ما نبود که نسبت به اعدام بیرحمانه زندانیان سیاسی، اگر گزارش آن مثل سال های 60 و 57 صفحات اول روزنامه ها را پر می کرد، از آن احساس نفرت نمی کرد. به همین دلیل به دستور آیت الله خمینی حد اکثر مواظبت را به عمل آوردند که این اعدام ها مخفی بماند. اگر آنها حتی نیمی از جامعه را هم برای انجام این کار پشت خود داشتند یقینا علنا جنایت می کردند. آخر حمایت آشکار از اعدام های سال 67 برای فعالان سیاسی همانقدر عجیب و مدهش بود که مخالفت آشکار با اعدام های سال 57. اما بسیار آموزنده است هرگاه توجه کنیم که هنوز در طیف وسیعی از فعالان سیاسی ایرانی نه اعتراض پیگیر به اعدام های سال 67 جایی آشکار یافته و نه افسوس و دریغ از اعدام های 57 و 60. این ولنگاری نشانه دقیقی است درجه تعمیق مفاهیم حقوق بشر، صلح و آزادی در اذهان جریان های سیاسی. آیا ما به جایی خواهیم رسید که جامعه ما انکارگران فاجعه ملی را به پشت میز محاکمه بکشاند؟ من، برخلاف برخی کشورهای اروپایی، اعتقاد ندارم که حکومت ها باید بعد از3 نسل هم هنوز تورق مجدد هولوکاست را "جرم" تلقی کنند. اما عمیقا اعتقاد دارم که در نظر گرفتن مجازات برای انکار هولوکاست توسط فعالان نسلی که آن فاجعه را شاهد بود عین عدالت بوده است. امروز هم آرزو دارم در ایران دادگاهی بر پا شود که تمام جگرسوختگان بتوانند در آن آزادانه شهادت دهند که چه بر آنان رفته است. آرزو دارم وجدان بیدار جامعه نسلی که خود شاهد جنایت بوده است، و فقط همان نسل، را وادار کند که انکار فاجعه ملی را مشارکت در آن جنایت تلقی کند. آرش: به نظر من شما از روی یک مسئله ی به راحتی عبور می کیند. سئوال روشن است. شما با درک امروزتان در برخورد خلاق به گذشته و برای این که دوباره اشتباهات گذشته تکرار نشود باید روشن بگوييد که آیا شرایط به شما تحمیل کرده و یا عقلانیتی وجود نداشت ؟! شرایط می تواند همیشه انسانها را دچار اشتباهات فاجعه آمیز کند- در حالی که بوده اند دیگرانی که در همان مقاصع این اشتباهات را می دیدند- و اگر نگاه و برخورد منطقی و خلاق به گذشته نشود و نشان داده نشود که در همان شرایط هم می توانستیم آن اشتباه را نکیم، آنوقت است که از اشتباه درس گرفته و در مقاطع دیگر به تکرار آن دست نخواهیم زد اشتباهاتی که با تکیه به عقلانیت به نقد کشیده شده اند، ده سال بعد دو باره تکرار نخواهند شد. آیا در شرایط بهمن ماه باید در مقابل اعدام می ایستادیم و اعتراض میکردیم یا نه؟!
نگهدار: به عنوان جرقه هایی در تاریکی بله. ولی درخشش این ستاره ها جریان غالب بر اندیشه سیاسی در جامعه ایرانی سال های 57 و تا حدودی سال 60 نبود و نمی توانست باشد. کسانی که رو در روی اعدامها می ایستادند شکست می خوردند و اعدام ها اتفاق می افتاد. چنانکه افتاد. آرش: شما امروز مطرح می کنید در آن روز اعتراض به اعدام ها یک جرقه بود. امروز که به گذشته نگاه می کنید، معتقدید که در آن روز باید از آن جرقه دفاع می کردیم یا از جو عمومی پيروي ميكرديم؟!
