|
نفس کشیدن در فضای مه آلود
|
|
|
شهلا فرید
|
|
من قبل از آنکه تجربه شخصی خود از سه برهه حساس تاريخی را باز گویم ، ابتدا به یک عبارت که در پرسش آمده است ، میپردازم. شما در سؤال خود میگویید "جمهوری اسلامی ایران از فردای انقلاب مصادره شدهی مردم ایران،....) من میخواهم روی کلمه ی مصادره شده مکث کنم. من هم مانند بسیاری دیگر، آنگاه که در فردای انقلاب 57 از زبان به قدرت رسیدگان که رادیو را در اخیتار داشتند، واژه انقلاب اسلامی را شنيدم، شوکه شدم و آن را شوخی میپنداشتم که قطعاٌ در چند روز آتی میبایستی تصحیح شود. بایستی روشن می شد که این انقلاب "خلقی" است و مردمی است و حداقل آنکه صفت اسلامی ندارد. امروز که با فاصله به آن زمان می نگرم و روندهایی را که به انقلاب منجر شد، دنبال میکنم میبینم که از درون آن متأسفانه فقط میتوانست انقلاب اسلامی بیرون بیاید. در جامعهايی که مردم آن کلمه دمکراسی را تکلم نکرده بودند و ارزش های دمکراتیک ناشناخته بود، احترام به آزادی های فردی بی رنگ بود، در فضای تاریک و مسدودی که هیچ اندیشه سیاسی را یارای نفس کشیدن نبود، در جایی که اسلامی ها بر زمینه حضور مداوم خود در طی سالها در پایگاههای سنتی خود قشری را سازمان داده و آماده پرش به قدرت کرده بودند، در جایی که روشنفکران گمان میبردند از آنجا که از نظر تاریخی طرفداران واپسگرایی نقششان به پایان رسیده است پس از نظر سیاسی نیز قادر به ایفای نقش و گرفتن قدرت نیستند و بر خطر آنان چشم فروبسته بودند، بر زمینه آن زیر بازوگرفتن رسانه ها و قدرتهای فراتر از مرز از این نیروی واپسنگر، فقط این نیرو امکان تصاحب ماشین قدرت را داشت. بنابراین کلمه مصادره انقلاب که من از آن این طور میفههم که گویا قدرت یا براساس حادثه و یا اتفاق و یا براساس دوز و کلک به عده ای رسیده بود، در این مورد صادق نیست. فاجعه با دامنه گسترده و خیلی پیشتر کلید خورده بود. چیزی که از چشم ها نهان مانده بود. من که در آن زمان دانشجوی 20 ساله ای بیش نبودم، به آن طیف وسیعی تعلق داشتم که گمان می برد حقانیت تاریخی با نظر و ایدئولوژی اوست و ساده اندیشانه آنچه را که اتقاق می افتاد در راه رسیدن به آن منظور میدانست. آن نظر و ایدئولوژی که به چیزی کمتر از "خرد کردن ماشین دولتی" رضایت نمی داد و می خواست با زیر و رو کردن همه چیز توده ها را به راه رستگاری رهنمون شود و حقوق بشر را "فریب بورژوازی" می دانست، عجیب نبود که این اعدام ها را در راه همان منظور بداند. گو اینکه در تنهایی خود، سر از روزنامه و آن عکس ها برگرداند که آن دلخراشی تصویر شده آزارش ندهد و چرایی این عمل را هربار که در جلو چشم می آمد به پس کله و در محجورترین زاویه براند. اکنون پس از سالها و گذراندن تجارب بسیار دستاوردی نیست که بگویم چه خطای بزرگی بود که از همان ابتدا در مقابل کسانی که اینگونه حقوق انسانی را زیر پا گذاشته بودند نایستادم و چرا رعایت حقوق انسانی را حتی برای کسانی که آن ها را مجرم و دشمن می دانستیم طلب نکردیم و افسوس ببریم بر آنکه چنانچه دادگاههای عادلانهایی برگذار میشد برای کسانی که آنها نیز حرفهایی برای گفتن داشتند، میشد که از درون این گفت و شنودها جامعه به کلاس اکابر دمکراسی وارد شود. هم حاکمان جدید