|
به برداشت من، اسلاميون پيش از به قدرت رسيدنشان، سرکوب مخالفان را آغاز کرده بودند. تسلط بر دستگاه دولتي و استقرار بر ارگانهاي قدرت، که اسلاميون را به «رژيم جمهوري اسلامي» تبديل ساخت، امکان پيشبرد گستردهتر، سيستماتيک و دولتي چنين سرکوبي را فراهم آورد. در پائيز و زمستان 1357 در تمام عرصهها، دستگاه روحانيت و تشکلهاي اسلامي پيرو آنها، مبارزه ضد چپ، ضدکمونيستي و ضد ارزشهاي دمکراتيک خود را آغاز کرده بودند. براي نمونه، مواردي از آن را يادآوري ميکنم:
ممانعت از طرح شعارهاي غيرمذهبي در تظاهراتها، ممانعت و تحريک برعليه تظاهرات و يا ميتينگهاي دانشجويان و يا روشنفکران کمونيست، اعتراض به فعاليتهايي که خارج از کنترل خودشان بود، حمله به کتابفروشهايي که کتابهاي موسوم به «جلدسفيد» (کتابهايي که در دوره شاه سانسور شده و اجازه انتشار نداشتند و عمدتا بازتابي از انديشههاي پيشرو و چپ بودند)... انگ زني که کمونيستها و چپها، «تفرقه مياندازند و به جنبش ما خيانت کردهاند»... شستشوي مغزي جوانان از طريق آموزشهاي ضدکمونيستي آماده شده توسط ساواک شاه، و يا ترويج اطلاعات ناقص و مخدوش تاريخي درباره جنبشهاي تاريخي کشورمان نظير شکست جنبش جنگل در زمان رضاخان، شکست جنبش ملي در سالهاي بيست و سي شمسي و آخرين موردِ آن درباره انشعاب بخش مارکسيست لنينيست سازمان مجاهدين و تسري آن به «همه کمونيستهاي بيخدا و بيپيغمبر»...
توضيح هر يک از نمونههاي فوق، در اين نوشته کوتاه ممکن نيست ولي علاوه برهمه اين موارد، شايد بد نباشد که به وضع گروههاي کوچک مسلح اسلاميون نيز اشاره کنم. بخشي از اين گروهها، پس از قيام 1357 با کمک بني صدر خود را متشکل کردند و «سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي» را تشکيل دادند. اينها همان هستههاي اوليه سپاه پاسداران و بعدها بخشهاي نظامي و امنيتي رژيم را شکل دادند. يکي از وظايف مشخص اين نيروها (باز هم تاکيد ميکنم: پيش از قيام)، شناسايي نيروهايي بود که در آن روزها به سازمانهاي انقلابي و کمونيستي ميپيوستند. اين گردآوري اطلاعات، مقدمات سرکوبهاي پس از قيام و نهايتا موج کشتارهاي سال 1360 را فراهم آورد.
کشتارها و سرکوبهاي بلافاصله پس از قيام
به توضيحات بالا اشاره کردم تا وضع خودم را روشنتر بيان کرده باشم. من در پائيز و زمستان 1357 تازه به عنوان يک کمونيست جوان به جنبش چپ پيوسته بودم. در ماههاي قبل از قيام بود که تعقيب اسلاميون را در مورد خودم و رفقاي جوان ديگر، در محلههاي پائين شهر تجربه کردم. تهديد و ممانعت از فعاليت خودمان را در موارد مختلف به عينه ديديم. از همان موقع، براي اينکه «کروکي و چارت» ما را نکشند، مجبور بوديم فعاليتها و روابط خود را در «بهار آزادي» از ماموران حکومت جديد پنهان سازيم.
