header image
 
واقعیات عینی تاریخی چاپ
یدی شیشوانی   

مقدمتاٌ عرض کنم که سؤالات مطروحه مظموناٌ به مقوله خشونت و جباریت بر می گردد و نوع نگاه به این پدیده ها. و فرق نمی کند چه در ‏ضمیر آنکه  به چنین اعمالی دست می زند،  یعنی احکام اعدام را صادر کرده و یا آنرا بمورد اجرا می گذارد و چه کسی که می خواهد این ‏عمل را محکوم بکند و یا نکند. مسئله بسیار مهمی هم هست که در مباحث جاری جایگاه درخوری نداشته است و تاکنون به اندازه کافی و ‏یا بطور مشخص به آن پرداخته نشده است. خشونت وجباریتی که از دوران تقسیم جامعه بشری به طبقات فرادست و فرودست، تاکنون ‏مرتب در حال بازتولید خود بوده است. هرجا که دست مردم و آگاهی درکار نبوده، خشونت و جباریت آنچنان افسار گسیخته، که دمار از ‏روزگار مردم درآورده است. و آنجا که دست آگاهی و اقتدار مردم توأمان در کار آمده از دامنه آن کاسته شده - هر چند که بطورکامل مهار ‏نشده- به اشکال دیگری ادامه یافته است. به سخنی دیگر، این افراد جامعه و یا حداقل بخشی ازآن هستند که جباریت را در جباران به ‏نقطه رویش می رسانند و تاریخ نشان می دهد که بر خلاف ادعای برخی صاحب نظران، زمینه های این رویش  تنها جوامعی نیستند که از ‏لحاظ فرهنگ و تمدن عقب مانده اند، بلکه جوامع پیشرفته ای  نظیر کشورهای اروپائی نیز این پدیده را دیده و تجربه کرده اند. بدون ‏تردید هم هیتلر و هم موسولینی و هم خمینی  بدون زمینه های  مناسب و درجه ای از پشتیبانی مردم نمی توانستند  به چنین حدی از ‏جباریت دست یازند. این که به لحاظ جامعه شناسی کدام عامل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی  موجب پدیداری  زمینه های عروج ‏جباریت و اقتدار جباران می شوند، تجزیه و تحلیل آن از توان من و حوصله این مطلب خارج است. ‏
با این حال در پاسخ به پرسش شما ناچار باید به ریشه های خشونت و جباریت که بویژه در سرزمین ما تاریخی طولانی دارد، توجه کرد. ‏تاریخی که درشکل گیری اخلاق، احساسات، رفتار و همین طور نگاه ما به مقوله خشونت و جباریت نقش بازی کرده است، بدین ترتیب ‏شاید بتوان- درحدی که ممکن است- از پاسخ انتزاعی پرهیز نمود. زیرا هم خشونت و هم عواطف و احساسات نهفته در هر انسانی در زمان ‏و مکان و موقعیت اجتماعی مختلف بروزات متفاوتی می یابند. مانده به این که این انسان در چه زمانی و در چه موقعیت اجتماعی قراردارد. ‏گاهی این تمایلات عاطفی و انسانی  مدت ها به خواب می روند و به جای آن خشونت و کینه و نفرت می نشیند و گاهی توازنی لرزان بین ‏این دو برقرار می گردد. ‏
تنها این نیست که این خشونت طلبی و جباریت را امروز و در خارج از زمان و مکان محکوم بکنیم، بلکه هم چنین لازم است ببینیم که ‏اگر ما خود در جایگاه جباران و دیکتاتورها می نشستیم چه نظر و جوابی به این پرسش ها داشتیم؟ بنابراین اگر اعمال این خشونت ها را از ‏مبارزه  طبقات اجتماعی و موقعیت تاریخی و جایگاه اجتماعی اشخاص جدا کنیم  در آن صورت جواب قابل اعتمادی دریافت نخواهیم ‏کرد. من تردید ندارم که اگر این سئوالات در انتزاع، حتی از خمینی هم که دستوردهنده این قتل ها و اعمال خشونت ها بوده است ‏پرسیده شود، خواهد گفت که: من مخالف اعدام و اعمال خشونت هستم! حال اگر بپرسیم: پس دستور این اعدام های بدون محاکمه اول ‏انقلاب و تداوم آن در مراحل بعدی از چه رو بوده است؟ خواهد گفت که انقلاب و اسلام در خطر بود و به خاطر اسلام که سعادت بشریت ‏در پیروی از آن است، این اقدامات را مجاز دانستم! هم چنان که حمله نظامی آمریکا به عراق با نتیجه ی وحشتناک بیش از 600 هزار ‏کشته و آوارگی و دربدری مردم، تحت عنوان «برقراری دموکراسی» توجیه می شود و همین طور کشتار بی رحمانه کودکان و مردمان بی ‏دفاع در اقصی نقاط جهان با چنین توجیهاتی مشروع جلوه داده می شوند .‏