نمیخواستند که مردم دمکراسی را نفس بکشند و هم طرفداران "خردکردن ماشین دولتی" نیازی نمیدیدند که این "تجربه ناقابل" را از سر بگذرانند. برای من همیشه این سؤال بزرگ باقی ماند: آن کسان که تاریخ انسان این سرزمین را نه گزینشی و برای تایید حرفهای خود بلکه به تمامیت آن برخوانده بودند، آن کسان که دمکراسی را دستاورد انسان میدانستند و آن رخدادها را برنمی تابیدند چرا به تعداد اندک بودند و چرا من این صداها را نشنیدم، آیا میخواستم که نشنوم؟ در سال 1360 که دور دوم کشتارها آغاز شده بود، دیگر 2 سالی بود که میان مفاهیم مختلف مانند آزادی مطبوعات، حق تشکل،... دست و پا می زدیم. خیلی زود پس از انقلاب بود که بار دیگر نفس کشیدن در فضای مه آلود به یک واقعیت تبدیل شده بود. دوران عجیبی بود. یک روز می رفتی و نهایت آنچه را که آرزو میکردی فریاد میزدی و روز دیگر کوچکترین چیزها را فقط زمزمه می کردی. درحالی که نفس بریدن این و آن و در اینجا و آنجا توسط آن کسان که خویشاوند قدرتمداران بودند، مدتها بود که دیگر روال شده بود، در سال 60 سرکوب سامان یافته و گسترده بخش بزرگی از نیروهای سیاسی آغاز شد. من در این زمان با روش سیاسی این نیروها یگانگی نداشتم ولی نمی دانم چرا تحول این خرده بورژوازی نفرت انگیز هم این قدر به درازا می کشید. تمام احساس و عاطفه من در کنار آن نیرویی بود که هرروز دهها نام بود که از آنان بر روزنامه می آمد. ده ها تن که هرروز ویران می شدند. این ها همان کسانی بودند که با مانند آنها زندگی کرده بودیم. احساس این را داشتی که مانده ای و هیچ کاری از تو برنمی آید. فکر می کردی گویا اگر این نبرد نهایی است چرا این طور بی مقدمه و زود آغاز شده و اگر نیست پس چرا این همه انسان ویران می شوند. جنایت کاران را سر بازایستادن نبود. روزی در بین این نام ها نامی بود که از آشنایی گذشته و به نزدیکی می رسید. او همکلاسی من در دبیرستان بود. ساعات زیادی را باهم گذرانده بودیم . بسیار می شناختمش. در سال آخر دبیرستان ناگهان روزی با روسری که تا روی پیشانی پایین کشیده بود به دبیرستان آمد. در میان آن همه دخترانی که نهایت زیرکی را به کار میبردند تا زیباتر دیده شوند، اصلاٌ جور در نمیآمد. در حیاط آن مدرسه که نگاه میکردی، فقط دوتن بودند که روسری به سرداشتند. هیچ از چابکی و شیطنت او با وجود آن روسری کم نشده بود. او علیرغم مخالفت خانواده این پوشش را به دلیل عقیده خود انتخاب کرده بود. برای من که همیشه از پوشش اجباری نفرت داشتم و به تبع آن نمیتوانستم با کسانی که به آن تن میدهند کنار بیایم، انتخاب او اما برایم جالب بود گرچه فکر میکردم گذراست. ولی این انتخاب هیچ گذرا نبود. او در روزهای سیاه کشتار هنگامی که کودک چند ماههاش را در بغل داشت و بر ترک موتور همسرش بود، در کنار و همراه او گلوله باران شد. نمیدانم بر سر فرزند او چه آمد. روزهای تلخ و سیاهی بود. نه دلی با آن موضع سیاسی رسمیات داشتی نه آن که در مقابل آن ایستادی. بهت زده ماندی و گفتی کاش این سیاهی هولناک هرچه زودتر رد شود، ولی این سیاهی هولناک بهمنی بود که هردم بزرگتر میشد و بتدریج همه روزنه های تنفس را بست، جوانان را در کشور گروه گروه به میدانهای نابودی روانه کرد، چرا که سودای آن داشت که تحجر و