|
مطالعه سه سوال طرح شده و توجه به توضيحات ضميمه آنها، مقدمتاٌ اشاره به نکاتی را ضروری میکند. اولا: مرحلهبندیای که راهنمای تهيه و طرح اين سوالات قرار گرفته از دقت تاريخی برخوردار نيست. از اين مرحلهبندی چنين استنباط میشود که سردمداران جمهوری اسلامی در آن "دوران" که تازه بر اريکه قدرت قرار گرفته بودند ابتدا صرفا به کشتن "سردمداران و بلندپايگان رژيم ساقط شده" پرداخته و پس از مدتی در سال 60 حمله به "سازمانهای سياسی مخالف" را سازمان دادهاند. در حاليکه در واقعيت در همان "دوران" که بهطور تأسفباری "بهار آزادی" خوانده میشد و به تأکيد شما "ضيافتهای مرگ شبانه" در "مدرسه علوی" بر پا بود، يورش وحشيانه رژيم تازهبهقدرترسيده به خلق کرد، نوروز مردم سنندج را خونين ساخت. فکر نمیکنم نيازی به يادآوری باشد که اين روند از همان ماههای اول استقرار رژيم جديد با پايمالنمودن مطالبات و مبارزات کارگران بيکار، يورش به خلق عرب، حمله به صيادان بندر انزلی، سرکوب خلق ترکمن، اعلام جهاد به خلق کرد، تعرض وحشيانه به دانشگاهها تحت عنوان مضحک "انقلاب فرهنگی"، تحميل حجاب اجباری به زنان و... ادامه يافت. يعنی در فاصله بهمن 57 تا يورش سراسری سال 60 قدارهبندان رژيم دار و شکنجه جمهوری اسلامی روزی نبوده که خون مخالف، معترض، مبارز و يا کمونيست رزمندهای را به خاک اين سرزمين نريخته و بر سر اجساد جانباختگان مردم ما "ضيافت"های جلادانه بر پا نکرده باشند.
ثانيا: از آنجا که چه برای توصيف اعدام تعدادی از "بلندپايگان" سلطنت پهلوی و چه اعدام وسيع نيروهای "سازمانهای سياسی مخالف" در اوائل دهه 60 و چه قتلعام فجيع زندانيان سياسی در سال 67 از يک کلمه يعنی "کشتار" استفاده شده است، ممکن است چنين القا شود که نوعی يکسانی و تساوی در چگونگی برخورد جمهوری اسلامی با اين نيروهای ماهيتاٌ متضاد وجود داشته، از اين رو ضروری است تأکيد کنم که اتفاقا چگونگی برخورد جمهوری اسلامی با بقايای "رژيم ساقط شده" به هيچ وجه در حد و شکلی نبود که اين رژيم جنايتکار از همان ابتدا با تودههای ستمديده، نيروهای مردمی مخالف و سازمانهای انقلابی روا داشت. برعکس هرچقدر مصالح "اسلام عزيز" قتل و شکنجه و تعزير اينها را بطور اشد مطالبه میکرد در مورد سلطنت طلبان "رأفت اسلامی" راهنمای عمل بود.