متأسفانه بشر برغم پیشرفت های شگرفی که در علم و صنعت و ادب و فرهنگ بدست آورده است، اما به لحاظ اعمال خشونت و جباریت ‏هم چنان درعهد باستان باقی مانده و در مقایسه با هزاران سال قبل در اعمال این خشونت بر علیه دیگران که آنها را دشمن فرض می کند ‏و یا برایش می سازند، بسیار خشن تر و بیرحمانه تر از اعقاب دوهزار سال قبل خود عمل می کند. کافیست جنگ های بی رحمانه و ‏شکنجه و کشتارهای عصر حاضر را مقایسه بکنید با جنگ های اعصار گذشته ‏‎ ‎تا بروشنی ببینیم که بشریت امروز در جنگ و جدال بر سر ‏منفعت مادی خود با استفاده از تکنولوژی و سلاح های پیشرفته کشتارجمعی به چه جنایاتی که متوسل نمی شود. ‏
بنابراین بدون داشتن دیدگاه روشن درباره این وقایع، عوامل و زمینه ها نمی شود گفت، من با فلان عمل مشخص (درپرسش شما دستور ‏اعدام  برخی مهره های رژیم شاه توسط خمینی) مخالف بودم و یا موافق. در آن صورت اگر ریاکاری به خرج ندهیم و صداقت درگفتار و ‏بیان نظرخود داشته باشیم ، فقط احساس انسانی خود را در یک موقعیت دیگری بیان کرده ایم، که می تواند درجه ای از عوامفریبی را هم ‏درخود داشته باشد. ‏
ذکر این مقدمه را از اینرو لازم دیدم که امروز در خارج از حیطه تاثیر عملی واقعیات تاریخ و مبارزطبقاتی  که میان ابناء بشر جاری است، ‏نمی توان در انتزاع از این واقعیات عینی تاریخی پاسخی صادقانه و روشن به این سؤال ها داد. پاسخ به این سؤال ها در انتزاع از زمان و ‏مکان و موقعیت اجتماعی و سیاسی افراد چه بسا جوابهای مشابه ای را ببار آورد. نظیر اینکه «باخشنونت البته که مخالفم، با اعدام و ‏شکنجه هم مخالفم  و یا مخالف بودم و». ممکن است کسانی این پاسخ های حاضر و آماده را در برابر شما ردیف بکنند که خود چه بسا ‏دیروز از اعمال کنندگان این خشونت ها بودند و اگرچه ممکن است امروز در جایگاه و موقعیتی نباشند که بار دیگر به این خشونت ها ‏دست بزنند و یا آنها را تجویز کنند، اما آیا فردا نیز که منفعت خود و هم طبقه ای و هم گروه خود را درخطر ببیند باز هم بر این نظر ‏پایبند خواهد ماند یا نه؟ پرسش های دیگری مطرح است. آیا امروز برغم محکومیت اعدام و شکنجه و.. خود در اعمال سانسور بر رقیب ‏سیاسی خویش، اعمال خشونت در خانه و محیط کار، در حق کارگران و کارکنان، کودکان خیابانی، زنان تن فروش برعلیه رفیق زندگی و ‏هم زی و کودکان اش و درکارخانه و مزرعه و..، به چرخی ازچرخ دنده های بازتولید خشونت مداوم در نظام طبقاتی تبدیل نشده است؟ ‏اینها سئولاتی هستند که در ذهن هر خواننده پاسخ های پرسش های شما نقش می بندد که ممکن است او را در صحت پاسخ ها و خلوص ‏آنها به شک و تردید بیاندازد. چون بقول معروف هیچ کس نمی گوید که «ماست من ترش است»! وجود یک حکومت مذهبی ارتجاعی و ‏تاریخچه سرکوبها وآزادی کشی های وحشیانه آن نیز توجیه مناسبی در اختیار کسانی قرار می دهد که با منتسب کردن این خشونت ها به ‏ذات نظام ولایت فقیه خود را از شر تحلیل اجتماعی و طبقاتی و علل وعوامل این خشونت ها  و همین طور از نقش خود در این چرخه بی ‏پایان تکرارخلاص کند. توگوئی که این جانوران به یک باره از آسمان نازل شدند و منفعت هیچ طبقه اجتماعی پشت آنها قرار نداشته و ‏ندارد! نخبگان فکری که در نشریات مجاز و رسانه های گروهی به این سرکوبگری و جباریت لباس تئوریک و ایدئولوژیک می پوشانند و ‏صبح تا شب مشغول تحمیق مردم هستند، ایرانی نیستند و از روسیه وارد شده اند و منفعت هیچ طبقه و قشری را درجامعه نمایندگی نمی ‏کنند و میلیاردها دلاری که  به جیب سرمایه داران و مافیای قدرت و ثروت سرازیر می شود، بدون سایه سنگین یک چنین خشونت و ‏جباریتی امکان پذیر میبود. گوئی از انقلاب مشروطیت به این سو این نمایندگان سیاسی طبقه مرفه، اشراف، تجار و بورژوازی ایران در ‏اتحاد با روحانیون نبودند که نمایندگان سیاسی شان چه  مکلا و چه معمم وچه درلباس شاه و چه در