با اين اوصاف ميکوشم، در پاسخهايم نگاه يک جوان کمونيست به وقايع آن سالها را بازسازي کنم. نگاهي که «حديث نفس» و طرح «منِ شخصي» نيست. طرح ديدگاه نسلي از جوانان است که در دوران انقلابي 55 تا 57 به جنبش انقلابي پيوستند و در فضاي اجتماعي و فرهنگي متفاوتي با نسل پيشين مبارزين بارور شده بودند. برخلاف مبارزين سالهاي دهه بيست و سي، «نسل انقلاب» عمدتا در جامعه شهري و پس از اصلاحات ارضي رژيم شاه به عرصه جامعه گام گذاشته بودند. جامعهاي که ارزشها و فرهنگ فئودالي کم کم در مقابل فرهنگ بوژوايي رنگ ميباخت. کمونيستهايي که اينک به اين نظريه و جنبش گرايش مييافتند، از دريچهاي وسيعتر آن را درک ميکردند. به سرعت مفاهيمي مانند حقوق برابر زن و مرد، حقوق بشر، رابطه برابر انساني و... جزئي از «بديهيات فکري» اين نسل ميشد. گرچه همچون هر نهال تازه رويي، اين آگاهيها ريشه عميق ندوانده بود. همه جوانب و سايه و روشنهايش براي «تينايجر Teenager»هاي به جنبش پيوسته روشن نبود. به قيافه بعضيهاشان که نگاه ميکردي، ياد «هيپي»ها ميافتادي. اين کمونيستهاي جوان، بسياري از تابوهاي نسل پرورده شده در محيط و شرايط فئودالي را نداشتند...
تاکيد بر اين تفاوت نسل در پاسخ به پرسشهاي طرح شده از سوي نشريه آرش از آن رو ضروري است که مرز خودم را با «رهبران سازمانهاي سياسي» که در مقدمه آرش آمده است، روشنتر ترسيم کرده باشم. به اقتضاي سن و سالم در سالهاي پس از قيام، نوجواني هستم که به جنبش کمونيستي پيوسته است و نه از «رهبران»، که به نسل پيش از من تعلق داشتند. با اين وضعيت، راحتتر به پرسشهاي طرح شده پاسخ ميدهم.
واکنش مرا در مورد اعدامها و سرکوبهاي بلافاصله پس از قيام پرسيدهايد. اعدامها و کشتارهاي بلافاصله پس از قيام بهمن 1357 به دو دسته کلي تقسيم ميشود:
الف- سردمداران و نظاميان رژيم شاه:
اين نکته را اصلا فراموش نبايد کرد که ما در مورد جنايتکاران و ناقضين حقوق بشر در رژيم شاه صحبت ميکنيم. نظامياني همچون خسروداد که آماده کودتا و سلاخي مردم به نفع رژيم ديکتاتوري شاه بودند. رئيس ساواک، نصيري، که سمبل خشونت، نقض حقوق بشر و شکنجه مبارزين و زندانيان سياسي در حکومت شاه بود. شکنجهگراني که به خاطر جناياتشان از سوي صليب سرخ جهاني و سازمان عفو بينالملل بارها محکوم شده بودند. اين افراد اگر امروز نيز زنده باشند (مثل آناني که به خارج از کشور فرار کردهاند مثل ازهاري، ثابتي، داريوش همايون و...) بايد به خاطر نقض حقوق بشر و دست داشتن در اعمال جنايتکارانه در رژيم شاه پاسخگوي اعمالشان باشند. به اعتقاد من، نقض حقوق بشر، مشمول مرور زمان نميشود.
يکي کردن اين ناقضين حقوق بشر و حکومتيان رژيم سابق با مخالفين سياسي و عقيدتي حکومت اسلامي هيچ معنايي ندارد. چنين خلط مبحثي، فقط از سوي کساني صورت ميگيرد که دفاع از حقوق بشر و ارزشهاي دمکراتيک و انقلابي را به «نرخ روز» انجام ميدهند. سياست پيشگاني که يا خودشان بخشي از سيستم ستمگر شاهنشاهي بودهاند و از آن خان يغما براي خودشان لقمه برچيدهاند و يا «پشيمانان سياسي»اند که اين روزها مشغول چانهزني با دم و دستگاه مرتجعين سلطنتطلب و مشروطه چي هستند. پول است و سياست پيشگي به سبک طبقات حاکم و ستمگر که «حقوق بشر» و ارزشهاي «دمکراتيک» اين جماعت را تعيين ميکند.
براي جلوگيري از بدفهمي منظورم را خلاصه بيان ميکنم: چه در گذشته و چه اکنون معتقدم که جانيان و ناقضين حقوق بشر (خواه از رژيم شاه و خواه از رژيم جمهوري اسلامي) بايستي محاکمه شوند. نکته مهم اين است که، همه متهمان و از جمله سردمداران رژيم شاه، حق مسلمشان است که بر طبق موازين حقوق بشر و حقوق دمکراتيک پروندهاشان بررسي شود و پيش شرط چنين کاري، استقرار قدرت سياسياي است که رعايت اين موازين را در دستور کار خودش قرار داده باشد.
