|
هنوز ابعاد فاجعه روشن نیست
|
|
|
فرزانه عظیمی
|
|
عزیزانشان را به زندانها افکنده اند و یا آنها را به وحشیانه ترین شکلی شکنجه، اعدام و ترور کرده اند. حتی بستگانشان را و هر کسی هم که با آنها به شکلی رابطه داشته است، در معرض انواع فشارها از تهدید تا شکنجه و اعدام، قرار داده اند.
۱- بعد از وقوع انقلاب بهمن، طبیعی بود منهم مثل بسیاری دیگر از هم سن و سالان و همفکرانم، مخالف رژیم گذشته و سردمداران و بلندپایگان ساقط شده بودم. اما یادم می آید اولین اخباری که از اعدام فرماندهان ارتش، رئیس ساواک و بعدا هویدا شنیدم، قبل از اینکه احساس خوشحالی یا ناراحتی در من ایجاد کند، این سوال را در ذهن من ایجاد نمود که آیا نباید بجای اعدام، آنها را به دست دادگاهی سپرد و محاکمه کرد. بخصوص یادم می آید درست همزمان با انقلاب ۵۷، در نیکاراگوئه نیز انقلاب شد و آنچه همانوقت بسیار برایم جالب بود، اینکه وزیر دادگستری آن کشور یک زن بود (اگر درست بخاطرم مانده باشد) و در آنجا مسیر دیگری در برخورد با وابستگان رژیم سابقشان در پیش گرفته شد. نمی توانستم قبول کنم که کسی به هر دلیلی حق این را داشته باشد که انسان دیگری را از زندگی محروم کند. آنزمان فکر می کردم اردوگاه کار اجباری برای کسانی که جرائم سنگین مرتکب شده اند، راه حل خوبی است. بعد ها با اطلاعاتی که ازکاربرد این قبیل اردوگاه ها به دست آوردم، آنچه که از اردوگاههای کار اجباری شنیدم، این کار نیز بنظرم انسانی نیست و از فکر آن روز خودم متعجبم. شاید مفهوم آن برای من، در آن روزها، ناخودآگاه راهی برای اجتناب از اعدام بوده است. با دیدگاه امروزم و دید وسیع تری که از حقوق بشر و حرمت انسان پیدا کرده ام، اصولا اعدام و ترور راه حل هیچگونه مشکلی نیستند و فقط خشم، کینه و نفرت را بازتولید می کنند. و اگر قرار باشد انتقام جوئی و "چشم در مقابل چشم" واقعا عملی شود، جامعه بشری هیچگاه روی صلح و آرامش را نخواهد دید. جائی باید این دور باطل قطع شود و انقلابها و جابجائی های بزرگ به جای تبدیل شدن به فضائی برای انتقام گیری و عملیات تلافی جویانه ، فرصتی برای قطع این رشته بی انتها ایجاد کنند و من امیدوارم اگر روزی در ایران دگرگونی پیش آید، مخالفین رژیم فعلی، برخوردی متفاوت از سال ۵۷ و رفتاری در شان انسان با کسانی داشته باشند که آن ها را سالها از حقوق اجتماعی شان محروم نموده ، یا به تبعید فرستاده اند، حق این بود که مدافعان حقوق بشر در سال ۵۷ با آن اعدام ها به مخالفت بر می خاستند، خواستار اجرای عدالت و در عین حال محفوظ بودن حق دفاع و حق حیات برای متهمان دادگاه های رژیم جدید می شدند. با این کار هم از حقوق متهمان آن روز دادگاه های انقلاب دفاع می کردند و هم دست حکومت جدید را برای ادامه آن ها در ابعاد گسترده تری طی سال های بعد باز نمی گذاشتند. متاسفانه واقعیت غیر از این بود. در آن سال ها نه اعتراضی جدی به این اعدام ها شد و نه کسی از حق حیات سران ارتش و روسای ساواک و .. دفاع کرد. یا حداقل من به خاطر ندارم هر چند در آن فضای مرگ بر ..ها و زنده باد ... ها اگر هم چنین صداهائی بود، به دشواری گوش شنوائی می یافت، اما از خاطره ها محو نمی شد.