لباده شیخ تمام کوشش های ‏آزادیخواهان و جانفشانی های توده های رنجدیده مردم را در بندوبست با قدرتهای خارجی پای منافع خود قربانی کرده و از کشته، پشته ‏ساختند. گویا این کارگران و کمونیست ها بودند نه طبقه مرفه جامعه ما که با ساپورت های مالی خود و با تفکرات ارتجاعی و زن ستیز ‏خود مخارج عظیم مدارس اسلامی را در دوران شاه می پرداختند، گروه های مذهبی را تقویت می کردند و همین ها نبوده و نیستند که با ‏سر کار آمدن خمینی ریش گذاشته و در بیعت با ولایت فقیه به همان کار شریف اعمال ستم استثمار مشغولند که در دوران شاه مشغول ‏بودند. و امروز نظریه پردازان آنها با وارونه جلوه دادن کشمکش های طبقاتی و طرح آنها بعنوان کشمکشی دینی و فرقه ای در واقع به امر ‏آگاهی مردم  از ادبار خود و تاریخ ستمی که بر آنها روا شده است، پرده ساتر می افکنند تا نقش مافیای قدرت و ثروت را در برپائی ‏حاکمیت دینی و تداوم سرکوبگری های آن پرده پوشی کنند. ‏
‏ درپاسخ به سئوال شما درباره کشتار سردمداران و بلند پایگان رژیم ساقط شده در روزهای اول انقلاب و تکرار و تداوم آن در دوره های ‏بعدی  .. ‏
لازم به توضیح نیست که تئوریهای اخلاقی نیز درنهایت از شرایط و محرک های اقتصادی جامعه تبعیت می کنند. تمام انقلابهائی که در ‏تاریخ به وقوع پیوسته اند و هدف آنها دگرگونی درساختار سیاسی و اقتصادی جامعه بوده بخاطر مقاومت طبقات دارنده قدرت  و اعمال ‏خشونت مداومی که آنها در حفط و حراست از منافع خود و گسترش حیطه این منافع داشتند با خشونت توام بوده و بویژه در حوزه ‏جابجائی قدرت سیاسی، هر طرفی که پیروز شده  تلاش نموده تا با اعمال خشونت و دستگیری و اعدام سران حکومت سرنگون شده، هم ‏بازگشت به قدرت مجدد آنها را منتفی سازد و هم برای استقرار خود به ایجاد جو رعب و وحشت درجامعه دامن زنند. و این اعمال خشونت ‏بویژه درآنجائی شدید تر است که گروه های سیاسی رقیب  در پی تحولات بنیادی درجامعه نیستند و از خشم و پتانسیل طبقات محروم ‏که برای آزادی و تحقق خواسته های خود دست به قیام زده اند،  برعلیه گروه سیاسی رقیب  و جابجائی قدرت استفاده می کنند و سعی ‏می کنند با مقصر قلمداد کردن سران و رهبران قبلی، نظام  اقتصادی و اجتماعی حاکم  و ماشین دولتی را از تعرض توده ها، مصون دارند ‏و با تسلط بردستگاه دولتی، منافع اقتصادی خود را تضمین کنند. این اقدامات هم معمولاٌ بدون هیچ قاعده و قانونی انجام می گیرند. هرچه ‏خطر پیشرفت انقلاب و دخالت و مشارکت سیاسی توده های قیام کننده در آینده بیشتر باشد، این اقدامات سبعانه تر بمورد اجرا گذاشته ‏می شوند. در این مراحل خطر بازگشت فقط بهانه است، اعمال خشونت ها برای این انجام می گیرند که قدرت سیاسی جدید نظام ‏اقتصادی و اجتماعی قبلی را  طوری تحویل بگیرد که از ادامه و تعمیق انقلاب مردم  جلوگیری نماید. بویژه درجوامع دیکتاتورزده ای نظیر ‏جامعه ما که مردم از حق آزادی بیان، تشکل و تحزب محروم بوده اند، و نیز طبقات و اقشار مختلف اجتماعی که بصورت احزاب تعین ‏نیافته اند، جنبش های اجتماعی حالتی پوپولیستی بخود می گیرند و زمینه مناسبی برای نشو و نمای رهبران کاریزماتیک فراهم می گردد ‏تا به نام دفاع از منافع توده ها و به پشتوانه حمایت آنها به هرعمل جنایتکارانه ای دست زنند. عملی که خشونت بارتر و شدیدتر و بی ‏پرواتر است. اعمال خشونت آشکار و اعدام بدون محاکمه و بدون برخورداری ازحقوق شهروندی برخی از سران رژیم سابق در اوایل پیروزی ‏قیام هم از این قاعده مستثنی نبوده است. درعین حال نباید فراموش کرد که سلسله پهلوی بیش از پنجاه سال با توسل به سرکوب، ‏شکنجه و زندان واعدام برکشور حکومت کرده بود. در زیر سرنیزه سرکوب دولتی، طبقه ای شکل گرفته بود که به همراه مقربان دربار و ‏دست در دست سرمایه جهانی که در امپریالسم آمریکا  نمودی برجسته تر می یافت، بر