در آن سالها چه احساس و نظري در اين موارد داشتم؟
احساسم چندگانه بود: اولا اين هيولاها، مردمان بسياري را به نابودي و تباهي کشانده بودند، ثانيا هراس از بازگشت مجددشان برايم طرح بود، همان گونه که در ايران کودتاي سال 1332 را بر عليه دکتر مصدق تجربه کرديم و يا در 1973 (1352) پينوشه، شيلي آزاد را به بند کشيده بود. ثالثا بند و بست نظامياني مانند قرهباغي و ژنرال هويزر آمريکايي با بهشتي در پشت پرده، مرا به مجموع حکومت مشکوک ميساخت. بخشي مهمي از نظاميان شاه مانند تيمسار قره ني، تيمسار فلاحيان، تيمسار مدني و... رهبري دستگاه ارتش جمهوري اسلامي را بر عهده داشتند. قره باغي و فربد (يار و غار محمد رضا پهلوي) به طرز مشکوکي انتقال قدرت به اسلاميون را ياري رسانده بودند. اعدامهاي شتابزده و بدون محاکمه برخي از حکومتيان سابق بخشي از سناريوي نابود سازي اسناد، مدارک و شاهدين چنين انتقال قدرتي، بين آمريکاييها و رژيم اسلامي فهميده ميشد. شرايط چنان نامتعادل بود که در آن روزها، اين پرسش در ذهنم قيقاژ ميداد که «حرکت بعديشان چه خواهد بود؟ مواظب کودتاي ارتش شاه باشيم يا حمله پاسداران و حزب اللهيها؟»
روزگار، روزگار ما نبود! حکومت، حکومت ما نبود! و حمله جمهوري اسلامي به دستاوردهاي دمکراتيک دوران انقلابي 55 تا 57 فقط از يک سمت انجام نميپذيرفت. فقط در يک جبهه مشغول نبرد با ارتجاع و ضدانقلاب حاکم نبوديم. و هيستري «خلق مسلمان» که بر ما مخالفين ميتاختند، در اوج بود... عربده «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله!» برضد ما «کمونيستهاي بيخدا و پيغمبر» روي هوا بود. حتي ترور مطهري توسط گروه مذهبي فرقان مبدل به تظاهرات ضدکمونيستي طرفداران رژيم تازه به قدرت رسيده شد. بنا به ادعاي رژيم که مهندس بازرگان و شرکاي ليبرالش کابينهاش را ميگرداندند، ما گروه کوچکي بوديم که بيشتر از «نيم در صد» مردم ايران را تشکيل نميداديم. به همين دليل، ما «نيم درصدي»ها هي «نق ميزديم و هي سنگ جلوي پاي انقلاب اسلامي» (از تکه کلامهاي مهندس بازرگان در مصاحبههايش) ميانداختيم!
در اين وضعيت، رک و رو راست بگويم دفاع از جنبش زنان، که اولين تظاهراتشان برعليه حجاب اجباري بود، برايم اولويت بيشتري داشت تا پيگيري از حق دفاع عادلانه شکنجهگران ساوک. شرکت در زنجيره دفاعي از تحصن زنان قاضي در دادگستري تهران، انرژي بيشتري ميخواست. لومپنها و حزب اللهيها با چاقو و زنجير به تحصن (که براي اعتراض لغو حق قضاوت زنان بود) حمله ميکردند. دو روز طول کشيد تا با فشار، تلويزيون قطب زاده با سانسور بخش کوتاهي از خبر تحصن را پخش کرد... در تهران اولين ميتينگ سازمان چريکهاي فدايي خلق پس از قيام را با حمله فالانژهاي حزب اللهي به خاطر دارم... در کمتر از 40 روز، حمله اول به کردستان و ترکمن صحرا آغاز شد...
باري، در اين بحبوحه به اندازه کافي توان براي توجه جديتر به وضع زندانيان رژيم سابق نداشتم. با موازين حقوق بشر در پيش از قيام آشنا بودم ولي درک حرفهاي و تخصصي از اين موضوع برايم وجود نداشت. هم زمان، اعدامها و کشتارهاي ديگري مرا به خود مشغول کرده بود. کشتار دهقانان و مردم بيدفاع در کردستان، ترکمن صحرا و خوزستان!
ب- سرکوب خلقها، کارگران بيکار: گمنامان نيز انسانند!