۲- در رابطه با سال ۶۰ تا ۶۴ باید بگویم یکی از سیاهترین دوره های زندگی من بود. قابل تصور نبود رژیمی که با یک انقلاب و از کوران یک مبارزه سراسری علیه دیکتاتوری و برای آزادی سر بر آورده بود، چنین وحشیانه دست به بازداشت واعدام فرزندان مردم بزند. برای بسیاری جای سوال بود که دست اندر کاران حکومت که تجربه زندان اوین را داشته و جزو زندانیان رژیم ماقبل بودند، چطور می توانستند مجری بازگشت به آن شرائط سیاهی شوند که زمانی خود علیه آن بودند. از اوایل ۵۹ و پس از ازدواجم زندگی نیمه مخفی را شروع کردم. یادم می آید درست پس از سنگین تر شدن فضا در خرداد ۶۰، خبر اولین دستگیری را شنیدیم. یکی از دوستان نزدیک مان که اغلب برای شرکت در جلسات به خانه ما رفت و آمد می کرد، کاملا اتفاقی بازداشت شده بود. علت دستگیری این بود که روزنامه "کار"ی که در جیب بغل کتش بود، به هنگامی که از فرط خستگی لحظه ای در اتوبوس خوابش برده بود، بیرون افتاده و توجه یکی از حزب اللهی های حاضر را جلب کرده بود و از همانجا او را روانه زندان کرده بودند. پس از آن هر روز خبر دستگیری یکی از رفقا بود که می رسید، کسانی که آنقدر عزیز بودند، باهم کار کرده و یا بارها و بارها در خانه مان آنها را دیده و با هم در مورد مسائل مختلف سیاسی بحث کرده بودیم. سال های بعد از خرداد ۶۰ سال های دردناکی برای همه ما بود. احساس امنیت به کلی از زندگی ما رخت بر بسته بود. همواره در محاصره و گریز بودیم. تعداد زیادی از دوستان و نزدیکانمان یکی پس از دیگری بعد از هر دیداری دیگر بر نمی گشتند و خبر دستگیری شان را می شنیدیم و .. در حول و حوش این سالها، بازرسی در خیابان ها همه گیر شد. همراه داشتن یک کتاب، روزنامه و یا پوستر و یا حتی لو رفتن هواداری و یا عضویت دراین یا آن سازمان مخالف حکومت، حتی عضویت در یک گروه مطالعاتی، بسیاری از آزاد اندیشان از جمله تعدادی از دوستان و افراد خانواده و آشنایان مرا، به گوشه زندان و یا پای جوخه اعدام کشاند. طبیعی است که وقتی به آن روزها و آن صحنه های گریز فکر می کنم، برای خودم هم باور آن مشکل است. یادم می آید با اولین موج دستگیریها، مجبور شدیم خانه مان را رها کنیم و من در حالی که آبستن بودم، در خانه ای دیگر بسر بردم و وضع حمل کردم و تمام این دوران در حالی سپری شد، که هر روز چشم براه بودم که ببینم آیا همسرم به محل اقامتمان بازمی گردد یا نه و با هر زنگی از جا می پریدم. در طول این مدت نزدیک به ۴ سال، تا زمانی که آخرین محل اقامتم را ترک کرده به مناطق مرزی رفتم، حداکثر ۲ تا ۳ ماه در هر خانه بودیم و تحت شدیدترین ملاحظات امنیتی زندگی می کردیم. و هر بار دایره افرادی که می توانستیم با آنها رفت و آمد داشته باشیم، با دستگیری هر یک از رفقا یا اعضای خانواده مان تنگ تر و تنگ تر می شد. وقتی که سال ۶۳ بالاخره در حالیکه بسیاری از رفقا و عزیزان را در زندانها یا گورهائی که برای ما جزو مناطق ممنوعه بود، به همراه تمام خاطرات عزیز و شیرین و محل تولد و زندگی ام پشت سر می گذاشتم، نمی دانستم که شماری دیگر از آنها را در کشتاری دسته جمعی در سال ۶۷ از دست خواهم داد.