هست و نیست بقیه مردم چنگ انداخته بودند. ‏یعنی رژیم شاه هم چون رژیم کنونی با تکیه بر اقلیتی ناچیز از سرمایه داران، تجار  حکومت می کرد. بنابراین در ایران که از دیر باز ‏خواست آزادی و دموکراسی با خواست برابری و عدالت اجتماعی گره خورده است، خواست استقرار آزادیهای سیاسی، عدالت اجتماعی کم ‏ترین ترجمان قیام مردم درسال ٥٧ بود. و بدون تردید این توده بی شکل که در کوچه ها و خیابان ها تظاهرات و اعتراضات مسالمت ‏آمیزشان برعلیه این ستم و سرکوب و استثمار بارها وبارها به خون کشیده شده بود، در مواجه با سران رژیم سابق می توانستند دست به ‏خشونت های بیشتری بزنند و خواستار اعمال خشونت فراتر از آنچه که انجام شد بشوند. و دستگاه خمینی با اعدام تنی چند، به این آتش ‏درونی آب پاشید و در عین حال دستگاه های امنیتی و شخصیت های موثر همان نظام را در سرکوب خود این توده های قیام کننده به ‏کارگرفت.‏
‏ پس ما در این مقطع با یک روانشناسی اجتماعی اعمال خشونت در جامعه و از جمله میان مخالفین حکومت شاه مواجه ایم.‏
با توجه به این زمینه تاریخی و این فضای مملو از تضادهای درهم تنیده بود که هر کس در مقابل رویدادها فکر می کرد، موضع می گرفت ‏و نظر می داد. درمورد کشتار اولیه و بدون محاکمه برخی از مهره های رژیم سابق، البته به استثنای برخی از طرفداران رژیم سلطنتی، همه ‏سکوت کردند و هیچ گروه سیاسی معترض نشد. اما نیروهای چپ و مترقی و من هم بعنوان یکی از فعالین این چپ، خارج از این وضعیت ‏نمی توانستم باشیم و اگر بگویم صراحتاٌ با این اعدامها مخالفت کردم، دروغ گفته ام  و دست به عوامفریبی زده ام. بقول مسلمان ها «ازخدا ‏پنهان نیست از شما چه پنهان»! اگر راست اش را بخواهی من هم بعنوان کسی که اول موافق دستگیری و مجازات آنها به جرم ظلم وستم ‏و کشتارهائی که کرده بودند بودم و یا درچنین موضعی قرارداشتم، اما وقتی عکس اولین اعدامی های رژیم گذشته را در روزنامه دیدم، ‏برعکس تصوری که داشتم خوشحال نشدم و نتوانستم این عمل را قلباٌ تائید کنم. شاید دلیل آن برخوردار نبودن آنها از یک دادگاه صالحه ‏وکیل مدافع و یک محاکمه عادلانه بود. چنین بنظر می رسید که عده ای از این افراد قربانی بی دفاع دستگاه ستم شاهی و طبقه ای شده ‏اند که با ثروت های باد آورده از کشور فرار کرده اند و یا در بیعت با خمینی خود مشوق و عامل این اعدامها و سرکوبهای بعدی هستند. ‏
گرامی یاد،رفیق رضا نعمتی که خود زندانی رژیم شاه بود و بعد ها بدست دژخیمان جمهوری اسلامی اعدام شدپ. روزنامه ای را که عکس ‏و خبر اعدام اولین گروه را چاپ کرده بود، جلوی چشم من گرفت و با خنده و شوخی گفت: دارند تغاص؟؟؟؟؟ پس میدهند، بعد به سراغ ما ‏خواهند آمد. و از من پرسید که نظرت چیست؟ گفتم: رضا؛ این ظلم و ستمی که این ها کرده اند، اگر بدست مردم گرفتار می شدند  با ‏وضعیت فجیع تری به قتل می رسیدند. هرچند که می بایست‎ ‎ازحقوق مساوی در دفاع از خود برخوردار می بودند اما اعمال اینگونه ‏خشونت های کور می تواند دامن بیگناهانی را هم بگیرد. درعین حال  نتیجه خشونت یک درگیری  رود رو و خشونت متقابل است. اما ‏دراینجا  چیز ی که انسان را متاثر می کند و آزار میدهد، اولاٌ این ها دست بسته در دست حاکمین جدید اسیر و بدون محاکمه و ‏برخورداری از حق و حقوقی تیرباران می شوند.  دوماٌ اینها با این رویه که در پیش گرفته اند بیش از این که محاکمه جنایتکاران حاکم ‏گذشته مد نظرشان باشد، در پی ایجاد رعب و وحشت  بمنظور تثبیت موقعیت خودشان هستند و با این حساب حق با شماست و این ‏روش را ادامه خواهند داد.‏