واپسگرایی و جنایت را تا دورترین مرزها ببرد و در درون نیز هرصدایی را در قفس کرد و آنچه که بر بند شدگان روا داشت حکایتی است که هنوز بسیار ناگفتهها دارد و در ادامه این روند در سال 67 ماشین کشتار را جانیان حاکم در بندها براه انداختند. در سال 67 من هم مانند بسیاری دیگر در این سوی مرز تلاش کردم تا صدای این جنایت را به گوش دنیا برسانم، ولی گویا دنیا تصمیم داشت گوش خود را بر همه این صداها ببندد و کشورهای قدرتمند همانگونه که زرادخانههای آن دو کشور را پر میکردند، راه بر هیچ ندایی نمیدادند تا طنین افکند. بیاد میآورم که درآن زمان اعتصاب غذایی در شهر کلن سامان داده شده بود هنگامی که هنوز ابعاد فاجعه روشن نشده بود به امید آنکه شاید جلوی خطر کشتار گرفته شود و با تلاش بسیار برای تماس گیری با رادیوهای فارسی زبان و غیر فارسی. وقتی فقط یکی از آنها بالاخره خبر کوچکی را دایر بر خطری که به گمان ما هنوز بالای سر زندانیان قرار داشت، پخش کرد چه احساس موفقیت میکردیم. دریغا که ماشین کشتار گردش خود را به پایان برده بود. پس ازاین همه زمان خاطرات این سالهای سیاه هنوز سنگینی میکند. هنوز در بسیاری لحظات است که بی اختیار به مقایسه کشیده میشوی. هنگامی که سالهای چندی بعد از سال 60 دوران پر از فراز و نشیب 14-15 سالگی دخترم را که روزی پرشور، روزی دلتنگ بود و روزی پرهیجان در فکر تغییر همه چیز و روز دیگر آرام، بیاد همه آن نوجوانانی میافتادم که در چنین حالاتی و در حالی که می خواستند روزگاری بهتر برای مردم خود به ارمغان بیاورند آنها را به نابودی کشاندند. انگار که تب و تابشان در جلوی چشمم است و در هر برهه از زندگی نوجوانی که در جلویم قد میکشید، تصور میکردم که او میتوانست یکی از آنها باشد. امروز با فاصله گیری از گذشته میتوانیم بسیاری از اعمال و اندیشه های خود را بهتر نقد کنیم. آن بی تفاوتی چپ نسبت به نقض حقوق بشر در ابتدای انقلاب دردناک و خشم آور است و نه متراکم شدن خشم سالیان و نه یگانه نبودن با مفاهیمی مانند حقوق شهروندی توجیه آن نیست. این عدم مقاومت زمینه آن شد که کسانی که براساس ایدئولوژی و دین خود در صدد ارشاد و تحمیل الگوهای ذهنی شان بر جامعه بودند، دست خود را از ابتدا بازتر دیده و در راستای تحمیل "ارشاد"شان بر جامعه فجایع بیشماری بیآفرینند. استقرار استبداد جمهوری اسلامی از همان روزها آغاز شد. سه دهه گذشته حاوی درسهای بی شماری برای ماست. گواین که برای یادگیری این درس ها الزاما نباید این همه قربانی داده می شد. سیاست سرکوب نیروهای سیاسی که از سال 60 آغاز شد و در نهایت در سال 67 به امحای جمعی زندانیان انجامید، تاثیرات نیروهای سکولار را بر جامعه تضعیف کرد. فعالین سازمانهای سیاسی که امروز فقط در خارج از کشور امکان بروز علنی دارند، هنوز نتوانستند از این وقایع عبور کرده در عین آنکه از آن درس میگیرند. از سوی دیگر اکنون در جامعه جوان ایران نیرویی میبالد که نه تنها شاهد هیچ کدام از این وقایع نبوده بلکه بسختی امکان دست یابی به آموزههای مربوط به آن را دارد. راهی باید برای پیوند دادن آنها به هم پیدا کرد. زیرا اکنون برای هردوی این نیروها پایه های مشترکی و محکمی بوجود آمده که همانا اهمیت حقوق انسانی و ارزشهای دمکراتیک است.
|