ثالثا: اينکه بگوئيم (آنهم پس از گذشت اين همه سال و اين همه تجارب عينی موجود) که "اين احکام بیسابقه" در "دوران خود" با "سکوت" "جنبش ترقیخواهانه و در رأس آن چپ" همراه بود واقعيت را بدرستی منعکس نکردهايم. چون بحث به هيچ وجه بر سر "سکوت" نيروهای ترقیخواه و "چپ" نبوده و نيست. واقعيت اين است که تعداد مشخصی از سازمانهای سياسی در آن دوران سياست "همکاری" با جمهوری اسلامی را در پيش گرفته بودند و بعدها برخی از آنها حتی در سرکوب تودهها همدست رژيم جمهوری اسلامی شدند. بنابراين، موضوع "سکوت" مطرح نبود، مسئله همآوازی و همکاری با دشمن جنايتکاری بود که اين جريانات واقعا "راست" با توجه به تعينات سياسی خود هر يک به شکلی آنرا توجيه میکردند و به اين وسيله پايههای يک استبداد سياه تازهبهقدرترسيده را تحکيم مینمودند. اين توضيحات که در نگاه اول ممکن است توضيح واضحات به نظر برسد از اين زاويه ضروری است که اين روزها همان تفکراتی که در آن "دوران" سرنوشتساز در جهت تحکيم پايههای ديکتاتوری لجامگسيخته حاکم کوشيدند امروز در لباس ديگری درست در حال اجرای همان وظيفه البته با توجه به "نيازهای زمان" هستند و جالب است که در اين ميان کمونيستها (يا بقول امروزیها "چپ"ها) هم حکايت مرغ عزا و عروسی را پيدا کردهاند که به هر بهانهای بايد "دراز"شان کرد!! وگرنه در طول اين پروسه طولانی همواره کمونيستها يا "چپ"هائی هم بودند که هم ماهيت ضدمردمی و سرکوبگرانه رژيم جانشين رژيم شاه را از همان ابتدا با صراحت و روشنی فرياد زدند و هم عملکردهای فريبکارانه و در همان حال جنايتکارانه سردمداران جديد را پيگيرانه افشاء و محکوم نمودهاند که اتفاقا نيروهای "راست" آنها را "چپرو"، "ماوراء چپ" و "آنارشيست" میخواندند.
در پاسخ به سوالات ياد شده، با در نظر گرفتن آنچه که گفته شد قبل از هرچيز بايد يادآوری کنم که جمهوری اسلامی در بستر اوجگيری انقلاب مردم ما برعليه رژيم وابسته به امپرياليسم شاه و جهت کنترل و سرکوب اين انقلاب به قدرت رسيد. اين رژيم از همان آغاز با فريب مردم در جهت تدارک و سازماندهی سرکوب انقلاب حرکت کرد. انقلاب مردم ستمديدهای که با جسارت و خشم بپاخاسته بودند تا سلطه امپرياليزم و رژيم دستنشاندهاش را از اين سرزمين پاک ساخته و به آزادی، دمکراسی و جامعهای رها از ستم دست يابند. اما متأسفانه دشمن خود را در همه چهرههايش نمیشناختند و بدتر از آن، کاملا نمیدانستند که بر ويرانههای کاخ شاهی چه میخواهند بر پا سازند. اين ضعفها به دشمن مردم امکان داد تا با تغيير چهره به مقابله با انقلاب آنها برخيزد. به واقع، جمهوری اسلامی حاصل اين موقعيت بود يعنی حاصل ضعف مردم و ناتوانیشان در نابودی سلطه امپرياليزم و نظام سرمايهداری وابسته حاکم بر کشور. رژيم جديد که سوار بر موج ناآگاهی تودهها با فريب آنها هدايت ماشين دولتی را بدست گرفته بود تا انقلاب را به نام انقلاب سرکوب کند فريبکارانه میبايست خود را برآمده از انقلاب جلوه داده و ندای "پيروزی انقلاب" سر دهد. و اين امر بطور طبيعی در گام اول مستلزم مجازات "سردمداران و بلندپايگان رژيم ساقط شده" بود تا ضمن در نظر گرفتن خواست برحق مردم که با تمام وجود از رژيم سلطنت و حاميان و هاديان آن نفرت داشتند به اصطلاح پيروزی انقلاب و واقعی بودن تغيير اوضاع را به آنها نشان دهد. بنابراين، اعدام تعدادی از "بلند پايگان" رژيم ساقط شده نه ناشی از "روحيه انقلابی" حاکمان جديد بود و نه جهت دادخواهی مردم صورت گرفت. علت اعدام سریع آن جنایتکاران نیز علاوه بر فریب مردم جلوگیری از آشکار شدن برخی از اطلاعاتی بود که افشای آنها به صلاح سردمداران تازه روی کار آمده نبود. بجای اينکه "سردمداران و بلند پايگان" رژيم سلطنت و مقاماتی که دستشان تا مرفق به خون مردم ما آغشته بود- و بدون همکاری و همياری آنها دربار پهلوی قادر به اعمال ديکتاتوری بر مردم نبود- در دادگاههای علنی و مردمی محاکمه و مجازات شوند و اين دادگاهها به وسيلهای جهت ارتقاء آگاهی تودهها و افشاء هرچه بيشتر جنايات، چپاولگریها، سرسپردگیها و وابستگیهای رژيم سلطنت تبديل شود تعداد معدودی از "سردمداران و بلندپايگان رژيم ساقط شده" در محاکمات فرمايشی و مخفيانه محکوم و سريعا اعدام شدند تا آبی بر آتش برافروخته خشم مردم پاشيده شود و امکان فريب بيشتر آنها مهيا گردد.