البته این بحث و گفتگو می توانست برای هرکسی پیش بیاید، بدون این که به این نتیجه برسد که باید قاطعانه عاملین این روش را محکوم ‏بکند. و من شخصاٌ مدتها از این دوگانگی بیرون نیامدم. علت آنرا در زیر توضیح می دهم شاید بتوانم به یکی از علل جامعه شناسی و ‏روانشناسی این موضع گیری اشاره کرده باشم. چون برای کسانی که در برج عاج نشسته و از نیروهای چپ و مترقی درآن زمان انتقاد می ‏کنند که در محکومیت این اعدامها سکوت کردند و هیچ نگفتند، نمی گویند که رژیم شاه چه اعمال خشونت باری برعلیه آزادیخواهان و ‏چپ و مردم کارگر و زخمتکش مرتکب شده بود و چگونه خود به بازتولید خشونت و جباریت  در جامعه و در ذهنیت آن دامن زده بود و به ‏این سئوال هم پاسخ نمی دهند که خودشان چرا سکوت کردند و همه می دانند که در این مقطع راست جامعه نه تنها در برابر این جنایات ‏و جنایات بعدی سکوت کرد، بلکه  دست همکاری به این رژیم داد و پر و بال آنرا گرفت تا به ولایت فقیه صعود کند. سازمان های حقوق ‏بشر و دولت های باصطلاح دموکرات هم یا کاملاٌ سکوت کردند و یا اعتراض موثری را در جلوگیری از این اعدامها  سازمان ندادند.‏
حالا منی که مثل هزاران هزار نفر دیگر در سلسله پهلوی بهترین عزیزانش  به خاطر آزادیخواهی به چوبه دار و تیرباران سپرده شده اند و ‏از کودکی در فقر وفلاکت زیسته، شاهد سرکوب شکنجه و اعدام انسانهائی بوده که جرمشان حمایت و دفاع از آزادی و حق و حقوق همین ‏محرومان بود، کسی که شاهد به گلوله بسته شدن تظاهرات مسالمت آمیز مردم، کشتار زندانیان سیاسی، ممنوعیت تشکل، تحزب، آزادی ‏بیان و اندیشه بوده و جز فرمان های خدایگان شاهنشاه آریامهر، شاهد رعایت هیچ قانون و حقوق شهروندی نبوده...  و برای برانداخته ‏شدن چنین نظام مستبد و ستمگر و استثمارگری مبارزه کرده و..   انتظار موضعی صریح در باره مخالفت با اعدام برخی از مهره های رژیم ‏سلطنتی انتظارمعقولی نمی بود. مخصوصاٌ که هیچ قائده و قانونی هم حاکم نبود که کسی خواستار رعایت حقوق شهروندی آنها بشود. برای ‏کسانی که کمترین آشنائی با تاریخ خونبار کشور دارند، از آفتاب نیمروز هم روشنتر بود که اگر  این سرنگون شدگان فرصت یافته و بر سر ‏قدرت بازگردند، چه دریای خونی راه خواهند انداخت و.. ‏
خوب! درچنین  شرایط انقلابی و در آن روزهای پرجوش و خروش و ترس و دلهره و بیم و امید، و تاثیر یک دوره طولانی استبداد و خفقان ‏که درآن خواندن هر کتاب غیرحکومتی و تجمع هر دسته پنج شش نفره ای با عقوبت زندان و شکنجه و اعدام پاسخ داده می شد، معلوم ‏بود که انسان حقوق پایمال شده، سرکوب شده و استثمار شده،  علیرغم مکنونات قلبی اش حس انتقام و ترس و وحشت از بازگشت ارتجاع ‏بر او غلبه کند، اگر بر چنین اعمالی صحه نمی گذارد، و اگر آنرا تشویق و ترغیب نمی کند، حداقل خاموشی پیشه کند. تناقض من و امثال ‏من هم ناشی از همین زمینه تاریخی عینی و طبقاتی بود. از یک طرف عملکرد این رژیم قهار و طبقه ای که از برکت سرنیزه آن در میان ‏خون و رنج توده های زخمتکش مردم برای خودشان بهشت برین ساخته بودند و نشان داده بودند که بدون قهر و خشونت حاضر نیستند ‏یک سرسوزن از موضع خود پائین بیایند و از سوی دیگر آن آرمانهای انسانی که آزادگی، عدالت اجتماعی و مهر و عطوفت را در قلب ‏هرانسان کمونیست و چپ نهادیه کرده و بر او عیب و ایراد کار را گوشزد می کند. و این روال در درون هر انسان متاثر از روابط  اجتماعی، ‏راه پر پیچ وخم و پرفراز و نشیب کامل شدن را می پیماید. کما اینکه این سیر و سلوک‎ ‎فکر در عالم هستی و در روند مبارزه طبقاتی ای ‏که هم اکنون نیز جریان دارد، من و امثال مرا  به این نتیجه می رساند که  در آن موقع این افراد برغم اینکه دستانشان تا مرفق به خون ‏مردم آغشته بود، اما می بایست  از این حق برخوردارمی شدند که در دادگاه های صالحه محاکمه شده و امکان دفاع از خود را می یافتند و ‏من از سالها قبل بر این باورشدم که اساساٌ اعدام و قتل نفس باید از قوانین جامعه لغو شود و این باور را سالها قبل بصورت بندی از برنامه ‏به نشست عالی سازمانی که عضوش هستم پیش نهاد کردم و به تصویب