بهار 1358 با درگيري در مهاباد و ترکمن صحرا همراه بود. امروزه بسياري از «نامداران سرکوب و اختناق در حکومت شاه» هنوز نامشان در رسانهها برده ميشود. از «کرامات و سجاياي» ساواک اعليحضرت و نخست وزير مادامالعمرش (هويدا) چنان سخن گفته ميشود که گويي همه تباهيهاي رژيم شاه، از آسمان نازل شده بود! ديگر حتي نامي هم از دهها انسان شريفي که در گوشه و کنار ايران توسط جمهوري اسلامي در همان روزها به قتل رسيدهاند، برده نميشود. فقط در ششم فروردين 1358 (6 روز از اولين «بهار آزادي» گذشته!) در درگيريهاي ترکمن صحرا، نام 15 مبارز خلق ترکمن در تاريخ کشورمان ثبت شده است: جليل اراضي، بهرام آق آتاباي، عطا خانجائي، اراز محمد دردي پور، غفور عمادي، عبدالله صوفي زاده، بردي محمد کوسه غراوي، قربانعلي پورنوروز، سعيد جوان مولايي، علي محمد خوجه، فيروز شکري، انه بردي سرفراز، قربان (ارقا) شفيعي، نورمحمد شفيعي، نحند ابراهيم مفتاح.
من و ساير کمونيستهاي نظير نسل من، همبسته با مبارزات خلق کرد، ترکمن و عرب بود. دقيقتر بگويم همه کمونيستهايي که بعدها توسط رژيم اسلامي به عنوان «کمونيستهاي محارب» شناخته شدند، يعني سازمان چريکهاي فدايي خلق ايران، سازمان پيکار در راه آزادي طبقه کارگر، سازمان رزمندگان در راه آزادي طبقه کارگر و... به علاوه دهها، صدها و هزاران روشنفکر و هنرمند چپ، پيشرو، جوانان و... از اين حقوق دمکراتيک حمايت کردند. بخشي از آنها، در همان درگيريها بودند و مستقيما و عملا حقوق دمکراتيک دهقانان و زحمتکشان را پشتيباني کردند.
فروردين 1358 به پايان نرسيده بود، که حمله به ستاد سچفخا در آبادان و دستگيري نيروهاي درون ستاد صورت پذيرفت (31 فروردين). 9 روز بعد از آن تيمسار مدني، سرکوب خلق عرب را آغاز کرد. وضع در سراسر ايران چنين بود: ونداد ايماني (آموزگار) در مازندران به قتل رسيد و ناصر توفيقيان (دانشجو) در راه پيمايي کارگران بيکار در شهر اصفهان کشته شد.
هنوز 28 مرداد 1358 را فراموش نميکنم که پس از سرکوب تظاهرات جبهه دمکراتيک ملي در اعتراض به توقيف روزنامه آيندگان، خميني فتواي جهاد برعليه کردستان را داد. تمام نشريات اپوزيسيون بنا به حکم دادستان انقلاب اسلامي (اگر اشتباه نکنم در آن زمان مهدوي کني بود...) توقيف شدند. و دوباره ما براي چند ماهي به توزيع مخفي و محدود نشريات و «خبرنامه کردستان» پرداختيم.
آن روزها چه موضعي داشتم و امروز چه موضعي دارم؟ من خودم را بخشي از اين جنبش دمکراتيک و پيشرو دانسته و ميدانم. در آن جنبشها با تمام وجود شرکت کردم و اگر تواني و عمري باقي باشد در چنين جنبشهايي با مضمون دمکراتيک و پيشرو شرکت خواهم کرد. باري، اينک، من به جاي نشريه آرش اين پرسش را طرح ميکنم: براي حمايت و ارج گذاري به حقوق دمکراتيک طبقات تحت ستم، خلقها، دهقانان، کارگران بيکار، ديگراني که به اين جنبشها و اين مردم احساس نزديکي نميکنند، چه کردند و چه ميکنند؟ آيا نقض حقوق بشر را در مورد دهقانان، جوانان، روشنفکران، کارگران بيکار و... به اهميت نقض حقوق بشر در مورد دستگير و اعدام شدگان رژيم شاه نيست؟
مردمي که هيچ گاه در دولتي ستمگر (خواه شاهنشاهي و خواه جمهوري اسلامي) دست نداشتهاند، مردمي که برخلاف شکنجهگران ساواک و فرماندهان ارتش شاه و حکومت نظامي، دستشان به خون هيچ بيگناهي آلوده نيست، حقوق بشر شاملشان ميشود؟ از نظر من آري! به همين دليل سرنوشت و تاريخ آنان را سانسور نميکنم. به همين دليل نقض حقوق بشر را فقط در مورد جنايتکاران رژيم شاه مورد بررسي قرار نميدهم.