از آنجا که اين روزها برخی از نيروهای تازه"دمکرات"شده جهت نشان دادن روحيه دمکراتيک خود به دادخواهی از سلطنتطلبان برخاسته و از سکوت "چپ" در آن روزها شگفتزده شدهاند!! بايد تأکيد کنم که اولا: مجازات سلطنتطلبان جنايتکار خواست برحق مردمی بود که بيش از نيم قرن زير سلطه اين سلطنت وابسته و سرکوبگر شاهد بهصلابهکشيدهشدن فرزندان آزادیخواهشان و سرکوب مطالبات برحقشان بودند. ثانيا: جمهوری اسلامی به مثابه جانشين خلف سلطنت منحوس پهلوی به هيچ وجه به اين خواست برحق پاسخ نداد و برعکس "مقامات" رژيم سابق را جهت رتق و فتق امور خود بخدمت گرفت و کار به آنجا کشيد که در دوران نخستوزيری مهندس بازرگان ساواکیها در مقابل دفتر نخستوزيری تظاهرات کرده و خواهان دريافت حقوقهای عقبافتاده خود شدند!! و البته اين امر زياد هم عجيب نبود. چون وقتيکه مردم قادر به سرنگونی نظام اقتصادیاجتماعی حاکم نشوند بطور طبيعی ماشين دولتی حاضر و آماده دستپخت شاهان وابسته از دستهای به دسته ديگر منتقل شده و در خدمت سرکوب مردم دوباره بکار گرفته میشود و ديگر مهم نيست که تازهبهقدرترسيدگان با ريختن "آب توبه" آنرا غسل تعميد داده و اسلامیاش کنند!!
واضح است که عليرغم اسلامیشدن ماشين سرکوب به ارثرسيده از سلطنت پهلوی نمیشد فورا آنرا بطور سراسری برعليه انقلاب بکار گرفت، چرا که ابتدا لازم بود تأثيرات انقلاب مردم بر اين دستگاه جهنمی را از آن زدود و افراد روحيهباختهاش را با لمپنهای ريشرهاکردهای جايگزين نمود که جهت کشتن و "نيمهکش را تمامکش"کردن عزيزان مردم ترديدی به خود راه نمیدادند. اين امر به زمان نياز داشت تا با تدارک و سازماندهی جديد، يورش سراسری به جنبش انقلابی مردم سازمان يابد و متأسفانه مماشاتها، سازشکاریها و خيانتهای برخی نيروهای مدعی آزادیخواهی اين فرصت را به رژيم جديد داد و جمهوری اسلامی در تابستان سال 60 هجوم سراسری و سيستماتيک خود را آغاز نمود. تا سال 60 سياست رژيم، پيشبرد نبردهای پراکنده در اينجا و آنجا بود تا ضمن آزمايش ماشين سرکوب خود روحيه، توان و آمادگی نيروهای انقلابی را نيز بسنجد اما در تابستان سال 60 جنگ در تمام جبههها شروع شده بود و در فاصله کوتاهی ديديم که انقلاب که به اندازه ضدانقلاب به امر سازماندهی نيروهای خود نپرداخته بود، انقلاب که به اندازه ضدانقلاب هوشياری به خرج نداده بود از سوی ضدانقلابی که جهت رسيدن به خواستهای ضدمردمیاش قاطع و جسور بود سنگر به سنگر عقب نشست و تقريبا مجبور شد در کردستان که همچون سنگر انقلاب مقابل اين يورش دوام آورده بود متمرکز شود. بنابراين، جنايات جمهوری اسلامی در سالهای 60 در واقع سرکوب انقلابی بود که گرچه با