رسید. و در این سالها آنچه که در توانمان بوده علیه برانداختن ‏ظلم و ستم از جمله برای برانداختن قانون وحشیانه اعدام مبارزه کرده و خواهم کرد. نه تنها برعلیه حاکمیتی که مجری چنین قوانینی ‏است بلکه همچنین برعلیه آن طبقه اجتماعی و نظم ستمگرانه و استثمارگرانه ای که پشت سر چنین حاکمیت ارتجاعی سنگر گرفته است ‏‏. فی الواقع باز هم این چپ به مفهوم کمونیست ها و سوسیالیست ها  بوده و هستند که برای اولین بار در ایران خواست لغو اعدام را بمثابه ‏یکی از خواست های انسانی طرح و برای  ارزش کردن آن در جامعه و حذف آن از قوانین جامعه و مذموم دانستن آن در ذهنیت جامعه، ‏مبارزه می کنند.‏
اما بعد از این اعدامهای اولیه درحالیکه جنبش چپ منهای اکثریت و توده (که آنها هم بعد ها بهای  توهم و خوش خدمتی خود را ‏پرداختند) درمقابل یورش ائتلاف جدید به آزادی های سیاسی و بقول شما مصادره انقلاب  ایستاد و در صف مقدم مبارزه  علیه سرکوب  و ‏استبداد و جباریت می رزمید. در حالیکه تمام تلاش چپ درعین ایستادگی در مقابل تهاجم افسارگسیخته حاکمان جدید، جستجو برای ‏یافتن آلترناتیوی بود که بیان واقعی منافع کارگران و دهقانان و اقشار و طبقات زحمتکش  باشد و درحالی که تلاش می کرد  تشکل های ‏بوجود آمده کارگری، دانشجوئی و روشنفکران و زنان و جوانان را تقویت وگسترش دهد و برای ارتقای کرامت انسانی، آزادی و برابری ‏جانفشانی می کرد، ائتلاف روحانیت بنیادگرا با صاحبان ثروت درجهت عکس تکامل می افتند. در جهت سرکوب آزادیهای سیاسی، تشکل ‏های مستقل کارگری، دانشجوئی، زنان، معلمان روشنفکران ملیت های تحت ستم، بطورکلی مهار انقلاب که کمترین دست آوردش می ‏بایست حد اقل به استقرار اهداف آرمان های آزادیخواهانه دوران مشروطیت می انجامید . ‏
بعد از اعدام های اولیه، نوک تیز حملات و سرکوبگریهای این ائتلاف روی نیروی اجتماعی چپ جامعه و سازمان ها و تشکل های مدافع ‏منافع آنها متمرکز شد. که از آزادی های سیاسی، حق تشکل، بیان و آزادی اندیشه، و حق کارگران و زحمتکشان وو.. دفاع می کردند. تا ‏سرکوب ها و اعدام های سالهای شصت که شما به عنوان مرحله دوم اعدام ها، از آن یاد کرده اید. سازمانهای سیاسی چپ، تشکل های ‏مستقل کارگری، دانشجوئی، دانش آموزی، زنان، ملیت ها و..... همه مورد یورش و سرکوب قرارگرفتند. چیزی که به اعتبار مقابله با آن، ‏قدرت های بزرگ سرمایه داری برای رهبری خمینی و حکومت مذهبی آن قبلاٌ جواز صادر کرده بودند. این روند سرکوبگرانه از همان ابتدا ‏یعنی اعدام مهره های رژیم سلطنتی، چه مورد مخالفت چپ قرارمی گرفت وچه نمی گرفت (که من معتقدم جریان چپ می بایست با این ‏اعدامها مخالف می کرد) اما تغییری در رویه حاکمان جدید ایجاد نمی شد. زیرا قرار بود انقلاب مصادره شود و این جز از طریق تغییر توازن ‏قوا و یک درگیری خونین با آنهائی که مقاومت می کردند و خواهان حفظ و گسترش آزادی ها و تداوم انقلاب بودند ممکن نمی شد. در ‏اعمال این سرکوبگری و جباریت هر چند که ماشین دولتی رژیم سلطنتی به کار گرفته شد و جماعت حاشیه نشین و بخشی از لومپن ‏پرلتاریا سازمان یافته  به خدمت گرفته شدند، اما متحدین اصلی دستگاه روحانیت که از طریق تداوم این خشونت ها  منافع آتی خود را ‏تضمین شده می یافتند و به هیچ عنوان خواهان تعمیق انقلاب و یا حداقل حفظ دست آوردهای آن نبودند و بقول بازرگان «باران خواسته ‏بودند سیل آمده بود» عبارت بودند از بازرگانان، بازار، سهامداران شرکت ها و کارخانه ها، کارمندان بلند پایه دولت کارکنان مسئول و ‏مدیران شرکت های خصوصی دارای سهم و بدون سهم، مدیران شرکت های دولتی  و واحد های پخش و توریع  وفروش کالاهای مصرفی  ‏و فروشگاه های بخش خصوصی و دولتی و همراه با گروه های  جدید صاحب منافع  وابسته به روحانیت و بازار و غیره. که اُس و اساس  ‏اعمال  سرکوبگری ها  و اعدام ها، قتل عام ها و جباریت ناشی از شکست قیام 57 را سازمان دادند و یا از آن حمایت کردند و از قبل هشت ‏سال جنگ و ویرانی با بیش از یک میلیون کشته سودهای کلانی به جیب زدند و بعد از جنگ، قتل عام زندانیان سیاسی درسال 67 را ‏سازمان دادند، صدها هزارنفر را جلای وطن کردند تا زمینه را برای یک دوره طولانی از غارت و چپاول زیر سرنیزه این حاکمیت سیاه ‏مذهبی هموار سازند .‏