باز هم براي جلوگيري از بدفهمي و جاي دادن نظر من و امثال من در کليشههاي رايج ضدکمونيستي، تکرار ميکنم: حقوق بشر امري جهانشمول است. بررسي پرونده و دادگاه شکنجهگران و سرکوبگران (خواه رژيم شاه و خواه رژيم جمهوري اسلامي) بايستي براساس موازين حقوق بشر و کنوانسيونهاي بينالمللي در اين مورد صورت پذيرد. اين به آن معنا نيست که آنها جنايت نکردهاند، اين به آن معنا نيست که رئيس ساواک، تيمسار نصيري را حالا بايد تبرئه کرد. بلکه به اين معناست که همه انسانها حقوقي دارند و اين شامل مجرمين عادي، جنايتکاران و کودتاچيان و شکنجهگران نيز ميشود.
در عين حال، حقوق بشر و حقوق دمکراتيک مردم ايران، هميشه توسط رژيم جمهوري اسلامي مورد تعرض قرار گرفته است. دفاع پيگير از دمکراسي و حقوق بشر زماني معنا مييابد که حقوق تک تک شهروندان، به ويژه مردم تحت ستمي که قرنها حق دفاع از خود و انتخاب آزاد سرنوشتشان را ندارند همراه باشد. از همين روست به بياني که از احمد شاملو در ذهنم نقش بسته: آزادي را يک کل تفکيک ناپذير ميدانم.
کشتارهاي دهه شصت
وضع و نظرم در مورد کشتارهاي سالهاي 1360 تا 1364 و نيز کشتار سراسري زندانيان سياسي در 1367 پرسيدهايد. فکر ميکنم که با توضيحات بالا، پاسخ قسمت دوم و سوم نشريه آرش را نيز داده باشم. صريح و روشن سرنگوني تماميت جمهوري اسلامي را ميخواستم و ميخواهم. هر روز که گذشته و ميگذرد، فاجعه ديگري توسط اين حکومت برعليه بشريت و بر عليه مردم ايران صورت ميپذيرد. از سال 1360 برعليه موج بزرگ کشتارها و براي سرنگوني حکومت، به همراه ديگر همرزمان کوشيديم. به همين خاطر در حين فعاليت برعليه حکومت دستگير شدم. بندهايي از کيفر خواست دادستاني اسلامي را برعليه خودم در دادگاه از ياد نميبرم:
- فعاليت برعليه جمهوري اسلامي تا لحظه دستگيري
- دعوت مردم به قيام برعليه جمهوري اسلامي
درباره قسمت سوم پرسش، من در مقطع کشتار بزرگ 1367 در زندان بودم و از جان بدربردگان آن کشتار هستم. هر روز هيئت مرگ گروه گروه از زندانيان سياسي را به چوبه دار آويخت، تيرباران کرد و يا تمام سلول را با زندانيان منفجر ساخت. کينه اسلاميون و سرمايهسالاران حکومتي به آن جوانان «نيم درصدي» روزهاي پس از قيام، به هراس از جنبشهاي وسيع تودهاي تبديل شده بود. هراس از اينکه اين «جوانان نيم درصدي»، اگر پايشان به خارج از زندان برسد، بساط حکومت اسلامي سريعتر از آن چه هست برچيده شود. دشمني طبقاتي و کينه طبقاتي اينک با کريهترين شکلش در زندانهاي رژيم جمهوري اسلامي قابل رويت بود. اين تصوير کريه با گذشت زمان از ذهن من پاک نميشود. فکر نکنم توضيح اضافهتري لازم باشد!
درتمام اين سالها، بر عليه چنين حکومت بيدادگري بودم و اکنون نيز هستم. در تمام اين سالها، دفاع از تماميت آزادي و ارزشهاي دمکراتيک و انساني را معتقد بودم و اکنون نيز هستم. ناگفته نگذارم که با گذشت زمان، عمق و معناي گستردهتري از پيوند مبارزه آزاديبخش و محو طبقات و دولت برايم شکل گرفته است. پيچيدگيهاي کار به تجربه آشکارتر شدهاند. دريافتهام که راه همواري در پيش نداريم و مطمئن هستم که همچنان بايد با ديدي انتقادي به تعميق ارزشهاي دمکراتيک و انقلابي در مجموع جامعه خود و از جمله جنبش چپ و کمونيستي بکوشيم. گذر زمان اگر بر ما نياموزد، اميدي به فرداي انسان آزاد نخواهد بود.
|