شکست قيام بهمن از اوج فروافتاده بود اما دامنه و وسعت قابل توجه و نيرو و توان غيرقابلانکاری داشت که در شرايط فقدان يک رهبری انقلابی سراسری به هرز میرفت. اعدامهای بیپروای سال 60 که تاحدودی در سال 61 و 62 نيز ادامه يافت و نمايش علنی آن همه جنايت و وحشيگری، خود گواه بارزی بود از وسعت و دامنه جنبش انقلابی که دشمن با آگاهی از اين امر به شديدترين و ددمنشانهترين وجهی به سرکوب آن برخاسته بود. در اين دوره رژيم میکوشيد با نمايش سبعيت و قاطعيت ضدانقلابیاش جوّ رعب و وحشت را بر سراسر جامعهای که به انقلاب برخاسته بود حاکم سازد تا برای مدتها فکر انقلاب از ذهن مردم دور شده و شرايط برای استثمار و چپاول کارگران و زحمتکشان هرچه بيشتر مهيا گردد. به اين ترتيب، اعدامهای اوائل دهه 60 ضربه مهلکی بود به انقلاب که تا حد زيادی آن را از توان انداخت. اما چند سال بعد هنگامی که رژیم بار دیگر با نشانههای برآمد یک جنبش تودهای عظیم- بویژه بر بستر مخالفت تودهها با ادامه جنگ و عدم امکان تداوم جنگ ارتجاعی ایران و عراق- مواجه شد و خمينی مجبور به سر کشيدن "جام زهر" پذيرش آتشبس شد، سردمداران حکومت در مقابله با برآمد تودهای جدید یورشی دیگر را به جنبش انقلابی مردم ما سازمان دادند که قتلعام زندانيان سیاسی در سال 67 جلوه بارز آن بود. با قتلعام سال 67 در واقع دشمن تير خلاصی زد به نسلی که به انقلاب برخاسته و شاه شاهان را از اريکه قدرت به زير کشيده بود تا کادرهای با تجربه اين ذخيرههای بازمانده آن نسل به دار آويخته شده و جنبش انقلابی از نسلی از کادرهای ورزيده خود محروم گردد تا در صورت خيزشهای جديد مردمی که شرايط سخت زندگی آن را الزامآور میساخت امکان مداخلهگری موثر نيروهای انقلابی از آنها سلب شود.
با توجه به آنچه که گفته شد روشن است که وحشيگریها و ددمنشیهای جمهوری اسلامی برعليه خواستها و مطالبات مردم ما و نابودی کامل نسلی از آزادیخواهان، انقلابيون و کمونيستهای اين سرزمين در دهه 60، جهت سرکوب قطعی انقلاب جائی ويژه در حافظه تاريخی مردم ما کسب نموده که نه امکان فراموشی باقی میگذارد و نه امکان گذشت و ناديده گرفتن حمام خونی که سردمداران اين ديکتاتوری لجامگسيخته در طول سالهای سلطه سياه خود جاری نمودند. به همين دليل هم عليرغم تلاش نيروهائی که میکوشند جنايات جمهوری اسلامی به فراموشی سپرده شود خواست مجازات امرين و عاملين اين فجايع به يکی از مهمترين مطالبات مردم ستمديده ما تبديل شده که هر سال بويژه در "خاوران"های سراسر ايران فرياد زده میشود. مطالبه برحقی که البته جز با سرنگونی انقلابی رژيم ضدمردمی جمهوری اسلامی پاسخ نخواهد يافت. به اميد آن روز!
|