‏ اینکه این کشتار ها برمبنای  فرمان خمینی، در بیدادگاه های یک دقیقه ای و برپایه ارتجاعی ترین قوانین وسنت های مذهبی و تفتیش ‏عقاید انجام گرفت، دستان خون آلود طبقه حاکم را پنهان نمی کند و در مضمون طبقاتی و ماهیت اصلی اعمال این سرکوب ها تغییری ‏ایجاد نمی کند. این که دراین بیست و هفت سال تغییرات زیادی در ترکیب طبقه دارای جامعه ما بوجود آمده و جای برخی از مهره های ‏اصلی  ساختار اقتصادی دوران گذشته را کسان دیگری گرفته اند و بخش بزرگی از روحانیت و وابستگان به آنها اهرم های اقتصادی را ‏بدست گرفته اند  و صحبت از آقازاده هائی است که بر اقتصاد کشور چنگ انداخته وخون مردم را به شیشه کرده اند، نیز در ماهیت  طبقه ‏حاکم و اعمال سرکوبگرانه آن تحت یک نظام مذهبی تغییری ایجاد نمی کند. اگر استثناها را کنار بگذاریم، بورژوازی ایران با تمام حشو و ‏زواید و شاخ وبرگها یش از بدو تکوین اش مذهبی بوده و از انقلاب مشروطه به این سوی  درتمام مبارزات و کشمکش های اجتماعی از ‏دخالت مذهب در حکومت دفاع کرده  و  به تقویت  نهادهای مذهبی  یاری رسانده  است . اشاعه این توهم توسط اپوزیسیون بورژوائی  ‏جمهوری اسلامی و برخی از توابین چپ که روزگاری خود را کمونیست می نامیدند که گویا جمهوری اسلامی و پدیده خمینی یک باره از ‏آسمان نازل شده است  و هیچ  پیوندی با بورژوازی ایران ندارد، حتی بنا به تعبیر برخی، با آن ضد است، تنها خلاص کردن این طبقه و ‏اقشار از مشارکت در سرکوبگری ها و مظالم حکومت و خاک پاشیدن بر چشم توده های مردم است، تا  درصورتی که  رژیم ولایت فقیه ‏کارآئی خود را برای صاحبان ثروت در نظام سرمایه داری ایران ازدست داد و رفتنی شد، جایگاه  استبداد دیگری، این بار به زعامت مکلا ها ‏فراهم گردد.‏
بنابراین از اعدام های اولیه انقلاب به این سوی بنا برشواهد انکارناپذیر تاریخی، درحالیکه طبقه حاکم و دولت مذهبی و نمایندگان فکری ‏آن در بازتولید و نهادینه کردن جباریت و..... طی طریق می نمود، این بطور عمده چپ جامعه و نمایندگان سیاسی آنها، چه متشکل و چه ‏منفرد بودند که بر علیه این ستمگری مبارزه کردند. برای آزادیهای سیاسی، حق تشکل، تجمع، تحزب، آزادی بیان واندیشه، آزادی زندانیان ‏سیاسی و لغو حکم اعدام  و در دفاع از حقوق کارگران، زنان، کودکان و.... جنگیدند و تلاش کردند تا این ایده ها در میان مردم به ارزش ‏های اجتماعی و انسانی فراروید و به خاطر همین خواست های انسانی بوده و هست که زندان، شکنجه و اعدام، آورگی و...... را به جان ‏خریدند .‏
طبیعتاٌ انعکاس این روند طولانی تاثیرات خودش را در طرز تفکر و عملکرد  انسانها برجای می گذارد. همانطور که روند این مبارزات و ‏کشمکش های طبقاتی جباریت را در میان صاحبان قدرت و ثروت نهادینه کرد، چپ جامعه را در  نهادینه کردن و محترم شمردن بیشتر ‏آزادیهای سیاسی، آزادی بیان و اندیشه، حفظ حقوق و کرامت انسانی و لغو زندان و شکنجه و اعدام، استوارترکرد. من نیز بعنوان عضوی از ‏این چپ،  اگر چه بنا به دلایلی که مختصراٌ ذکرکردم دراعدام های برخی از مهره های رژیم سابق از موضع روشنی برخوردارنشدم، معهذا ‏خیلی زود  خودم را بعنوان یک کارگر کمونیست از تاثیرات ناشی از سال ها دیکتاتوری و خفقان و توهمات جنبش عمومی ناشی ار آن  ‏خلاص کردم و به این نتیجه رسیدم که  مجموعه اعمال سرکوبگرانه ازجمله صدور حکم اعدام  بمثابه یکی از شنیع ترین  اقدام برعلیه ‏انسان، همانا از دست کسانی بر می آید و به نفع اقشار و طبقاتی است که  از کار و تلاش و استثمار دیگران، ثروت اندوزی می کنند و برای ‏حفظ منافع خود، جز توسل به زور و کشتار و اعدام و ایجاد ترس و وحشت، راه دیگری ندارند؛ و هر وقت که لازم شده این سرکوبگری گاه ‏با توسل به مذهب و حکومت مذهبی، گاه توسط حکومت های نظامی و یا دولت های لائیک و یا با توسل به جنگ و کشتار انجام می گیرد. ‏بنا براین اگر ما برای پیروزی کارگران و زحمت کشان، یعنی حاکمیت اکثریت جامعه برسرنوشت خود، مبارزه می کنیم و اگر قرار است ‏سوسیالیسم  بر پایه حاکم بودن کارگران و زحمتکشان برسرنوشت خود برقرارشود و آزادیهای سیاسی و بیان و اندیشه و.... تظمین شده ‏باشد، اگر ما برای جامعه ای مبارزه می کنیم که در آن از مالکیت بورژوائی برابزار تولید، کارمزدی و استثمار انسان از انسان خبری ‏نیست......، آنگاه در این جامعه شکنجه و اعدام نباید محلی از اعراب داشته باشد . ‏
این جواب من است به سئوالات شما، اما دوست عزیز! امروز من و بخش بزرگی از چپ و کمونیست ها در موقعیتی قرارگرفته ایم که بعد ‏ازسالها بتوانیم تجربیات خود را جمعبندی کنیم، از اشتباهات خود یاد کرده و بیاموزیم. ازجمله خواهان  لغو مجازات اعدام  شویم. ‏
اما آیا‎ ‎پدران و مادران، همسران و فرزندان و خانواده انسانهائی که در زندانها و سیاه چالهای رژیم  شکنجه  شدند، زنان و دخترانی که به ‏شنیع ترین وضعی با آنها رفتارشده، آزادی خواهانی که در بیدادگاه های یک دقیقه ای محاکمه و تیرباران شدند و یا به فرمان خمینی ‏حکم قتل عام آنها صادر و در گورهای بی نام نشان دفن شدند، کارگران و کارمندان و زحمت کشانی که  در نتیجه اشتهای سیری ناپذیر ‏مافیای قدرت و ثروت  به فقر و فلاکت نشسته اند و مبارزات شان با سرکوب و زندان پاسخ داده شده، از آزادی سیاسی و از حق تشکل و ‏تحزب محرومند، ماه ها حقوق شان پرداخت نمی شود، دسته دسته اخراج می شوند، برای  قوت لایموت خود ناچار از فروش اعضای بدن و ‏جگرگوشه گان شان هستند، ناهنجاریهای اجتماعی و اعتیاد و فحشا جوانان شان را به کام مرگ کشانده است، زنان ودخترانی که  بدترین ‏تبعیض ها در موردشان روا داشته میشود و گروه گروه در بازار سرمایه  به بردگی جنسی کشیده می شوند، جوانان و دانشجویان، ‏نویسندگان و روشنفکران که ازآزادی بیان و تشکل محرومند و به جرم اظهار عقیده به زندان و شکنجه واعدام محکوم می شوند؛ و ‏بطورکلی مردمانی که بیش از صد سال مبارزه آزادی خواهانه و قیام های پی درپی  شان بوسیله دارندگان ثروت و قدرت این جامعه و ‏متحدین خارجی آنها با خشونت تمام  سرکوب شده است و...... آیا قادراند برآتش خشم و انزجار خود نسبت به طبقه حاکم و دولت مذهبی ‏آن آب سرد بپاشند؟
آیا خشم وانزجار خود را ازنظامی که چنین جهنمی را برای آنها برپا کرده است فروخواهند خورد؟ آیا مقابله طبقه حاکم و تداوم ‏سرکوبگریهای آن، خشم و نفرت توده های مردم را بازهم فزونی نخواهد بخشید؟ و سرانجام در مبارزه برای سرنگونی یک چنین رژیمی، آیا ‏کارگران و توده های مردم، نمایندگان فکری و سیاسی آنها تجربیات گذشته را نصب العین خود قرار داده و قادر خواهند بود خود را متحد ‏و متشکل کرده  و در نبردی سرنوشت ساز، استبداد، خودکامگی  و ستم و استثمار و زور و سرکوب را به زباله دانی تاریخ بفرستند، تا شاهد ‏خشک شدن تدریجی ریشه های جباریت و شکنجه و اعدام درجامعه شویم؟ یا بار دیگرترس و توهم بر آنها غلبه خواهد کرد و بار دیگر ‏فریب مصلحین اجتماعی را خورده و گرفتار عقوبتی سخت تر خواهند شد؟
اگرچنین شود، آنگاه  باید از زندان تا تبعید، ازخاوران تا کُردستان، از شمال تا جنوب و از مشرق تا مغرب این مرزوبوم شمع افروخت و به ‏حال این ملت گریه کرد. مباد آن روز.‏

‏  مهر ماه 1384 ‏

‏  ‏

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.