۳- کشتار ۶۷ در شرایطی صورت گرفت که رژیم در میدان های جنگ فقط شکست تجربه می کرد و نمی توانست هر روز خبر از پیروزی بر دشمنان را به مردم بدهد. جام زهری که چیزی به سر کشیدنش نمانده بود، دلیلی شد تا شکستهای بیرونی با "پیروزیهای" دیگر التیام دهد و چه چیزی سهل تر از انهدام یکباره همه "دشمنان" در بند. آنچه که روشن است حکم این اعدامها را خمینی شخصا صادر یا حداقل تائید کرده است و در همان زمان نیز این حکم از سوی بعضی از رهبران رژیم از جمله آیت الله منتظری که هنوز جانشین خمینی محسوب می شد، مورد اعتراض قرار گرفته است. ولی ظاهرا اکثریت سردمداران فعلی حکومت با این حکم موافقت داشته اند و نتیجه این حکم غیر انسانی، مرگ هزاران انسان فرهیخته بود. وقتی که پس از مدتی در زمانی که هنوز در مناطق مرزی بودم و اخبار را با تاخیر دریافت می کردیم، خبر این کشتار را شنیدم، در ذهنم کوره های آدم سوزی نازیها را که وصف آن از جمله در کتاب "مرگ کسب و کار من است" آمده است، تداعی شد. تصور اینکه چگونه یک رژیم در قرن بیستم و در اوج پیشرفتهای بشری و پس از تجارب دو جنگ جهانی، می تواند هنوز دست به چنین اعمالی بزند برایم امکانپذیر نبود و نیست. نه دادگاهی و نه وکیل مدافعی، فقط یک سوال وجواب ساده و چند ثانیه ای، سرنوشت هزاران انسان آزاده را که بسیاری از آنها دوره محکومیتشان نیز به پایان رسیده بود، رقم زد: سر موضع هستی یا نه؟ و ..؟ و یک "نه" کافی بود برای آن که در مقابل جوخه اعدام قرار بگیری. فکر می کنم دردآورترین لحظه برای بازماندگان اعدام های دسته جمعی این واقعیت باشد که آنها حتی جسد فرزندان خود را نیز تحویل نگرفتند. بسیاری از آنها با این کابوس رودررویند که آیا دستی که از زیر خاک در آن گور دست جمعی بیرون آمده بود، دست فرزند آنها نبوده، و اگر آنها بخواهند بر سر مزار عزیزشان که در زیر خاک خفته است، بروند و تسلی یابند، بر کدام گوشه این گلزار باید دسته گلی بگذارند و با عزیز از دست رفته شان، اشکها و نگرانیهایشان را قسمت کنند و با بهت و حیرت ناباورانه هزاران سوال خود را در مورد آن لحظه های پایانی و روز هائی که ملاقات های کوتاه شان را هم قطع کردند، وداع با یکدیگر را نیز از آن ها دریغ داشتند، مطرح کنند، حتی اگر هیچ پاسخی نیابند. شاید آنچه که درد این فاجعه را سنگین تر می کند، این است که بعد از این همه سال، حتی سخن گفتن از آن نیز مجاز نیست و سال های سال خانواده هائی که حدس می زدند عزیزشان در کدام گوشه به خاک سپرده شده است و سنگ قبری برای او آماده می کردند، در مراجعه بعدی آن سنگ قبر را شکسته می یافتند. بسیاری از خانواده ها که در جست و جوی نشانی از عزیزانشان به خاوران و خاوران های دیگر در سراسر ایران می روند، مدام مورد اذیت، آزار و دشنام قرار می گیرند و زیر فشار دائم ماموران حکومت قرار دارند. امروز پس از گذشت ۱۷ سال، هنوز ابعاد واقعی این فاجعه روشن نیست. اما هر روز صداهای بیشتری برای دادخواهی قربانیان این فاجعه بزرگ بلند می شود. زخم عمیقی را که این کشتار بیرحمانه و غیر انسانی بر قلب مردم و کشور ما زده است، نمایان تر می کند. امروز دیگر حضور در خاوران در سالگرد این کشتار به یک مراسم ملی تبدیل شده است. تمهیدات حکومت برای پاک کردن آثار یکی از وحشیانه ترین جنایات بشری در قرن حاضر، تحت عنوان "باز سازی خاوران" تاکنون و در مواجهه با مقاومت خانواده های قربانیان عملی نشده است. من درآرزوی روزی هستم که واقعیت این جنایت دهشتناک، کاملا روشن شود، اطلاعات در باره این کشتار و تمامی ترورها، اعدام ها و شکنجه ها بازبینی شود و دست اندرکاران آنها در دادگاه های صالحه محاکمه شوند. با شفافیت در مورد این کشتار و دادخواهی قربانیان آن، آن هزاران جان شیفته از زیر خاک بر نخواهند خاست و درد بازماندگانشان التیام نخواهد یافت، اما تسلائی خواهد جست و جامعه ما یک گام دیگر به سوی آزادی از دور باطل خشونت و سرکوب بر خواهد داشت. باید نه فقط یاد آن رهروان آزادی بلکه جناینی که علیه آن ها صورت گرفته است، همواره در ذهن جامعه ایرانی حی و حاضر باشد تا دیگر کسی جرات و امکان تکرار یک چنین فاجعه ای را نداشته باشد. *
|