نگهدار: من بارها گفته ام که آرزو داشتم در آن سال ها به اعدام مأمورین ساواک و سران رژیم گذشته و بسیاری از اعدام ها اعتراض می کردم دوست داشتم نیرویی بودیم که می توانستیم در مقابل آن خشونت می ایستادیم. به عنوان یک آرزو. به عنوان یک غبطه که چرا ما در آن فضا اسیر بودیم. آرش: آیا به خاطر شرایط است که دفاع نمی کنیم یا به خاطر عدم شناخت شرایط و نداشتن و کمبود دانش سياسي خود ما؟
نگهدار: شرایط را همان شناخت و اگاهی ما تشکیل می دهد. چیزی جدا از شناخت و آگاهی ما وجود ندارد. جامعه ما متشکل از شهروندان ماست و شهروندان ما همه به میدان آمده بودند علیه رژیم پهلوی و بسیار برافروخته از دست او، با انبوهی از خشم و نفرت. چیزی جز اندیشه ای که در فعالین سیاسی وجود داشت به عنوان شرایط وجود ندارد. شرایط خود ما بودیم. حتا در همان شرایط بسیار پر خشم و کین، و سر مست از پیروزی. با این همه شما در رفتار سیاسیِ آن نحله های مختلف سیاسی تفاوت هایی می بینید که اگر ما به آن ها، معطوف به آینده، نگاه کنیم، تفاوت هاشان خیلی خیلی جدی تر و آشکارتر خواهد شد. از نظر من بسیار مهم است که یک رهبری سیاسی در آن روزها اعلامیه بدهد که آیا با این اعدام ها مخالف یا نه! او اگر وجدان اش به این شعور رسیده بود که اعدام چیز بدی است البته وجدان خودش را، و فقط وجدان خودش را، می بایست مبنای اقدام سیاسی قرار دهد. اما ویژگی مهم تر برای یک رهبر سیاسی، اینست که مسیر تحول نیرویی که اسیر خشم و خشونت است را چنان تشخیص و سپس سمت دهد که رهایی از آن مسیر را تسهیل و تسریع شود؛ کاری کند که راه گشوده شود تا در آینده کلیت این نیرو به سمت صلح، عدم خشونت و مدارا سوق پیدا کند. و من به طور معین می توانم نام ببرم از تأثیر رهبرانی که در این جهت تلاش کردند. کسانی که تلاش کردند کل جریان را، کل مردم و جامعه را به سمت راه حل های مسالمت آمیز بکشند و کسانی که بر خشم و خشونت و رو در رویی و تقابل نیروها با یک دیگر کشیدند. هدف سیاست گذاری در یک طیف از مخالفین جمهوری اسلامی، این بود که یک جبهه مقاومت در برابر خشونت با کاربرد همان ابزار ساخته شود. هدف سیاست گذاری در طیفی دیگر این بود که به نوعی کاربرد خشونت توسط نیروی غالب علیه بقیه را محدودتر و کم رنگ تر کند. برخوردی مثل واکنش اقای منتظری در برابر اعدام های 67 یک سرمشق و آموزش بزرگ برای حتا محالفین بود. او ایستاد و جریان ساخت و حاصل ان ایستادگی در پیدایش نیروهایی که شعار زنده باد مخالف من را در درون جمهوری اسلامی بر زبان آوردند و شجاعت دادن به این ها، سهمی انکار ناپذیر داشت. آرش: بالاخره شما اگر قرار بود با شناخت امروز خود به اعدام های که در مقابل اش سکوت کردیم برخورد کنید چه برخوردی می کردید؟ نگهدار: من اگر ارزیابی ها و آرزوهایی که امروز برایم عزیز هستند را آن روز می داشتم، باید در مقابل آن کشتارها بلند می شدم و انتقاد می کردم و می گفتم که این ها به خیر و صلاح مملکت و مردم و آینده ایرانی نیست. ما باید از حقوق کسانی که دورانی در ایران حاکم بودند، برای محاکمه شدن در یک دادگاه علنی با حضور وکیل مدافع و هیات منصفه، با صراحت دفاع می کردیم. امروز باور عمیق من این است که هیچ جنایت کاری، حتی آدم کشان و شکنجه گران در جمهوری اسلامی ایران، را نباید به خاطر ارتکاب جنایت یک سره از هر گونه حقی، از جمله حق زندگی، حق دفاع از خود، حق شکنجه نشدن، حق برخورداری از حریم قانون، محروم کرد.
|